تبليغاتX
let's go beyond

بچه ها!یادتونه؟! درست در چنین شبی بود که دور هم در محبوب ترین 4دیواری دنیا جمع شدیم. من هم که خودم را به از من بهترون چسبوندم و خودم را قاطی جماعت کردم. اونم کجا...(خداییش یک لحظه تنفس توی اون جمع چه برکتی داشت...)

اون "یا علی" استاد لحظه ای که عیدی سال 87 رو دستم داد هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.

عیدی رو امشب از جعبه ی جواهراتم در آوردم و دستم کردم... هر چند امسال از 4دیواری محبوبم خبری نیست اما وقتی دلم خیلی خیلی تنگ می شه این نوار فلزی آرامشی بهم میده وصف ناشدنی.

...

پی نوشت 1 : بزرگی هست که از وقتی بچه بودم بهم می گفت:"مرضیه! هر وقت کسی ناراحتت کرد آه نکشیا! بگو خدایا هدایتش کن!" برای چند تا جوون از جمله خودم این دعا رو کردم امشب.

پی نوشت 2: تایپ متن که تمام می شه،گوشی ام زنگ می خورد... آن طرف گوشی در چند قدمی امام رضاست!!! یعنی همون بیت الرضا!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:17  توسط مرضیه 

فکر می کنی چند بار این جا متن نوشتم و پاک کردم در حالیکه که اشک هام بی صدا صورتم را خیس کرد؟

به کی، چی بگم؟!  بلاگفا! تو چیزی از ترکیدن یا دل تنگی یا ...می فهمی؟!

لیلی جان: سبوی تکه تکه شده ام را ببین. تحملم را افزون کن.

...................

مرضیه روزهای دیگه:

این روزها را فراموش نکن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:49  توسط مرضیه  | 

کمینه ی حق من یک اتاق خالی با جاذب صوتی هست یانه؟!

بلند بلند گریه کردن نشانه ی ضعفه یا ناشکری؟ مهم نیست!

می دونم نشانه ی تمام شدن تحمله.

هر چی می خواهید بگویید می خوام اینجا لااقل فیلم مرفه بی درد را بازی نکنم.

این پست هم کاملاْ برای جلب توجه است! بیشتر از همه جلب توجه خودم!

پی نوشت: یک لحظه هوسم گرفت ببینم پارسال خردادماه چه کار می کردم! این هم سند تاییدی بر همان کلمه ی دو حرفی ای که این روزها همه به من می گویند هستم!

خدایا! ارزش مداری ،کمال طلبی و صداقت اگر خریت است لطفاْ مرا به یک جمعیت خر رهنمون کن و جان آدمهای دور و بر را راحت نما! تاریخ نشان داده خرهایی این چنین آدم بشو نیستند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط مرضیه  | 

"عقاب تیز پر دشت های استغنا

اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط مرضیه  | 

چه بسا خیر ما، در همین بی عدالتی ها،نگاه های دگم و تبعیض جنسیتی حادی است که بر سر ما می رود. چه بسا این فشار، ما را زودتر به "نقطه ی رهایی"* برساند...

*: نقطه ی رهایی برای من سه حالت دارد:۲،۱و ۳

پی نوشت: غیر از این اگر فکر کنم حالت سوم را خودم دستی دستی به وجود آورده ام.

و این هم شعار هفته ی کسی که از بس امروز خندید دل درد گرفت!: 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری! شود، ولیک به خون جگر شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:51  توسط مرضیه  | 

"می دونم که نقش من این بود که بهتون انرژی بدم، پایه ی خنده تان باشم و هیچ وقت ازتون ناراحت نشم. قرار بود من هیچ وقت نا امید نشم و بگیم همه چی می شه!

می دونم که من قرار بود تا قله ی قاف بدوم!

یادم نمیاد کی این قرار رو گذاشتیم و قراردادش رو با کی بستیم، اما درست یا غلط منم قبول کرده بودم که کودک درونم همیشه زنده باشه و آدمها رو با نگاه پاکش ببینه.

قبول کرده بودم که هیچ وقت برای کسی ادای آدم بزرگای همه چی دون رو در نیارم. قبول کرده بودم وقتی چیزی رو فهمیدم همه ی آدم ها رو جمع کنم و براشون با ذوق حرفهام رو بزنم بعد سوالهام رو راحت بپرسم...

تا امروز سر قولم موندم! اما...": از نوشته های هفته ی اول اردیبهشت من.

...

نمی خواهم حتی بر قلم بیاورم، واژه ی کم آوردگی را، اما باور کن انرژی پایسته است...

نمی خواهم آینه ی دق دیگران باشم با سکوتی که برای دیگران باورنکردنی است،اما...

نمی خواهم حتی بنویسم آنچه نمی خواهم را که اگر بنویسم تلخی وجودم را با دیگران قسمت کرده ام و این مغایر نقشی است که متعهد به بازی آن شده بودم.

...

چهاردیواری محبوب با دوست داشتنی ترین آدمهای زندگی ام، پس از کلاس معلا و تنفس در کنار استاد هم امشب دلتنگم را باز نکرد. هرچند آن انرژی مثبت حجیم مانع از بند آمدن نفسم شد!

...

امشب احساس کردم دیگر باید اتفاقی بیفتد! نمی دانم چه! نمی فهمم چگونه...اما اگر آن اتفاق مقدمه اش آمدن کسی است که برایش "وعجل" می خوانند، "او" باید بیاید.

راستی! چه دلیل دیگری می خواهی تا ظهور کنی؟

جدت به زمانی ظهور کرد که به روایت تاریخ زمان، زمان آمدن منجی بود. منجی ای که انسانیت را احیا کرد.

اگر جهل مردم آن روز در زنده به گور کردن دختران تازه به دنیا آمده، در وارونگی ارزشها و سو استفاده ی کاهنان بود ، جهل مردم امروز که بس عظیم تر است.

امروز جهل از نوع جهل مرکب است! داستان بس سیاه تر از زمان عرب جاهلی است...(پاراگراف بعدی سانسور شد)

...

می دانم این خطوط مقطع و این جملات نیمه تمام، مفهوم نیستند. ای کاش نفسم آنقدر قوی بود که اینها هم نوشته نمی شد.

امشب دلم  هوای کویر داشت، می خواستن فریاد بزنم که بیا! بیا که درد من این روزها از خودم است.

دردی که به نشود به مداوای حکیم...

بیا که شاکی این بار خود، متهم است...

...

این روزها دلم می خواهد کسی مرا نبیند! نگرانم نشود! حالم را نپرسد.

فکر می کنم سکوت حق مسلم من است در این روزهای انرژی گیر.

و فکر می کنم نگرانی حق مسلم تو است! فقط خواهش می کنم اگر نگران شدی کمی سرعت قدمهایت را بیشتر کن، کمی جسورتر شو، بیشتر خطر کن. زندگی حق مسلم من و تو و این مردم است. همین مردمی که من و تو در مقابل تک تکشان، در مقابل خودم و خودت مسوولیم.

ظهور "او" نیز حق مسلم ماست. و حق مسلم او داشتن مدیرانی محبوب است برای انقلابی بزرگ...

پی نوشت: ضمیرهای مخاطب، شامل هیچ مخاطب خاصی نمی شود، استثنائاً کلیه ی خوانندگان به خودشان بگیرند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:31  توسط مرضیه 

قربون بابابزرگ کار درستم برم! آره دیگه وقتی می خوام خودم رو لوس کنم می شی بابابزرگ...

چند شب پیش یک جای کاردرست ازش حدیثی رو شنیدم:

"مشکل خود را پنهان کنید تا روزی تان زیاد شود."

...

پیامبر رحمت! عزیز دل آدم حسابی ها! عجب چیزی گفتید... نمی دونم دستورالعمل افزایش حجم دل و ظرفیت یا راهی برای قورت دادن بغض و باز کردن نیش تا بناگوش هم گفتید یا نه؟

امسال باید فقط روی ظرفیت بالا زوم کنم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:32  توسط مرضیه  | 

"هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است."

...

گاهی دلم می خواهد به آدمهایی که امیدواری برخی از آدمهای عمیق دور و برشان را سطحی نگری می بینند و شروع می کنند به انتقاد، این بیت شعر را نشان دهم. به امید اینکه بفهمند جریان پشت پرده را، که کسی در گوشم زمزمه می کند:"هیس س س س"

...

بیت فوق شرح حال تمام انسانهایی است که من عاشقشان هستم:

 چهره هایی خندان که گریه کردن را خیلی خوب بلدند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:56  توسط مرضیه  | 

احساس می کنم، مرتبه ی بزرگی احساسی که در پس یک هدیه یا یک عیدی است.

امشب یکی از سنگین ترین هدیه های زندگی ام را گرفتم. عیدی زودهنگام امسال را.

به حساب واحدهای استاندارد دنیایی نه وزنی دارد نه قیمتی...اما برای من این نوار فلزی  ارزشی به اندازه ی وجود یک انسان بزرگ دارد، همانی که در وهم نیاید، چیزی به بزرگی حجم یک "یا علی".

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:29  توسط مرضیه 

چیزی که الان داره خفه ام می کنه این هست که  حتی اینجا هم نمی تونم بنویسم که من حق دارم...
جداً دارم خفه می شوم...

امضا: همان کسی که هر روز به خود می قبولاند که ناممکنی در دنیا وجود ندارد، در بدترین حالت ممکن می شود به دنیا خندید و همچنان به دویدن ادامه داد!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:37  توسط مرضیه  | 

به نام تو، برای تو، به یاد تو

تمام تردیدهای نوشتنم را به یکباره کنار می گذارم...

می نویسم، نه برای اثبات، نه برای انکار.

سبک و اندازه ی نوشته ام مهم نیست. قوی یا ضعیف بودن متن مفهومی ندارد.

 مجبورم که نوشتن را انتخاب کنم!

آدم های اینجا مرتب تکرار می کنند: حال خوب، حال بد؛عاقل، دیوانه؛ باهوش، کند ذهن؛ شاد، افسرده؛

من این روزها فقط نگاهشان می کنم، نگاهی سرشار از سوال. نمی فهمم بر چه اساسی من را تحلیل می کنند.

من، من ، من! دیگر از این دو حرف خسته شده ام. گویی هدف ما اثبات این دو حرف به دیگران است. آی ملت! مـــــــــــــــــــــــن را ببینید! و فردا مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن را!

می خواهم امشب برایت فقط و فقط برایت بگویم حجم نفهمیدنم را. تمام فهمیدنم در یک کلمه خلاصه شده:

نمی فهمم!

نمی فهمم منطقت را! نمی فهمم عدالتت را! که اگر به عدالت بود، این همه سرمایه را به کودکی نفهم نمی دادی که ذره ذره ی آن را به پای شیطنت خود بریزد. می دانم اکنون می گویی که من سخاوت و مهربانیت را هم نمی فهمم!  

و می خواهم بفهمی حجم شرمندگی ام را. چگونه شرمنده ی تک تک لحظات عمر این همه  انسان بزرگ نباشم که برای این موجود ناچیز گذاشتند، نگرانم شدند، دعا کردند . گوشی برای پرحرفی هایم بودند، دستی برای فشار دادن دستهایم، لبخندی بودند بروی چشمهای نگرانم، قوت قلبم ...تازه تمام اینها در مقابل دست تو که بر روی پرتگاه پشت من را گرفته از ازل تا کنون هیچ بود...

تو پل می سازی هر لحظه برای این وجود سرکش نافرمان که در هیچ چهارچوبی نگنجید و من متخصص خراب کردن پلها! هر چه سرکشی من بیشتر می شود تو مرا محکم تر نگه می داری. منطقت غیر قابل درک است!

هنوز هم تمام روز بال بال می زنم تا بفهمم! به هر چه فکر کنی آویزان می شوم تا مرا بالا بکشد اما وقتی تو مرا صدا می کنی، وقتی درست روبرویم می نشینی و می گویی: بگو! لال می شوم! دستهایت را به سوی تن معلقم دراز می کنی و من فقط مبهوت می شوم و دستهایم درجا خشک می شود!

می خواهم اعتراف کنم اوج فقری که این روزها ذره ذره احساسش می کنم. در لحظاتی که یادم می آید قصه چه بود. وقتی سرمایه ای عظیم را می بینم که خود در گردآوری اش هیچ نقشی نداشته ام جز یک مصرف کننده با پرچسب مصرف انرژی غیرمعقول. و ای کاش تمام لحظاتی که طغیان می کنم به یادم بیاوری قصه ی اصلی را. مادرم راست می گفت در تمام لحظاتی که نخوانده امتحانات را پاس می کردم، می گفت من از سرمایه می خورم. نمی دانم نتیجه ی این امتحان چیست. اما می ترسم از اینکه چشم هایم را ببندم و سرمایه ی اصلی تمام شود و دیگر فرصتی نمانده باشد.

اینجاست که درجه ی خسران اغنیا زیادتر است، اینجاست که آنان که غنی ترند محتاج تر می شوند.

 اینجاست که به قاعده ی منطق باید قالب تهی کنم!

 اینجاست که فقط می فهمم که هیچ نمی فهمم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:34  توسط مرضیه 

می خواهم یک قدردانی ویژه کنم از تمام کسانی که منصفانه یا غیر منصفانه، در وبلاگ یا محل کار یا تحصیل یا در خانواده یا... مرا نقد کردند.

از تمام کسانی که باعث شدند تلنگری بخورم،

حتی از تمام کسانی که باعث شدند شکه بشوم!

از تمام کسانی که به من نشان دادند که "دراز است ره مقصد و من نوسفرم."

آخر پاییز است و من هم مشغول سرشماری جوجه هایم هستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:54  توسط مرضیه  | 

گویا پست قبلی و این گونه افاضات از من و امسال من تصورات غلطی در ذهن ها به وجود آورده!

استفاده ی موردی از کلماتی مثل عقل و احساس، با مفهوم کلی اون ها فرق داره.

لازمه که بگم که "احساسات قوی داشتن" معادل "بی ملاحظه بودن و حماقت داشتن" نیست که حتی برعکس!

با جرأت تمام هم از یکی از بزرگترین الگوهای زندگی ام مایه می گذارم!:

"علی" (ع) هم به نظر من یک آدم به شدت احساساتی بود که به وقت خرج کردن احساس کم نمی آورد.

دعای کمیل را نگاه کن... با عقل مادی گرای ما چگونه جور در می آید؟ همان کسی که متنی سنگینی چون نهج البلاغه را نوشته که به قول یکی از اساتید ادبیات عرب:"وزین تر از این متن ما در کتب عرب نداریم." همان کسی که به وقت حفظ ارزش حاضر نیست احساسات برادری اش بر مسوولیتش غلبه کند...

من را چه به وصف "علی"؟!

فقط می خواستم بگویم وقتی خیلی راحت نسخه برای یک آدم می پیچیم حواسمان باشد که در مورد آدمی حرف می زنیم که هر چیزی در مورد او امکان دارد. خیلی از چیزهایی که از دید آدم کوتوله ها با هم جمع پذیر نیستند از دید آدم های غولی چون "علی" کاملاً ممکن اند و با هم  هارمونی کامل دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:16  توسط مرضیه  | 

توجه: به عقلای بالای 60% به شدت توصیه می کنیم که این نوشته را نخوانند. این نوشته خالی کردن بخشی از حرف های یک آدم وراج به شدت احساساتیه !

نماز صبح رو می خونم، بارون داره میاد. بهونه ی خوبیه واسه ی اینکه به آدمها بگم کوه نرفته ام! هر چند مگر من همونی نبودم که تو برف و کولاکش تو ارتفاع 4811 متری دووم آوردم(دووم آوردنم!)...

نمی دونم این حس ششمه یا چیز دیگری که خیلی دیگه شکه نمی شم وقتی آدمی بهم خبری رو می ده که یک جایی حسش کردم! تقریباً پنجمین نفر از آشنایانم که در عرض یک هفته خبر رفتنشان را به من می گویند...

راستش دلم می خواد چیزهایی رو بنویسم که خیلی سخته گفتنش! اما می گم!

بله! می دونم از دید بقیه،اگه روزی روزگاری دلتان برای عنصر ذکوری تنگ شود حتماً باید عاشق چشم و ابروی طرف باشید یا زمانی بوده باشید. می دونم که هر احوال پرسی از دید ما به دلیل و هدف خاصی صورت می گیره. حتی اگر هم از جنس مخالف نباشه حتماً یک کاری با طرف داریم که ای میل زدید یا اس ام اس یا رفتید سراغش، اگر نه هم حتماً برای جلب محبت بوده!!! می دونم که غیر از این باشه حتماً چند تا تخته کم دارید! حتماً خل و چلید! حتماً یک دختر سر راهی هستید یا از این آدمهای عقده ای که تو خونه حبسید و تا دم توالت هم یکی داره شما رو چک می کنه! یا یک کور و کچلی که هیچ کس تا حالا تحویلتون نگرفته!

می دونم که عقل توی دنیای امروز یعنی سیاست و سیاست یعنی در هر رابطه منافعت رو در نظر بگیری! می دونم صداقت من یعنی حماقت!

می دونم توی دنیایی که آدم ها دارند گیج می زنند بزرگ شدن به معنی زمخت شدن است. این که هیچ آدم بزرگی گریه نمی کنه. همه چیز برای یک آدم بزرگ عادیه. خندیدن که نشونه ی دیوونگیه و بقیه رو ضایع کردن نشان دهنده ی اینه که شما خیلی کارتون درسته!

می فهمم که اگر روی دیوار اتاقتون به جای عکس های سیاه سفید باکلاس نقاشی بچه ها باشه شما یک بچه محسوب می شید که روش نمی شه حساب کرد...

اما می دونی؟ من دنیایی رو دیدم که هیچ کدوم از آدم های باکلاس عاقل و اتو کشیده و با سیاست ندیدند:

توی دنیای من تمام آدمها از زن و مرد و مجرد و متأهل و بچه و بزرگ و با سواد و بی سواد هر کدوم یک آدم منحصر به فردند. من عاشق "هستی" تک تک  ابن آدم هام. به خصوص وقتی یک لایه زیرین تر از لایه ی سطحی این آدمها رو دیده باشم. نیازی به میکروسکوپ الکترونی هم نبوده یا کنکاش در زندگی آدم ها... فکر می کنم یک چیزی به اسم فطرت مشرک ما هست که خیلی زودتر با هم جوش می خوره با یک جمله یک نگاه یک لبخند. بدون اینکه نگران حرام و حلال بودن اون نگاه باشی!

این جا دیگه این که فلانی کیه و چیه مطرح نیست. همون آدم معتاد کنار خیابونی که ما از چند قدمی اش هم رد نمی شیم این "وجود" رو داره و همین" هستی" هست که آدم رو به وجد میاره. وقتی این طوری نگاه کنی هستی یک قاتل همون قدر زیباست که هستی یک قدیس! حالا حساب کن اون آدم یک جورایی هم بهت محبت کرده باشه، بخشی از گذشته ی تو با اون باشه، حتی برای یک لحظه!

نمی فهمم، چه طوری می خواهیم از کنار آدم ها به راحتی رد شویم و عین خیالمون هم نباشه که کی چه بلایی سرش اومد؟!چطوری می تونیم خیلی راحت بگیم به من چه؟! چطوری برای اینکه کسی با کلاس باشیم این همه وجود رو فراموش می کنیم؟!!!

نمی فهمم چطور می شه که در زمان حیات آدمها یک لبخند را ازشون دریغ می کنیم که پررو نشوند، بعد سر مزارشان زار می زنیم که کمی عذاب وجدانمان کم شود!

توی دنیای من منطقیه که یک ساعت با آدمی که اون طرف آبه و اصلاً تا حالا ندیدیش یا اصلاً دین و ملیتش با تو یکی نیست صحبت کنی تا حالش بهتر بشه! منطقیه که برای غصه هاش گریه کنی! منطقیه که براش حرص بخوری و گاهی از سر محبت سرش داد بکشی!

راحتت کنم! اگر احساسات قوی داشتن، حماقته! من می خوام احمق ترین آدم روی زمین باشم. همونی که خیلی راحت به آدم ها بگه دوستشون داره! همونی که خیلی راحت از آدم ها معذرت بخواد و بزرگترین دغدغه اش این باشه که حق الناسی به گردنش نمونه! همونی که هر آدمی براش جایگاه خاص خودش رو داره. همونی که اگر روزی به واسطه ی غفلتش ارزشهاشو در خطر دید منافعش رو بالکل بی خیال بشه! همونی که یک اپسیلون براش مهم نیست که آدمها چه تفاسیری از حرفهاش می کنند الآن !

توی دنیای من همون قدر که خیلی راحت اشکت درمیاد، خیلی ساده هم می شه خندید.

می شه وقتی دلت گرفته بری و با یک بچه ی دو ساله هم کلام بشی و مطمئن باشی که او هیچ کدوم از حساب کتاب های آدم بزرگ های به اصطلاح عاقل رو نمی کنه. می تونی با شعر یک کودک دو ساله همه ی این اراجیف و فکر آدمها که با خوندن این حرفها چه فکری که نمی کنند یا می کنند را دور بریزی و سه سوته نیشتو باز کنی و با اون فسقلی کنسرت "بیشین بابا خال نداری!" رو تمرین کنی! می تونی در حال تایپ، شنونده ی شعر انرژی مثبت زندگی ات باشی که می خونه :

"بالون میاد جل جل! پثت خونه ی خااااااااااجل!

خاجل علووووسی داله! دمب خولوسی داله!"

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:45  توسط مرضیه  | 

نقش برخی از آدم ها در ابعاد مختلف زندگی درست مثل زنی است که "برای حفظ خانواده اش" در خانواده ی  پدری خود معایب خانواده ی شوهر را می پوشاند و در مقابل شوهر و خانواده ی او معایب خودی ها را.

به صورت آماری می بینم که این آدم ها "تا هستند" از هر دو طرف محکومند!

 امان از وقتی که این آدم ها را از دست بدهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:1  توسط مرضیه  | 

پریروز یکی پرید.*

 دیشب یکی پرید.**

یکی تصمیم قطعی برای پریدن گرفت.

یکی دیگر در آرزوی پریدن پرید.

یکی در حسرت پریدن پرهایش ریخت.

یکی دیشب تا صبح بالهایش را باز کرد اما نتوانست بپرد.

و یکی پرپر زد و نپرید...

تا پریدن را چه معنا کنی:

 دفاع از تز، ازدواج، مهاجرت، شهادت، شهرت، چیزی که حتی نامش را هم نمی دانی یا مرگ.

*: آرزو دفاع کرد. **:اکرم عروسی کرد.

بقیه موارد: یکی های دیگر هم معلوم است که قرار نیست بگویم کی اند و پریدنشان از چه نوعی است.

پرنده ها!: پروازتان بی خطر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:22  توسط مرضیه  | 

می خواهم بنویسم اما نمی شه!

از سوال هام بگم یا از فکر هام...  

آی خداااااااااااااااااااا. تو که هوای من رو داری؟ این طناب و کارابین و تونیک های زمینی قابل اعتماد نبود و نیست . واسه همین من بدون این چیزهای دست و پا گیر می پرم پایین! شایدم بالا... نیت تویی. تو هم که همه جا می گن هستی! پس محاسبه و احتمال سقوط رو بی خیال!!!

در هر حال من به این نتیجه رسیده ام که اگر تا آخر عمرم بخواهم زندگی رو شبیه سازی کنم می گندم! برای همین جفت پا می خواهم بپرم وسط معرکه...

مامان، بابا، اساتید،بر و بچ،... نه این که نخواهم ها!نشد! من تا مرز گندیدن پیش رفتم. برای برآورده کردن آرزوهای شما و شاید همان صلاحی که عالم و آدم برای من آرزو می کنند. شاید برای به فعلیت رساندن بخشی از ذهنم که چه بسا از خود خواهی شما نشأت گرفته باشد و راهی باشد برای افتخار کردن به من! شاید راهی بود برای جبران تمام ناسپاسی های من.

 اما می خواهم جاری بشوم. از دید شما حماقت، از دید یک عده ی قلیلی از امثال خودم شهامت!

برایم مراسم سوگواری نگیرید! نترسید از این که برای بو کردن یک گل ِ دو قدم آن طرف تر راهم طولانی شود یا آلرژی ام عود کند. زندگی شاید لذت بردن از همین گل باشد و بس!

شعار هفته: هر کجا هستم و باشم و هر کاره ای که بشوم، کوه ها ی عالم مال من است. سند منگوله دارش را هم خدا بهم داد در روزی که گفت زمین ها و آسمان ها مسخر توست.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:36  توسط مرضیه  | 

من می توانم؟ می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم...
تو با منی؟ تو با منی. تو با منی. تو با منی. تو با منی. تو با منی. تو با منی. تو با منی...
می توانم چون تو با منی.
تو با منی پس می توانم.
می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم. می توانم... می توانم.
نوشته شده در تاریخ: یک روز صبح جمعه، فردای دیروزش، دو روز بعد از پریروزش، یک ماه بعد از یک ماه قبلش، سه ماه بعد از سه ماه قبلش،6 ماه و نیم بعد از 6ماه و نیم قبلش، دو سال بعد از دو سال قبلش،3 سال و 5 ماه بعد از3 سال و 5 ماه قبلش و 26 سال و 27 روز بعد از 26 سال و 27 روز قبلش.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 7:56  توسط مرضیه  | 

شاید توجیهی برای سکوتم در برخی مناسبت ها داشته باشم اما امروز چیزی برای گفتن ندارم حتی توجیه!

دیشب و امروز نه شعری خواندم و نه گفتم ونه نوشتم. متنی از چند ماه پیش در فولدر نوت هایم هست که هنوز آن را به صاحبانش (پدر و مادرم) نداده ام. حتی هنوز کاغذ ابر و بادش هم برای نوشتنش  نخریده ام.

توجیهم آن روز وقت بود!

اما امروز وقت نداشتنم برایم پذیرفتنی نیست.

اگر یادمون رفته یادمون بیارم که امروز روز چه کسی است:

 

مادر

 

قصد نصیحت حتی به خودم را هم ندارم. تازه الان باید برم شرکت!

اما می خوام بگم ما آدم های روشن فکر گاهی گندش رو در میاریم!

می خوام بگم اون آدم هایی که حال حرف زدن با مادر و مادربزرگشون رو ندارند چون اون ها ورژن جدید یاهو مسنجر رو ندیدند یا اس ام اس بلد نیستند بزنند خیلی ....(خودتون بدترین کلمه ای که بلدید رو جایگزین ... کنید!)

می خوام بگم بله! هر روز روز مادره! اما آخه تویی که روز مادر هم کارتو ول نمی کنی روز های دیگه چه غلطی می کنی؟!

می خوام بگم درسته هیچ هدیه ی مالی نمی تونه یک لحظه از 9 ماه حمل تو رو جواب بده و یکی از دل شکستگی هایی که توی گنده بک تو سال های زندگیت مسببش بودی رو ماسمالی کنه، اما این کار رو نکنی چه کاری بلدی بکنی؟!

البته می تونی:

زودتر از سر کار بیایی خونه،

بعد از صد سال تو کمی کارهای خونه را بکنی و یادت بیاد که غذا خود به خود فراهم نمی شه،

اون اخم های مسخره رو باز کنی و یک بار هم به جای دربه دری هات از خوشی های روزت برای مادرت بگی،

هیچ عرضه ای هم نداری می تونی دست مادرتو ببوسی یا نه؟!

 

خوب من هر وقت وعظ می کنم در حالی که خودم اوضاعم از همه بدتره خشن می شم!

 

اما نه امروز، بلکه همیشه به خودم می گم، اگر می تونم رزومه ای چند صفحه ای امروز بنویسم به خاطر یک چیز بوده آن هم در رزومه های زمینی جایی ندارد، حتی اسمش.

اما این جا صریح می گویم:

 

بزرگ ترین افتخارم در زندگی وجود مادرم است.

 

راستش وقتی به چنین نعمتی فکر می کنم احساس می کنم خدا برایم پارتی بازی کرده!

 

راستی مامان!: می دونید که من امروز هم فقط عین فنر بالا و پایین می پرم و جینگولک بازی آن قدر برایتان در می اورم که طبق معمول بگویید:"تو کی می خوای بزرگ بشی؟!". می دونم که نیازی به گفتن نیست اما من امسال می گویم، حتی اگر بدانم گفتنم یعنی پرینت این نوشته را وقتی من در سر شرکت هستم خواهی خواند... فقط می خواهم بدانید که امسال بیش تر از هر سال حرف زدن برایم مشکل است می خواهم بدانید که اگر روزی نوبل گرفتم یا رئیس جمهور شدم یا اورست و کره ی مریخ را فتح کردم همه را از سر چیزی می دانم که نمی دانم چیست و شاید همان چیزی است که "ع" و "ش" و "ق" را پیوند داد.

حرفی برای گفتن ندارم!

ممنونم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:48  توسط مرضیه  | 

دلم قبرستان می خواهد. خاک و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 6:59  توسط مرضیه