چه واژه ای!
کاش یک مدیر در این مملکت بود که شهامت این را داشت که پستی می نوشت از خصوصیات"کارمند محبوب من"! کاش یک مدیر به من می گفت باید چه کار کرد تا در این جامعه مفید بود. تا تکانی به این مملکت عقب افتاده می داد در قالب یک کارمند پژوهشگر...
کاش می فهمیدم این کتابهای مدیریتی که من مخم را با آنها پر کردم چرا با آن چه من در مملکت امام زمان در تناقض محض است.
کاش کسی بود که یقه ی من را بگیرد وقتی در زمان کاری برای وبلاگم مطلب می نویسم.
کاش می فهمیدم وقتی کسی به مدیرش التماس می کند که از او گزارش کار بخواهد و اگر چرند تحویلش داد او را بازخواست کند مفهومش چیست. کاش می توانستم تحمل کنم آنچه دارم می بینم را. این که مدیر ارشد یک پژوهشکده در مقابل این همه مطلب جوابش این باشد که "اینجا بی در و پیکرتر از آن است که تو تصور می کردی!"
کاش می فهمیدم وقتی آدمها(از جمله مدیران محبوب) تنها راه حل را بیرون رفتن از این مملکت امام زمان را می گویند در جواب حرفهای تو که هیچ همبستگی ای به این جواب ندارد چه باید بگویم...
شاید اگر نهج البلاغه را نخوانده بودم...
شاید اگر چهار تا کنفرانس بین المللی نرفته بودم...
شاید اگر از نحوه ی کار آن ور آبی ها خبر نداشتم...
شاید اگر از بچگی به دنبال چرایی عقب ماندگی مملکتم نبودم...
شاید اگر آن قدر از کودکی به دنبال شاخصهای درست مدیریت انسانی در تمام ابعاد زندگی نمی گشتم..
شاید اگر هر روز شاهد مشکلات مردم نبودم
شاید اگر یون فلوئور با اکتیویته ی بالا نبودم...
شاید و خیلی شایدهای دیگر، اکنون این پست را نمی نوشتم.
اولین حق یک فرد در محیط کار این است که به وقت و انرژی او احترام گذاشته شود. تعیین خط مشی و ارزیابی عملکرد هر پرسنل توسط مدیر از اولین حقوق پرسنلی است که رعایت نکردن آن توسط مدیر منجر به اتلاف انرژی، وقت و در نهایت از بین رفتن انگیزه ی کار می شود.
تعلل و بلاتکلیف گذاشتن پرسنلی که برای دویدن تنها به یک اشاره نیازمند است در هیچ جایی حتی ایجا یعنی "ایران" توجیه پذیر نیست.
...
از آکوستیک می دانم که هر چه فرکانس(و بالتبع انرژی) یک موج صوتی بالاتر باشد جذب انرژی آن توسط محیط بیشتر است. در مورد انسانها هم به نظر من این گونه است. اگر روزی مدیر شوم و پرسنلی با انرژی بالاتر از حد معمول محیط داشته باشم سعی خواهم کرد در مورد آنها سریع تر تصمیم گیری کنم. هدف را برایشان با دقت بالاتری ترسیم کنم. چرا که می دانم افت انرژی این نوع سیستم نسبت به بقیه با سرعت بیشتری اتفاق می افتد.
می دانم که باز گرداندن انگیزه به کسی که انگیزه ی بالای خود را از دست داده باشد از به وجود آوردن آن به مراتب سخت تر است. و هیچ چیز مهمتر از انگیزه برای دستیابی به موفقیت نیست.
بالاترین انگیزه ها، مریخی ترین انسانها و حتی پرانرژی ترین دانشمندان جوان نیز در مقابل تبعیض آن هم به دلیل جنسیت کم می آورند...
برای شبیه سازی مطلب فوق، بهترین روش زدن پتک بر سر خود در لحظه ای که در آستانه ی پریدن هستید می باشد.
پی نوشت: خدا را شکر از برای مغزی که مرتب ری ست شده در هر ری ست حوادثی این چنین را پاک کرده تا حادثه ی بعدی همچنان به فرمان دویدن خود ادامه می دهد! همانی که دیگران می گویند: خریت!
حالا که بزرگ می شوم می دانم که پدر و مادرم آدمهای
استثنایی هستند اما نه به خاطر بی عیب و نقص بودنشان...
استثنایی اند برای تصوری که در دوران کودکی از طرف مقابل برای من
ایجاد کردند: مامان همیشه نقاط قوت بابا رو برایمان پررنگ می کرد و بابا همیشه حامی
مامان. نقش پررنگ مامان را این روزها بیشتر احساس می کنم.
به نظر من رفتار مادرم ناشی از برخورداری از هنر مدیریت
است.
...
مدیر محبوب من مانند یک فیلتر بالاگذر عمل می کند، فیلتری
که حرفهای سطحی و حاشیه ای را حذف کرده، سیگنال حیاتی اطرافیان را تقویت می کند.
و اما، امروز فهمیدم یک فیلتر چه نقش طاقت فرسایی را در یک
مدار بازی می کند، هر چند در ظاهر دیده نشود اما اصولاً گناه گسستگی داده ها بر سر
او خالی می شود!
مدیر محبوب من قبل
از این که یک مدیر باشد، یک انسان است!
...
تا یاد دارم دنیا برایم جای تجربه و چشم های من سرشار از
علامت سوال بود. همین کنجکاوی افراطی من بود که من را به دنیای آدم ها علاقه مند
کرد. تا جایی که هیجان انگیزترین، جالب ترین و پیچیده ترین سیستم را آدم ها می
بینم. آدم هایی که در اوج تفاوت و تناقض های موضعی به صورت سراسری سرشت مشترکی
دارند...
و یک مدیر ایده آل کسی نیست جز آدمی که به توان بالقوه ی
انسانیت پی برده، هنر مدیریت زندگی را عملاً اجرا می کند. یک مدیر ایده آل* محبوب
ترین مدیر روی کره ی خاکی است.
...
امشب در راه برگشت به خانه به درس هایی که از زمان فارغ
التحصیلی (از سیستم آموزش عالی) به صورت فشرده می گذرانم فکر می کردم. درس هایی که
رزومه های زمینی را پر نخواهد کرد، مقاله و مدرک و حقوق و مزایایی در کوتاه مدت
نخواهند داشت. اما خوش حالم که با تمام بهایی که این روزها می پردازم، زندگی، معلم
خصوصی ام شده است و تک تک آدم هایی که می بینم برایم نکته ای برای آموختن دارند. متعجبم
از آدمهایی* که چنین فرصت بزرگی را برای آموختن به راحتی از کف می دهند.
نا سپاسی محض است اگر بگویم این روزها بد می گذرد.خدا را شکر
می کنم.
*امروز از یکی از همکاران پرسیدم: "شما فکر نمی کنی
خیلی خوبه ما چند نفر که رشته ی درسی مان
هم مشترک است،با هم تیمی کار کنیم، تا به نتیجه ی بهتری برسیم؟" جواب داد: "نه!"
پیوست: مدیر من امروز حرف های جالبی در لابه لای جلسه ی
کاملاً علمی مان زد!
یکی ش این بود که ما ایرانی ها عادت کرده ایم به این که
مرتب از نقطه ضعف هایمان حرف بزنیم. بد را بدتر جلوه دهیم. به قول او چه بسا یک
مشکل در آن ور آب هم وجود داشته باشد اما آن جا این قدر که اینجا فاجعه است به نظر
فاجعه نمی آید... مدیر من امروز این تکه را خیلی خوب اومد. تا جایی که خودم حرفم
را (که نمی گویم چه بود!) پس گرفتم.
خداییش چی شد که ما "باور کردیم" که در این مملکت
هیچ کسی هیچ غلطی نمی تواند بکند؟!!!
مدیر محبوب من سوال های مرا به منزله ی مچ گیری از کسی
تفسیر نمی کند. مدیر محبوب من مصداق یک آدم متکی به نفس است که لبخند زدن را رو
دادن به طرف مقابل نمی داند.
مدیر محبوب من همان
آدم جدی و منضبط در سر کار است که در زمان فراغت می توان با او کوه رفت و در راه
برگشت سر پل رومی با او ، کله پاچه خورد!
پی نوشت1) مدیر محبوب من نقاط ضعف و قوتی است، که در حال
حاضر من به عنوان یک کارمند از مدیر پروژه ام می بینم، روزی که خودم مدیر شوم می
خواهم از آن ها به نحو احسن استفاده کنم:)
پی نوشت 2) یک متن جنجالی نوشتم که پستش نمی کنم و می رود،
در فولدر غیر قابل چاپ ها!