فیه مافیه
پی نوشت: مرخصی استحقاقی خود را به علت ... به مدت نامعلوم به اطلاع می رسانم.
هرچه می خواهید برداشت کنید! دلم می خواهد این یادداشت رضا امیرخانی را دنباله کنم. شاید این همان ...ای است که ما زنان همیشه در گفتنش حتی به استعاره نیز حیا می کنیم!!!
یا علی.
مقدمه اول:
این متن دلشده و به دنبالش نظرات آن خیلی دردناک تر از خیلی حرف ها و واقعیات اخیر بود. متن زیر تایید بی چون و چرای متن او نیست. اما کسانی که اینگونه می نویسند نخبگان مملکت ما بوده اند. سرمایه های ما هستند...
مقدمه دوم:
آن قدر از در و دیوار دیدیم و شنیدیم و نقطه اوج توهین به شعورمان را در این چند ماه دیدیم که اشباع شدیم...
هر طرف آدم حسابی ای سراغ داشتم بغض پنهان در گلویش را دیدم و حالم بد و بدتر شد...
بچه هایی مثل خودم که آن قدرها تحمل خار در چشم و تیغ در گلو را نداشتند فریاد زدند. ما فریاد زدیم هر یک به نوعی...
عده ای آن طرف تر کیفور شدند از این بساطی که چند بچه جغله راه انداخته اند. بچه های مرفه بی دردی که از سر شکم سیری فریاد وا اسفا! وافرهنگا! راه انداخته اند. چند موجود بیش فعالی که سرشان بر تنشلن زیادی کرده است، کم کم شدند نماینده آن عده ی دورتر که هر روز التماس دعا می گفتند به این جماعت بی کار...
گذشت و گذشت. کم کم ما، همان نخبه ها و فعالان هنری، فرهنگی، پژوهشی و سیاسی تبدیل شدیم به موجوداتی غرغرو که سیستم حالش از ما به هم می خورد. ما گذشته را به یاد می آوردیم و به فلان کتاب و فلان مقاله استناد می کردیم و تناقض ها را فریاد می زدیم. ما از مدینه فاضله صحبت می کردیم. هر ازگاهی یادمان می آمد روز ازل را و آن امانتی که به انسان داده شد، یادمان می آمد هدف خلقت را. پس تناقضهایمان زیاد و زیادتر شد آن گاه که دیدیم انسانیت نایاب ترین کالای سیستم های زمینی شده است.
- به دنیای هنر آمدیم. وحدتی در کثرت دیدیم که حقی برای خود قائل نشدیم در تفکیک نوع بشر به مومن و کافر...
- به حوزه فرهنگ قدم نهادیم، آن چنان ظرافتی دیدیم که خود را هیچ زمان مبرا از اشتباه نپنداریم. که هر که را دیدیم بگوییم از ما برتر است شاید...
- در حوزه پژوهش، بر خود واجب دانستیم علم جویی را و پرهیز از هر گونه شبه علم. دنیای بی کران علم ما را از قطعیت در گفتار مبرا نمود، چه رسد به استفاده ابزاری از علم...
- در مناسبات سیاسی، هر روز به خود گوشزد کردیم که جاه طلبی چونان گیوتینی است در چند سانتیمتری گردن هریک از ما. غفلت ماست که ضامن را رها می کند...
ما جوانان، ما نخبگان، ما فعالان حوزه های مختلف، همان سرمایه های مملکتیم.
چگونه شد که باورهای عمیق ما را بر سر نیزه کرده، به نام حق و مبارزه با نفاق، ایمان ما را کفر برچسب زدید؟!*
چگونه ایمانی است آن کوته اندیشه ای که بیت المال را خرج توهمات خود می کند و بر من خرده می گیرد که سهم ناچیز دسترنج خویش را خرج لبخند یک جوان می کنم؟!**
*رجوع کنید به آرشیو ذهن نویسنده درروز 7مردادماه ، ساعتی که از یکی از بزرگترین مراکز فرهنگی که قبلاً در آن فعالیت می کردم و به محض افراطی گری هایش از آن کناره کشیدم، در دوره آموزشی ای از من دعوت کرد که نام آن هم اتم هایم را برانگیخته می کند...
**رجوع کنید به بخش وسیعی از تاریخ! یک مثالش آمدن 3 مرتبه ای نماینده سازمان سنجش به محل کار من طی یک فرآیند پیچیده جهت گزینش یکی از دوستان قبول شده در مقطع دکتری...
پ.ن: هر گونه ارتباط این متن با صیاثت تکذیب می شود!
فکر نمی کنم سوختن هارد اتفاقی بود... فکر می کنم هارد مذکور بر خلاف من حجم سنگین واژه های استاد را درک کرد... به قول او:
آن را که خبر شد خبری باز نیامد.
پی نوشت: مدتی بود که در کنار تمام کمبودهایم جای یک لحظه تنفس در کنار یک انسان بزرگ معمولی اعجاب انگیز را بیشتر خالی می دیدم. پنج شنبه جای همه دوستداران فرهنگ و هنر و ادبیات و عالم معنا خالی بود...
بیمه، حق عائله مندی و کله پاچه جمعه اش هم با من.
مرگ نویسنده = تولد خواننده
....
کمی تا قسمتی هوس مرگ کرده ام در حوزه هایی از زندگی، آن هم به امید تولد.
از من: به سر دویدن
*: خدا می داند این ضمیر "تو" به چه کسانی که بر نمی گردد!!! ای "تو"! ای کاش می دانستی این روزها بر من چه می گذرد...
به خاطر وبلاگم هم که شده سری به حکمت های نهج البلاغه می زنم گاه به گاه. حکمت 150 یک حکمت طولانی هست. که حضرت علی با این جمله شروع می کنه:"مانند کسی مباش که...."
خیلی عجیب نیست که می بینی خصوصیاتت را ردیف کرده اند. کائنات بسیار بسیار دقیقه و کسی که کمال انسانیت است با کائنات کاملاً هم سوست. همین یک حکمت شرط لازم و کافی شیرجه زدن در عمق آب را برای چند روزی فراهم می کنه.
با این که اختلاف من و علی(ع) در تصور هم نمیاد اما بیش از حد ذوق زده می شوم هر سال در آستانه 13 رجب. الان فقط دلم می خواد گوشه ای بنشینم و معلی مشق کنم. خطی که به نام علی است. یا علی.
شاید چند برابر دز دعای فوق باید می خواندم:"رب اشرح لی صدری و یسرلی امری"
و حالا می گویی بخوان:"وحلل عقدة من لسانی "
...
این روزها گلوی نوشته های هر از گاهم را می گیرم و آن قدر فشار می دهم تا خفه شوند.
حاضر نیستم واژه هایم سرنوشت مادرشان را پیدا کنند!
علی(ع) هم فرمود:"وقتی برای حرف خود جایی نمی بینی حرف نزن!"
هنوز باورش سخت است واقعیتی که به من می گوید:
به هیچ کس و هیچ جایی تعلق نداشته ای ونداری!
پ.ن: آقای دکتر! یادتان هست می گفتید انرژی من تمامی ندارد؟! قانون بقای انرژی باز هم صادق ماند. خوش به حال محیطی که این انرژی را از من و امثال من گرفت. نوش جانشان!
اگر یک موجود اجتماعی با سابقه نگارش مقالات اجتماعی و فعالیت ادبی(!) با رویکرد طنز و نقد داشته باشید و در فضایی قرار بگیرید که نه بتوانید مشاهدات خود را بنویسید و نه از نقد با طعم طنز استفاده کنید و از طرفی با افزایش چگالی مشاهدات نفستان تنگ شود چه می کنید؟
شاید اینجا باید شاعر بشوید!
اما این میان چه کسی می تواند به نوشته های ناموزون خودش اندر باب آیس پک و هات چاکلت شعر بگوید در حالی که خاندانی شاعر پیشه از نسل حافظ در کنارش غزل و قصیده موزون می سرایند که همان یک استاد اعظم اش برای هفت پشت دست نوشته های ما بس!
وانگهی اگر اعتماد به نفس ات به حد کاذب برسد و بخواهی مثل دولتمردان مملکت ات بی حساب به در و دیوار بزنی و متن موزون بنویسی مطمئنی که آنقدر تابلو استعاره و تشبیه و تلمیح به کار می بری که به جای اینکه فکر ملت را بپیچانی می بری سر اصل قضیه!!!
پس به نوشتن یک دو بیتی بدون هیچ انگیزه ای از یک شاعر درست و حسابی بسنده می کنی که لااقل هارمونی واژه هایش حال ملت را بدتر از اینی که هست نکند.
"چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست
جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسریست". *
*: فاضل نظری
تو به هر ضرب که خواهی، بزن و بنوازم..."
سعدی
....
پی نوشت: نوشته ام نیمه تمام مانده...من چگونه می توانم از حقوق قشری بنویسم که خود بر خود جفا را پسندیده است در بخش عظیمی از دوران؟
Out put
از بس كتاب مثبت انديشي خواندم و جمله هاي تاكيدي مثبت گفتم مطمئن بودم امروز صبح با انرژي معادل يك انفجار بزرگ به محل كارم مي آيم...
تو ماشين يكي از دوستان همكارم از گزينش مجددش گفت و اينكه چه حرفهايي بهش زده اند. خانمي كه با مدرك فوق، كلي مقاله مفيد و كاربردي براي مملكت داره و جداً باسواد هست و پركار. حالا به خاطر اينكه چرا چشمهاش در حالت عادي بدون آرايش خداداي مثل چشمهاي آرايش كرده است توبيخ شده! خنده ام مي گرفت وقتي مكالمه اش با واحد گزينش مي شنيدم و ياد گزينش خودم و مصاحبه اي كه سر گرفتن نامه براي سفارت يونان شدم با اين جماعت افتادم...
ديشب مثبت انديشي تمرين مي كردم درست همان موقع كه ۹:۴۵ از ديدن تلويزيون منصرف شدم تا ذهنم منفي نشود از جملات مثبتي كه مي شنوم! امروز شنيدم كه در آن زمان از افزايش N درصدي سطح نشاط در جامعه سخن گفته اند!!!! اين در حالي است كه گلوله ي انرژي اي چند سال شايد هم چند ماه پيش اين روزها با جملات تاكيدي و سكوت اجباري خودش به زور لبخند مي زند به روي اين همه دستاورد علمي نخبه هاي توخالي...
ديشب داشتم راجع به درخواست جمعي كه از من خواسته اند تا برايشان قلم بزنم و از ته مايه طنز نويسي ام برايشان مايه بگذارم تا مشكلات زنان را مطرح كنند فكر مي كردم. به تلاش هايم براي استفاده ي خانمها از امكانات ورزشي محل كارم فكر مي كردم و حرفهايي كه آدمهاي تحصيل كرده پژوهشگر بارم كرده اند... قلم ام ساعتي فقط روي كاغذ خورد و دست آخر چيزي ننوشت. نمي دانم مثبت انديشي من واقعيات را فراري داد يا نشاطي كه آن زمان در شبكه ي يك سيما از آن سخن گفته مي شد...
ديشب به خروجي زندگي خودم فكر مي كردم. درست همان زماني كه پدرم داشت جواب آزمايش خون من را با ترديد مي نگريست. هرچه فكر كردم ديدم قبل از مردن كار زياد دارم اما از طرفي دوست دارم قبل از آن كه روياهايم بميرند بميرم... دوست دارم در حال دويدن بميرم، در حال صعود، در مسير سراشيبي رو به بالا... در حالي كه واقعا با نشاط به جوونا انرژي مي دم كه داريم به قله مي رسيم...
ديشب در حالي تصميم گرفتم كه به اين راحتي نميرم كه آزمايشگاه پاتوبيولوژي تلفن زد و گفت باز هم بايد نمونه ي output ات را تكرار كني! بعد از حرف زدن با دلشده كه خوب شرح حال مي نويسه فكر كردم اساسي بايد براي خروجي زندگي ام تصميم بگيرم. نمي خوام تو جهان برزخ بهم بگن نمونه ي out put ات مشكوك كه هيچ يقيناً مورد داره و حالا حالا ها بايد فشارت بديم تا هرچي ناخالصي هست از وجودت خارج بشه و بتوني يك "يا علي" مشق كني...
خدا را شكر كه امروز با انرژي اي بيشتر از انرژي انفجار بزرگ با مثبت انديشي، سرحال و بانشاط خواهم دويد.
-------------------------------------------------
بعد از تحریر: مشاور اعظم لطف کرده برای این نوشته، نوشته اند.(البته معتقدم یک کم با منظور من در این پست فاصله داره...)
این بعد از تحریر دلیلی است بر انتقادپذیری شدید نویسنده!
شعری سرودم(!) برای این پست اما...
متن معقولی نوشتم(!) برای این پست اما...
پیش پستهایی نوشته بودم برای این پست اما...
می دانم که با عارفانه ترین کلمات عامیانه نمی توان حجم "حلالم کنید!" را تصویر کرد، اما دلم را خوش می کنم به نتیجه ی مثبت دو کلمه ای که وقتی واژه هایم را الک می کنم. به آن می رسم:"حلالم کنید!"
دلم می خواهد عیدی سال کهنه ام(!) ابیات آشنایی باشد برای من، برای تو و مروری کامل از آن چه گذشت...
چون تیر عشق جا به کمان بلا کند
اول نشست بر دل اهل ولا کند
در حیرتند خیره سران از چه عشق دوست
احباب را به بند بلا مبتلا کند(؟)
بیگانه را تحمل بار نیاز نیست
معشوق ناز خود همه بر آشنا کند
تن پرور از کجا و تمنای وصل دوست؟
دردی ندارد او که طبیبش دوا کند...
یاعلی.
پ.ن۱: عنوان مطلب را بدون رعایت کپی رایت از وبلاگ کسی نوشتم که در دایره ی دوستانم به او افتخار می کنم. خواستم در اولین قدم تحول جدیدم لااقل عنوان مطلبم شبیه کسی باشم که درجه ی صداقتش و خیرخواهی اش برایم آرزوست.
پ.ن۲: به طور خاص از بزرگواری یک نفر خاص که اینجا هم می آید میخواهم تشکر کنم. کسی که در سال گذشته خیلی مرضیه را تحمل کرد و همیشه برای من جایگاه شخصی اش را حفظ کرده و خواهد کرد.
مستر پی اچ دی! به دلایل امنیتی بهتون لینک نمی دم!
پ.ن ۳:اگر در این روزهای آخر سال (در شرایط خاص موجود) ذره ای از ارزش خانواده ای که در بزرگواری برای من مثل و مانند ندارد را درک کرده باشم امسال را سال شکوفایی ام می نامم.
چه می خواهی بکنم؟ چه بگویم که خودم به چشم خود در چند روز تنها "تصور" و تنها شنیدن وصف آنجا هنک کرده بودم و مرتب می گفتم آنجا جای من نیست...لااقل حالا که از اورانیوم غنی شده هم چگال تر شده ام... فقط یک جمله ی استاد ف. از دهان مریم کافی بود که بدانم آنجا دیگر گیرش گیر ویزای شینگن نیست...
چه بگویم که فقط تصور حلالیت خواستن از جماعتی که روز به روز زیادتر می شوند مو بر تنم سیخ کرده بود...
شاید باورت نشود! اما این بار آن قدر هم اصرار به فهم حکمت این حرکت ات ندارم... به حکمت مستتر در آن تنها باوری دارم با قطعیتی بیشتر از یقین.
به کسی نگو که این آبروی ظاهری هم بر باد نرود! اما یک جورایی جانم(!) را راحت کردی با حرکت امروزت که خیلی ها را مبهوت کرد اما من را نه چندان!
آخه خیلی سخته وسط فکر ست کردن روسری با دمپایی حمامت (!)لیست آدمهایی که پشت سرشان حرف زده ای را ردیف کنی و متن حلالیت طلبانه برای جماعت آماده کنی! یا شبها قبل از خواب از اتفاقی در گوشه ای از تاریخ بخوانی که وسعتش به اندازه ی تک تک روزهای دنیاست از ازل تا ابد، که چشمهایت 4تا شود از قساوت قلب از طرفی و از بزرگی روح انسان از طرف دیگر و هر صفحه ای که بخوانی مغزت سرریز کند و با آلارمهای پیاپی به تو اخطار دهد که می دانی داری چه می خوانی؟! می فهمی داری حجت را بر خودت تمام می کنی؟! می فهمی حجم واژه ها را؟...
نمی دانم از کجا به ذهنم خطور کرد که درراستای عشق به سفر و جهانگردی ام، به آنجا هم بروم! چه می دانستم هرجایی جای هرکسی نیست...
...
نمی دانم تا کی باید این واحد درسی را بگیرم و نمره ی قبولی نگیرم و دیگر بار و دیگر بار...
می بینی؟! باز هم منم با این همه ادعا و برنامه ریزی ای که اراده ی تو بر آن قرار نگرفته است.
باز هم منم و نوشته هایی که از تو می گویند و اعمالی که مستقل از تو در بیهوشی کامل در کارنامه ام ثبت می شود...
خسته ام... اما از این بازی بدم هم نمی آید با اینکه به اوج عدم قطعیت زندگی ام رسیده ام...باور نمی کردم روزی این قدر بی برنامه شوم آن هم در حالیکه هر روز کاغذهایم پر از برنامه ریزی های کوتاه و بلند مدت می شود و هر چه از مدیریت زمان و مدیریت بحران خوانده ام را در ذهنم مرور می کنم تا اراده ام را بر اراده ی تو غلبه دهم!!!!!!!!!!!!!
اما تو فوق العاده ترین کسی هستی که می شود در مقابلش کم آورد!
دیدی بالاخره سرکش ترین بنده ات هم به زبانش اعتراف کرد:
"کم آورده ام در مقابل تو و انسانهایی منتسب به تو."
پی نوشت۱: أأدخل یا علی؟!
پی نوشت ۲: دو صد گفته چون نیم کردار نیست. خواهشم از خوانندگانی که نویسنده را می بینند این است که نوشته های اینجا را با رفتار نویسنده قیاس نکنند...
"از من تازه مسلمان بگذر..."
بگو، من: ترسو، کم ظرفیت، پرادعا، بی ترمز...
خوب!خودت بگو از چنین من ای انتظار درک "اتمام حجت" خود را داری؟!
تمام معادلاتم را به هم ریخته ای...
فکر که می کنم قرار نبود امسال این اتفاقات بیفتد! قرار بود من...
می خواهی بگویی تو که بالخره شهادتین را خواندی! پس چه قراری گذاشته ای؟! تو که اول امسال می خواستی بسپاری! پس چه شد؟! تو که...
تو نپرس! من خودم هر شب از خودم می پرسم این سوال های بی پاسخ را...
اما یادت که هست: این من نبودم که بازی را شروع کردم!
من که (بی)راه خودم را می رفتم با معادلات کاملا پیش بینی شده با برنامه ریزی دقیق. در فضای هیلبرت بدون بعد!! من که می رفتم تا به یک فیزیک پیشه ی ایداه آل تبدیل شوم. بدون دردسر...
آیا باید به تو هم توضیح بدهم که من کلاً اشتباهی شده ام؟!!!
"گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه اگر از پی امروز بود فردایی"
پی نوشت: اگر یکی از اگرهای زندگی ام تا چند روز آتی ممکن شود...خنده داره ولی این روزها یک چیزهایی از پروژه ی کارشناسی ام را حس می کنم!: آشوب* در سیستمهای گسسته ی کلاسیکی
*: اگر درست بگم یکی از تعاریف آشوب در ریاضیات و فیزیک نظری معادلات حرکتی است که به شرایط اولیه سیستم بستگی قوی دارد. به طوری که یک جورایی معادله مسیر قابل پیش بینی نیست.
به چه حقی؟
بر چه اصولی؟
با چه مجوزی؟
توسط چه کسی؟
این قبیل سوالات را باید از ذهن پرسش گرای خودم حذف کنم تا بتوانم يك جوجه پژوهشگر باشم!!!
براي اينكه به اين مملكت خدمت كنم...
مملكتي كه مردمي دارد مدعي دين داري و عاشق امر به معروف و نهي از منكر موجودات "خوشرويي" چون من!
جايي كه هر كسي به خودش اجازه دهد به نام دوستي به تو تذكر اخلاقي دهد. جايي كه لبخند زدن به آبدارچي و تقسيم كردن خوراكي ات با عناصر ذكور گناه محسوب مي شود...
من كه از اول زندگي اين مدلی بودم و اين مدلي بزرگ شدم، یاد گرفتم تا همیشه سعي كنم خودم باشم، پس اصلاح شدنی نیستم! به قول دوستی بايد آدمها را كيسه برنج ببينم گاهي...
اما نكته اينجاست كه اين تفكر مخرب، به نام دين تمام مي شود... و اين دين وارونه ملاك تعيين موقعيت زندگي آدمها مي شود... و آدمها به دين و طرفدارانش ناسزا مي گويند...و در اینجا من متدین محسوب می شوم!!!!!!
امثال من هميشه از دو جبهه مي خورند!
امام رضا چي مي گه اين ملت چه مي كنند:
جايي امام رضا ملاكهاي عقل و ايمان را مي شمارد به دهمي كه مي رسد مي گويد:"و دهمي و چه عجيب است آن دهمي: و آن اينكه هر كس را ديدي بگويي از من برتر است چراكه چه بسا بديهاي او آشكار و خوبيهايش نهان باشد و تو خوبي هايت آشكار باشد و بديهايت نهان..."
حافظ اگر اینجا بود شاید نسخه ی انداختن خود به ملکی دیگر را برایم می نوشت...
و اكنون كه مخاطب پنجره فولاد، دستان توست، شايد كه سرنوشت بر دستهاي رئوف حضرتش، تو را براي هميشه از قيد اين خاك تيره رها كند.
و اينك... كجا امنتر از آغوش هميشه باز امام رئوف؟"
...
مرددم كه از اين سفر بنويسم. به خودم مي گويم :"باز هم جو زده شدي؟! تو هماني كه ديروز و روزهاي پيش از آن... تو هماني كه هنوز از مهماني برنگشته... تو هماني كه فردا فراموش مي كني همين يكي دو خاطره را هم... "
...
ذهنم مرور مي كند: شبي كه "بز بربط" زنگ زد و گفت بيا برويم، امشب شب آخر است و من مردد بودم .. آن ثبت نام لحظه ي آخر و خودكشي "بز بربط" براي حذف نشدن من... آن همه تلفن به مسوولين كه ما را شهره ي آفاق كند... دقيقه ي 90 اي رسيدن به راه آهن وقتي "غير ممكن" ممكن مي شود...
و تمام اينها براي تك تك آدمها اتفاق مي افتد كه بفهمم اين "معجزات خاص" تنها براي "موجود خاصي" اتفاق نمي افتد!
...
از محل اسكان تا بهشت را پياده مي رويم. من فقط سكوت كرده ام. نه اشكي دارم و نه حرفي.تنها زندگي ام است كه در مقابل چشمانم مرور مي شود...آيا من يكي از همان خلايقم كه روز الست "پيمان" بست؟!!
هر چه نزديك تر مي شوم، سنگين تر و سنگين ترم از مرور خاطرات...
از اينجا به بعد را من هم نمي توانم توصيف كنم. فقط مي دانم كه در بهشت باز بود براي همه، براي همه و آنجا چيزي جز سبكي و رهايي نبود. بي وزني كاملي كه فيزيكدانها تا آخر عمرشان هم نمي توانند در زمين به وجود بياورند.
شايد به همين دليل برخي از آدمهاي به ظاهر برون گرا در اين فضا تغييرات شگرفي مي كنند. گويي حجابي از چندين حجاب چهره ي موجوداتي كه هميشه در حال خنده و جست و خيزند برداشته مي شود. گويي خستگي اين روح به ظاهر اجتماعي در اينجا بر زمين گذاشته مي شود. گويي حرفهاي نگفته ات را گوشي و آغوشي باز مي يابي. به سكوت پناه مي بري. از جمع تا حد ممكن فاصله مي گيري. گاهي مورد نكوهش اطرافيان قرار مي گيري و گاهي باعث شگفتي خودت مي شوي!
در بهشت تويي و آغوشي پرمحبت كه وجود تو هم آن را مي فهمد. تو تنها نگاه مي كني.
نه اهل عبادت و طاعتي كه حق مطلب را به جا آوري نه معرفت درك فضا و زمان را داري... اما عجب از اين صاحبخانه كه سطح بندي اي در كارش نيست!
حرفهايت يادت مي رود.. نگاه مي كني و او هم تو را... به خودت نهيب مي زني كه حرفي بزن! شايد به زبان ديگري بتوان حرفي زد... حافظ را مي گشايي و...
...
نمي دانم آدم – عليه الرحمة - هم حس كنوني من را داشت به لحظه ي خروج از بهشت يا نه!
آيا او هم "گاهي" در بين خنده هاي گاه و بيگاهش، در بين پرحرفي هاي روزانه اش(!)، دلتنگ بهشت مي شد يا نه...
آيا او هم در روياهايش خواب بهشت مي ديد يا نه...
شايد اگر او هم در عصر ما مي زيست هم اكنون آرزو مي كرد اي كاش براي يك بار هم كه شده زندگي " Ctrl +z" داشت.(۵-۹ اسفند ۸۷)
حال مو که با زار زدن تو توفیری نمی کنه!
تو رو خدا وخی یه نسخه بیپیچ!"*
*: مکالمه ی یک باغبان(بیل زن) با جناب دکتر...( ببخشید اگه به لهجه ی بعضی جاها وارد نبودم.)
پ.ن ۱ : چند وقته دوباره قلم طنزم را برداشته ام و هراز گاهی برای دل خودم متن می نویسم. گاهی برای چهارتا آدم می خونم و آن ها می خندند در حالی که خودم برایشان اشک ریخته ام!
فکر می کنم آدمهای طنز نویس موجودات جسوری هستند که از طرق دیگر نمی توانند حرفشان را فریاد کنند! یا آن قدر داد زده اند که صدایشان گرفته! اما خیلی مرددم و تردید باعث توقف پیشرفت در هر کار است. هر لحظه به خودم می گم:"برای کی؟! برای چی؟!حالا گیرم گفتی و نوشتیُ که چی؟!..."
پ.ن ۲: چند نفر اخیرا بهم توصیه هایی برای نوشتن کرده اند. حتی سناریوی داستانک هایی در ذهنم شکل گرفت که از بس تلخ بود( یه جورایی مستندی بود از مشاهدات روزمره و این چند سال زندگی و همصحبتی با ملت) نتونستم بجومش.
پ.ن ۳: اگر به من بگویند بین جهنم و برزخ یکی را انتخاب کن، بی شک جهنم را انتخاب خواهم کرد!
پ.ن ۴: چه قدر ما آدم ها ظالم و جاهلیم.( خودم را جزو آدمها حساب کردم بالاخره)
تو خونه ی گنده ای تنها باشی و
اهل منزل به ولایت خویش رفته باشند و
اکسپت مقاله ات چیزی جز افسردگی بعد از زایمان برایت در بر نداشته باشد و
یک هفته با اخلاق گند را پشت سر گذاشته باشی و
چیزهایی در هفته دیده و شنیده باشی از برخی سران که به مغزت آلارم داده باشد و
جماعتی به شکل پست الکترونیک و دیگر وسایل اندر باب عوض شدن ات و بی وفایی و ... بهت فحش عاشقانه داده باشند و
کلی کارهنری(ببین چه قدر اوضاع درامه که من بشم هنری ترین موجود در محیط کارم!) را تا شنبه باید تحویل بدهی و
...
تا سر حد مرگ از شکوفایی جلبک گونه (چیزی تو مایه های کشند قرمز!!) خودت در امر آشپزی نمی خوری بعدش هم به عنوان دسر بیایی اینجا حرف های صد من یه غاز بنویسی و بدون ویرایش بفرستی روی شبکه؟!
پ.ن: حالم از این مرضیه ی علاف ....
چند دقیقه بعد: قالب وبلاگم را در یک سوت عوض کردم!(دلم قالب صورتی می خواست!)
البته تحریکات قبلی بز دل شده (برنده ی مدال نقره ی تکنواندو ی جام جهانی) هم بی اثر نبود... به این نتیجه رسیدم که نیاز به تغییر شدیدی دارم هر جور که شده. حتی به قیمت اینکه قیچی رو بردارم و موهام رو خودم کوتاه کنم! فکر کنم دور نیست روزی که حرفی که همیشه به ملت به شوخی می گم را عملی کنم: روزی که یک پوسته هندونه(درحالت مدرن یک کاسه) بگذارم رو سرم و موهام رو بچینیم و معطل آرایشگر نشوم!
بر خلاف جماعتی کثیر دلم نمی خواهد ناامیدانه حرف بزنم.
پس سکوت می کنم.
اما لطفا نپرس چرا ریتم نفس های نصفه نیمه ام تند شده. نپرس چرا فقط می دوم...
نفست رو حبس کن بعد قصد پریدن کن. یالا! همین الان! چی شد؟! حالا من رو درک می کنی؟!!!
چه جالب! تو هم الان سکوت کردی.
چند روز است که مانده ام در جواب نوشته ات چه بگویم و چگونه و کجا...
هیچ توجیه یا توجیحی نیست برای رفتارهای ما آدمها وقتی در روزمرگی مان غرق می شویم.
به خودم نگاه می کنم و می بینم آن قدر بازه ی آدمهای دور و برمرا وسیع کرده ام که این وسط خودم گم شده ام.
خودم نه فقط یک مرضیه ی خالی! بلکه خودم یعنی :
دختر پدرو ومادر و خواهر خواهر و برادرم،خاله مرضیه ی هر چه بچه که تا کنون دیده ام و با آنها طرح دوستی ریخته ام، یون فلوئور مدرسه، عضو گروه خانم مودت،دونده ترین ورودی دانشکده فیزیک!، آبدارجردن تیم بسکتبال، جوجوی خوابگاه، عضو اسبق انجمن های .... و .... و ....، خانم مهندس فیزیک پیشه!، شاگرد...
خودم یعنی خودی که در میان این همه هیاهو گم شده است!مصداق تقسیم اپسیلون بر بی نهایت!
ولی اینها باز هم پاسخ تو نیست!
اینجا زیاد سر می زنم چون اینجا گاهی اشعه ای از خودم از تو ،از بچه های بهترین اکیپی که در دنیای آکادمیک دیده ام و از هویتیم می بینم. اشعه ای که این روزها اینجا کمرنگ تر می شود و شوق من را هم برای حرف اصلی زدن در این فضا کمرنگ تر می کند...
نمی دانم چه شده اما احساس می کنم دارم بالغ می شوم! قدم در این بلوغ کوتاه تر می شود! نگاه های نافذتر، سکوتم بیشتر و دلتنگی ام...
ه.ا.م عزیز ترجیه می دهم این روزها با آن ها که با قلب من نزدیک ترند کمتر حرف بزنم! هرچند تک تکشان را در رویای شبانه ببینم و آرزو یک لحظه دیدارشان را کنم.
گفتی با تو به از آن باشم که با خلق جهانم! شاید به همین دلیل است که قایم شده ام! دلم نمی خواهد تبعات این گمشدگی عزیزانی چون تو را هم در بر بگیرد.
راستی حال من خوب است!
در انتها:
ه.ا.م عزیز که همه(ه) تو (ا) را میخواهند(م)!:
من بیشتر!
به خاطر بودنت ممنون.
پ.ن: چون می دونم غیر از ه.ا.م برخی دیگر از بندگان خداوند نیز اینجا می خوانند خدمت همه ی کلیه اعضای اکیپ و دیگر بر و بچ خارج از اکیپ عرض شود که به دلیل قاط زدگی تکنولوژی گوشی و پرش برخی از شماره تلفن ها از گوشی اینجانب، خواهشمندم بنده را بی... نپنداشته با یک پیامک شماره های خود را احیا نمایید.
به گذشته که نگاه می کنم گویی دو دوره ی اصلی را در زندگی طی کرده ام. دوران اول دوران جاهلیت از نوع مرکب(نمی دانستم و نمی دانستم که نمی دانستم.) و دوران کنونی: دوران جاهلیت بسیط!(نمی دانم ولی می دانم که نمی دانم.)
در دوره ی اول بسته های نرم افزاری و کتابخانه ام محدود به علوم مادی و کتب مختلف غیردینی بود. اما اکنون حجم قابل توجهی از داده های ادیان به خصوص معارف اسلامی نیز به آن اضافه شده...
خوب یا بد بودن حالم را در دوران کنونی از گرایشم به هر یک از دو دسته ی داده هایم به خصوص نوع موسیقی،می فهمم: به محض بد شدن حالم دستم به سمت سی دی های حرکات موزون می رود! موسیقی تند! گویی انرژی ای بر تک تک سلولهایم هجوم می آورد و من راهی جز تخلیه آن با توسل به موسیقی لس آنجلسی نمی بینم!
امشب هم یکی از آن شبهای بدحالیم است با یک روز کاری با کیفیت فوق العاده! روزی که جلسه می روم. سناریوی تشکیل کارگاه علمی در می آورم و عملیاتی اش می کنم. مسابقات ورزشی درون سالنی طرح ریزی می کنم و آنچه کار یک هفته ی یک موجود عادی است را به چند ساعتی محدود انجام می دهم! اما خودم می دانم که درونم چه غوغایی است!
خانه می آیم.برای چهارشنبه باید تمرین خط معلی کنم آن هم چه چیزی را:
«ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة»
اما این حال بد من را به سوی سی دی های قدیم می کشاند و تمرین حرکات موزونی که بخشی از دوران جوانی ام در آن راستا گذشت... مربی شروع به آموزش قر ایرونی می کند! آموزش تکنیکها که تمام می شود در پایان جلسه، برای به وجد آوردن شاگردان، مربی تمام ترفند خود را به کار می گیرد و به تنهایی به میان میدان می آید و چنان رقصی می کند که همه ی شاگردان میخکوب می شوند...
یک لحظه به حال بد خودم و به همه ی این جماعت به ظاهر خوشحال تاسف می خورم.
ظاهر این جماعت و این روی من بی شباهت به جماعتی که من در کلاس معلا می بینم نیست! آنجا هم هر از گاهی استادمان شکه مان می کند وقتی میان کلاس به میدان می آید و برای یکی از بچه ها قلمش را به رقص در می آورد. اما این کجا و آن کجا!
براستی چه تشبیه احمقانه ای! مگر می شود دو خط متنافر را در یک صفحه جای داد؟!
گاهی فکر می کنم مگر یک آدم هر چه قدر هم مانند استاد معلی ام بزرگ و عزیز باشد علم غیب دارد؟! من که فقط در کلاس می خندم. او چرا دم گوشم می گوید چرا حالت بد است؟! چرا یک باره برایم علی می نویسد و می گوید این هم برای اینکه حالت خوب شود! چگونه کوچکترین تغییرات روحی من را در قوس قلم عریان می کند؟!
وقتی او می نویسد، همه ساکت و مبهوت می شوند. هر پیچش قلم او وجودم را زیر و رو می کند. گاهی تحملم تمام می شود دلم می خواهد غاری پیدا کنم ساعتها بعد از کلاس به درونش بخزم و فقط زار بزنم! دلم می خواهد هیچ کس سراغم را نگیرد تا ساعتها.
در مسیر برگشت از کلاس تلاش می کنم پیاده بروم تا اشک هایم هر چه تحمل ماندن ندارند پایین بیایند! برایم مهم نیست آدمهای دیگر این دختر را افسرده بپندارند. می دانم که این لحظات بهترین حال من است.احساس سبکی می کنم.
اما در طول هفته وقتی مرضیه ی فعال و موفق به خانه می آید هیچ سنخیتی با معلی ندارد! هر شب می خواهم تمنای استادم را جواب بگویم که از موجودی چون من خواهش کرده هر شب نیم ساعت بنویسم اما نمی دانم چرا این قدر خنده های روز در وجودم رسوب می کند که حالم به سمت حرکات موزون می رود تا سی دی شجریان و قلم!
...
سی دی حرکات موزون هم با خواننده ی لس آنجلسی اش تمام می شود:
"...تو دلت یک جای دیگه ست و خودت نمی دونی به خدا!..."
می خندم و می گویم:"راست می گی!"
چاره ای نیست: مثل هرشب روانه ی حمام می شوم به نیت سبک شدن تا بتوانم قلو در دست گیرم و چند دقیقه خودم را با خطوط ناموزونم آویزان هنر قدسی کنم...
...
حال چندان جالبی ندارم ...حسی مانند بیزاری از خود. یاد این بیت از دیوان شمس می افتم:
خواند مرا خواند مرا، گفت بیا گفت بیا
می روم ای وای به من گر ندهد بار مرا...
...
چند شب است که می خواستم دو تا از بهترین کتابهای که در وادی قیام امام حسین خوانده ام بگویم که ظاهراْ دلشده پیش دستی کرده و گفته و برای من هم عجیب نیست این هم پوشانی غیر منطقی بین افکار!
از سر کار که می رسم خانه با خودم عهد می کنم که تا کاغذی را با مرکب سیاه نکرده ام غذا نخورم!
برای آدمهای شکمو حربه ی کارسازی است اما چه می شود که یک صفحه از ۵ و ۶ و ۷ تجاوز می کند و من یادم می رود که معلی انرژی می برد؟!
فردای آن روز ...
تعریف های استاد برایم مطلب تازه ای نیست. آدمی که در میان کوهی از اشتباهات من به دنبال حرف درستی می گردد همیشه که به من بگوید "این فوق العاده شده!"
اما امشب در جواب حرف من نگاهش و حرفش من را برانگیخته می کند. می مانم که بین چرند پرانی های همیشگی من، بین خنده و پریدن هایم که این روزها مضاعف گشته و حربه ای شده برای تخلیه بغضهای فروخورده ام در بین ملت چگونه حرف من را می گیرد و من هم به سادگی می گیرم که او چه را گرفته است!
من - "می دونید سایز قلم ام را بزرگ انتخاب کردم انگار قلم بزرگ تر راحت تره نوشتن باهاش واسه همین بهتر از قبل نوشتم! "
استادم(با لبخند همیشگی اش در حالی که چشم در چشم ام دوخته)-"نه سادات خانوم! به اندازه ی قلم ربطی نداره! حالت می طلبه این روزها! داری فریاد می کنی!..."
من سکوت می کنم...او نیز ادامه نمی دهد.
...
حالا يك كم فكر كنيد در مورد قضاوت هايي كه در مورد ملت هر روز انجام مي دهيم... درست مانند همان مسئله:
اگر روزي بفهميم اين آدمي كه به او هشدار داديم، با او دعوا كرديم، برايش خط و نشان كشيديم. از سر دلسوزي نصيحت بارانش كرديم. ديوانه اش كرديم با تحليل هاي شخصيتي اي كه لحظه به لحظه به او ارائه كرديم و براي شخصيتيش معادله ي حالت حل كرديم اصلا در شرايطي نبود كه ما مسئله ي او را بر مبناي آن فرضيات حل كرديم؟
....
اي بابا! جدي نگيريد يك وقت!بي خيال اين حرفها بشويم كه بتوانيم آيس پكمان را راحت تر هوف بكشيم و عذاب وجدان نكشيم و در خوشحالي محض زندگي كنيم كه مبادا فرض مسئله غلط باشد و اول اظهار حلاليت خواهي مان باشد!
....
نتيجه:مگر يك موجود ۴۶ كيلويي چه قدر تحمل منطق "آدمهاي كوكي"بي خبر از دنياي درون يك بز را دارد؟! بي منطقي بخش لاينفك زندگي يك بز منطقي است!
فکر می کنم به منطق خداوند!!! : برای چه اسماعیل باید قربانی میشد؟!
در حد فهم من یکی از توجیحات این است که ابراهیم، یک بار خود را قربانی کرده بود با سپردن خود به دل آتش، اکنون تنها دلبستگی او ماحصل یک عمر است: اسماعیل. آن را هم برای معشوق باید بدهد...
خنده دار است که من خودم را با ابراهیم قیاس کنم؟! آری!
من، هنوز گیر دو حرف م و ن هستم که هر من اش هفتاد من است.*
پس، قدم اول قربانی کردن این دو حرف است، حتی به قیمت فشاری که بر ذهنت بیاورد تا آنجا که نمود جسمانی ای بیابد. تو معده ات را برای اغیار بهانه کنی که در روز عید افت فشارخون بیابی و از بعداز ظهر جسمت هم در این بزم شریک شود. اما با لبخند این درد را پذیرایی، به امید سلامتی مادری که عمری را برای وجودت قربانی کرده و اکنون هر لحظه بیم خطر می رود برای او...
با آن ترسی که سالها با من بود، کم کم خداحافظی می کنم. فشار این روزها را با عشق پذیرا می شوم.
عشقی که احترام متقابلی است به عشق بی نهایت مادرانه ی عزیزترین مادر زندگی ام.
خداوندا! این من،تنها قربانی من است! آن را بپذیر. این روزها را ختم به خیر کن و لحظه ای دستم را رها نکن...
* اشاره ای به این غزل دیوان شمس،اثر مولوی:
"این خوان من آن خوان من، این آن من ، آن آن من
ای هر من ات هفتاد من!: اکنون کهی از تو فزون"
پی نوشت: نوشته های این روزهایم برای کم شدن فشار روی ذهنم است و چند دلیل دیگر! کسی فکر نکند نویسنده درمانده شده و بخواهد به او التماس دعا بگوید!
یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا علی.
باور دارم که هیچ اتفاقی تصادفی نیست. پس اگر روز "عرفه"، روز موعودی می شود که چندین سال از آن می گریختم، حتم دارم که "معرفتی" در پس این اتفاق نهفته است.
۱.امروز بعد از مدتها با "یاد تو" بیدار شدم.
۲. آمدم سر کار در حالی که هیچ از آنچه انتظار مرا می کشد تا پایان امروز و روزهای آتی نمی دانم پس "خود را به می سپارم."
۳. به محل کارم می آیم. جایی که هیچ کس به فکر من و مشکلات کاری علتش تعلل سیستمی است، نیست. جایی که تنها یک چیز مرا به ادامه ی کارم تشویق می کند:"تو مرا، هدفم را، عشقم به فهمیدن و فهماندن و مفید بودن برای ملت می بینی."
۴.به همکارانم سلام می کنم. عذر برنامه هایی که امروز با آنها داشته ام را می خواهم. فلان عروسی همکار را نمی توانم بروم. عده ای فکر می کنند من برایشان کلاس می گذارم!!!" صبر می کنم" بر این همه نفهمیده شدن.
۵. در حال تایپ این متن برای دلم، پیامکی می آید.دلم می خواهد با کسی درددل کنم. دلم می خواهد حس کنم کسی را دارم که مرا بفهمد. دلم برای چهرادیواری محبوبم تنگ می شود. جایی که دیگر وجود ندارد. دلم...دلم می گیرد. در آستانه ی خفگی چیزی در گوشم زمزمه می کند."الهی و ربی، من لی غیرک؟!"
"عجز من"، "قدرت تو"،... آیا چیزی جز این را باید می فهمیدم امروز؟ ای کاش بفهمم. ای کاش به طناب های پوسیده ای که برای صعود به آنها اتکا می کنم دلخوش نشوم دیگر. ای کاش دستت را بازیگوشانه دیگر رها نکنم به هوای سقوط در دره!
معرفت برای من آن چیزی است که من را آرام می کند. این همه هیاهو را کنار می زند. برایم بی اهمیت می کند، دیگران را، قضاوتشان را، بی تفاوتی شان را و ظلم های خواسته یا ناخواسته شان. کثرت را به وحدت بدل می کند. و من خود خودم می شوم: هیچ!بدون هیچ نقابی از غرور و منیت.
امروز معرفت می طلبم. و از این همه نعمتی که لحظه ای ذکر تو را بر زبانم جاری کرد شاکر خواهم بود.
من که به تعداد تک تک لحظه های زندگی ام علامت تعجب کشیدم. دیگر چه می خواهی؟ با این شوک های بیش از حد ظرفیت من چه می خواهی ببینی؟
خدای من! الله من! من؟!
وارد نمایشگاه استاد عجمی که شدم فقط مبهوت شده بودم...
استاد پرسید:"چه طوره نمایشگاه؟" جواب دادم:"شکه شده ام..." استاد لبخندی از سر رضایت می زند :"همین رو می خواستم..."
لبخند امروز استاد عجمی یادآور لبخند محبوب ترین استادهایم هستند به وقت شکه شدنهایم.
لبخند رضایت آقای ام آی تی( جناب دکتر د. استاد کلاس سلام در چهاردیواری محبوب) وقتی با هیجان برایش از نفهمیدنم می گفتم. لبخند استاد ف. در چهار دیواری محبوب وقتی گفت :"بگو" و من فقط مبهوت شده بودم. لبخند خانم آزاده و. یا مریم ف. یا آن همه بزرگانی که من فقط جلویشان شکه شدم و دستهایم را به نشانه ی نفهمیدن بالا بردم.
امشب نمایشگاه "الله من" استاد عجمی با آن موسیقی انتخاب شده ی حاکم در آن فضا با دست نوشته ی استاد با آنچه من در هفته ی پیش تجربه کردم همه و همه دست به دست به هم دادند تا من اکنون حجمی احساس کنم فراتر از چندین برابر تحمل وجودم.
چیزی سنگین تر از زمانی که می خواهی الله را مشق کنی: قلم انگار می داند که چه می نویسد که اینگونه سخت در مرکب فرو می رود و هر کس توان نوشتن آن را ندارد.
هفته ای که گذشت به طور نمایی حیرت من را فزونی بخشیده:
شبهایی که با کسی صبح کردم که وجه دیگری از زندگی را می بیند پس از هر بار شیمی درمانی . هر بار که او برایم از نگاهش به دنیا سخن گفت محدودیت میدان دیدم را لمس کردم. امید به زندگی این نوع زندگی چه قدر احترام برانگیز است.
من امشب هم شاید باز هم موقعیتی را از دست دادم. موقعیتی که مدتها دنبالش می گشتم برای درددل با کسی که طعم حیرت را می فهمد. کسی که در غیاب اساتید چهاردیواری محبوبم اندک آبی باشد بر عطش من. اما اکنون بعد از چند ساعت خروج از آن فضا حجم معنا را بر شانه هایم حس می کنم. چیزی که نمی فهمم چیست. سنخیت می خواهد چیزیهایی از این دست که یکباره مصداق توزیع دلتا، تکین نشوی!
ولی شاید هدف این است که تکینگی ای داشته باشیم در کل زمان عمر.
تنها فشاری را می فهمم. خیلی خیلی زیاد. اما نه تلخ.
و باز هم قصه ی تکراری من و کلاغی که به خانه اش نرسید شاید هم رسید و باز به دنبال خانه گرد جهان بال بال زد: مبهوتم!
نه خستگی من شوخی است نه بیماری مامان نه محدودیت زمان و انرژی و نه ذره ذره آب شدن عزیز دیگری کمی آن طرف تر ولی نزدیک ترین به قلب ما. و به رو نیاوردن ما ...حتی اسم آن مرض را هم نمی آوریم و هر چه به آن مرتبط است. حتی در به کار بردن کلمه ی شیمی هم محتاط شده ام ... حالا که استرس بیماری قلب مامان هم به آن اضافه شد بعد از درد شدید دیروز...
اینجا نمی نویسم برای جلب ترحم. برای اندکی خالی شدن. حرفهای جدی ای که می خواهم به زبان نیاورم. می خواهم فردا بی خیالی بیشتری را تمرین کنم.
هر چه مسئله جدی تر می شود تنها راه درروی ما هم شوخی گرفتن موضوع می شود. بنشینیم و برای خودمان جوک بسازیم و باز به خودمان بخندیم! از تغییر قیافه تا چرند گفتن تا شلنگ و تخته انداختن و هر چه بتواند فضای جدی را بشکند.
هفته ی پنجمی است که سر ساعت می روم از خانه بیرون و سر ساعت بر می گردم. در راه برگشت از محل کار به فکر اینم که برای فردا چه باید پخت...سر ناهار در محل کار،گوشهایم برای هرگونه دستور پخت غذا تیز می شود. در مسیر برگشت با دوستم روشهای پخت غذا را بررسی می کنیم به جای غیبت شت سر فلان مدیر!
در مقابل عذاب وجدانی که برای علافی احتمالی و اتلاف وقت در محل کار می کشم چندین برابر شده. احساس مسولیت بیشتری می کنم در مقابل وقتم. باید بازدهی را در زمان بحران بالاتر برد. برای زمان رفت و آمدم برنامه ریزی می کنم. یاد می گیرم که نشسته هم در ماشین بخوابم!
درگیریهای مردم برایم احمقانه تر شده است. حرص زدن آدمها برای چیزهای پوچی که فردا روز صاحب آن نیستند. حسادت ها برایم کمرنگ تر شده. به چه حسادت کنم؟! به چه چیز غبطه بخورم؟! برای چه چیز خودم و دیگری را خفه کنم؟! در مقابل چشمم می بینم که اصل عدم قطعیت بر زندگی ما آدمها چه قدر قوی حاکم است!
ترس؟ خیلی احساسش نمی کنم. بی پروا تر شده ام. تا آنجا که چشم در چشم ملت به آنها بگویم احساسم را و نه فکر سلسله مراتب در ذهنم بیاید نه پیامد این زبان سرخ!
بزرگ شده ام نه به اندازه ی دو یا سه ماه. به اندازه ی یک اختلاف فاز بزرگ. فرآیند رشدی که مدتی است شدت گرفته: آدم های دنیای جدید من رگه هایی از رنگ خکستری گرفته اند. احتمال خطا برای تمامشان می رود. صفر و یک ها کم کم به بازه ی پیوسته ای از اعداد حقیقی تبدیل می شوند. من در این مدت قرص قرمزی را خوردم هر لحظه و سعی کردم چشم هایم را به روی واقعیتهایی که گاه تلخی شان خفه ام می کرد نبندم. من برای خودم و برای خیلی دیگر از شبه پژوهشگران مدعی مراسم سوگواری گرفتم. برای ندانسته هایم به اندازه ی تمام ذهنم ، جا باز کردم. روز به روز بر مهر تردید زدن بر مسلمات سست ذهنی ام بیشتر پافشاری کردم. برای جشن های جاهلان مرکبی که برای جهلشان دست افشانی کردند، گریستم. برای قراردادهایی که صفرهایش تن من را می لرزاند و چیزی جز پوسته ی افتخار آمیز برای عده ای نبود سر درد کشیدم!
اکنون همان مرضیه ی پر انگیزه ی پر انرژی و دونده ترین دانشجوی دانشکده ی فیزیک که عادت به راه رفتن نداشت و می خواست دنیا را متحول کند و تصورش آن بود که هیچ محدودیتی ندارد، گاهی خستگی را احساس می کند، طعم تلخ ناامیدی را می فهمد، تبعیض را می بیند و خطای اندازه گیری را در محاسباتش وارد می کند.
دنیای جدید دنیایی است که محدودیت جز لاینفک آن است.
اما این مرضیه بزرگ شده یک اصل را می خواهد حفظ کند: امید داشتن و حرکت کردن.
می شود باز هم فرداصبح نگاهی به کوه سفید پوش کرد و تمام آنچه گذشت را در حکم شوخی گرفت و از ته دل به آسمان خندید. می شود باز هم خدا را شکر کرد که فیوزهای خاموش شده ی مغزت را روشن کرد تا در چاه پتانسیل ذهنت گرفتار نباشی و کمی بازتر تمام واقعیتهای جدی را ببینی. تا وحدتی که در پس این همه کثرت زندگی چشمک می زند را در آغوش بگیری و آرامش یابی.
در تمام تلاشهای بی حدی که به نتیجه نرسید و درآنچه نخواستم و اتفاق افتاد!
مدیر شماره دو ی همان پژوهشکده: خانوم شما اکتیو بودنتون به همه انرژی مثبت می ده و از معدود آدمهایی هستید که تواضع علمی بارزی دارید!
اینجاست که به یاد سخن یکی از محبوب ترین آدمهای روی زمین می افتم که مضمونش چنین است:
"ایمان یعنی اگر تمام عالم تو را تقبیح کردند و اگر تمام مردم تو را ستایش، اثری بر روی اعتقاد و عمل تو نگذارد."
ایمانم آرزوست...
جالبه که این موجود همچنان اصرار به نوشتن توی یک مکان نیمه عمومی مثل وبلاگ داره...
گفتی: روزه "تنها" به نخوردن نیست. زیرک* باش!
گفتم: بله! اما این نخوردن خود بخشی از راه است.
گفتی: روزه ی قلب، روزه ی زبان؟
گفتم: آن قلب، "قلب" است و آن روزه ی زبان هم که هیچ.
گفتی: فرض بر عمل به میل محبوب است نه میل تو.
گفتم: بله! ای کاش...
...
ماه رمضان که می آید هول می کنم. وقتی می رود بغض.
در طول ماه رمضان هر که می گوید نماز ، "روزه" ات قبول سکوت می کنم.
روزه ای که در پایین ترین مرتبه اش یک آرزو شده ...
وقتی به یاد می آورم سخنی که می گوید:"شیطان در رمضان در غل و زنجیر است." شرم می کنم. فکر می کنم من که هر چه خواستم کردم!
وقتی می شنوم اهل تسنن در شب اول ماه تک تک دور و بریها را در آغوش می کشند و حلالیت می طلبند، برای "علی" دلم می گیرد که چون منی منتسب به اویم. که مدعیان پیروی اش حق الناس بر گردن به چنین خانه ای وارد می شوند، همان روز اول ماهش در خانه، محل کار، مسیر رفت و آمد از هیچ تضییع حقی فروگذار نمی کنند. با این حال در بهترین شب زندگی العفو می گویند و با چنین سیاه دلی انتظار عفو هم دارند.
...
امسال هم آمد و رفت بدون اینکه بفهمم چگونه آمد و چگونه رفت...
*: "بسا روزه داری که بهره ای جز گرسنگی و تشنگی از روزه داری خود ندارد، و بسا شب زنده داری که از شب زنده داری چیزی جز رنج و بی خوابی به دست نیاورد! خوشا خواب زیرکان و افطارشان! "
حکمت 145، نهج البلاغه
تردید نوشتن یا ننوشتن، یگانه متغیر ثابت به هنگام گرفتن قلم در دستم بوده است.
هنگامی که موضوع، بزرگتر از صفحه ی دفتر دلت باشد چه می توانی بگویی؟ و چگونه می توانی نگویی که دل انسانهای کوچک طاقت سکوت ندارد...
اینگونه زمانها، برای گفتن به دنبال حرفهای آدمهای بزرگتر می گردم، که کمی از کوچکی خود را در پس حرفهای بزرگتر از قد و قواره ام پنهان کنم!
همین دیروز به دنبال قطعه ای از دست نوشته های دکتر علی شریعتی می گشتم که گوشه ای از یکی از دفترهای سکوتم نوشته بودم که امروز از لینک دلشده همان متن را دیدم.دیگر جای دوباره نوشتن من نبود...
همین دیروز در مراسم بزرگداشت یکی از بزرگترین انسانهایی* که زندگی نامه ی مختصرش حکایت از آن چه در فهم من نیست دارد، بزرگی سخنی گفت که لا اقل چند دقیقه ای ساکت بمانم!
امروز شاکرم که فرصتی برای تفکر دست داد تا کمی به عقب نگاه کنم و کارنامه ی روزهای اخیرم را به سختی ورق بزنم. به تمام تلاشهای بیهوده ی خود، ادعاهای توخالی، خودفریبی های مهلک،...
به قول آن بزرگ که نه من با دیدنش به وقت حیات دنیوی اش توان فهم مرتبه اش را داشتم و نه اکنون توان درک اندک حرفهای به جا مانده اش را دارم :
"...از دست دادن، علامت بزرگ شدن است..."*
بزرگان سکوت می کنند درلحظات حیرت و کوچکترها پای بر زمین می کوبند و خود را به در و دیوار می زنند و چرایی طلب می کنند. معادله می نویسند بدون اینکه پارامترهای اصلی را بدانند.
شاید سهم من از استاد همین بود که معادلات آن موجود مدعی را پاک کند. که به من بفهماند که پارامترهای پنهان زندگی چیزی ورای واژه های رنگ و وارنگی است که خود را به آن فریفته ام.
که باور کنم :"سکوت، سرشار از ناگفته هاست".
شاید سهم من از استاد لحظه ای بود که شنیدم:"خویشتن را بشناس، نیکوتر بنشین."
فرصت شاگردی نیافتم. گویی تنها حکمت این فلاشهای کوچک درک ظلماتی بود که به تصور خود آن را نور می پنداشتم. گویی دیدن جمعی که عزیزترینم شدند از سویی و دلبستگی به تک تک وجودهای آن ها تنها بهانه ای بود برای بزرگ شدن.
خواجه هم من را اینگونه خطاب می کند:
"حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستت رضایی، حکم قضــــــــا بگردان"
*زنده یاد استاد سید محمد حسن قاضی تبریزی
فقط برای ثبت جایی که هفته ی آینده تنها در خاطره ی من باقی خواهد ماند می نویسم اکنون، به شکرانه ی تمام لحظه هایش. به خاطر تمام بزرگ انسانهایی که معنی جدیدی از زندگی به من نشان دادند و شاید جوابی که دیشب در ذهنم دور می زد در برابر حیرت کسی که آن روی سکه ی من را ندیده بود:
"اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند."
شکر.
خوب ته تغاری(ت<->ط ،غ<->ق) باشی و یه کم کنجکاویت به مرز فضولی هم رسیده باشد و چشمهایت هم ابعادش از ابعاد معمول جامعه بزرگتر باشد چونان که زاویه ی دیدش فراخ گردد، کمتر چیزی از نگاهت پنهان می ماند. بماند که زبانی هم داشته باشی که از فینگیلی ترین عضو خاندان و دوستان تا گیس سفیدان و ریش سفیدان رفیق شفیقت باشند و راه به راه برایت از شترهای رنگ و وارنگ بگویند...
و این داستان ادامه دارد. هنوز هم همانی که بیایند برایت بگویند و خودت گاهی حتی ناخواسته ببینی و نخواهی به روی خودت بیاوری. بخواهی همچنان با شترها یا صاحبانشان آدم وار و گاهی بزوار برخورد کنی و باز بگویی : شتر دیدم؟! نه بابا ان شالله بز بوده!
...
امروز از ظریفی مثال جالبی شنیدم: امواج دریا را دیده ای؟ موجهای پرشوری که به تخته سنگها محکم می خورند به آغوش دریا بازمی گردند. درست لحظه ای که ساحل آغوشش را از آنها دریغ می کند و برعکس موجهای ضعیفی که در گودالهای ساحل می مانند و می گندند، درست مانند لحظه ای که آغوش انسانها از من دریغ می شود و باز هم گرم ترین آغوش هستی را به خاطر می آورم.
امروز در مجلس ختم مادر یکی از عزیزانی که در چهاردیواری بی مرز زندگی دیدم برای تمام تخته سنگهایی که به خیال خود به صورت موجهای با انگیزه سیلی می زنند احساس تاسف کردم.
چه شکری دارد وجود این تخته سنگها اگر بفهمیم که حکمت وجودشان بازگشت به دریا بوده است.
خسته ام. اما ناامید؟ هرگز!
با اینکه برقها رفته بود به زور چشمهامو تیز کردم تا در کورسوی نور حدیث روی دیوار رو بخونم...
"ایمان دو بخش است: صبر و شکر"
خیلی وقتها شکر گزاری رو فراموش می کنیم، نه به وقت نعمت که به وقت محنت. از یک شنبه که این جمله تلنگری بهم زده دارم به چیزهایی که باید شکرشون رو داشته باشم فکر می کنم. مهمتر از داشته هام، شاید شکر نداشته هام هست.
این که به حکمت ندادن چیزهایی که خواستی و ظاهرا بدستشان نیاوردی فکر کنی. الان که به عقب نگاه می کنم تازه می فهمم چه شکری داره دعاهایی که مستجاب نشد! یعنی بهتر بگم در قالب آن چیزی که من خواستم بدست نیامد. اگر یک ذره آی کیو برام مونده باشه با یک استقرای ساده می تونم بگم آن چیزهایی که براشون الان دارم بال بال می زنم و نمی شه می تونه عین نعمت باشه که من هنوز از درک حکمت ندادنش عاجزم.
خدایا! بر تمام آنچه نداده ای بهم شکر.
پی نوشت: بزرگی می گفت اگر نمی تونی صابر واقعی باشی اول اداشو دربیار کم کم صبر واقعی اش هم میاد. البته ادای صابر و شاکر را هم درآوردن اون هم در دنیای واقعی خودش خیلی هنره. من از دنیای مجازی شروع می کنم که ساده تره.
اشک امان نمی دهد برای نوشتن... و من مبهوتم که چگونه آدمی اینگونه شیفته ی "وجود" یک آدم "باوجود" می شود.
هر کس می گوید دلبستگی تابعیت زمان دارد اشتباه می کند.
یک سال و دوماه کم مدتی نبود برای کسی که از شدت عطش همه ی سراب ها را یکی یکی طی کرد تا به نقشه ی سرچشمه ی آب رسید.
اما برای کسی که تمام وجودش را ویروس گرفته نمی توان با یکی دو پیش آنتی بیوتیک کار اساسی ای کرد...
من تازه بی تاب رسیدن به آب شده ام.
من تازه "همدل" یافته ام.
من تازه همنوردانی پیدا کرده ام که نگاهم برایشان غریبه نیست، که حرفهایم برایشان احمقانه نیست، که گریه هایم برایشان دستمایه ای برای چسباندن برچسب دیوانگی نیست، که سوالهایم برایشان نشانه ی کفر و الحادم نیست.
من تازه یک "چهاردیواری" بی مرز پیدا کرده بودم.
انتظار یک ساله کم نبود برای شروع به جستجوی گنج...
آن چهادیواری شاهد خنده ها و اشکهای زیادی است. شاهد پیوندهای ناگسستنی مستقل از زمان است، شاهد ناگفتنی هاو نادیدنی های من است.
معتاد شده ام به چهاردیواری محبوبی که محبوب ترین آدمهای زندگی ام را آنجا یافتم بهشان پیوند خوردم . همان جایی که وجود یخ زده ام را ذوب می کرد. همان رنگهایی که در این شهر بی رنگ من را به خود جذب می کرد وقتی احساس خفگی می کردم.
نه من می توانم حسم را بگویم نه کسی می فهمد.
خدایا!چراتاریخ مصرف تکیه گاه های من اینقدر کم است؟ وقتی محکم می شود وقتی گرم می کنم و استارت دوی ماراتون را می زنم مسیر به سد پتانسیل بی نهایت می خورد که تونل زنی هم در آن محال شود...
خدایا برنامه ریزی هایم، امیدهایم، انتظارم، نامه هایم، چانه زدن هایم، گریه هایم، قانون گریزی هایم، عزیزترین عزیزانم...
این دلبستگی با تمام دلبستگی های دنیای فیزیکی فرق داشت، این دلبستگی از جنس آب بود.
باز هم دستمال را تکان دادی و من را با عجز مطلق رها کردی.
بعد از تحریر:
برای دوستانی که با خواندن این خطوط دچار سو تعبیر شده اند، تاکید می کنم که این دلبستگی از نوع دلبستگی به مفهوم عام نبود ونیست و به هیچ وجه تابع زمان نیست مگر آن که غفلت حجابی بر آن بشود. که آن نوع دلبستگی وابستگی است و قیدی بر درجات آزادی و این شکل دلبستگی در نهایت عین آزادی است. هر چه که ارزشمندتر باشد، بهایش نیز بیشتر است...
درهر حال از نظرات خصوصی ممنون. انتظار درک شرایط را از کسی ندارم چون فضایی که من قصد ترسیم آن را هیچ گاه ندارم و دیگر وجود ندارد، لمس کردنی بود نه دیدنی و نه شنیدنی.
این هم امتحان دیگری است برای آنانی که نعمتی آن چنان را چشیدند.
یا علی.
"فریااااااااااااااااااااااااااااد کشیدم تو کجایی تو کجایی؟
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی...
گفتم که "عطش" می کشتم در تب صحرااااااااااااا
گفتی که مجووووووووووی آب و عطش باش سراپا "(به نظر من بهترین ترانه ی داریوش همینه.)
...
اگر از سر کارتان که بر می گردید از جلوی کارخانه ی بهنوش رد شوید و از فرط "عطش" در شرف مرگ باشید، احیاناً مثل من باکس باکس آب جو(ترجمه ی مائ الشعیره ها!) می خرید و راه به راه لیوان آب جو خوری با آرم بهنوش هدیه می گیرید...
الان دارم فکر می کنم که دلم می خواهد... ولش کن جوون! حرف دل هم حوصله می خواهد!
یک سوت بعد از تحریر: این رو یک سوت بعد از نوشتن این دیدم.به چنین آدمهایی چی می شه گفت؟
"مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش!"
چی می تونم بگم غیر از این؟ وقتی بعد از چند روز می آیی سر کار و می بینی و می شنوی و می خوانی آنچه می دیدی...آن هم با این دز بالا؟!
- آقا اجازه؟ گفتم منم بازی، ولی نمی دوستم این جوری پرتم می کنی وسط معرکه! خوب پس حالا که اومدم تو بازی، جان تحملش را هم عطا فرما.
پی نوشت: از مانیتور بزرگم که هیکل کوچک من را در پشتش پنهان می کند ممنونم. فکر کن آدم گزارش تست بنویسه توی اتاقی که اکسیژن نیست و در آستانه ی خفگی و فشار، در حالی که این آهنگ تو گوشش باشه! اصلاْ دلم نمی خواد چهره ام را کسی ببینه این جور مواقع...
بسه دیگه! آماده می شوم برای گشودن نیش تا بناگوش!
".....(تا چند ثانیه به خودت چیزی نمی گی چون فقط دهنت باز مونده از تعجب!) زدی تو خال!"
امروز به جناب مولوی چنین حرفی رو زدم، وقتی بی مقدمه این بیت شعرش را در کتابی که بی مقدمه بازش کردم دیدم:
"من گنگ خوابدیده و مردم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش"*
*: حواسمان هست که من، من نیستم!
تا حالا شنیدید می گویند طرف حناق (حوناق، هناق، حناغ،...؟) گرفته؟
اما ظاهراً تصور مردم از این کلمه که در فرهنگ لغت عمید اثری از آن نیست و در فرهنگ لغت دهخدا هم تنها شکل موجود آن حناق است همان مفهوم غمباد است. هر چند در فرهنگ لغت دهخدا این کلمه به فتح حرف اول است و به مفهوم خشم است.
تصور من هم از مفهوم عام این کلمه همان حالتی است که ناشی از فشار عصبی بالا بر فردی است که نمی خواهد فشار مذکور را بروز دهد. نوعی خودخوری در حد اعلا!
...
به یاد حرف عزیز دلی می افتم که می گفت خیلی راحت نگو:"رب زدنی علماً!" لااقل بگو :"رب زدنا علماً."
حالا علم از علوم پایه و منقول و غیر منقول بگیریم تا اقتصاد، تا حقایق اجتماعی تا ظرافت های روحی انسانها، تا درد های جامعه تا نقاط ضعف فرهنگی تا...
در این یک سالی که از خواندن شهادتینم می گذرد،در قنوت می خواندم این جمله را و اکنون می دانم که شرط ادامه ی راه برای کسی که به دنبال حقیقت جانب عافیت را رها کرد، قرص قرمز را خورد و از فضای پاستوریزه ی شبیه سازی شده به یکباره در دنیای واقعی شیرجه زد، در وحله ی اول ظرفیت تحمل بالاست.
دنیای واقعی ای که با خوردن قرص قرمز به آن وارد می شوی، هیچ گاه جای آرامش نبوده و نخواهد بود.
نمی دانم شیرجه در دنیای واقعی هم ناشی لجبازی من بود یا آن حس رقابتی که همیشه با خودم احساس می کردم. هنوز هم می خواهم ببینم آیا می توانم یا نه؟
می توانم تحمل کنم؟ می توانم همرنگ جماعت نشوم؟ می توانم بی دریغ ببخشم؟ می توانم به دل نگیرم؟ می توانم همیشه لبخند بزنم؟ می توانم برای دیگران مامنی باشم که دردهایشان را برایم بگویند و سبک شوند؟ می توانم نویزها را فیلتر کنم؟ می توانم بی انصافی ها را فراموش کنم؟
می توانم این وجود سرکش را رام کنم تا فقط بنده ی تو باشد؟
می توانم حجم تمام بغضهای فروخورده شده و حرفهای زده نشده را در وجودم حل کنم و به جای گله بگویم:
"بلایی کز حبیب آید، هزارش مرحبا گفتیم."
اینکه بتوانی در هر جا نقش درست رو بازی کرده و در عین کثرت نقشها، وحدت وجودی خودت رو هم حفظ کنی.
ولی سخت تر از اون پذیرفتن نقشهای مختلف آدمهاست.
...
فیلم "همسر" مثال بارزی از عدم تحمل نقشهای مختلف را برای یک شخص نشان می داد...
...
همیشه از اینکه درجه ی دوست داشتنی آدمها برایم به دلیلی این چنین کمرنگ شود وحشت داشتم! ولی فکر کنم این هم توان مدیریتی ای است که شرط لازم برای زنده بودن هر "آدمی"است.
در راستای پروژه ی"آدم شدن"، این مورد هم امروز به شرح وظایف مجری طرح اضافه شد!
تشنه ای، تشنه که نه ، محتاج یک جرعه ای،نفست بند آمده، معلقی بین زمین و هوا، ازدست و پا زدن خسته شده ای.
به ناگاه در افق تصویر آب می بینی...
می دوی، با تمام وجود، می دوی و می دوی، زمین می خوری باز هم می روی...
به افق که می رسی، تازه می فهمی، افق همان نقطه ی آغاز بوده و تو در توهم آب، سراب دیده ای...
...
استاد بزرگی می گفت: "درد آدمها، درد دیده شدن است. تمام آدمها نیاز دارند تحسین شوند."
...
به به و چه چه دیگران سرابی بیش نیست. چه قدر دلخوش این سراب می شوم گاهی!
اما وقتی سراب را در آغوش می گیری، چه قدر حقیر می شوی.
چه ظلمی بالاتر به خود، تحقیری این چنین؟
بادکنک را هر چه بیشتر باد کنی احتمال فنا شدنش بیشتر می شود.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق در سکوت بدون اینکه کسی اثری ببیند.
وبلاگ هم گاهی، راهی است برای رسیدن به سراب کذایی!
اینجا چه راحت می شود نقش قدیس را بازی کرد!
مثل خودروی ملی که خانمی توش هست که می گه:"فیلتر هوا تعویض گردد." یا "درب خودرو باز است."،
صدایی در وجودم به من می گوید: "کانال رو عوض کن!"
خروجی کانال ایده آل من فیلتر شده است. البته فیلترش بر خلاف فیلتر وزارت ارشاد مملکت ما پایین گذر نیست! حالا بماند که این فرآیند فیلتر کردن چه ترفندها و چه قیمتی می طلبد...
یک ضرب المثل بزی است که می گوید:"هر بز برای ادامه ی راه، نیاز به علف و هوای تازه دارد."
راست می گویی که لحظه های درد، لحظه های خصوصی ای است.
حتی اگر این درد نمود جسمانی پیدا کند...
تا آن جا که مجبور شوی چند ساعتی که آن را در محیط کار تحمل
می کنی، برای پرت کردن حواست(!) از درد کذایی به هر چرند و پرندی با آدمها متوصل
شوی.
امان از این نقش مرفه بی درد که آن قدر دزش بالا رفته که
خودت هم باور کرده ای!
امان از وقتی که یک دل سیر گریه بخواهی و همچنان به خنده
های احمقانه ات ادامه دهی.
...
پزشک معالج شرح حال از تو می خواهد.
غذا چی خوردی؟ کجا رفتی؟ چه کردی؟...
جوابی نداری چون نمی دانی واقعاً این روزها چه می خوری! کجا
می روی! چه می کنی!
حالا برایت نسخه
پیچیده اند:
نگاه در مانیتور ممنوع! کتاب کمتر بخوان! بیشتر بخواب! با
آدمهای دردمندی که باهات دردل می کنند کمتر حرف بزن! گریه نکن! استراحت کن! کمتر فکر کن!!!
همین امروز صبح مورد اول و دوم نقض شد. آخر کسی که دلش تنگ
می شود باید بخواند، بنویسد، گریه کند و همه مستلزم این است که چشمهایش را بـــــــــــــــاز نگه دارد...
گاهی آدمها شرح حال مشترکی دارند:
"اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت، من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود، آری!
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چه گونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم: انگار کوه کن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب تر ولی
دلم خوش است که در غربت وطن بودم"*
*: "محمد علی بهمنی"
آن همه سر و صدا و
شر و شور و ادعاو... چگونه است که به یک اشاره از یک غزل این چنین خاموش می شود؟
"چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد"
...
راستی دوست عزیز هشتاد و چند ساله ام! رفتنتان را تبریک می
گویم. برخلاف تصور همه، من امشب برایتان خوشحالم که آرام رفتید و کمتر درد کشیدید.
هرچند دلم برای "جون دلم" گفتنتان تنگ می شود اما می دانم که صبر و
رضایت و مهربانی گرانبهاترین کالاهای این دنیاست و شما چه ثروتمند رفتید...