تبليغاتX
let's go beyond
یکی بیاد حرفهای منو بی کم و کاست بنویسه...

بیمه، حق عائله مندی و کله پاچه جمعه اش هم با من.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:19  توسط مرضیه  | 

یادت هست ساعت 1 بعد از ظهر آن دوشنبه روزی که 29 تیرماه بود؟ همان لحظه ای که من در اتاق عمل در مقابل چشمان پدرم جیغ کشان به دنیا آمدم؟ یادت هست لحظه ای که مرا به زور به دنیا آوردند در آستانه ورودم به عالم دنی در گوشم چه گفتی؟ یادت هست پیمانی که با دل ام بستی را؟

به یاد آن لحظه،چشمهایم را می بندم. نیت می کنم و از لسان الغیب مدد می گیرم:

کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن

به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:0  توسط مرضیه  | 

اگر بگویم روز تولدم برایم مهم نیست دروغ بزرگی گفته ام!

هر سال در آستانه 29 تیر هیجان خاصی دارم. احساس می کنم روز تولدم باید معجزه ای اتفاق بیفتد!

معجزه ای که هر سال انتظارش را می کشم معجزه ای است که به هدیه و تبریک روز تولد هیچ وابستگی ای ندارد.

البته چه کسی از تحویل گیری بدش می آید؟! اما مشکل کمبود محبت که به معجزه نیاز ندارد: این مسئله با تبلیغات یک هفته قبل از روز تولد قابل حل است!

روش کار چنان است که آن قدر برای ملت از روز 29 تیر می گویید و ذهن ملت را به کار می اندازید تا خودشان به این واقعه ی بزرگ اعتراف کنند( البته بعد از ده ها حدس بی ربط!) پس آن قدر خودت را تحویل می گیری از سر خنده و شوخی که همکاران و نزدیکانت از این روحیه پولادین به این نتیجه برسند که بیشتر از این تو را تحویل نگیرند و این سهمیه اندک محبت و توجه را خرج یک عده جوون افسرده نیازمند بکنند.(بماند که خنده ما موجودات با اعتماد به نفس از سر چیست!)

معجزه ای که انتظارش را می کشم،معجزه ای است مانند عاقبت پینوکیو:

"آدم شدن"!

پی نوشت: اگر جدی بخواهم حساب کتاب کنم، دوستان و خانواده من کمتر از معجزه نبوده اند. از اکیپی که اعضایش اکنون در دور و بر دنیا پخش شده اند و یکی از یکی گل ترند تا جمعی که به دلایلی نام گله بزها را بر آن ها گذاشته ایم و انسان تر از آن ها در زندگی ام کم دیده ام تا اساتیدی که... همین مریم که خودش را هر سال برای من خفه می کند نمونه ای است از عنایات خاص الهی.

خدایشان حفظ کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:57  توسط مرضیه  | 

با کلیک بر روی این سایت شادیهایتان را با چند تا جوون تقسیم کنید...

پی نوشت: این تبلیغ (به نوعی خودکشی!) به پاس جان فشانی های استاد اعظم صورت گرفته، تنها مراتب ارادت من را به ایشان نشان می دهد و هیچ گونه سود مالی برای من در بر نخواهد داشت...(قابل توجه استاد اعظم در زمان تسویه حساب!!!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:50  توسط مرضیه  | 

به نظرم گاهی باید قابله وار تصمیم بگیرم!

درد زایمان داره از پا درش میاره، 9 ماه و 9روز و 9 ساعت و 9 دقیقه و 9 ثانیه و... سر اومده، علائم زایمان هم هست، حالا من بشینم فکر کنم سر بچه چند درجه و با چه مقدار خطای اندازه گیری چرخیده!

 توی شرایطی که ممکنه بچه و مادر از دست بره یک حرکت مهندسی وار(!) خیلی بهتر از تحلیلهای زاید و محاسبه ی ریسک و ایده آلیست بازی ما منتسبین به علوم پایه است!

تحلیل درست یا غلط بودن حرکت یک قابله توسط کمیسیون پزشکان متخصص زنان و زایمان بعد از قصه بی معنی به نظر می رسه.

...

آرزو می کنم وقتی پست بعدی این خونه را در زمانی که معلوم نیست بخوانید، مادر و بچه هم در سلامت کامل به سر ببرند.

 

تا اون موقع اوصیکم به خواندن کتاب بسیار زیبای "جهان در پوست گردو" که بعد از کتاب مشهور "تاریخچه ی زمان" استفان هاوکینگ، صاحب کرسی نیوتون در کمبریج نوشته و ترجمه شده و می تونم بگم به طرز شاهکارانه ای نظریات جدید فیزیک نظری رو در مورد ساختار کیهان به زبان یک غیر متخصص آورده(هرچند من ادعایی در فهم این هم ندارم!) که اوج شاهکار یک فیزیک پیشه است.

 البته باز هم معتقدم ریچارد یک چیز دیگه است. کسی که دلم می خواد سر صبر بشینم و تک تک مقاله های فیزیک پایه اش را که این روزها نسخه ی الکترونیکی اش را اکثر فیزیک خوانها دارند از نو بخوانم و به روحش صلوات بفرستم!

اگر به سفارش فوق عمل کردید و مثل من اونقدر خوش شانس بودید که مریم نامی برایتان آن کتاب را هدیه بخرد برید اول، آخر کتاب و بخش مصاحبه ی شبکه ی سی ان ان را با این موجود دوست داشتنی بخونید، به خصوص وقتی می گه چه چیز باعث رضایت شغلی اش می شه و مهمتر اینکه چه چیز زنده نگهش داشته.

 

و وصیت آخر به شخص خودم:

"دو صد گفته چون نیم کردار نیست."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:19  توسط مرضیه  | 

و شاعر چنین فرمود:

تو را که نان و آب و پخت و پز و رفت و روب و مهمان وقت و بی وقت و هندوانه های دیگر بود، طرح سوال زبان تخصصی ات از چه رو بود؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:14  توسط مرضیه  | 

با تمام احترامی که برای پزشکان قائلم معتقدم خیلی از کارهای این جماعت قرتی بازیه! البته پیشکسوتان رو از این مجموعه استثنا می کنم...

اینکه چه طور می شه سایز فک آدم از دندوناش کمتر می شه حتما توجیه داره اما اینکه برای یک کشیدن دندونی که اطبای قدیم با انبردستی و بستن دندون با یک نخ به گاری می کندنش جراحی لازم باشه برای من توجیه نداره!

شاید این همان معنی پایین آمدن فک است که کفاره ی متقابل گناهی مشابه است!

...

همین الان یک بنده خدایی که تنها یک برخورد رو در رو با یک بنده خدای دیگری داشته از خشونت بالای او برایش سخن می گفت. یک جورایی منظورش این بود که فرد دوم فک دور و بری ها را پایین آورده در آن زمان! این در حالی است که چندین دوست شفیق چنین ادعایی را هفته ی پیش می کردند نه از جهت خشونت بلکه از جهت لطافت زیادی روح بنده خدای دوم!

...

نتیجه ی اخلاقی:  سعی نکنیم با یک یا دو پارامتر پیچیده ترین سیستم عالم یعنی بندگان خدا را تحلیل کنیم. کار ما نیست جوون!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:56  توسط مرضیه  | 

چهارم دبستان که بودم به سردردهای شدیدی مبتلا شده بودم، کمیسیون پزشکی و کلی احتمال برای بیمار فسقلی ردیف شد تا بالاخره دکتر زادمهر تشخیص دادند که مشکل از انرژی مضاعف است!

امروز باز هم خاطره ی گروه های کوه و تیمهای دانشگاه و جلسات تمرین برایم زنده شد:

 جلسه ی گروه کوه محل کار من که زیر نظر فدراسیون هست به خاطر تقاضای نماینده ی ورزشی بانوان تشکیل جلسه داد و قرار شد خانمها را به زور هم که شده ببریم کووووووووووووووووووه!!!

این قضیه ی مبصر شدن هم راهی برای تخلیه انرژی مضاعف. حداقل محض آبرو هم که شده آدم مجبور می شه برود کوه:)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:37  توسط مرضیه  | 

"آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت"...

"دیدار شد میسر و بوس و کنار هم 

 از بخت شکر دارم و از روزگار هم"...

"سال نو مبارک"...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:30  توسط مرضیه  | 

کلاس اول دبستان خانم معلمان، خانم پذیرا، با آن چهره ی مهربون صبر عظیمی داشت در مقابل سوال های من در سر کلاس املا:

"خانوم چرا چهار تا ز داریم؟!... واسه چی نمی شه صابون رو سابون نوشت؟!..."

خوب وقتی سوال یک کودک 6ساله جواب داده نشه این می شه دیگه! چند سال بعد توی تز فوقش سپاسگذاری می کنه و وقتی به تمام موجودات زنده اعم از اساتید و بزرگان و نخبگان مملکت ای میل تبریک عید می زنه، می نویسه:

I wish you all the prosperity & grate times ahead.

نتیجه ی اخلاقی:

در هنگام تایپ ای میل های خود به غلط نگرفتن سیستمcheck spelling   اکتفا ننموده یک بار با دقت چیزی که نوشته اید را بخوانید! چه بسا به جای دعا نفرین نثار عزیزانتان کرده باشید!

پی نوشت:

من و استاد مریم در شاد کردن مردم به خصوص در این روزهای استرس زا تخصص ویژه ای داریم! خرید نکردن برای شب عیدمان به مستضعفین روحیه می دهد، ای میل هایمان به مرفهین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:25  توسط مرضیه  | 

اولین سوال من در اولین جلسه ی تخصصی پروژه ی اسبق در محل کار قبلی این بود:

"ببخشید! این آجر زیر قوری که روی سماور گذاشته شده، برای چیه؟"

رییس اون روز گفت این همه وقت که اونجا بوده به این سوال فکر نکرده!

 جای فلاسفه خالی که قریب به نیم ساعت یک بحث دونفری بین رئیس و یکی دیگر از همکاران راجع به این سوال راه افتاد در حالیکه من داشتم چایی و شکلات می خوردم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:56  توسط مرضیه  | 

تا امروز که خیلی ها از یانگوم گفتند و ما خوندیم... من هم به عنوان کسی که از نیمه ی سریال بیننده اش شدم چند نکته ی فرعی از قسمت آخر می گم:

1. حتی مغز متفکری مثل یانگوم هم لحظه ای که امپراطور مرده بود داشت حماقت می کرد و از سر احساس بی منطق عمل می کرد!

2. در لحظه ای که یانگوم بزرگ می خواست اون خانم را در غار عمل سزارین کند، از افسر مین اجازه گرفت!

3. سومی سانسور می شه جهت حفظ جان خودم!

راستی جدا از برخی از این تحلیل ها که گاهی برای سر به سر گذاشتن خانم های دور و بر استفاده می کنم، معتقدم یک زن به واسطه ی بالا بودن آستانه ی تحملش می تواند همیشه استثنایی و خاص عمل کند و تحول ایجاد کند...بماند که گاهی این تحول یک ملت را به هم می ریزد!

پی نوشت:این هفته اگر به خیر گذشت حتماً روی نظریه ی با یک دست 8 تا هندوانه بلند کردن، کار می کنم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:3  توسط مرضیه  | 

خدا رحمتت کنه ریچارد!

یک بار باعث شدی عطای خانم مهندس شدن را به لقایش ببخشم!

 این بار هم که ... خدا فقط می دونه مسیر زندگی این بنده ی فسقلی به کجا قراره ختم بشه.

در هر حال به شدت توصیه می کنم این کتاب رو گیر بیارید و بخونید:

.Surely you are joking Mr.Feynman

وصله ی شماره 1: البته شخصاً کتاب متنی اش را در مملکت نیافتم=> با لطف دکتر فتح الهی و البته توسط دانشجوی ایشان -مریم همیشه در صحنه- چند وقت پیش فایل پی دی اف اش را گیر آوردم و با اندک هزینه ای که برای آب هویج جهت تقویت چشم کردم، در حال حاضر کتاب در حال اتمام است.(از روی همان نسخه ی الکترونیکی!)

وصله ی شماره 2: راستی! هر کی خواست بیاد فایل را ازم بگیره. البته اگر تونست من رو پیدا کنه!!!

بعد از تحریر:

فایل کتاب را آپلود کردم.آن را از این جا دانلود کنید. فقط به این شرط که بخونیدش و برای مسببانش که بالا اسمشون رو گفتم اساسی دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:18  توسط مرضیه  | 

        -باباجان! درسته که دست پختت خوبه... اما لطفاً توی ناهار امروز خلاقیت به خرج نده!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:26  توسط مرضیه  | 

تا یاد دارم تو دانشکده فیزیک بین تئوری کارها و تجربی کارها بحث بود که کدوم کارشون مهمتره و سخت تر!!!
حالا بماند که یکی از اجداد فیزیک پیشه ها(اینشتاین) به بر و بچ فیزیکخون وصیت کرده که اگر نظریه ای با آزمایش و تجربه نخوند بگذارش کنار.(البته من می گم اول باهاش یک خبر تو شبکه خبری ایران بده و چند صباحی ملت را ذوق زده کنی تا گندش هم در میومده صداشو در نیاری.)
ای بابا اصلاً این پست فیزیکی قرار نبود بشه. قرار نبود که خودمون رو متفاوت جلوه بدیم که!!!
پس چی؟
در پست بعدی می گم. اون هم به شرط این که یادم نره چی می خواستم الان بگم...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط مرضیه  | 

×
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:12  توسط مرضیه  | 

فکر اینکه فردا شب به یاری خدا قراره ، ریسک و کد و کار و پوستر و پژوهشکده و کنفرانس و وبلاگ و ایکس و وای و ضد و ... رو بگذارم و برم  باعث می شه که یادم بیاد تا فردا شب باید کار چند نفر رو همزمان انجام بدم!

می خوام بعد از این همه دوندگی برای رفع خستگی تا نوک قله ی قاف رو تخته گاز برم!!!

حلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال کنید صابخونه ی این وبلاگ رو.

پی نوشت: پلات پوسترم رو هم امروز گرفتم. الان آخر بازار  و ته حرفه ای تو تولید پوستر فیزیکی در سه سوت شده ام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 16:12  توسط مرضیه  | 

چند سال پیش که هنوز فتوای علمای لوس آنجلسی صادر نشده بود، دکتر س. عشقش این بود که تو مهمونی های دوره ای و پیک نیک ها ضرب بگیره و من به سازش برقصم. خارج می زد ولی هنر و هیجانش به رقصیدن این مدلی بود.

حالا اثر کارتون خانواده ی دکتر ارنست بود یا جزیره ی ناشناخته یا کتاب های ژول ورن ، سعی کردم یاد بگیرم که به هر سازی برقصم. با این استدلال(!) که اگه روزی روزگاری توی جزیره ی آدم خوارها افتادم بتونم با ساز اون ها هم برقصم و حداقل خورده نشوم!

 

اما خداییش محمد خردادیان یا روحی ساوجی هم نمی تونند هم ساز بزنند و هم برقصند! اون هم با در دستشویی یا دبه ی ماست!!!

 

پی نوشت1: ای میل و فرمایشات بعضی ها مبنی بر "صاحب نظر بودن" من یک جور فحش محترمانه بود برای من! معنی اش هم این بود که :"دییر مرضیه!: تو که هر چی ما زدیم رقصیدی! حالا بیا این دبه ماستی ما را بگیر و خودت هم بزن و هم برقص تا ما هم به چرت نیم روزی برسیم!"

 

پی نوشت 2: هر چیزی خوبه روی اصول باشه. دنبال یک کلاس حرکات موزون می گردم.

 

پی نوشت 3: این فیلم را هم اگر گیر آوردید ببینید چون واسه تقویت زبان خوبه، باعث قاط زدگی نمی شه، می تونید با بچه ی زیر 18 ساله با همدیگر ببینید.:

 

Shall we dance?""

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:55  توسط مرضیه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:59  توسط مرضیه  | 

وقتی مثل گاو، کار کرده باشی و مثل خفاش، شب تا صبح بیدار باشی (البته خفاش کدنویس) و مثل بز، هر چی گیرت اومده رو خورده باشی و مثل خر، مقاله ها رو برای پیدا کردن جواب زیر و رو کرده باشی و مثل اسب، نجابت به خرج داده باشی و شکایت نکرده باشی و...

 

یک هو یی رئیس بزرگ محبت آمیز تر از همشه باهات تماس بگیره و تو را مش اوف کند!

تازه می فهمی تعطیلی  واقعی یعنی چی! چون کل زندگی کاری و پژوهشیت ، به خصوص اون کول دیسک لعنتی رو دیروز آخر وقت گذاشتی تو شرکت تا امروز صبح بری سراغشون.

 

با عرض تسلیت به رئیس بزرگ و دکتر ش. و دکتر و. و مهندس س.ه. و باقی بر و بچ که از ماجرا بی خبرند ما بریم دشت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:20  توسط مرضیه  | 

امروز همه ی کارها را تعطیل کردم فقط برای این که بالاخره یک نوت بوک قابل پسند بیابیم و یک بار هم که شده بر اساس معیارهای معقول خرید کنم!

نتیجه ی تحقیقات گذشته ام و جمع بندی ای که تا کنون از تلفن های متعددم داشتم باعث شده دیگه هیچی از آدم ها نپرسم و فقط بگم:

 

"ببین تو یک فروشنده ی راستگو ی قابل اعتماد سراغ داری؟"

 

متأسفم که تنها نقطه ی مشترک مشاورینم جواب این سوال بود و این که:

 

"نه!"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:47  توسط مرضیه  |