تبليغاتX
let's go beyond

اگر از یک منبع موثقی بهتون اعلام بشه، فقط 24 ساعت دیگه مهلت زندگی دارید چه کار می کنید؟

این سوالی هست که جوابش نشانه خیلی از آرزوها، اهداف و نگرشمون به زندگیه.

شاید شرایطی که باعث بشه آدمیزاد با این سوال جدی روبرو بشه چندان خوشایند نباشه، اما باز هم جای شکر داره که این سوال را قبل از اتمام فرصت از خودمون بپرسیم.

به نظر من تجربه ی نزدیک شدن به مرگ خیلی هم تجربه تلخی نیست اگر برای خودت باشه. کافیه شبی بیاد و اصلاً مطمئن نباشی که فردایی برات وجود داره... فقط ای کاش این سوال با دیدن مرگ تدریجی عزیزی ایجاد نشه...

 پی نوشت: چند وقت پیش برای 24 ساعت آخر زندگیم در حضور یکی از دوستان، یک تئوری ارائه کردم. جالب بود که هنوز حرفمان تمام نشده شرایطی پیش آمد که احساس کردم وقت اجرای آن تئوری است! خوب، عملی کردن حرف اون روز فوق العاده سخت بود. شاید واسه همین ملک الموت هم آن روز بی خیال این مشتری شد!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 12:46  توسط مرضیه  | 

مقدمه اول:

این متن دلشده و به دنبالش نظرات آن خیلی دردناک تر از خیلی حرف ها و واقعیات اخیر بود. متن زیر تایید بی چون و چرای متن او نیست. اما کسانی که اینگونه می نویسند نخبگان مملکت ما بوده اند. سرمایه های ما هستند...

مقدمه دوم:

آن قدر از در و دیوار دیدیم و شنیدیم و نقطه اوج توهین به شعورمان را در این چند ماه دیدیم که اشباع شدیم...

هر طرف آدم حسابی ای سراغ داشتم بغض پنهان در گلویش را دیدم و حالم بد و بدتر شد...

بچه هایی مثل خودم که آن قدرها تحمل خار در چشم و تیغ در گلو را نداشتند فریاد زدند. ما فریاد زدیم هر یک به نوعی...

عده ای آن طرف تر کیفور شدند از این بساطی که چند بچه جغله راه انداخته اند. بچه های مرفه بی دردی که از سر شکم سیری فریاد وا اسفا! وافرهنگا! راه انداخته اند. چند موجود بیش فعالی که سرشان بر تنشلن زیادی کرده است، کم کم شدند نماینده آن عده ی دورتر که هر روز التماس دعا می گفتند به این جماعت بی کار...

گذشت و گذشت. کم کم ما، همان نخبه ها و فعالان هنری، فرهنگی، پژوهشی و سیاسی تبدیل شدیم به موجوداتی غرغرو که سیستم حالش از ما به هم می خورد. ما گذشته را به یاد می آوردیم و به فلان کتاب و فلان مقاله استناد می کردیم و تناقض ها را فریاد می زدیم. ما از مدینه فاضله صحبت می کردیم. هر ازگاهی یادمان می آمد روز ازل را و آن امانتی که به انسان داده شد، یادمان می آمد هدف خلقت را. پس تناقضهایمان زیاد و زیادتر شد آن گاه که دیدیم انسانیت نایاب ترین کالای سیستم های زمینی شده است.

- به دنیای هنر آمدیم. وحدتی در کثرت دیدیم که حقی برای خود قائل نشدیم در تفکیک نوع بشر به مومن و کافر...

- به حوزه فرهنگ قدم نهادیم، آن چنان ظرافتی دیدیم که خود را هیچ زمان مبرا از اشتباه نپنداریم. که هر که را دیدیم بگوییم از ما برتر است شاید...

- در حوزه پژوهش، بر خود واجب دانستیم علم جویی را و پرهیز از هر گونه شبه علم. دنیای بی کران علم ما را از قطعیت در گفتار مبرا نمود، چه رسد به استفاده ابزاری از علم...

- در مناسبات سیاسی، هر روز به خود گوشزد کردیم که جاه طلبی چونان گیوتینی است در چند سانتیمتری گردن هریک از ما. غفلت ماست که ضامن را رها می کند...

ما جوانان، ما نخبگان، ما فعالان حوزه های مختلف، همان سرمایه های مملکتیم.

چگونه شد که باورهای عمیق ما را بر سر نیزه کرده، به نام حق و مبارزه با نفاق، ایمان ما را کفر برچسب زدید؟!*

چگونه ایمانی است آن کوته اندیشه ای که بیت المال را خرج توهمات خود می کند و بر من خرده می گیرد که سهم ناچیز دسترنج خویش را خرج لبخند یک جوان می کنم؟!**

*رجوع کنید به آرشیو ذهن نویسنده درروز 7مردادماه ، ساعتی که از یکی از بزرگترین مراکز فرهنگی که قبلاً در آن فعالیت می کردم و به محض افراطی گری هایش از آن کناره کشیدم، در دوره آموزشی ای از من دعوت کرد که نام آن هم اتم هایم را برانگیخته می کند...

**رجوع کنید به بخش وسیعی از تاریخ! یک مثالش آمدن 3 مرتبه ای نماینده سازمان سنجش به محل کار من طی یک فرآیند پیچیده جهت گزینش یکی از دوستان قبول شده در مقطع دکتری...

پ.ن: هر گونه ارتباط این متن با صیاثت تکذیب می شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:33  توسط مرضیه  | 

اینجا و اکنون آدمی دارد الله اکبر فریادمی کند آن دیگری در جوابش داد می کشد :خفه شو!

ادامه متن: سانسور

بعد از تحریر: دلم نیامد این جمله را از حضرت رسول ننویسم:

الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:40  توسط مرضیه 

امسال نیمه اردیبهشت از شدت خوشی آنچنان افتادم که تصور مجددش مشکل است. کمبود وزن و نقاهت بعد از بیماری ، بازگشت مجدد بیماری، ضعف عمومی و فشار بیش از حد مسائل دیگر آن قدر بود که سیگنال های منفی به اینجا هم سرایت کند... بعد هم که آب و هوا چنان گشت که تا مرز خفگی رسیدیم. هرچند به قول مریم پیش بینی اوضاع جوی اصلا مشکل نمی نمود اما شنیدن کی بود مانند دیدن...

اما با تمام آنچه گذشت بر ما و با تمام مشاهداتی که این روزها به مرز مکاشفه رسیده...

با تمام سنگینی حرفهای نگفته و بغضهای فروخورده شده...

با وجود اشک هایی که برای خودمان تا دوستانمان تا مدیران محبوب در آن روی سکه وجودمان ریختیم و تمام دوندگی هایی که در همین روی سکه داشتیم...

بیایید...

نه! شعار نمی نویسم که عملکرد ضعیفم در روزهای اخیر جایی برای شعار سردادن باقی نمی گذارد.

من تنها اهل عمل شدن را تمرین می کنم. به قول بنده خدایی در آن طرف مرزها:

It's up to you

To make your dreams come true


یا علی.

پی نوشت : دوستان عزیز مونث ی که مایل به تخلیه انرژی منفی خویش به طریق مسالمت آمیز دارند با اینجانب تماس بگیرند. سه روز باشگاه روزی 3-4 ساعت در هفته احتمال خودکشی را تا حد مطلوب پایین می آورد.در صورتی که تنبلی تان از حد فزون است و وقت حرکات موزون در بین نیست کافی است یک ساعت در آخر هفته شاهد هنر خط یک هنرمند واقعی باشید که وجودش سرشار از آرامش باشید. این هم وظیفه من در قبال جوانان مملکت به مناسبت روز جوان:)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:58  توسط مرضیه  | 

 استادم مي‌گويد: "زماني كه  به نقطه استيصال برسي، شيدايي در هنرت مشهود مي شود."

من اين گونه تئوري پردازي مي كنم: از آن جايي كه زندگي كردن هنر است، بايد به نقطه استيصال برسم تا...

تئوري با موفقيت تست شد. بعد از تست چند گرمي از چندصدكيلوگرم ام سبك شد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:52  توسط مرضیه  | 

من رأی نمی دهم چون نمی توانم رأی بدهم.

دلیل؟ خیلی واضح. شناسنامه ام طی یک پروسه پیچیده مفقود شد. اواخر هفته پیش در بوق رسانه ها و سایتها دمیدند که المثنی شناسنامه یک روزه تا انتخابات صادر می شود.

صبح شنبه 16 خرداد اداره ثبت احوال شاهد ورود اینجانب با جمیع مدارک لازم بود. جمعیت زیادی که بعد از خبررسانی کذایی در اداره موج می زدند. حدود ساعت 12 ظهر موفق به اتمام هفتاد خوان رستم گشته با ناباوری تمام شنیدم که :"برو 45 روز دیگر بیا!"

هر چه فکر کردم یک روز و ماکزیمم 5روز اداری تا انتخابات کجا و 45 روز... ذهنم به دیگر اعداد و ارقامی که در محیط زندگی ام می شنوم و معمولا با عقل من جور در نمی آید افتاد و بالاجبار فکرم را از بیخ بریدم! در میان دعوایی که ملت راه انداخته بودند هم دیگر هیچ جانی برای سوال از این اختلاف "آمار" نبود...

دیشب در تاریخ 20 خرداد شبکه یک سیما گزارشی نشان داد از ثبت احوال و صدور شناسنامه های المثنی یک روزه!!!

از دیشب تا کنون از خودم می پرسم: آیا من شنبه به بقالی مراجعه کردم یا اداره ثبت احوال؟!

امروز صبح سوال دیگری برایم مطرح شد: آیا من خواب بودم یا حالا خواب می بینم؟!

و حالا در فکرم: آیا من، منم؟! ...


من معنقدم بخش اعظم انرژی ام را در حوزه ای که می توانستم موثر باشم به خرج دادم تا حق خودم را بگیرم. تا به جای شنیدن تضییع حق اطرافیانم و افسرده شدنشان شاهد زندگی باشم. اما برخلاف حرف خیلی ها که می گویند تنها خودت را درست کن تا جامعه درست شود می بینم که تا حکومتی اصلاح نگردد خودسازی تاثیر خاصی در اصلاح زندگی من و تو نمی گذارد.

اکنون واقعیتی که برای من کاملاً واضح است، کم شدن نمایی انرژی، انگیزه و خستگی مفرطم در پس تلاش بی امانم برای ارتقای خودم و فضای دور وبرم هست. خستگی ای که هیچ انگیزه ای برای نوشتن مقاله اجتماعی، نقد طنزآمیز و حرکت در محیط اطراف برایم باقی نمی گذارد.

این بار من از دولتمردان مملکتم سوال می کنم:

چه کسی می خواهد جوابگوی کم شدن نشاط من(همان گلوله انرژی 3-4 سال پیش) به عنوان یک مثال نقض بر آمارهای افزایش نشاط در جامعه باشد؟ برای کدامیک از جناح های حکومت اهمیت دارد که بر سر عظیم ترین سرمایه کشورمان چه می آید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:30  توسط مرضیه  | 

لینک
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:16  توسط مرضیه  | 

امروز مرا فرزند خطاب کرد و بر پیشانی ام بوسه داد!


+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:30  توسط مرضیه  | 

و ما ادراک ما نساء؟!

پی نوشت: نوشته ام نیمه تمام مانده...من چگونه می توانم از حقوق قشری بنویسم که خود بر خود جفا را پسندیده است در بخش عظیمی از دوران؟


+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:26  توسط مرضیه  | 

این روزها احساس می کنم بیشتر از همیشه دچار تعارض شده ام. کمی تحلیل و آنالیز خودم به نظرم رسیده دو عامل (در ظاهر) باعث این تعارض شده است:
ایده آل گرایی و تنوع طلبی.
تنوع طلبی بیش از حد معمول ام باعث شده به هر چیزی علاقه نشون بدم از علوم منقول و غیر منقول تا هنر و حرکات فیزیکی و علوم انسانی و ارتباط با دیگران و... تنها کافی است لحظه ای طعم خوش فهمیدن ذره ای از هر یک از این چیزها را بچشی یا خط و نقش و نگاری هنری خلق کنی یا تپه ای را صعود کنی یا با یک انسان مستقل از سن و موقعیتش ارتباط عمیق پیدا کنی یا یک جمله از از یک مقاله ی علمی را بفهمی یا... تازه اینجا به وجد می آیی...
از طرفی ایده آل گرایی ام مانع رضایت از وضع موجود می شود. درست لحظه ی رسیدن به قله ی 3000متری است که آن طرف تر توچال را می بینی یا سبلان یا... درست در لحظه ای که مقاله ات پذیرفته می شود احساس خسران می کنی...
حسی که به من می گوید وقت زیادی ندارم و زمانی که همیشه از من جلوتر است همه باعث شده که سعی کنم در دام تک بعدی شدن نیفتم.
نمی دانم چرا همچنان با این برنامه ی فشرده شامل باشگاه ورزشی، هنر و مطالعه و کار احساس تک بعدی بودن می کنم. شاید درست زمانی است که به مادربزرگم می گویم این هفته هم نمی تونم بیام اصفهان و بعد از قطع کردن گوشی به خودم و تمام این برنامه ناسزا می گویم!
از طرفی احساس همه کاره هیچ کاره بودن را وقتی می یابم که با یک متخصص درد انگشت کوچک دست چپ آدمهای راست دست ملاقات می کنم! رزومه اش را می خوانم که سی سال در این شاخه ریز به ظاهر بی اهمیت "متخصص"است... به خودم می گویم اگر امشب مردی می خواهی به نکیر و منکر بگویی چه کاره بودی تو دنیا؟!
.....
جالبه که اگر سعادت برخورد با آدمهای خیلی بزرگ شامل حالتون شده باشه بعد از این همه حرف و تحلیل یاد حرف یکی از اون آدمهای خیلی خیلی عزیز می افتی هرچند معرفت درکش را هنوز نداری، می دانی که اگر به تمام علوم مشرف شوی، اگر اورست و بالاتر از آن را فتح کنی، اگر رکورد شنای پروانه ی بشریت را بزنی، اگر اگر بزرگترین تابلوی نقاشی خط عالم را ترسیم کنی و اگر امین تمام مردم زمین شوی و هیچ کس از تو دلخوری ای نداشته باشد، باز هم چیزی کم داری...
به این جای نوشته هایم که می رسم مجبور می شوم حرفم را بخورم یا به ... بسنده کنم حتی اگر در سررسیدم باشد.
به ساعتم نگاه می کنم. بهتر است این تعارضات را با چند ساعت دویدن تسکین بدهم... خوشحالم که هنوز فرصتی برای دویدن دارم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 9:36  توسط مرضیه  | 

Out put

از بس كتاب مثبت انديشي خواندم و جمله هاي تاكيدي مثبت گفتم مطمئن بودم امروز صبح با انرژي معادل يك انفجار بزرگ به محل كارم مي آيم...

تو ماشين يكي از دوستان همكارم از گزينش مجددش گفت و اينكه چه حرفهايي بهش زده اند. خانمي كه با مدرك فوق، كلي مقاله مفيد و كاربردي براي مملكت داره و جداً باسواد هست و پركار. حالا به خاطر اينكه چرا چشمهاش در حالت عادي بدون آرايش خداداي مثل چشمهاي آرايش كرده است توبيخ شده! خنده ام مي گرفت وقتي مكالمه اش با واحد گزينش مي شنيدم و ياد گزينش خودم و مصاحبه اي كه سر گرفتن نامه براي سفارت يونان شدم با اين جماعت افتادم...

ديشب مثبت انديشي تمرين مي كردم درست همان موقع كه ۹:۴۵ از ديدن تلويزيون منصرف شدم تا ذهنم منفي نشود از جملات مثبتي كه مي شنوم! امروز شنيدم كه در آن زمان از افزايش N درصدي سطح نشاط در جامعه سخن گفته اند!!!! اين در حالي است كه گلوله ي انرژي اي چند سال شايد هم چند ماه پيش اين روزها با جملات تاكيدي و سكوت اجباري خودش به زور لبخند مي زند به روي اين همه دستاورد علمي نخبه هاي توخالي...

ديشب داشتم راجع به درخواست جمعي كه از من خواسته اند تا برايشان قلم بزنم و از ته مايه طنز نويسي ام برايشان مايه بگذارم تا مشكلات زنان را مطرح كنند فكر مي كردم. به تلاش هايم براي استفاده ي خانمها از امكانات ورزشي محل كارم فكر مي كردم و حرفهايي كه آدمهاي تحصيل كرده پژوهشگر بارم كرده اند... قلم ام ساعتي فقط روي كاغذ خورد و دست آخر چيزي ننوشت. نمي دانم مثبت انديشي من واقعيات را فراري داد يا نشاطي كه آن زمان در شبكه ي يك سيما از آن سخن گفته مي شد...

ديشب به خروجي زندگي خودم فكر مي كردم. درست همان زماني كه پدرم داشت جواب آزمايش خون من را با ترديد مي نگريست. هرچه فكر كردم ديدم قبل از مردن كار زياد دارم اما از طرفي دوست دارم قبل از آن كه روياهايم بميرند بميرم... دوست دارم در حال دويدن بميرم، در حال صعود، در مسير سراشيبي رو به بالا... در حالي كه واقعا با نشاط به جوونا انرژي مي دم كه داريم به قله مي رسيم...

ديشب در حالي تصميم گرفتم كه به اين راحتي نميرم كه آزمايشگاه پاتوبيولوژي تلفن زد و گفت باز هم بايد نمونه ي output ات را تكرار كني! بعد از حرف زدن با دلشده كه خوب شرح حال مي نويسه فكر كردم اساسي بايد براي خروجي زندگي ام تصميم بگيرم. نمي خوام تو جهان برزخ بهم بگن نمونه ي out put ات مشكوك كه هيچ يقيناً مورد داره و حالا حالا ها بايد فشارت بديم تا هرچي ناخالصي هست از وجودت خارج بشه و بتوني يك "يا علي" مشق كني...

خدا را شكر كه امروز با انرژي اي بيشتر از انرژي انفجار بزرگ با مثبت انديشي، سرحال و بانشاط خواهم دويد.

-------------------------------------------------

بعد از تحریر: مشاور اعظم لطف کرده برای این نوشته، نوشته اند.(البته معتقدم یک کم  با منظور من  در این پست فاصله داره...)

این بعد از تحریر دلیلی است بر انتقادپذیری شدید نویسنده!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:24  توسط مرضیه  | 

حال من:     جل الخالق ق ق ق ق !!!!!

امضا: یک موجود نیمه جان که اطبا او را ۴ روز به تخت بسته بودنند اما امروز فرار کرد.

پی نوشت: نصفه حرف زدن و نصفه نوشتن. به... ختم شدن به جای به . بیشتر با وجودم سازگاری دارد این روزها!

هرچند خیلی ها(از روسا و علما و مدیران و بزرگان و...) تذکر فرموده اند که یا هیچی نگو یا تا تهش بگو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط مرضیه  | 

آدم‌هاي خيلي حسابي حرف زياد نمي‌زنند، با اينكه حرف حساب براي گفتن زياد دارند.

آدم‌هاي خيلي خيلي حسابي تنها به ما نگاه مي‌كنند، درست در همان لحظه‌اي كه براي هيچ و پوچ شرافتمان را به باد مي‌دهيم، يكديگر را له مي‌كنيم و ذلت را بر عزت نفسمان ترجيح مي‌دهيم.

گاهي فكر مي كنم شايد سنت الهي است كه آدمهايي بزرگ را مدتي كوتاه به ما نشان دهد تا تلنگري بخوريم.

متحيرم از وقايعي كه به صورت زنجيروار در پس هم مي‌آيند. اين روزها تك تك لحظات زندگي ام  آيه ای هستند براي تکان دادن من.

 تلاش براي سكوت كردن شايد اولين گام باشد براي عاقل شدن...*

*:"چون عقل کامل گردد سخن کوتاه می شود." علی(ع)

پي نوشت: 

مردان خدا پرده پندار دريندند

يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند

...

همت طلب از باطن رندان سحرخيز

زيرا كه يكي را ز دو عالم طلبيدند

 

روحشان شاد. نتوانستم بنویسم...از درك ابعاد روحي چنين كساني عاجزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:10  توسط مرضیه  | 

مقدمه: براي زندگي تا سر حد مرگ دويدم تا اينكه اندكي مردم... اكنون در برزخ ماندن و رفتن دست و پا مي‌زنم.

....

من، همچون كودكي بودم، در داستان پادشاهي كه بهترين لباس دنيا را مي‌خواست و خياط‌هاي قلابي او را لختِ لخت ميان جمعيت بردند و اکثریت مردم مبهوت در "سكوت".... و عده‌اي به "تمجيد" از اين لباس نامرئي كه تنها "عقلا" آن را مي‌بينند!!!

من اما فرياد مي‌زنم:"آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ملت! نمي‌بينيد مگر؟! پادشاه لخت است..."

من فرياد مي‌كشم، آن‌قدر فرياد مي‌كشم كه صدايم مي‌گيرد...

هركس واكنشي در مقابل فرياد من نشان مي دهد:

دسته 1: "مگر جانت را از سر راه آورده‌اي؟! ما هم مي‌دانيم، اما مگر هر حقيقت تلخي را بايد فرياد زد؟"

دسته 2: "حالا گيرم پادشاه لخت باشد. به من چه مربوط؟ بگذار بروم شعر عاشقانه ام را بسرايم..."

دسته 3:"اي احمق! مگر نمي‌داني نديدن لباس پادشاه ملاك حماقت است؟"

دسته 4: "پادشاه احمق است. اما چه باك! من با تمجيد خود جايگاه خود را محكم‌تر مي‌كنم..."

 

من اما "نمي‌توانم" خودم را فريب دهم. باور دارم كه ارزش زندگي‌ام به "مبارزه" براي يافتن "حقيقت" است.

 همچنان فرياد مي زنم. به ميان ميدان مي‌دوم...

"ملت! پادشاه لخت است..."

 

پي نوشت 1: بی لباسی پادشاه استعاره است از بي كفايتي و بي مسووليتي ما انسان‌هاي مدعي مسووليت! شايد در آن داستان، بي لباسي پادشاه تنها موهاي شكم پادشاه را نشان داد و خنده ي تلخ مردمان را برانگيخت. اما در دنياي واقعي تبعات آن در وصف نيايد...

 پي نوشت 2: زيباترين تعبيري كه از عشق شنيدم مسووليت پذیری بود. بيهوده از عشق نگوييم اگر مسوليت تك تك اعمالمان را نمي‌پذيريم. مشق معلي نكنيم از "منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن"  و در ساحل مديترانه بيروت شرقي تفال عاشقانه به حافظ نزنيم و در پس ساده نگاري هاي خود واژه ها را به هم ندوزيم به نام عاشقي!

 ای کاش مردانه دم از مردی می زدیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط مرضیه  | 

این نوشتار در پی مجموعه ای از مشاهدات،اندکی مطالعه و مباحثه در زمینه ی شناخت انسان نوشته شد. هرچند این چند خط بیان کاملی از مشاهدات من نیست اما در پی سوالهایی که از اواسط دوران ارشدم و به خصوص تجربه ی کوتاه زندگی خوابگاهی برایم پیش آمد مسیر فکری ام به سمت شناخت انسان کامل، و پس از آن هدف خلقت تغییری اساسی کرد. شناختی که روز به روز بر شگفتی من می افزاید و از طرفی تجربه ی ارتباط با لایه ای درونی تر از پوسته ی ظاهری انسانها را برایم شیرین تر می کند.

 کمی از ریاضیات و فیزیک به ناچار در نوشته ام کمک می گیرم. لااقل برای من قابل درک تر است اینگونه نوشتن...

 به نظر من یک انسان کامل مجموعه ای کامل و بدون سانسور از تمام خصوصیات انسانی(چه مثبت چه منفی) است. در طی زمان این خود شخص است که برخی از این مولفه های شخصیتی را سانسور می کند یا تقویت.

اینجا واژه ای به میان می آید که به نظر من در فرهنگ ما اشتباه تفهیم شده است: آن هم حساسیت انسانهاست. یا صفتی مانند احساساتی که اصولا در مقابل منطقی بودن به کار برده می شود.

وقتی اطلاعاتم (مجموعه ای از مطالعاتم در مورد خصوصیت انسانهای کامل در چهارچوب فکری خودم) را در کنار مشاهداتی که به خصوص در دو سال اخیر در جامعه ی واقعی کسب کرده ام، می گذارم به این نتیجه می رسم که هر چه انسانی کامل تر باشد حساس تر است. و این حساسیت کاملا با منطق سلیم سازگار است. هر چه حساسیت بیشتر باشد گیرایی هم بیشتر است. دقت بالاتر می رود. پیامهایی که از کائنات ارسال می شود بیشتر دریافت می شود.

البته مسلما در این واسطه نویز هم بیشتر گرفته می شود. پس اینجا هنری نیاز است که نقش فیلتر یا شیلدینگ را در سیستمهای الکترونیکی برای کاهش نویز و عدم اختلال در عملکرد آن سیستم بازی کند. در هر فرهنگی این فیلتر به گونه ای تعریف می شود. صبر و پرهیزگاری(تقوا) یی که در ادیان الهی و در مکاتب فکری بشری به عنوان روشهای رسیدن به آرامش بیان می شود از دید من روشهایی برای فیلتر است...

متاسفم که دنیای کنونی می رود تا در آن منطقی بودن به زمخت بودن تعریف شود. انسانها به سمت ضمخت شدن پیش می روند و دایره ی دیدشان هر روز محدودتر می شود. وقتی آمار را نگاه می کنم یا وقتی خودم خطر درگیر شدن با پیچ و خم های روحی انسانها را می پذیرم تا بتوان بیشتر بفهمم یا خودم را بهتر بشناسم می فهمم که روند به رشدی از تک بعدی (تک فام) شدن در جامعه ی بشری در شرف وقوع است. روند رو به رشدی از ضمخت شدن انسانها با برچسب منطقی شدن یا منفعت طلبی ای که ارزش مداری را نادیده می گیرد. زندگی بدون درد با فیلتر کردن آدمها در حقیقت با فیلتر کردن خودمان.

...

به نظر من احساسات قوی ترین ابزار شناخت است که بدون آن زندگی مفهوم  واقعی خود را از دست می دهد. البته به شرطها و شروطها...(بر روی روشهای هدایت احساسات به مقصد اصلی دارم کار می کنم.)  

پی نوشت: دوستی قشنگ می گفت:"وقتی رو بازی کنی خدا هم باهات رو بازی می کنه!"  

و من به این حرف ایمان دارم. با این همه هدیه ای که هر لحظه میگیرم، حاضر نیستم یک لحظه هم زیرآبی بروم!

در اشل من بفهمش همین بس که از قِبَل ذوق کردن کودکانه ام برای چند دوست عزیز 4 تا هدیه ی توپ با ارزش گرفتم از دیروز تا حالا! هدایایی که ارزش مادی چندانی نداره اما برای من نشانه ای است برای ایمان به درستی بخشی از ارزشها.

خیلی خیلی خوش حالم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط مرضیه  | 

وارد جلسه می شوم. نگاه سنگین آقایان میان سال حاضر در جلسه را بر وجودم می بینم...

چند لحظه بعد برگه ی حاوی اسامی حضار جلوی چشم ام ظاهر می شود که من هم باید اسم ام را در انتهایش اضافه کنم. از اولین اسم تا آخرین اسم لیست اسامی دکتر... ریاست.... ظاهر می شود. به خودم می گویم :"به به! چه سنخیتی دارد این بانو با این حضرات!"

جلسه شروع می شود آقایان دکتر تک به تک در مورد موضوع پژوهشی جلسه صحبت می کنند. در زمانی که من به تمامی ائمه متوسل می شوم بلکه چهره ام افکارم را لو ندهد!

در پایان نوبت به من می رسد و من هم چند کلمه حرف می زنم که هر کسی با چند هفته مطالعه و یک مثقال فیزیک خواندن و یک کم لطف خدا و بندگان مخلصلی چون دوستان دانش آموخته ی ام آی تی می توانست بگوید! برای همین دو جمله ی من ملت همگی نت برمی دارند و با چشمهای گرد شده من را می نگرند. حالا این گردشدگی چشم، از جنس متفاوت حرفهاست یا از قیافه ی گوینده یا احتمالات دیگر است نمی دانم...

جلسه تمام می شود. از خانم "مهندس" فیزیک پیشه تشکر می شود! و از او برای همکاری بیشتر دعوت می شود...

بیرون از ساختمان، برف می آید و من می ایستم و چند لحظه در زیر برف نفس می کشم.

یک لحظه فکر می کنم چه حس خوبی دارد اینکه مهم تلقی شوی! با روسا بپری. تصمیم های خرد و کلان بگیری. پیشنهاد دهی. فیگور دانشمندی و پژوهشگری بگیری که به ناگاه جریان خون مغزم به کار می افتد و فریاد می زند:"آی خانوم کجا کجا؟!"

نه! نمی خواهم خودم را گول بزنم! دلم نمی خواهد دل خودم را به این حرفها و جلسه ها خوش کنم. که می بینم نتیجه ی انحلال در تفکری که به یک مهندس و ریاست و مدیریت بسنده می کند و سیر فسیل شدگی را طی می کند. می بینم چه قدر راحت است خالی بندی علمی! تولید شبه علم و شبه پژوهش و تولید هر جنسی که بتوان به عنوان شکوفایی و نوآوری غالب این ملت کرد.

دلم نمی خواهد روزی به موجودی تبدیل شوم که برای بازگویی اطلاعاتش در حوزه ی علم حتی مطالعات شخصی اش، اول متولی گری آن را طلب کند بعد منافعش را بسنجد بعد بودجه ی پرداختی را بسنجد تا ببیند آیا صرف دارد اطلاعاتی بدهد به نام پیشبرد علم یا نه!

هر چه می سنجم می بینم اینها لازمه ی ماندگاری در حوزه های ریاست بدون دغدغه و حرص خوردن و جان به لب شدن است. پس مجبورم از ریاست قبل از انتصاب استعفا بدهم!

هرچند تاریخ نشان داده است که درصد بالایی از شخصیتهایی با تیپ شخصیتی"هنرمند خلاق"* چناچه در سیستمی نفوذ کنند جان به لب می شوند و اندکی همرنگ جماعت.

امیدوارم من یکی از آن اقلیت نباشم.

انا لله و انا الیه راجعون.

*: این صفت "هنرمند خلاق" هم از آخرین دستاوردهای دوستان روانشناس است که با تستهایشان هر روز وصله ای بر پیکر ملت می زنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:46  توسط مرضیه  | 

مهرها را بر می دارم و به جماعت تک به تک مهر می دهم برای سجده ی آخر زیارت عاشورا...

احساس می کنم باید کاری بکنم ...

-"ایشالا حاجت روا شی مرضیه!"

به تک تک آدمهایی که به من این جمله را می گویند با ابهام نگاه می کنم...

یک لحظه در ذهنم در میان چهره ی تمام عزیزانی که این روزها جلوی چشمم ذره ذره آب می شوند یک فلاش جلوی چشمم می زند از یک مکان شاید یک زمان...

تلفنی که چند ساعت  بعد به من شد شاید هیچ نتیجه ای در بر نداشته باشد. شاید هیچ گاه آن مکان را نبینم اما همین یک خیال خوش هم مرا بس که مغزم متحیر شود از محبت این خاندان. که در جواب یک فلاش در ذهن تو و نه درخواست و نه هیچ لیاقتی برایت پیامی بفرستند مبنی بر این که:

"حتی اگر تو مرا رها کنی، من تو را رها نمی کنم."

پایان این هفته، یادم باز می افتد به حدیثی که یک بار دیگر هم نوشته ام در این خانه:

"مشکل خود را پنهان کنید تا روزی تان زیاد شود": حضرت محمد(ص)

یا علی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:30  توسط مرضیه  | 

هم اکنون یک ساعت از ساعت کاری ما می گذرد...هیچ مس در ساختمان "پژوهشکده"ی ما نیست.

به یکی از مدیران محبوب زنگ می زنم که مگر امروز تعطیل است؟!
مي شنوم كه جماعت براي خواندن زيارت عاشورا رفته اند و كم كم مي آيند.

آزمايشي كه ديروز هماهنگ كرده بودم به علت جور نشدن "قير و قيف" به امروز افتاده و من مصرم كه آن را زودتر انجام دهم. آزمايشي كه وسايلش را بايد با ماشين يكي از جماعت، كليد آزمايشگاهش را از يكي، سر پا كردن ست آپش را با شانصد عنصر ذكور و انجام نهايي اش را با همكاران شفيقم انجام دهم...

خوب اين حرفها نشانگر چيست؟

۱.اينكه من خيلي كاردرستم؟!يا اينكه جماعت خيلي فلانن؟!

هيچكدام! اين حرفها را مي خواهم ربط بدهم به دين اي كه اين روزها بيشتر مظلوميتش را در ميان مدعيان پيروي اش چون من احساس مي كنم.

دردي كه از كودكي با من بود. تناقضاتي كه از بچگي از خودم تا دور وبري هايم تا معلمان ديني تا... ديدم.

دردي كه در چهار ديواري محبوب و با سخنان استاد محبوبم، استاد فيضي ديدم كه توهم نبود. به راستي درد بود.

شايد با ديد كنوني من كه فقط ذره اي درد فهميده ام و نه معرفتي كسب شده نه پله ي تذهيبي بالا رفته از حسين سخن گفتن كفر باشد!

اما امام حسين اي كه من اكنون در تصور دارم امام حسيني است كه جان خود و عزيزانش را داد تا زير بار ظلم نرود. تمام حرف او اين بود كه شرط لازم دينداري، آزادگي است...

چيزي كه تناقض مي شود اين سوال است كه من اي كه جرات سخن گفتن و احقاق كمترين حق خودم را ندارم. من اي كه احتياط را از حد گذرانده ام و براي منافع، ارزشهايم را خاك كرده ام. من اي كه حقوق شذعي كه هيچ اولين حقوق انساني دور وبري هايم را زير پا مي گذارم. من اي كه به هنگام شعار، در خط اول مي ايستم و به هنگام عمل كوهي از دلايل شرعي براي در رفتن مي آورم!

و من اي كه در زيارت عاشورا ي حسين كمك دهنگان و تابعين ظالمان حسين را لعن مي كنم؟!

جدا آن كساني كه لعنشان مي كنم آيا شامل كسي چون من هم نمي شود؟!

پس عمل كجا رفت؟

اين دين تا به كي بايد چوب رفتار ديندارانش را بخورد؟:

 در مجامع ديگر تنها قمه زناني كه كودكشان را روز عاشورا خونين مي كنند. دخترانشان را از مدرسه منع مي كنند.(رجوع كنيد به بيانيه روز چهارشنبه نماينده طالبان). پيامبري كه تنها به تعدد زوجاتش مشهور شده. و هزاران حرف ديگر كه امروزه باور نه آن منتسبين به كفر! كه باور نخبگان ما نيز مي شود و من شرم دارم از نوشتن آن ها...

دين ما و مذهب ما اينگونه معرفي مي شود.

چرا انتظار نداريم ما را بكشند. ما را تحريم كنند. براي رفتن به كنفرانس علمي مانعمان بشوند. حق تحصيل در رشته ي خاصي را از ما بگيرند و خودمان آن كنيم كه كفار نكردند...چرا؟

آيا ما پيروان حسين ايم؟ يا همانان كه اگر به ۱۴۰۰ سال پيش بر مي گشتيم اكنون در سجاده مان از خدا طلب توفيق خدمت و ريختن خونش را مي كرديم؟!...

....

اين حرفها هيچ كدام به مفهوم نخواندن زيارتي چون زيارت عاشورا را نداشت. اتفاقا بر عكس حجتي است براي من و امثال من. باشد كه آنقدر كلمات را زمزه كنيم تا نور آن جانمان را روشن كند.

جماعت آمدند....

يا علي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:29  توسط مرضیه  | 

فعلاً همين!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:13  توسط مرضیه  | 

"پس بایسته است که این سخن را غایبان به حاضران و پدران به فرزندان تا بر پایی روز رستاخیز برسانند...": فرازی از خطبه ی غدیر پیامبر اسلام

...

من نه قصد نصیحت دارم نه پست نوشتن! فقط داشتم فکر می کردم من بچه سید با کلی ادعا با کنجکاوی بیش از حد در علوم منقول و غیر منقول چرا تا دیشب خطبه ی غدیر را نخوانده بودم؟!

خطبه ای که فقط یک جمله از آن را تکرار می کنیم به لقلقه ی زبان، در حالی که طولانی ترین سخنرانی آخرین پیامبر و وصیت نامه ی خاتم انبیا  فقط یک جمله "من کنت مولا فهذا علی مولا"نبود.

گیرم مسلمانی نمی کنم. کنجکاو هم نمی شوم برای خواندن یک واقعه ی تاریخی؟!

من دیگه کی هستم؟!!!!

پی نوشت: عیدتان مبارک. عیدی هم در محل می دهم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:33  توسط مرضیه  | 

هم اکنون متن مقاله ای از طرف نویسنده ی آن از دانشگاه ام آی تی به دستم رسید که هنوز چاپ هم نشده است!!!

صبح اولین درخواستم را برای نویسنده فرستادم. ۲۰ دقیقه بعد جواب گرفتم که حاوی چند سوال بود بعد از پاسخ به سوالها حول و حوش ساعت ۱۱ اکنون متن مقاله برایم ارسال شده به همراه ای میل دانشجوی دکترای حضرت پروفسور که گفته :"عزیزدلم! هر سوال دیگه ای هم داشتی بپرس!!!"

 باورش سخت است؟

باورش سخت تر است برای من که در محیطی هستم که هر روز عجل لفرجهم می خوانند و برای کوچکترین کار زندگی ات را به بازی می گیرند. هنوز هم نمی فهمم چرا یک "حاج آقا" به خودش اجازه می دهد چندین روز و چندین ماه برای یک امضا تعلل به خرج بدهد.

اشتباه نکنیم. من هم جزوی از همین جماعت هستم که شعار می دهم. خود را قربانی محبوب می دانم اما به وقت عمل فقط صحنه را ترک می کنم. ادعا می کنم و عمل هیج.

وقتی مقاله را گرفتم بدون اینکه فکر کنم الان باید معقولانه رفتار کنم چند متر پریدم هوا!(خدا را شکر کسی در اتاق نبود!) اما بعد فکر کردم چه قدر برای آنها عادی است و چه قدر برای من روز به روز رفتار دور و بری هایم و خودم عادی عادی می شود!

این روزها امتحان جامعی را در ورای این مقالات و پژوهشها می دهم که فکر نمی کردم حسی برای پریدن هم داشته باشم. اما انگار تنها حامی من باز هم برایم بسته ای از انرژی فرستاد که باز هم جان دویدن بیابم.

به قول قیصر امین پور:

این روزها که می گذرد شادم...شادم که این روزها می گذرد!!!

پی نوشت: دلم بیش از حد هوای حرف زدن دارد پس طبیعی است که ام آی تی و مقاله و قیصر و اسلام هم در یک پست تجمیع بشود! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 14:17  توسط مرضیه  | 

چهارشنبه شب: به خودم بد و بیراه می گویم که حالا تو این هیر و ویری نماینده ی ورزشی بانوان پژوهشکده بودنت چی بود؟! حالا سرپرست گروه کوه شدنت چی بود؟! آخه تو که در جوونیت دوره ی کوهپیمایی فدراسیون رو رفتی، حالا دوباره با ملت همراهی کردنت چی بود؟! حالا یک آخر هفته داشتی که در اوج فشار کار بتونی بخوابی، این آخر هفته دو روز کوه رفنتنت چی بود؟!

اما درگیری ها در مقابل حس مسولیت پذیریم کاری نتوانست بکند و صبح پنجشنبه اول صبح اولین نفر در میدان سربند حاضر شدم!

....

اگر از من بپرسید، می گویم کوه، آدمها را می سازد، به گونه ای خاص. شیفتگان کوهنوردی لذتی از زندگی را احساس کرده اند ورای آن چه در تجربیات دیگر زندگی می توان حس کرد. شاید نتوان تصویر کرد برای کسی که در زمین صاف راه می رود، آنچه تو در ارتفاع با آن درگیر می شوی. اراده می خواهد، خودباوری می طلبد، مسوولیت پذیری جز لاینفک شخصیت یک کوهنورد است. و در مقابل تمام این توانمندیها، ناتوانی ای که تو در مقابل طبیعت حس می کنی به لحظه های خطر.  

(فکر می کنی تنفس و همراهی با کسانی که بخشی از حرفهایت را می فهمند چه لذتی دارد بعد از مدتی فهمیده نشدن در محیط؟ کسانی که تورا، مریخی نپندارند و سرخوش؟!)

در این دو روز، باز هم بخشی از وجودم که در روزمرگی ها نوایش کمرنگ شده بود جان گرفت: شیب های تند عاقبت به قله ای ختم می شوند. مهم این است که هارمونی و آهنگ رفتن را حفظ کنی،گاهی نیاز به تغییر آهنگ است و سرعت عمل بیشتر اما هارمونی باید حفظ شود. درست مثل یک شیب تند است که به جای گذاشتن باتون بعد پای اول و بعد پای دوم( در اصطلاح کوهنوردی: آهنگ: باتون-پا-پا) به گونه ای دیگر (آهنگ حرکت: باتون،پا- باتون،پا) می روی. اما هارمونی همچنان حفظ شده. در مقابل اکسیژن بیشتری به سلولهایت می دهی با اتصال به منبع انرژی لایتناهی...

از همه جالب تر برای من بحث سرپرستی است:

سرپرست ایده آل یک تیم کوهنوردی مصداقی از مدیر محبوب من است. مهری ، مربی و دوست عزیزم، دارنده ی مدال طلای آسیا، می گوید: "یادمان باشه، همیشه در هر گروهی کسانی هستند که ادعای زیاد دارند، گروه را به هر عنوانی مختل می کنند. سرپرست هیچ گاه خودش رو در مقابل اونها قرار نمی ده در عوض به آنها مسوولیت می ده. یک سرپرست بیشتر از آنکه از نظر جسمی و فنی آمادگی داشته باشه، از نظر روحی قوی است. انعطاف، مسوولیت پذیری..."

و هیجان انگیزترین بخش کوهنوردی، صعود از صخره و دیواره."یادت نره اول خودحمایت بعد حمایت..."، درست مثل زندگی است. تا وقتی به  خودت، اطمینان کامل نداری از کسی حمایت نمی کنی، جان کسی را در خطر نمی اندازی اگر توان سرپرستی، مدیریت یا حمایتش را نداری. در عوض حتی اگر حمایتی می شوی باز هم به او دل نمی بندی. در صعود به پاهایت، قدرت دستهایت"اعتماد" می کنی و احتیاط می کنی. خود را بی جهت به مخاطره نمی اندازی.اول صعود دیداری از سنگ است: تصویر سازی ذهنی می کنی . مثبت اندیشی را تمرین می کنی. تو برای صعود به اینجا آمده ای.

و در نهایت صعودی موفقیت محسوب می شود که تیم در آن به سلامت به پایین برسند. صعودی که تلفات در آن باشد در عین شکست است. درست مثل زندگی: موفقیتی که با له کردن شخصیت دیگری و صعودی که با قدم گذاشتن بر روی حق انسانی حاصل شده باشد، معنای شکست دارد.

...

خوشحالم که دو روز دیگر از زندگیم را در فضایی از جنس ارتفاع گذراندم. دو روزی که یادآوری کرد به من اثرات مخرب روزمرگی و قناعت به ارتفاع پست را. رویاهایم را باز هم گردگیری می کنم، حتی در شیب تندی که این روزها فرصت استراحت زیادی به من نمی دهد. می دانم که این تمرینها، مانند پیش برنامه های یک صعود سنگین است: تنفس را تنظیم می کند. عضله ها را بیدار می کند، اراده را تقویت می کند. صبر به ارمغان می آورد.

می خواهم ترکیب جدیدی بزنم: سرمشق جدید خوشنویسی ام را مشق خواهم کرد:

"و بشّر الصابرین."

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:57  توسط مرضیه  | 

فلاش بک اول: دهه ی 1360 شمسی دو کودک هم سن در یک فامیل بزرگ:

کودک اول: یک دختربچه ی پرحرف، پرجنب و جوش، زودتر از موعد می دود، می حرفد، می نویسد، می خواند، غزلیات حافظ از بر می شود، حرفه ای می رقصد!...

کودک دوم: یک پسربچه ی کم حرف، حرف گوش کن، منطبق بر برنامه، بدون هیچ مورد هیجان انگیز.

فلاش بک دوم: اواخر دهه ی 1370شمسی دو نوجوان فلاش بک اول:

نوجوان اول: عاشق کتاب خواندن، علاقه مند بی حد و مرز به تمام علوم طبیعی، انسانی، ادبیات، هنر، ورزش در چندین رشته ی مختلف، مسوولیت های مختلفی در مدرسه عهده دار است از اجرایی تا فرهنگی تا علمی، در تمام مهمانی ها حضور فعال دارد. تمام برنامه های تلویزیون به خصوص مسابقات ورزشی را می بیند. معروف به خوش خنده ترین دختر در جمع فامیل است. شیفته ی آزمایش کردن است.

نوجوان دوم: کار نمی کند جز آنکه درس می خواند.

فلاش بک سوم: دهه ی 1380 شمسی دو جوان فلاش بک دوم:

جوان اول: مجموعه ای از مسوولیتهای مختلف فرهنگی را عهده دار شده است. به دنبال کنجکاوی ذاتی اش در بسیاری از حوزه ها وارد شده است. تئوری و نظریه های کتابهای دانشگاه او را راضی نکرده به دنبال تجربه کردن درگیر دنیای واقعی شده است. در دنیای واقعی هر روز با مجموعه ای از محدودیتهای علمی، فنی، اجتماعی روبروست. برای به عمل درآوردن دانش خود در کشوری عقب مانده،نیاز به درگیری و جنگ با پیچیدگی های دنیای واقعی و انسانی دارد.

جوان دوم: در حال ادامه ی تحصیل در یکی از کشورهای متمدن است. بر خلاف جوان اول رزومه ی او تنها در یک شاخه ی مشخص به طور طولی رشد کرده است. هیچ گونه مسوولیت مضاعفی ندارد. بدون تنش زندگی می کند و هیچ دغدغه ی انسانی ندارد.

فیلمنامه:

خداوند باری تعالی نکیر و منکر را جهت بازخوانی پرونده ی دو انسان در شب اول قبرشان به زمین می فرستد:

پرونده ی اول: مجموعه ای سنگین از امور متنوع با چگالی بالا، از صواب و گناه سرشار، از ادعاهای بی اساس تا حرکتهای محکم اثربخش، از کمکهای انسانی تا خودخواهی محض، قسمت سنگینی از اعمال شامل اعمال ماتاخر اوست. مانند نوشته ها، نظریه ها و گروه هایی که به زمان حیات ایجاد کرده است. زندگی سرشار از افت وخیز.شغل این انسان در بین مجموعه ی وسیعی از فعالیتها مشخص نیست. همبستگی قوی ای بین پرونده ی  شماره یک و مجموعه ی بسیار بزرگی از پرونده هایی که در زمان حیات او باز بوده اند وجود دارد که بررسی آن را دو چندان پیچیده کرده است!

پرونده ی دوم: پرونده ای نازک، از یک استاد دانشگاه با مدرک فوق دکترا که کوهی از مقالات تئوری او نه اعمال ماتقدمی را در بر داشته نه اعمال ما تاخر. انسانهایی که به پرونده ی دوم مرتبطند جز نزدیکان انگشت شمار او نیستند. پرونده ای مشخص و روان.

...

می توانید ادامه ی فیلمنامه را حدس بزنید؟ که کدام یک از این دو انسان عاقبت به خیر می شوند؟!!!

پی نوشت: امشب شاید کمی در مورد عاقبت انسان اول شک کردم. اما درنهایت دلم نخواست جای انسان دوم باشم. هرچند هرکس به من رسید شاخ درآورد که چرا در حالی که به راحتی می توانستم جای انسان دوم باشم اکنون وضعم این است؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:42  توسط مرضیه  | 

می دونستید شما آدمها شگفت انگیز ترین موجوداتی هستید که من تا کنون دیده ام؟!

پی نوشت: وقتی تصور می کنم آخر این هفته استاد خطم، بر و بچ کلاسمون و صدای جیر جیر قلمی که روی کاغذ کشیده می شده رو بعد از چندین هفته باز هم حس خواهم کرد اگر زنده باشم، تصمیم می گیرم که زنده باشم! 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:47  توسط مرضیه  | 

یقین دارم که هر اتفاق در زندگی ام بر اساس حکمتی است.

برای همین اکنون در اوج خستگی* لبخند می زنم.

این بار بخشی از این حکمت را احساس می کنم.

*: مادرهای محبوب اینجورین دیگه! هر کی خبر استراحت مطلق را می شنوه با مقدمه یا بی مقدمه میاد عیادت:) خدارا شکر. میزبان دوستان خدا شدن هم عالمی داره.

پی نوشت:

 مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:4  توسط مرضیه  | 

امروز درست یک هفته از شروع یک حس می گذرد. درست مانند اینکه شب بخوابی و صبح ببینی مسوولیت اداره یک خانه ی بزرگ، سه فرزند و حجم وسیعی از رفت و آمدهای منزل را به عهده گرفته ای.

...

مادرها نقش اصلی و کلیدی در مدیریت خانواده به خصوص در فرهنگ ما بازی می کنند .این وسط نقش برخی از مادرها هم پررنگتره هم وسیعتر. حیف که ما آدمها زود به وجود آدمهای باوجود دوروبر عادت می کنیم و همه چیز عادی میشه.

الغرض با شروع دردهای سیاتیکی مامان که کاملاً ناگهانی از هفته ی پیش شروع شد و با کمیسیونهای متعدد پزشکان موجود و جواب ام آر آی و احتمال عمل جراحی و استراحت مطلق برای فرار از عمل، یک مدل زندگی جدید رو شروع کردم.

نمی خوام بگم خوش می گذره که استراحت مطلق یک آدم فوق اکتیو، اهل ورزش و به معنای واقعی مدیر اون هم نه فقط در خانه که در کل بک خانواده ی وسیع اصلاً اتفاق خوش آیندی نیست. اما احساس می کنم برای ما این اتفاق چندان هم شر نبود. یک جور همبستگی مضاعفی الان به وجود اومده مثل تمام وقتهایی که آدمها تازه می فهمند چی داشتند و خودشون خبر نداشتند.

و البته یک چیزی مثل ترمهایی که واحد زیاد برمی داشتم هم اتفاق افتاده. بازدهیم نسبت به چند هفته ی قبل(که تو مایه های صفر بود!) چندین برابر بیشتر شده.تمرکزم تا حدی احیا شده.(البته کو تا برسم به تمرکزی که بچه های دارالعلوم از من دیده بودند...) قدرت تحملم به مراتب بیشتر شده.(البته زمانی که در محل کار هستم رو فاکتور می گیرم!).

حسم یک چیزی تو مایه های حس مادرانه است.

...

راستی، بخشی از وقتی که قبلا به خوندن وبلاگ ملت صرف می کردم رو هم اکنون صرف جستجوی اینترنتی برای کشف راههای خانه داری در سه سوت می کنم! و خوب با توجه به استعداد ویژه ای که در قاطی کردن موارد بی ربط با هم دارم به موفقتهایی هم نائل شدم که شاید وقت کردم و چند تا از دستورهای غذا رو برای رفقا نوشتم.

...

پیوست۱: این لینک که یکی از بچه های چهاردیواری محبوب تو سایش گذاشته همراه کل هفته ی گذشته هست. هربار که گوش می دم انگار یک چیز تازه می شنوم ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 19:2  توسط مرضیه  | 

همیشه گفتم یک عمری به دنبال فلسفه و چرایی زندگی گشتم و الان مثل گاهی وقتها اعتراف به ندانستن می کنم. نمی گم هنوز به دنبال فلسفه نیستم فقط می تونم بگم الان چیزهایی رو حس می کنم قوی تر از محکم ترین دلیل تراشی های فلاسفه.

به نظرم ما قراره در یک پروسه ی زمان بر آدم بشیم. حالا یا آدم می شیم یا می آدموننمون! یکی رو با یک اشاره ، یکی رو با نگرفتن ویزا یکی رو با به هم ریختن معادلاتش یکی رو با تنهایی یکی رو با طرد شدن و...آدمش می کنند.

شاید کسی رو با بیماری عزیزترین کسش...

یکی هم اونقدر پوست کلفت می شه که آتش علاجش می شود...

و امان از پوست کلفتی! 

پی نوشت: درود به تمام بانوان عزیز به خصوص به خانمهای خانه دار. بنده حاضرم ثابت کنم سخت ترین و مهمترین کار در دنیا تدبیر منزل و خانه داری است. به خصوص اینکه فکر کنی چی بپزی!

شعار هفته: از دیدن آدمهای بداخلاق بی حوصله ی خسته در آینه معذوریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:19  توسط مرضیه  | 

شهریورماه برای عده ای ماه تعیین تکلیفه.

....

شعارهفته:  در هفته ی دولت از هفت دولت آزادم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:22  توسط مرضیه  | 

دیروز یک تجربه ی جدید را در کارنامه ی اعمالم ثبت کردم.

به نظر من شرط لازم برای توفیق در کار گروهی، گذشت است. گاهی آدم باید کاری را انجام بده که خیلی هم به مذاقش خوش نمیاد ولی برای مصلحت جمع باید انجام بشه.

به نظرم این "هدف" هست که منطقی بودن کار من رو توجیه می کنه! کاری که تا دیروز به نظرم لوس بود امروز در راستای هدفم مقدس می شه.

فقط خوشحالم که بر ترسم غلبه کردم.

می دانم حتی اگر حرکت سرشار از اشتباه باشد به مراتب بهتر از سکون است. سکون آدمی را می گنداند.

امروز از حرکت دیروزم خوشحالم. مجری گری، آن هم در جمعی که همه اهل فکرند و تک تک حرفهایت را تحلیل می کند بیش از حد تصور سخت بود! 

"گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم.."

پی نوشت: گاهی دلم می سوزد به حال آدمهایی که با اعتماد به نفس من را تحلیل می کنند! همین هفته ی پیش بود که یکی از همکاران برایم می گفت که من چگونه موجودی هستم!(خیلی خوشم میاد که آدمها بدون اینکه ازشون بخواهی تو را آنالیز می کنند و تو فقط با لبخند چشم در چشمشان می دوزی! و گاهی نمی توانی خنده ات را کنترل کنی!!!). آن لحظه به یاد این بیت حافظ بودم:

"حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم!"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:17  توسط مرضیه  | 

کم کم، باور می کنم که این سنت توست که چون سوالی در ذهنم شکل می گیرد مقدمات جواب آن فراهم می آید.

باز هم می گویم که هیچ پدیده ی تصادفی، تصادفی نیست. 

و "علی" به سنت تو یقین دارد که می گوید:"هر کس به وجود آب اطمینان دارد، تشنه نخواهد ماند."

گفتنش سخت است؟! به همین قناعت می کنم.

ارادتمند شما:

یک موجود مبهوت از روز ازل که بهتش به صورت نمایی با گذر زمان زیاد می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 20:42  توسط مرضیه  | 

شعاع همبستگي و شكستن روزمرگي

بالاخره پا بر روي تمام برنامه هاي روزمره گذاشتم و با تمام درگيريهاي موجود سه روز رفتم اصفهان. بعد از چندين ماه رفتن به مكاني كه گذشته ات با آن گره خورده هم انرژي گير بود و هم انرژي ده.

خونه ي مادربزرگ و جمع شدن مجدد نوه ها، تا دم صبح حرف زدن و خنديدن و تذكرهاي پياپي صاحبخونه، از يك طرف اين تصور رو ايجاد مي كرد كه هيچي عوض نشده، كنسل شدن برنامه ي ديدن اكيپ و ديدن و شنيدن اخبار جديد و گاهاً شكي كه از اين همه تغيير در من ايجاد مي كرد از طرف ديگر حس آدمي رو بهم مي داد كه سالها در يك غار زندگي مي كرده!

روانشناسها گاهي از آدم چيزهايي مي پرسند كه نتيجه اش بررسي اين است كه تو در چه زماني زندگي مي كني، گذشته، حال يا آينده. هنوز هم گاهي دز غرق شدنم در هر يك از زمانها بالا مي ره مثل غرق شدنم در يك فيلم يا يك كتاب.

اينجاست كه گاهي احساس مي كنم به هر قيمتي شده از عمق آن زمان بيرون بيام و تغيير فاز بدم. تابه تعادل برسم...

آخ كه چه نقطه اي است اين تعادل! براي من كه هنوز تعريف نشده است!

اين چند روز كلي به تعادل روي برخوردهاي اجتماعي فكر كردم. روي ميزان نزديك شدن به آدمها، زماني كه براشون صرف مي كني و انرژي و احساسي كه خرجشون مي كني. به شعاع همبستگي ايده آل بين آدمها.

اينكه چه قدر گاهي روابط ملت بر اساس خودخواهي شون شكل مي گيره و چه قدر گاهي يك آدم براي ديگري مايه مي گذاره بدون اينكه منفعتي شامل حالش بشه.

گاهي فكر مي كنم چه قدر خوبه كه بشه اين همه آدم رو بي خيال شد، مغز رو ريست كرد و مستقل از تمام موجودات زندگي كرد. حافظه اي از آدمها نداشت نه خاطره اي نه گذشته اي. اين طوري زندگي خيلي راحت مي شه! نه روند رو به رشد بيماري عزيزي رو مي فهمي، نه جدايي دوست نزديكي آزارت ميده، نه به خاطر كسي برنامه هات رو لغو مي كني، نه...

اما خودمونيم زندگي اين مدلي اصلاً جالب نيست. هرچند منجر به رشد طولي من بشه. حداقل مي دونم ماحصلش اين همه تجربه نيست. و چه چيزي زيباتر از كشف آدمهاست در زندگي؟ به خصوص اينكه در اين روند ببيني كه خودت يك آدم مشابه بقيه هستي كه رفتن تو و آمدن كس ديگري اثري روي سيستم نداره!

خداييش حسي جالب تر از اينكه بفهمي بودن يا نبودنت فرقي با هم نداره رو تا حالا حس نكردم..

 

نمي دونم معلومه يا نه ولي اين روزها اصلا حس نوشتن رو ندارم. نوشته هايم زوركي است. فقط مي دونم كه ننوشتن معادل فسيل شدن است برام. اينجانب هم كه قصد دارم حالا حالا ها زندگي كنم حتي اگر به زور باشه! فعلاً دارم راه دررو را مي يابم. دور زندگي تند شده و من هم قصد ندارم بشينم لب جوي و گذر عمر رو فقط ببينم. بهترين راه شيرجه هست حتي با چشمهاي بسته!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:28  توسط مرضیه  | 

به علی شناختم من به خدا قسم، خدا را.

خوش به حال کسانی که به راستی زبان حالشون اینه.

لیاقت می خواهد معشوقی چون "علی" داشتن.همان کسی که با نامش می شود تا عرش اعلی رفت.

کسی که کلامش امید را در دلم زنده نگه می دارد:

"آن کس که به وجود آب اطمینان دارد، تشنه نخواهد ماند."

...

نه مدح تو توانم نه توصیفت که نشناخته ام تو را. همان به که به این ختم کنم:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:13  توسط مرضیه  | 

۱.یکی از بندگان خداحرف جالبی می زد:

"آدمهای باهوش مثل بقیه ی آدمها هستند فقط فرقشون اینه که اونها پازلشون رو روی آب می چینند!"

۲.یک مشاوری به یک بنده خدایی که باهاش رفت حرف بزنه بلکه کارش به جنون کشیده نشه گفت:

"مشکل اصلی تو، هوش بالاست!"

۳.یک فیلم هالیوودی هست که این روزها اساسی تو ذهنم داره رژه می ره. جریان فیلم یک جوون بی کله ی خیلی رک و پرانرژی بود که برای اف بی آی کار می کرد و کم کم روسا از جانب او احساس تهدید کردند...کاری که کردند اونقدر به طرف تلقین کردند که تو این جوری و اون جوری هستی و اونقدر صحنه سازی کردند که طرف عملاْ دچار توهم شد در انتهای فیلم و...

 پی نوشت: خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که حرف زدن یا نزدن، فرقی با هم نداره. فقط حرف نزدن آبرومندانه تره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:39  توسط مرضیه  | 

دیشب در سر رسیدم نوشتم: "و امروز معنای واقعی جهان سومی بودن، تحریم و استعمار را احساس می کنم!"

امشب، شبی است که به قاعده باید چمدان می بستم تا فردا روزی به مقصد بلاد کفر پرش کنم اما به جای آن کوکو سیب زمینی پختم برای کوه فردا!

این هفته از آن هفته های خاص زندگی ام بود. هر روز صبح و عصر دم سفارتی که هنوز هم به من می گوید منتظر بمانم!

دیروز مسوول ویزا می گفت:"خسته نشدی از این همه رفت و آمد؟!" و من نه برای 10 روز ورود به جهان اول بلکه به خاطر حسی که هر کسی برایش تعبیری دارد، گفتم:"نه!"

دیروز به مسوول ویزا گفتم:"اگر ویزایم رد شده بگویید." او گفت:"نه خانووووووووم! ویزاتون که اومده اما پرونده باید بررسی بشه! آخه شما دارید برای کنفرانس فیزیکی می روید! رزومه ی شما هنوز جای بررسی داره..."

 و من دیدم کسی که برای دوره ی آرایشی و انتخاب رنگ مو می رفت هیچ یک از نقص های پرونده اش دیده نشد...

امروز من سرشار از انرژی ام با اینکه هنوز جوابی از طرف سفارت داده نشده. با اینکه برای رسیدن به موقع امروز آخرین فرصت بود...

شاید برای کسی که این حرفها را می خواند، یک ویزا عددی نباشد که بخواهی برایش مطلب بنویسی. اما این ویزا یک ویزا نبود! ماحصل تلاش چند ماهه بود! تلاش کسی که مدتی است برایش بود و نبود فرقی نداشت. کسی که در ظاهر می دوید اما به چاه افتادن یا به عرش رفتن برایش یکی بود. کسی که هیچ جهت مرجحی در زندگی اش نبود. کسی که عملاً در بازی نبود!

نمی توانم نه حسی که مرا باز به بازی کشاند را بگویم نه حسی که اکنون دارم.

هر کسی از ظن خود شد یار من، لیک...

هر کس انگی به من می چسباند: دیوانه، مرفه بی درد، علاف، لجباز،... این انگها همیشه هستند، چه دیروزی که بی انرژی، نای حرف زدن نداری، چه امروز که بر خلاف انتظار همه با انرژی مضاعف برای کوه فردا برنامه می چینی و ملت را جمع می کنی.

بازی جالبی بود. نه آن بازی کثیفی که فرانسوی ها فکر می کردند راه انداخته اند! که آن بازی چیزی جز تحلیل انرژی من چیزی نداشت. این بازی، بازی دیگری است که عدو سبب خیر می شود در آن. این بازی بازی جدیدی است که بازیگر و بازیگردانش واحدند! این بازی سرشار از امید است و شور زندگی در آن جاری است.

می خواهم وارد این بازی شوم.

آقا اجازه؟! منم بازی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:57  توسط مرضیه  | 

دارایی هایت را می چینی روی دستما ل، با تمام روابط منطقی و ریاضیات ابتدایی و پیشرفته ای که عمری برای آموختنشان وقت صرف کرده ای. واژه های فلسفی، منطق و استدلال، همه را می چینی روی دستمال گلدار.

درست در همان لحظه ای که می خواهی به خودت "ای ول!" بگویی، از این همه هنر چینش، به ناگهان دستی نادیدنی، دستمال را تکان می دهد! گوشه ی دستمال را بین دو انگشت خود می گیرد و با یک تکان همه چیز به هم می ریزد و تو می مانی و حقیقت روبرویت...

به همین سادگی، رشته ها پنبه می شوند، ولی تو هنوز با چشمانی بسته، پا بر زمین می کوبی، جیغ می کشی و "چرایی" ِ قصه را طلب می کنی. غافل از اینکه  حقیقت، بی حجاب در مقابل چشمانت به رقص در آمده است، بی چون و چرا!

با این همه همچنان نمی پذیری، با چشمان بسته ، دیگر بار و دیگر بار دستمال را پهن می کنی و می چینی. می چینی و هر بار که از این همه عظمت ِ "خود!" مدهوش می شوی، در آستانه ی بی هوشی کامل، دستمال تکان می خورد و قصه دیگر بار و دیگر بار تکرار می شود تا تلنگری باشد بر پیکره ی یخ کرده و چشمهای بسته ی تو، تا بگشایدت.

تو اما هنوز جیغ می کشی، دست و پا می زنی و "چرایی" طلب می کنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:46  توسط مرضیه  | 

من از آن دسته آدمهایی هستم که فکر می کنم:" هر چیزی امکان پذیراست اگر بخواهیم!"

اما دیشب یکی از جالب ترین مشاهداتم  قسمتی از نظرم را تغییر داد! امروز احساس می کنم توان جسمی بشری محدود است! محدودیت جسم را برای اولین بار دیشب احساس کردم و حس جدید و زیبایی که شاید به آن بتوان گفت: "حس زیبای مردن"

بعد از چند روز سکوت اجباری ناشی از گرفتگی صدا، دیشب از شدت ضعف، کمی مُردم!

حس جالبی بود، وقتی احساس کردم، پاهایم دیگر هیچ حسی ندارد، عضلات سنگین شده بود، کم کم حس بی حسی بالا می آمد تا کم کم به نوک انگشتانم رسید...

آن لحظه چیزی در درونم می گفت این حس، حسی مثل مردن است.

 حس زیبایی بود. خیلی ساده و راحت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:26  توسط مرضیه  | 

چند هفته ای مدرک جور کردن، در صف ایستادن و نرسیدن به محبوب(آن هم وصال یک هفته ای)!

در نهایت: لینک تابناک*

 دیگران را نمی دانم اما من این دو بیت تنها چیزی بود که بعد از بازگشت از خارج(!) و واکنش آدمهایی که در طی چند روز زندگی در پشت ضریح فرانسوی نسبت به من داشتند،و پس از آن استقبال پرشور همکاران(!!!) که جزییاتی از این سفر(!) می دانستند که خودم هم بی خبر بودم، در ذهنم نقش بسته بود:

"آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع علوم شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند"   "خیام"

 

*:باز هم گلی به گوشه ی جمال خبرنگار بی خواب شده ی ما:) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:40  توسط مرضیه  | 

خواندن این نوشته انگیزه ی نوشتن این پست شد.

امروز با بنده خدایی حرف زدم که در یک پژوهشکده،حرفش برای دیگران حجت است...

برخلاف من که همیشه اصل عدم قطعیت را در حرفهایم رعایت می کنم، او نمودی از قطعیت تمام است.

جالب است که دیگران آنقدر به او بها داده اند که اگر بگویی آلبرت گفته زمان در کنار میدان گرانشی قوی کند می شود می گویند صبر کن ببینیم اگر فلانی تایید کرد، حرفت را قبول می کنیم!

یکی دوبار با طناب راهنمایی غلط او به چاهی افتادم که بیرون آمدنش برایم چند روز حساب کتاب را در بر داشت هر چند گاهی همفکری اش کمک حال بود اما در کل از آدمهایی که در یک مسئله ی علمی به قطعیت حرف می زنند وحشت دارم!

امروز از سر شیطنت سعی کردم او را تست کنم! چند دقیقه با اعتماد به نفس تمام سر یک مسئله با هم حرف زدیم بعد از یکی دو مورد در حالیکه به زور ادای خودش را در می آوردم، با قطعیت، داده ی غلط به او دادم و بعد از او راهنمایی خواستم! در نهایت ناباوری مهر تایید بر چرندیات من زد و کلی هم در آن راستا سخن گفت...

دلم می خواست گریه کنم، برایم قابل تحمل نیست چرند بگویم و کسی نباشد که چرندیاتم را رد کند!

دلم به حال این مردم که نخبگانش طبل توخالی اند، سوخت...

 

نتیجه ی مشاهدات این روزها، من را ساکت تر و ساکت تر می کند. ایمان به جهل آدمی را محکم تر و محکم تر. اعتراف به بی سوادی ام را بلندتر و بلندتر، انگیزه ام را برای فهمیدن بیشتر و بیشتر و ادعایم را کمتر و کمتر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:53  توسط مرضیه  | 

جوون که بودیم سر کلاس شیمی معدنی برایمان از اکتیویته ی بالای فلوئور می گفتند، در کلاس شیمی آلی از متیل... تو که یادت می آید خانم مشکلانی عزیز را که برای هر کدام از بچه ها لقبی گذاشته بود...

فلوئورید کلاس معدنی همان متیل کلاس آلی را این روزها در آینه گاهی نگاهش می کنم!

نمی دانم چرا معلمها می گفتند صفر کلوین تنها یک کمیت نظری است؟! من این روزها گاهی احساسش می کنم! همان لحظه ای که آنقدر دمای بدنم پایین می آید که حتی نمی توانم ادای لبخند زدن را در بیاورم.

چتر باکس کلاس زبان محال بود نتواند در مقابل دیگران حرف بزند! تصور کن آن محال ممکن شود آن هم ساعتی و گاهی ساعتها... به قول تو زبان بدنم فریاد می کند، حیف که آنقدر در زمان غرق شده ایم که با زبان بدن خود نیز بیگانه ایم...

اما، اما... این وجود یخ زده کم کم ذوب می شود، دمایش اندک اندک بالا می رود، درست همان لحظه ای که از همه چیز و همه کس دل می بری، نکته اش در بریدن آخرین طناب است، درست مانند سنگنوردی که در چند سانتیمتری زمین  کارابین هایش از جا در می روند و پاندول می شود... مدتی سرگردانی و تعلیق و دست و پا زدن و بعد کم کم سکون...اگر آخرین اتصال را پاره نکند یخ می زند و اگر دل ببرد به زمین استوار خواهد رسید...

من که پاندول شدن را بارها و بارها تجربه کرده ام...

طناب را پاره می کنی، بغضت را می شکنی و کم کم استواری زمین را حس می کنی...

آن صدایی که در گوشم خواند "ببُر!" را قدر می نهم. برای همین، آن چهاردیواری کوچک را این روزها از همه جا بیشتر دوست دارم. آنجا استواری زمین را، امید را، محبت بی دریغ را، انسانیت را، و او را، احساس می کنم. آنجا برای من حکم کوره ی مذابی را دارد که وجودم را گرم می کند... دیشب فکر می کردم اگر این پیامبران کوچک چنین معجزه ای دارند آن کسی که دیگران برایش و عجل می خوانند و من هنوز اندر خم باور و ردش گیر کرده ام، چگونه موجودی است؟!

...

استاد می گوید معلا فریاد می کند...راست می گوید، معلا رسواگر عجیبی است، این روزها تلخی وجودم را در لرزش قلم فریاد می کند! و لحظه های امید را در هر قوسی که زیبا متولد می شود، عیان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:7  توسط مرضیه 

 
مامان همیشه می گه:"خورشید پشت ابر نمی مونه."

راستش امروز برای اولین بار به حرف مامانم شک کردم...

یه پست گنده رو هم مثل حرفهای دیگه ای که امروز قورت دادم قورت دادم! مشکل اینه که حجم زیاد بوده به این راحتی دفع هم نمی شه!


بعد از تحریر:

گاهی برخی آدمها حکم جرم گیر را دارند!

برای استاد اعظم :

بله! وقتی یک جای کارم لنگ می زنه یعنی چیزی رو بلد نیستم. حالا این از محاسبه ی ریاضی می تونه باشه تا  دید فیزیکی تا ارتباط اجتماعی تا ارائه ی مطلب...

 کل سخن: بـــــــــــــــــــــــلد نیستم.

راستش گاهی جو زده می شوم! فکر می کنم من هم باید مثل خیلی از بر وبچه هایی که حرف مفت را به جای نظر کارشناسانه به خورد دوروبری ها می دهند و بقیه با چهار تا دکتر و دانشمند جوان و نخبه و باهوش و رئیس و ...آتیش توهم نبوغ بندگان خدا را زیاد می کنند، من هم باید راه به راه نظر کارشناسی بدهم! ملت هم با چشمهای 4تا شده اندر کف این همه هوش و استعداد بمانند!

برای بر و بچ کذایی:

نه جوون! دور من رو خط بکش! هر قدر هم خواستی نگاه عاقل اندر سفیه در مقابل سوالات پایه ای من بکن.

یک خدای کاردرست و یک استاد اعظم و کثیری عزیز دل و مغزی سرشار از ؟ من رابس!

پی نوشت: می خواهم زنده بمانم، همه مدله!


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:9  توسط مرضیه  | 

نامت برازنده ی وجودت که این چنین سلول به سلول ام را بالا بردی...

دو ساعت تمام مدهوش رقصی بودم که من در خودش حل کرده بود. رقصی چنین که مدتها آرزویم بود.

سال گذشته نمایشگاه قرآن با "بز بربط" متخلص به "عزیز دل"، آنقدر در بخش خوشنویسی، تابلو غرق "خطوط معلا" شدیم که هنرمندی که برای ملت خطاطی می کرد، شماره تلفنی را به من داد که آبی باشد بر این عطش پنهانی.

تمام سال هر چه حرف پ را در شماره های گوشی ام سرچ کردم و نام او را دیدم به خودم نهیب می زدم از برای انجام ندادن یکی دیگر از هزاران عشق عقب مانده به خاطر روزمرگی های انرژی گیر ...

چه کسی فکر می کرد دیروز عزیز دلم من را جایی ببرد که وقتی شماره ی تلفن استادش را می گیریم همان شماره ی چند ماه قبل باشد و من فقط دهانم باز بماند...

در تمام دو ساعتی که من غرق شده بودم و هر بار  "او" با نگرانی به من می گفت :"حالت خوبه؟!" و من نمی توانستم حیرتم را پنهان کنم فقط در ذهنم زمزه می شد:"من از کجا؟ ..."

باور کن اگر از دنیایی با سقفی کوتاه با آدمهایی کوکی که تو را مریخی می پندارند آن هم برای اینکه می خواهی لذت فهمیدن و فهماندن را تجربه کنی، از جلسه ای که متخصص دکترایش شبها در گاو صندوق می خوابد نکند کسی اپسیلونی از فلان داده اش سر در بیاورد و جایش را بگیرد، آمده باشی ... اگر از یک دخمه ی تاریک تاریک تو را به یکباره به فضای بی کران و پرنور ببرند، مدهوش می شوی!

باور کن اگر از خودت،از تمام نمرات پایینی که این روزها می گیری، از کوچکی خودت شاکی شده باشی و اینگونه "بی حساب" پاداش بگیری از خجالت آب می شوی.

...

راست می گفتی، من هم دلم می خواست کسی دیروز نبود، استاد فقط "هو" می نوشت و من کمی از سنگینی سکوتم را در حضورش بر زمین می گذاشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:51  توسط مرضیه  | 

آقای ش. معلم نمونه ی استان، معلم جبر و احتمال و حسابان ما بود. کسی که وقتی روز 15 فروردین با پای گچ گرفته رفتم مدرسه برای اینکه سوالهای بی شمارم را به راحتی ازش بپرسم آمد نیمکت پشت سر من آخر کلاس نشست. یکی از کسانی که دقت بالایش مرا به وجد می آورد. یادش به خیر. چه قدر با هم مسئله ی همنهشتی حل کردیم.

این خاطره ی شیرین و کمی بی ربط را اول نوشتم تا تلخی آنچه این روزها می بینم را کم کنم!

راه حل: ببین جوون! درسته که دنیا بر نهایت دقت بنا شده اما اگر در رفتارهای دیگران هم بخواهی زیادی دقیق شوی، آن قدر تلخی خواهی دید که شیرینی بارقه های وجود یک انسان را هم نخواهی دید. از این به بعد کمی به این دوربین های حساس استراحت بده. برای خودت نه!اصلاً خودت از اون سوژه های نابی که باید دوربینها 24 ساعت از سر تا پات فیلم بگیره! اما گاهی برای بقیه:  "دوربین ها خاموش!"

پی نوشت: من مست و تو دیوانه،خدا وکیلی، ما را که برد خانه؟؟؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:23  توسط مرضیه  | 

وقتی درد از خودی ها باشد دردناک تر است. نمی دانی بگویی یا سکوت کنی. نمی دانی بمانی یا بروی.

هر گاه که در سیستم جدیدی وارد می شوم، نکاتی که برایم عجیب است را می نویسم. از برخورد آدمها ، قوانین حاکم و رفتارهای عرف آنجا. می خواهم تصویر تازه واردی که فردا روزی به آنجا وارد می شود را بدانم. می خواهم اگر مدیر شرکتی، مسوول بخشی استادی چیزی شدم از رفتار تازه واردها بیجا انتقاد نکنم، حداقل احساسشان کنم. می خواهم کمی از قالبهایی که خواهی نخواهی بر روی رفتارم اثر می گذارند فاصله بگیرم و اگر کسی مانند آن قالب عمل نکرد او را متهم به نفهمی نکنم! دلم می خواهد بلاهایی که ناشی از نگاه دگم و غیرقابل انعطاف دیگران بر سرم آمده را بر دیگران وارد نکنم...وچه کار سختی است.

از کودکی فضایی برایم فراهم بود که آدمهایی با ظاهر متفاوت را در کنار هم ببینم. مهمانی هایی که خانم های می نی ژوپ پوش و موهای رنگ شده در کنار خانمهای چادری رو گرفته دوستانه با هم حرف می زدند و مشکلی هم نبود...

همیشه گفته ام که از تنها درسی که بیزار بودم، بینش اسلامی بود. کارهایی که برای از کلاس دینی در رفتن و نقشه هایی که برای معلمهای دینی ای که می خواستند ما را آدم کنند کشیدم، از تلخ ترین خاطراتم هستند هرچند شاید شنیدن آن برای دیگران خنده دار باشد. در عوض اولین آدمهایی که من را به سمت دین جذب کردند و پوشش مذهبی را برایم زیبا نمایاندند کسانی بودند که من در ابتدای امر، جذب اخلاقشان شدم. کسانی که احساس محبتشان را واقعاً می فهمیدم. نه آن نقاب تصنعی برخی از مبلغین که من را تنها عددی می دیدند که بر تعداد طرفدارانشان افزوده شود. من در زندگی ام،مجموعه ای از این آدمها دیدم که حرف من را نگفته می فهمیدند. سوالهای من از دید این آدمها سوال بود نه توطئه ای برای تضعیف ایمان مردم!

از سر کنجکاوی ای که این همه سوال از هدف برایم به وجود آورده بود به خیلی جاها سرک کشیدم. از گروه های علمی و ورزشی تا ادبی تا سیاسی تا مذهبی از راست راست تا چپ چپ...هرچند هیچ وقت خودم را متعلق به هیچ کدام از این سازمانهای غیرقابل انعطاف ندیدم. سعی کردم در بین تبلیغات حداقل چشمهایم را باز نگه دارم. نمی دانم چه قدر موفق بودم. اما می دانستم و باور دارم که حقیقت یکتایی در پس تمام این حرفها و دعواهای آدمهای رنگارنگ وجود دارد و چه قدر محتاج آن حقیقت یگانه ام. هرچه قدر بیشتر می روم عطشم بیشتر می شود.

حقیقت یگانه را می توان در وجود تک تک آدمها دید. از آن خانم می نی ژوپ پوش تا آن خانم محجبه. اگر وجودت آن قدر صاف و صیقلی باشد حقیقت از تمامی این آدمها در درونت انعکاس می یابد. سعی کن خودت را پاک کنی. حقیقت به همراه آدمهای حامل آن جذبت می شوند. مگر پیامبر ما پیامبر رحمت و محبت نبود؟ مگر هم او نبود که مکارم اخلاق را تکمیل کرد؟ مگر علی قلبش با کودکان یتیم پیوند نخورده بود؟ مگر خدای من و تو همان مهربانترینی نیست که جز او و نمایندگانش بر باطن بندگان واقف نیستند؟

پس چگونه ایمان مردم را وزن می کنید؟؟؟؟؟؟؟...

عمو رضای من در حدیثی 10 خصوصیت مومن را برشمرد که دهمین آن را این گونه گفته:"...و دهمی و چه عجیب است آن دهمی. و آن اینکه هر کس را دیدی بگویی از من برتر است چراکه چه بسا بدیهای او آشکار و خوبیهایش نهان باشد..."

ای کاش دینی که آن طفل گریزپای را تنها با چند بارقه از منبع بی نهایتش جذب کرد را این چنین خراب نمی کردید. ای کاش دست از سر این دین محبت بر می داشتید.

...

حرفهای بالا بخش کوچکی از حرفهایی بود که بر دلم سنگینی کرد در طول سه ماه حضورم در یکی از بزرگترین سازمانهای فرهنگی کشور که منجر به کناره گیری ام از آن شد. پس از دو ماه موش و گربه بازی امشب یکی از آدم حسابی هایی که صبرش بیشتر از من بود تماس گرفت و ازم خواست در جلسه ای علت کناره گیریم ام را به روسای بزرگ اعلام کنم. می دانم شرکت در این جلسه یک فرآیند فوق العاده انرژی گیره! اما کمترین کاری است که می تونم به خاطر احترام به احساسم و نظر برخی از بچه هایی که در اردوی مشهد مسوولشان بودم انجام دهم.

 

خدایا کاری کن که هر چه زودتر از این من هم خلاص شوم. دیگر تنفس سخت شده. من در گلویم گیر کرده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط مرضیه  | 

کتاب "7 نوع هوش" یکی از چند کتابی بود که در نوروز خواندم.

کتاب جالبی است که در مقدمه اش تاکید می کند این کتاب به بالا بردن نمره ی ضریب هوشی شما یا قبولی در کنکور کمکی نمی کند! در عوض خود نویسنده ی قدرتمند کتاب،"توماس آرمسترانگ"، کتاب مذکور را به عنوان ابزار خوداصلاحی شناخت شخصی تلقی می کند...

حالا این که من امروز صبح تنها در خانه بیدار شوم و شروع کنم به نوشتن از این کتاب ناشی از تفکرات دیروز در مسیر برگشت از محل کار به خانه بود. کسانی که من در محل کارم بیشترین برخوردم را دارم از نظر من در نوع خود همه از ضریب هوش ریاضی بالایی برخوردارند اما گاهی احساس می کنم چه قدر هوش میان فردی ما فارغ التحصیلان تحصیلات تکمیلی رشته های برتر(!!!) مملکت پایین است. همانی که گاهی به برخی از نوابغ فیزیک و ریاضی دور وبرمان می گفتم:"آی کیو بالاهای بدون ای کیو!" و خوب ریشه ی این نقطه ضعف در فرهنگی است که مهندس شدن قند عسلشان برایشان افتخار می شود و مشاوران تحصیلی مدارسی که تست هوششان خلاصه شده در یک سری ارتباط تجسمی و منطقی بین اشکال است و دیگر هیچ.

راستش کسی که این نوشته را می نویسد، کسی است که تمام دیروز از دست عدم تعادل رفتاری خودش شاکی بود! هر چند تست هوش اجتماعی که دیشب دادم نتیجه اش این بود :"شما دارای هوش اجتماعی بالایی هستید.نقطه ضعف شما تقدم افراد دیگر بر خودتان است..." فکر می کنم این خود به منزله ی پایین بودن هوش اجتماعی است!

فکر می کنم تمام بازخوردهایی که من از دیگران می گیرم ناشی از سیگنال ارسالی خودم است. پس اگر این بازخوردها گاهی من را شکه می کند، فقط به نویز محیطی مربوط نیست. سیگنال ارسالی را تقویت باید کرد... خلاصه این که نمره ی امتحان دیروزم قابل قبول نبود! خدا دگمه ی undo ی زندگی را زد و یک روز جدید به من داد برای امتحان دوباره:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:44  توسط مرضیه  | 

به نام خدا،ما امسال به مسافرت رفتیم. البته سال تحویل را در کنار سفره ی هفت سینی که سرشار از نوآوری بود شروع کردیم، تازه نمی دانستیم نام امسال چی است اگر نه حتماً شکوفا می شدیم. بابایمان می گوید خدا رحممان کند که امسال چه شکوفایی ای نصیبمان می شود آخر بابایمان همیشه نگران خلاقیت هایی است که ما به خرج می دهیم. بابایمان می گوید ما به مامانمان رفته ایم اما مامانمان می گوید ما به خانواده ی بابایمان رفته ایم. در هر صورت، ما به مسافرت رفتیم...

من عاشق مسافرتم به خصوص اگر مانند انسان های اولیه بتوانم رفتار کنم. قبل از سفر، از خدای بزرگ خواستم که یک سفر هیجان انگیز داشته باشیم دلم دریا می خواست با کویر و جایی بدون سقف و دیوار! دلم یک عالمه دوست جدید می خواست و کمی تنهایی! خلاصه  دلم می خواست بدوم، غذاهای غیر بهداشتی بخورم و روی گل و خاک غلط(قلت، غلت، قلط) بزنم! و خدای بزرگ حرف من را شنید و به جای مشهد و شمال و تور باکلاس کویر و سفر سوریه و لبنان و هند برایم یک برنامه ی خیلی هیجان انگیز ریخت، نه دیسیپلین هتلی بود و نه کسی قوانین را به من یادآوری می کرد. تمام آنچه دلم می خواست را یک جا هدیه گرفتم.همان سختی هایی که برای خیلی ها سختی است، برای من مایه ی خنده بود و انرژی زا...

ما به یزد، کرمان،بم، جیرفت، بندر عباس، گچین و بندر خمیر رفتیم. در طول راه به منزل چند تا از دوستهای پدر و دایی ام رفتیم و من کلی دوست جدید پیدا کردم. من در راه با سه بز کوچیک یک روزه آسنا شدم که چند ساعت بود به دنیا آمده بودند و به یاد تمام بزهای گله ی بزهای صنعتی با آنها عکس انداختم! من یک بز اعظم هم در میان بزهای کرمانی دیدم! کمی بعد از بز دیدن در صحنه ای فجیع از یک تصادف، تا چند نانومتری مرگ هم رفتیم اما خدا برمان گرداند و به جای ما یک گوسفند قربانی شد!

کرمان: جاذبه های توریستی کرمان زیاد بود، جاذبه هایی مانند کلومپه، کماج، رشته به رشته، کشک رشته ای زیره دار، معجون و قاووت برای من از همه جذاب تر بود، هرچند مامانمان می گفت من خودم را می کشم اما همه شان خوشمزه بودند! آنجا با یک گروه آلمانی و یک گروه ژاپنی آشنا شدم، با گروه آلمانی در کنار حمام گنجعلی خان و با گروه ژاپنی در دستشویی هتل جهانگردی ماهان! تازه هتل جهانگردی ماهان توالت فرنگی نداشت! من وقتی نوبتم را به یکی از دوستهای ژاپنی دادم آنقدر خوشحال شد که گویا دنیا را به او داده ام! تا لحظه ی خداحافظی از من تشکر می کرد و کلی به من تعظیم کرد! تازه 10 دقیقه تلاش کرد اسم من را بگوید اما آخر نتوانست! از صنایع دستی کرمان کلی خرید کردم که دایی جونم به من گفت اینها همه چینی است!

بم: شهر کانتینرها! ( یادم به حرف های یکی از مدیران ارشد مملکت می افتاد که می گفت در یکی از سفرهای رئیس جمهور منتخب به بم چند ساعت زیر آفتاب ایستاده بود تا ماچ و بوسه ها تمام شود، نمی دانم ماچ و بوسه مغازه و مدرسه می شود یا نه!)

جیرفت: مزرعه های سه طبقه: طبقه ی اول یونجه و شبدر، طبقه ی دوم مرکبات، طبقه ی سوم نخل.

بندرعباس: ساحل هتل هما جای من و دوستهای کوچکم بود، بازار جای آدم بزرگترها! سه صبح، با خورشید بیدار شدم و انبوهی از ستاره و عروس های دریایی و صدفها که با مد آب روی ساحل صف کشیده بودند را دیدم. بیچاره ها فکر می کردند از موج و تلاطم دریا به ساحل و سکون رسیده اند، درحالی که نور آفتاب به زودی خشکشان می کرد! راستی، جاناتان را هم دیدم! درست در چند قدمی من روی زمین نشست و بعد باز هم پرید. قایق و جت اسکی و آب...بچه که بودم فقط کافی بود یک چاله ی آب در افق ببینم تا به سمتش کشیده شوم و جفت پا بپرم وسطش! امسال هم کودک درونم من را تا زانو به دریا برد! با میثم و میلاد دو برادر نوجوون ماهیگیر دست جمعی یک قایق سواری جانانه کردیم و من لنگر بیرون کشیدن را از میلاد 11 ساله یاد گرفتم.

گچین: گاوهایی که به خاطر علف نداشتن کارتون های ریسیورهای قاچاق رو می خوردند!

بندر خمیر: نیمه شب، مهتاب، مد آب، جنگل های حرا و سکوت، من و دایی جون  دوتایی، هر دو ساکت.

 در راه برگشت دایی جون زمزمه می کند:"ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم..."

نتیجه ی اخلاقی:

"به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست"

بی حساب، سپاسگزارم ای کسی که بی حساب می بخشی.


پی نوشت: وقت کنم عکسهای مربوطه را آپلود می کنم. در حال حاضر اینترنت پرسرعتم آرزوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:33  توسط مرضیه  | 

پدر یکی از همکارانم فوت کرده بود...

وقتی رسیدیم بهشت زهرا، کنار قسالخانه ها سیل جمعیت چشمهایم را گرد کرد...

هیچ وقت نتوانستم احساسم را در قالب کلمه ها و تعارفات کوچک قالب بزنم...

امروز هم فقط نگاهم بار همدردی را به دوش کشید. چشمهایم عاقبت محتوم دنیا را دید. چشمهایم تکانم داد. چشمهایم فریاد زد:"مرضیه! کجایی؟!"

چشمهایم ذوب شد وقتی همکارم در مقابل نگاهم گفت:"خیلی نعمت بزرگی پدر داشتن. قدر پدرتون رو بدونید خانم ع..."

و چشمهایم لرزید و بارانی شد وقتی لحظه ی دفن، مداح آذری پرسید کسانی که مرحوم رو حلال می کنند صلوات بفرستند.

یک لحظه فکر کردم این همه آدم این همه وجود، اگر یک فقط یک نفر لحظه ی آخر اون صلوات رو نفرسته... تنها چیزیه که توی زندگی به نظرم وحشتناک میاد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:36  توسط مرضیه  | 

امروز صبح که دیدمش تقریباْ دق کرده بود...

یک جایی در مورد تاثیر مستقیم محیط آرامش بخش روی رشد گلها می خوندم...

اول صبحی برای آینده ی روان خودم نگران شدم!

بعد التحریره:

با اقدام اورژانسی و با کمک دوستانم خانوم تاج رو دوباره امروز زنده کردیم.
جالبه که خانوم تاج، تو این سه روز، کلی محبوب و عزیز دل همه شده و کلی به دور و بری هاش انرژی می ده.
امروز شنیدم که چند تا دیگه از دوستان محل کارم، هم هوس کردند و آبجی های خانوم تاج رو بردند خونه.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 7:38  توسط مرضیه  | 

چیزی که هیچ وقت از آن احساس پشیمانی نکردم دختر بودنم است! البته مضحک است برای چیزی که خودتان در وجودش دخیل نبودید احساس غرور یا سرخوردگی کنید. اما یک نگاه به دوروبر بکنید: این همه بحث برتری زن و مرد که وجود داره ناشی از چی هست؟

درهرحال چیزی که شما در جامعه با آن خواهی نخواهی روبرو خواهید شد، همین برداشتها و تعاریف ملت است از خانم بودن یا مرد بودن. من نام این تعاریفی که ملت از یک خانم برایم می کنند را گذاشته ام : "بانوگری"

سعی می کنم در راستای سامان دهی و شفاف کردن افکارم یک متن اصولی در باره ی نقش خانمهای محترم در سواستفاده ی جامعه از آنها بنویسم .در هر حال 20 دقیقه زنگ تفریح وقت نوشتن متن اصولی را به من نمی دهد!

و اما از نشانه های بانوگری در جامعه ی ما همانا رژیم غذایی است که به خصوص در چنین ایامی (یک ماه قبل از نوروز) بانوان را متوجه خود می کند. درهنگام خرید لباس و اتاقهای پرو و لباسهای حریر که کوچکترین ناهمواری را فریاد می زنند... و در این وادی دیدن یک دختر 47 کیلویی که میز کارش پر از خوراکی است و تازه سر ساعت 12 ظهر فریاد گرسنگی سر می دهد و تمام شرط بندی هایش بر سر کله پاچه است شاید به راستی مغایر با یک بانو در دید چنین جامعه ای است!

شخصاً با اینکه در مقابل تحلیلهای این چنینی از خودم در محیط کار، ترغیب به بالا بردن دز رفتاری ام می شوم و بحث را به شوخی و خنده ختم می کنم. اما برای فرهنگی که بانوگری را فقط در رفتارهای محرک، نازک کردن پشت چشم برای جو غیر مذهبی اش و  احساس ضعف، بی عرضگی ، عدم تحرک و خودسانسوری برای جو مدعی مذهبش می داند، از ته قلب متاسفم.

پی نوشت: اگر از بچه های گروه کوه اسبق ما یک خاطره ی ناب بخواهید حتماً برنامه ی هملون را تعریف می کنند و اینکه دو خانم متشخص گروه، روی هر چی پسر غول تشن(طشن؟) بود را سر غذا خوردن سفید کردند... دیروز با دکتر آزی صحبت کردم و سر اون روز کلی خندیدیم! قرار یک کوه و کله پاچه را بعد از هفته ی نفس گیر آینده گذاشتیم. ان شا الله.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:53  توسط مرضیه  | 

الان سر کارم!

الان تنها راه جهت سبز نشدن دو تا شایدم ۴تا شاخ روی کله ام ثبت این لحظه است! آخه خوبیت نداره جلوی چند تا عنصرذکور چهارشاخ بشم!

چند تا کلمه ترکیب تازه به عنوان کلمات کلیدی بگم وبرگردم سر زندگی:

ارائه ی گزارش فعالیتها به مدیر- مجمل نویسی  - مُهمل نویسی - خود تحویل گیری - اعتماد به نفس کاذب عناصر ذکور - منفعت طلبی - پول مفت - فرآیند خر فرض کردن دیگران - سکوت ت ت ت.

مریم روزبهانی عزیز! به عنوان نماینده ای از جمعی از آدمهایی(!) که به زودی نسلشان منقرض می شود جایت را خالی کردم الان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:49  توسط مرضیه  | 

این که چه شد که من وقت نداشته ام را صرف خواندن شونصد تا کتابی که هنوز نخوانده ام کردم و در یک دوره ی مطالعاتی سنگین وارد شدم و بیش از 160 واحد درسی را در جایی که مدرکی نخواهم گرفت متعهد شدم در عرض دو سال بخوانم و سر جلسه های حضوری سوال هایی کردم که برخی حکم قتل من را هم حاضر به امضا بودند و بعدش ییهو نفهمیدیم چه شد که شدیم مسوول سفر مشهد و کوه موهی که ملت را در آینده می بریم ... اصلاً واردش نمی شم!

اما جلسه ی نقد امروز  که با حضور مسوولین اجرایی اردوی مشهد برگزار شد،جالب بود. رئیس بزرگ که به دلیل یک جلسه ی کاری به جلسه نرسید تماس گرفت و من را جانشین برحق خود کرد!

تعریف از خودم نمی کنم، اما در اون جلسه که زیاد هم دور از انتظار نبود آن قدر سطحی نگری دیدم که مونده بودم من از کره ی مریخ اومدم یا اینا! جالب بود که یکی از آدم ها به خودش زحمت نداده بود با بچه ها ی گروهش حرف بزنه در حالیکه من الان می دونم تک تک بچه هایی که من مسوولشان بودم از چه غذایی خوششون میاد، و از کدوم یک از درس های دوران مدرسه متنفرند! همه بچه های من بودند با اینکه یا همسن بودیم یا دو سه سال بزرگتر یا کوچکتر.

از روز اول باب کردم که کسی حق نداره غر بزنه اون هم با این حربه که "خدا به داد عروست برسه!" و گاهی هم می گفتم:"این اخلاقت به خونواده ی بابات رفته! " و امثال این جفنگیات که کم بلد نیستم. تازه تنها فسقلی موجود بین 106 نفر آدم که خواهرزاده ی یکی از بچه ها بود و یک دختر بچه ی 5 ساله بود به مامانش گفته بود "فقط یه دوست قد خودم پیدا کردم!" چون من در زمان فراغت در مشهد به جای رفتن در جمع روسا و تصمیمات کلان برای هدایت جوونا با اون فسقلی مسابقه ی ماهیگیری راه انداخته بودم!!!

اگر رئیس بزرگ فردا زنگ بزنه و بگه نتیجه ی جلسه ی نقد چی بود بهش خواهم گفت:

"فقدان بصیرت در یک عده جوون تحصیل کرده!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:45  توسط مرضیه  |