یادت هست ساعت 1 بعد از ظهر آن دوشنبه روزی که 29 تیرماه بود؟ همان لحظه ای که من در اتاق عمل در مقابل چشمان پدرم جیغ کشان به دنیا آمدم؟ یادت هست لحظه ای که مرا به زور به دنیا آوردند در آستانه ورودم به عالم دنی در گوشم چه گفتی؟ یادت هست پیمانی که با دل ام بستی را؟
به یاد آن لحظه،چشمهایم را می بندم. نیت می کنم و از لسان الغیب مدد می گیرم:
کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامری بشکناگر بگویم روز تولدم برایم مهم نیست دروغ بزرگی گفته ام!
هر سال در آستانه 29 تیر هیجان خاصی دارم. احساس می کنم روز تولدم باید معجزه ای اتفاق بیفتد!
معجزه ای که هر سال انتظارش را می کشم معجزه ای است که به هدیه و تبریک روز تولد هیچ وابستگی ای ندارد.
البته چه کسی از تحویل گیری بدش می آید؟! اما مشکل کمبود محبت که به معجزه نیاز ندارد: این مسئله با تبلیغات یک هفته قبل از روز تولد قابل حل است!
روش کار چنان است که آن قدر برای ملت از روز 29 تیر می گویید و ذهن ملت را به کار می اندازید تا خودشان به این واقعه ی بزرگ اعتراف کنند( البته بعد از ده ها حدس بی ربط!) پس آن قدر خودت را تحویل می گیری از سر خنده و شوخی که همکاران و نزدیکانت از این روحیه پولادین به این نتیجه برسند که بیشتر از این تو را تحویل نگیرند و این سهمیه اندک محبت و توجه را خرج یک عده جوون افسرده نیازمند بکنند.(بماند که خنده ما موجودات با اعتماد به نفس از سر چیست!)
معجزه ای که انتظارش را می کشم،معجزه ای است مانند عاقبت پینوکیو:
"آدم شدن"!
پی نوشت: اگر جدی بخواهم حساب کتاب کنم، دوستان و خانواده من کمتر از معجزه نبوده اند. از اکیپی که اعضایش اکنون در دور و بر دنیا پخش شده اند و یکی از یکی گل ترند تا جمعی که به دلایلی نام گله بزها را بر آن ها گذاشته ایم و انسان تر از آن ها در زندگی ام کم دیده ام تا اساتیدی که... همین مریم که خودش را هر سال برای من خفه می کند نمونه ای است از عنایات خاص الهی.
خدایشان حفظ کند.
مرگ نویسنده = تولد خواننده
....
کمی تا قسمتی هوس مرگ کرده ام در حوزه هایی از زندگی، آن هم به امید تولد.
از من: به سر دویدن
*: خدا می داند این ضمیر "تو" به چه کسانی که بر نمی گردد!!! ای "تو"! ای کاش می دانستی این روزها بر من چه می گذرد...
یک درخت آلوچه بود که عملاً به اسم خودم ثبتش کرده بودم. بعد از ناهار زود جیم می شدم و کتابم را توی بلوزم میگذاشتم . از درخت بالا می رفتم و غرق خوندن...
چه بچه ی خوبی! همون بچه ای که قبل از ناهار مامانش از کانال آب کشیده بودش بیرون... همونی که جوجه خروسش را در نقش بادی گاردش تربیت کرده بود... همونی که هفته پیش به خاطر یه دونه توت نوک اون شاخه بالایی از بالای درخت افتاده پایین...همونی که انرژی اش چند برابر قد و قواره اش هست...
کتابهایی که من باهاش چند تا عکس دارم روی درخت آلوچه، نوک داربست مو...
کتابهایی که اولین بار به خاطر اونا بود که سیم کشی را یاد گرفتم و یه سیستم روشنایی برای کتاب خوندن یواشکی تا وسطهای نیمه شب جوری که بابا نفهمه من هنوز بیدارم دست و پا کردم...
نمی دونم برای نویسنده ی اولین کتاب های محبوبم چی باید بنویسم.
قصه های خوب برای بچه های خوب شاید برای بچه های راست راستی خوب بود نه من! اما من هر جلدش رو چند بار خوندم اون هم در دوران قحطی کتاب که خوندن کتابهایی مثله سینوهه و شوهرآهوخانم به صورت قاچاقی توسط امثال من انجام می شد...
نویسنده ی محبوب کتابهای محبوب بچگی من، همان سبک آموزشی غیر روتین محبوب من را داشت...
دلم بدجور برای درخت آلوچه ام تنگ شده. درخت آلوچه ای که دو سه سال پیش خشک شد و حالا یکی از نویسنده های محبوب من...
استاد عزیز، جناب آذریزدی روحتان شاد.
به خاطر وبلاگم هم که شده سری به حکمت های نهج البلاغه می زنم گاه به گاه. حکمت 150 یک حکمت طولانی هست. که حضرت علی با این جمله شروع می کنه:"مانند کسی مباش که...."
خیلی عجیب نیست که می بینی خصوصیاتت را ردیف کرده اند. کائنات بسیار بسیار دقیقه و کسی که کمال انسانیت است با کائنات کاملاً هم سوست. همین یک حکمت شرط لازم و کافی شیرجه زدن در عمق آب را برای چند روزی فراهم می کنه.
با این که اختلاف من و علی(ع) در تصور هم نمیاد اما بیش از حد ذوق زده می شوم هر سال در آستانه 13 رجب. الان فقط دلم می خواد گوشه ای بنشینم و معلی مشق کنم. خطی که به نام علی است. یا علی.
اما با تمام آنچه گذشت بر ما و با تمام مشاهداتی که این روزها به مرز مکاشفه رسیده...
با تمام سنگینی حرفهای نگفته و بغضهای فروخورده شده...
با وجود اشک هایی که برای خودمان تا دوستانمان تا مدیران محبوب در آن روی سکه وجودمان ریختیم و تمام دوندگی هایی که در همین روی سکه داشتیم...
بیایید...
نه! شعار نمی نویسم که عملکرد ضعیفم در روزهای اخیر جایی برای شعار سردادن باقی نمی گذارد.
من تنها اهل عمل شدن را تمرین می کنم. به قول بنده خدایی در آن طرف مرزها:
It's up to you
To make your dreams come true
یا علی.
پی نوشت : دوستان عزیز مونث ی که مایل به تخلیه انرژی منفی خویش به طریق مسالمت آمیز دارند با اینجانب تماس بگیرند. سه روز باشگاه روزی 3-4 ساعت در هفته احتمال خودکشی را تا حد مطلوب پایین می آورد.در صورتی که تنبلی تان از حد فزون است و وقت حرکات موزون در بین نیست کافی است یک ساعت در آخر هفته شاهد هنر خط یک هنرمند واقعی باشید که وجودش سرشار از آرامش باشید. این هم وظیفه من در قبال جوانان مملکت به مناسبت روز جوان:)
من اين گونه تئوري پردازي مي كنم: از آن جايي كه زندگي كردن هنر است، بايد به نقطه استيصال برسم تا...
تئوري با موفقيت تست شد. بعد از تست چند گرمي از چندصدكيلوگرم ام سبك شد...
شاید چند برابر دز دعای فوق باید می خواندم:"رب اشرح لی صدری و یسرلی امری"
و حالا می گویی بخوان:"وحلل عقدة من لسانی "
...
این روزها گلوی نوشته های هر از گاهم را می گیرم و آن قدر فشار می دهم تا خفه شوند.
حاضر نیستم واژه هایم سرنوشت مادرشان را پیدا کنند!
علی(ع) هم فرمود:"وقتی برای حرف خود جایی نمی بینی حرف نزن!"
هنوز باورش سخت است واقعیتی که به من می گوید:
به هیچ کس و هیچ جایی تعلق نداشته ای ونداری!
پ.ن: آقای دکتر! یادتان هست می گفتید انرژی من تمامی ندارد؟! قانون بقای انرژی باز هم صادق ماند. خوش به حال محیطی که این انرژی را از من و امثال من گرفت. نوش جانشان!