تبليغاتX
let's go beyond

انتظار به معناي چشم به راه بودن و درنگ كردن، به اميد پيش آمدي خاص و به بيان ديگر كيفيتي است روحي كه موجب به وجود آمدن حالت آمادگي براي آنچه انتظار دارند مي شود. و ضد آن يأس و نااميدي است.

اين انديشه بيش از هر چيز مشتمل بر عنصر خوشبيني نسبت به جريان كلي نظام طبيعت و سير تكاملي تاريخ و اطمينان به آينده و طرد عنصر بدبيني نسبت به پايان كار بشر است كه طبق بسياري از نظريه ها فوق العاده تاريك و ظلماني است.

اميد و آرزوي تحقق اين نويد كلي جهاني انساني، در زبان روايات اسلامي،‌ "انتظار فرج" خوانده شده و از جمله عبادات بلكه برترين آن ها شمرده شده است.

...

از تحلیل های خودم و دیگران خسته شده ام. همان تحلیل ها و معادلات و فلسفه و منطقی که بدون اینکه من بخواهم مرا به اینجا کشاند. همان کسی که عمری به دنبال انکار گشت امروز محکم ترین دلیل اثباتش کوله بار خالی اش است!

با محکم ترین استدلال و برهانی که در عمرم داشته ام می خواهم ای بار بی منطق بیایم. همانطور که این روزها نمی توانم هیچ کدام از حرکت هایم را برای دیگران توجیه کنم اینجا هم قصد هیچ توجیهی ندارم!

پی نوشت: شما هم تشریف بیارید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:54  توسط مرضیه  | 


در روز بيست و هفتم آگوست معادل دوم شهريور سياره مريخ يكي از درخشانترين اجرام قابل رويت در آسمان خواهد بود. رويدادي بسيار نادر كه آنرا حلول دو ماه در يك آسمان مينامند. براي مشاهده و رصد اين پديده زيبا دوم شهريور ساعت سي دقيقه نيمه شب نگاهي به آسمان بيندازيد. شايد برايتان جالب باشد بدانيد دفعه بعدي كه اين رويداد جالب را ميتوانيد ببينيد سال 2287 ميلادي خواهد بود. پس تا زنده هستيد اين فرصت را از دست ندهيد.*
*: منبع: دوست جون های دکتری فیزیک
نتیجه: دریاب دمی که با طرب می گذرد.
پی نوشت: خدایا خوشت اومد؟! اگر اسم غرغرنکردن و سکوت در مواقع نزول شر خلایقت، صبر باشه برای خودم امروز هدیه می خرم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6:20  توسط مرضیه  | 

بحث هایی که دیروز در عرض چند ساعت کوهنوردی با دوستم* داشتم خیلی جالب بود.

چند وقتی بود می خواستم از این موضوع بنویسم. حرف های دیروز بهانه ای برای نوشته ی امروز:

۱. دوستم می گفت "ریا کاری هست که تو به خاطر نظر شخص دیگری انجامش بدی." خوب این رو همه می دونیم مثلاْ از قدیم هم به ما گفتند که مثلاْ اگر نمازت رو به خاطر اینکه چند تای دیگه می بینند طولانی ترش کنی این می شه ریا. ریا هم که بچسبه به هر کار خوب اثرش می ره تو هوا! اما دوستم اضافه کرد "حتی اگر به خاطر این که یک کاری جلوی مردم ریا نشه انجامش ندی باز هم ریا هست! چون انگیزه باز هم  نظر کس دیگری بوده...  "

۲. جایی در مورد صوفیه و فرقه های های صوفی می خوندم. یکی از فرقه های صوفی مشهور به "ملامتیون" است. این فرقه برای مبارزه با نفس کارهای عجیب غریبی می کردند. مثلاْ جامی که توش مشروب خورده شده بوده رو با خودشون حمل می کردند در حالی که خودشون لب به مشروب نمی زدند. این طوری مردم تحقیرشون می کردند و خودشون جهاد اکبر می کردند!!!

۱. و ۲ دو بگذاریم کنار رفتارها و حرف های خودمان. به خصوص توی محیطی که خیلی ها جلوی ملت جانماز آب کشی می کنند و "چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند"، آدم های زیادی از سر انزجار از این گونه رفتارها از آن طرف بوم می افتند و یک جورایی می شوند ادامه دهنده ی راه "ملامتیون". برای اینکه ریا نکنند ریا می کنند!

جناب حافظ بی خود نمی گفت:"مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش"

 

*: هر قانونی می تونه استثنا داشته باشه از جمله قانون "گله ای کوه رفتن!" که می تونه بسته به جنسیت و کاردرست بودن همنورد نقض بشه و نتیجه ی ایده آلی داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:50  توسط مرضیه  | 

دلم نیامد دیگران را از خواندن این وصف حال که از زبان "قیصر امین پور" خواندم بی نصیب کنم:

 

(جداً دنیای کوچکی داریم و در عین حال (اندک) آدمهایی بزرگ... نفس چند تایی از این آدمها را تجربه کردم در روزهای اخیر... )

و اما این هم سوغات سفر!:

 

"

پیش از اینها فکر می کردم خدا               خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها                       خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور                 بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برقی کوچکی از تاج او                    هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان                        نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش              سیل و طوفان نعره ی طوفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب                        برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست               هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود                  از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین              خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود اما در میان ما نبود                           مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت               مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود، از خدا           از زمین، از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست                پرس و جو از کار او کار خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است       آب اگر خوردی عذابش آتش است

تاببندی چشم کورت می کند                   تا شوی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست سنگت می کند           کج نهادی پای لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند                   در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود                 خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم                 در میان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین                     بر سرم باران و گرز آتشین

محو می شد نعره های بی صدا                در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا                         ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بو               مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه                     مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ی بی حوصله                     سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود                   مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

 

تا که یک شب دست در دست پدر            راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا                         خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست                  گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند           گوشه ای خلوت نماز ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد               با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین              خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟

گفت آری خانه ی او بی ریاست                فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است                مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی               نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست           حالتی از مهربانیهای اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است                مثل قهر مهربان مادر است

 دوستی از من به من نزدیک تر                 از رگ کردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد                   نام او را هم دلم از یاد برد

 

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود                   چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا                 دوست باشم دوست،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد                    سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد                 صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت                    با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد                 مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند                با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد                 با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت               می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا                      پیش از اینها فکر می کردم خدا"

 

پ.ن: از دوستان عزیز به خاطر عدم رعایت نظم در نگارش پوزش می خواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:12  توسط مرضیه  | 

این متن قسمتی از کتاب "انسان کامل" نوشته ی "مرتضی مطهری" است. این کتاب به طرز خاصی به دستم رسید و نشانه هایی از جواب های سوالهای خاصی از سوالهایم را در آن تا کنون دیده ام...

مناسبت کاملی دارد با حال من و با این ایام فرخنده...

 

در صفخه ی 16 آن می خوانید:

"شناخت علی، شناخت انسان کامل اسلام است.  اما "شناخت علی" نه شناخت شناسنامه ای علی. گاهی انسان، علی را شناسنامه ای می شناسد. نامش علی، پسر ابوطالب، پسر عبدالمطلب، مادرش فاطمه دختر اسد بن عبدالعزی، شوهر فاطمه، پدر حسن و حسین، در آن سال متولد شد،فلان سال از دنیا رفت، چنان جنگهایی کرد. اینها شناخت شناسنامه ای است. یعنی اکر بخواهیم برای علی(ع) یک شناسنامه صادر کنیم و به شناسنامه ی او آگاه باشیم، شناسنامه اش اینهاست. اما شناخت شناسنامه ای علی، شناخت علی نیست. شناخت انسان کامل نیست.

شناخت علی یعنی شناخت شخصیت علی نه شخص علی."

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:39  توسط مرضیه  | 

جای همه ی دوستداران کوه و دشت خالی بود.

12 ساعت کوه پیمایی تقریباً حرفه ای با کسانی که خاطره ی کوه نوردی حرفه ای ات را زنده کنند دلچسب بود.

کلی چیز یاد گرفتم و کلی از بندگان خدا سوال کردم .

یک نکته از درس امروزم رو اینجا می نویسم اما هر کی می خواد اصل جریان را ببینه خودش بره خوب!راه کوه ودشت ها که هنوز بازه و رایگان!

 

# احتمالاً گیاه گزنه را تا حالا دیدید. کنار جوی آب و چشمه ها این گیاه زیبا روییده با بوته های بزرگ که اندک تماسی با دست کافیه که توی مایه های نیش زنبور دست رو بسوزونه. به خصوص اگر حساس هم باشید خدا به دادتون برسه! خوب کمی گل روش بگذارید و نتیجه را ببینید.شخصاً احساسی که  بعد از گل گذاری داشتم چیزی تو مایه های ریختن آب روی آتش اون انگشت بیچاره بود.

 

راستی گویا این روزها زمان جفت گیری است! البته من پروانه و سوسک وبز رو  دیدم تعمیم به بقیه نمی دم!

در ضمن با توجه به دیروز که روز زن بود یک نکته هم بگم اندر باب فضائل نسوان:

 برای بار چندم امروز بحث ارتفاع زدگی رو شنیدم و اون هم اینکه خانم ها اصولاً بسیار کمتر از آقایان ارتفاع زده می شوند. این رو بارها خودم دیده ام، جایی که یک کوهنورد حرفه ای از عناصر ذکور به خاطر ارتفاع بالا دچار مشکل شده و نتونسته بالاتر بره در حالی که یک خانم آماتور مشکل خاصی، به خصوص سردرد که یک هشدار اساسی در این مورد است، را نداشته است.

 

درسم را با یک نکته اندر باب قومیت شناسی تمام کنم:

محلی ها به سنگ ریزه هایی که در اثر فرسایش سنگ ها به وجود می آیند می گن: "سیالیز"

 

نپرسید کدوم محلی ها! چون دیگه جا نداشت این سوال رو  هم بپرسم. همین که گروه امروز من را به خاطر سوال های متناوبم پرت نکرد پایین، جای شکرش باقی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:11  توسط مرضیه  | 

 

"If you tighten the string too much, it will snap.

And if you leave it too slack, it will not play."

 

Little Buddha""

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 0:17  توسط مرضیه  |