تبليغاتX
let's go beyond
من رأی نمی دهم چون نمی توانم رأی بدهم.

دلیل؟ خیلی واضح. شناسنامه ام طی یک پروسه پیچیده مفقود شد. اواخر هفته پیش در بوق رسانه ها و سایتها دمیدند که المثنی شناسنامه یک روزه تا انتخابات صادر می شود.

صبح شنبه 16 خرداد اداره ثبت احوال شاهد ورود اینجانب با جمیع مدارک لازم بود. جمعیت زیادی که بعد از خبررسانی کذایی در اداره موج می زدند. حدود ساعت 12 ظهر موفق به اتمام هفتاد خوان رستم گشته با ناباوری تمام شنیدم که :"برو 45 روز دیگر بیا!"

هر چه فکر کردم یک روز و ماکزیمم 5روز اداری تا انتخابات کجا و 45 روز... ذهنم به دیگر اعداد و ارقامی که در محیط زندگی ام می شنوم و معمولا با عقل من جور در نمی آید افتاد و بالاجبار فکرم را از بیخ بریدم! در میان دعوایی که ملت راه انداخته بودند هم دیگر هیچ جانی برای سوال از این اختلاف "آمار" نبود...

دیشب در تاریخ 20 خرداد شبکه یک سیما گزارشی نشان داد از ثبت احوال و صدور شناسنامه های المثنی یک روزه!!!

از دیشب تا کنون از خودم می پرسم: آیا من شنبه به بقالی مراجعه کردم یا اداره ثبت احوال؟!

امروز صبح سوال دیگری برایم مطرح شد: آیا من خواب بودم یا حالا خواب می بینم؟!

و حالا در فکرم: آیا من، منم؟! ...


من معنقدم بخش اعظم انرژی ام را در حوزه ای که می توانستم موثر باشم به خرج دادم تا حق خودم را بگیرم. تا به جای شنیدن تضییع حق اطرافیانم و افسرده شدنشان شاهد زندگی باشم. اما برخلاف حرف خیلی ها که می گویند تنها خودت را درست کن تا جامعه درست شود می بینم که تا حکومتی اصلاح نگردد خودسازی تاثیر خاصی در اصلاح زندگی من و تو نمی گذارد.

اکنون واقعیتی که برای من کاملاً واضح است، کم شدن نمایی انرژی، انگیزه و خستگی مفرطم در پس تلاش بی امانم برای ارتقای خودم و فضای دور وبرم هست. خستگی ای که هیچ انگیزه ای برای نوشتن مقاله اجتماعی، نقد طنزآمیز و حرکت در محیط اطراف برایم باقی نمی گذارد.

این بار من از دولتمردان مملکتم سوال می کنم:

چه کسی می خواهد جوابگوی کم شدن نشاط من(همان گلوله انرژی 3-4 سال پیش) به عنوان یک مثال نقض بر آمارهای افزایش نشاط در جامعه باشد؟ برای کدامیک از جناح های حکومت اهمیت دارد که بر سر عظیم ترین سرمایه کشورمان چه می آید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:30  توسط مرضیه  | 

اگر عادت به سکوت نداشته  و اعتقاد به گرفتن حق خود داشته باشید تحمل سکوتی که فقط به خاطر تامین شدن امنیت اجتماعی (که فرض بر داشتنش است)هست مشکل می نماید...

اگر یک موجود اجتماعی با سابقه نگارش مقالات اجتماعی و فعالیت ادبی(!) با رویکرد طنز و نقد داشته باشید و در فضایی قرار بگیرید که نه بتوانید مشاهدات خود را بنویسید و نه از نقد با طعم طنز استفاده کنید و از طرفی با افزایش چگالی مشاهدات نفستان تنگ شود چه می کنید؟

شاید اینجا باید شاعر بشوید!

اما این میان چه کسی می تواند به نوشته های ناموزون خودش اندر باب آیس پک و هات چاکلت شعر بگوید در حالی که خاندانی شاعر پیشه از نسل حافظ در کنارش غزل و قصیده موزون می سرایند که همان یک استاد اعظم اش برای هفت پشت دست نوشته های ما بس!

وانگهی اگر اعتماد به نفس ات به حد کاذب برسد و بخواهی مثل دولتمردان مملکت ات بی حساب به در و دیوار بزنی و متن موزون بنویسی مطمئنی که آنقدر تابلو استعاره و تشبیه و تلمیح به کار می بری که به جای اینکه فکر ملت را بپیچانی می بری سر اصل قضیه!!!

پس به نوشتن یک دو بیتی بدون هیچ انگیزه ای از یک شاعر درست و حسابی بسنده می کنی که لااقل هارمونی واژه هایش حال ملت را بدتر از اینی که هست نکند.

"چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسریست". *

*: فاضل نظری

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 17:40  توسط مرضیه  | 

لینک
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:16  توسط مرضیه  | 

"همچو چنگیم سر تسلیم و ارادت در پیش

تو به هر ضرب که خواهی، بزن و بنوازم..."

سعدی

....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:41  توسط مرضیه 

امروز مرا فرزند خطاب کرد و بر پیشانی ام بوسه داد!


+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:30  توسط مرضیه  | 

و ما ادراک ما نساء؟!

پی نوشت: نوشته ام نیمه تمام مانده...من چگونه می توانم از حقوق قشری بنویسم که خود بر خود جفا را پسندیده است در بخش عظیمی از دوران؟


+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:26  توسط مرضیه  | 

این روزها احساس می کنم بیشتر از همیشه دچار تعارض شده ام. کمی تحلیل و آنالیز خودم به نظرم رسیده دو عامل (در ظاهر) باعث این تعارض شده است:
ایده آل گرایی و تنوع طلبی.
تنوع طلبی بیش از حد معمول ام باعث شده به هر چیزی علاقه نشون بدم از علوم منقول و غیر منقول تا هنر و حرکات فیزیکی و علوم انسانی و ارتباط با دیگران و... تنها کافی است لحظه ای طعم خوش فهمیدن ذره ای از هر یک از این چیزها را بچشی یا خط و نقش و نگاری هنری خلق کنی یا تپه ای را صعود کنی یا با یک انسان مستقل از سن و موقعیتش ارتباط عمیق پیدا کنی یا یک جمله از از یک مقاله ی علمی را بفهمی یا... تازه اینجا به وجد می آیی...
از طرفی ایده آل گرایی ام مانع رضایت از وضع موجود می شود. درست لحظه ی رسیدن به قله ی 3000متری است که آن طرف تر توچال را می بینی یا سبلان یا... درست در لحظه ای که مقاله ات پذیرفته می شود احساس خسران می کنی...
حسی که به من می گوید وقت زیادی ندارم و زمانی که همیشه از من جلوتر است همه باعث شده که سعی کنم در دام تک بعدی شدن نیفتم.
نمی دانم چرا همچنان با این برنامه ی فشرده شامل باشگاه ورزشی، هنر و مطالعه و کار احساس تک بعدی بودن می کنم. شاید درست زمانی است که به مادربزرگم می گویم این هفته هم نمی تونم بیام اصفهان و بعد از قطع کردن گوشی به خودم و تمام این برنامه ناسزا می گویم!
از طرفی احساس همه کاره هیچ کاره بودن را وقتی می یابم که با یک متخصص درد انگشت کوچک دست چپ آدمهای راست دست ملاقات می کنم! رزومه اش را می خوانم که سی سال در این شاخه ریز به ظاهر بی اهمیت "متخصص"است... به خودم می گویم اگر امشب مردی می خواهی به نکیر و منکر بگویی چه کاره بودی تو دنیا؟!
.....
جالبه که اگر سعادت برخورد با آدمهای خیلی بزرگ شامل حالتون شده باشه بعد از این همه حرف و تحلیل یاد حرف یکی از اون آدمهای خیلی خیلی عزیز می افتی هرچند معرفت درکش را هنوز نداری، می دانی که اگر به تمام علوم مشرف شوی، اگر اورست و بالاتر از آن را فتح کنی، اگر رکورد شنای پروانه ی بشریت را بزنی، اگر اگر بزرگترین تابلوی نقاشی خط عالم را ترسیم کنی و اگر امین تمام مردم زمین شوی و هیچ کس از تو دلخوری ای نداشته باشد، باز هم چیزی کم داری...
به این جای نوشته هایم که می رسم مجبور می شوم حرفم را بخورم یا به ... بسنده کنم حتی اگر در سررسیدم باشد.
به ساعتم نگاه می کنم. بهتر است این تعارضات را با چند ساعت دویدن تسکین بدهم... خوشحالم که هنوز فرصتی برای دویدن دارم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 9:36  توسط مرضیه  | 

Out put

از بس كتاب مثبت انديشي خواندم و جمله هاي تاكيدي مثبت گفتم مطمئن بودم امروز صبح با انرژي معادل يك انفجار بزرگ به محل كارم مي آيم...

تو ماشين يكي از دوستان همكارم از گزينش مجددش گفت و اينكه چه حرفهايي بهش زده اند. خانمي كه با مدرك فوق، كلي مقاله مفيد و كاربردي براي مملكت داره و جداً باسواد هست و پركار. حالا به خاطر اينكه چرا چشمهاش در حالت عادي بدون آرايش خداداي مثل چشمهاي آرايش كرده است توبيخ شده! خنده ام مي گرفت وقتي مكالمه اش با واحد گزينش مي شنيدم و ياد گزينش خودم و مصاحبه اي كه سر گرفتن نامه براي سفارت يونان شدم با اين جماعت افتادم...

ديشب مثبت انديشي تمرين مي كردم درست همان موقع كه ۹:۴۵ از ديدن تلويزيون منصرف شدم تا ذهنم منفي نشود از جملات مثبتي كه مي شنوم! امروز شنيدم كه در آن زمان از افزايش N درصدي سطح نشاط در جامعه سخن گفته اند!!!! اين در حالي است كه گلوله ي انرژي اي چند سال شايد هم چند ماه پيش اين روزها با جملات تاكيدي و سكوت اجباري خودش به زور لبخند مي زند به روي اين همه دستاورد علمي نخبه هاي توخالي...

ديشب داشتم راجع به درخواست جمعي كه از من خواسته اند تا برايشان قلم بزنم و از ته مايه طنز نويسي ام برايشان مايه بگذارم تا مشكلات زنان را مطرح كنند فكر مي كردم. به تلاش هايم براي استفاده ي خانمها از امكانات ورزشي محل كارم فكر مي كردم و حرفهايي كه آدمهاي تحصيل كرده پژوهشگر بارم كرده اند... قلم ام ساعتي فقط روي كاغذ خورد و دست آخر چيزي ننوشت. نمي دانم مثبت انديشي من واقعيات را فراري داد يا نشاطي كه آن زمان در شبكه ي يك سيما از آن سخن گفته مي شد...

ديشب به خروجي زندگي خودم فكر مي كردم. درست همان زماني كه پدرم داشت جواب آزمايش خون من را با ترديد مي نگريست. هرچه فكر كردم ديدم قبل از مردن كار زياد دارم اما از طرفي دوست دارم قبل از آن كه روياهايم بميرند بميرم... دوست دارم در حال دويدن بميرم، در حال صعود، در مسير سراشيبي رو به بالا... در حالي كه واقعا با نشاط به جوونا انرژي مي دم كه داريم به قله مي رسيم...

ديشب در حالي تصميم گرفتم كه به اين راحتي نميرم كه آزمايشگاه پاتوبيولوژي تلفن زد و گفت باز هم بايد نمونه ي output ات را تكرار كني! بعد از حرف زدن با دلشده كه خوب شرح حال مي نويسه فكر كردم اساسي بايد براي خروجي زندگي ام تصميم بگيرم. نمي خوام تو جهان برزخ بهم بگن نمونه ي out put ات مشكوك كه هيچ يقيناً مورد داره و حالا حالا ها بايد فشارت بديم تا هرچي ناخالصي هست از وجودت خارج بشه و بتوني يك "يا علي" مشق كني...

خدا را شكر كه امروز با انرژي اي بيشتر از انرژي انفجار بزرگ با مثبت انديشي، سرحال و بانشاط خواهم دويد.

-------------------------------------------------

بعد از تحریر: مشاور اعظم لطف کرده برای این نوشته، نوشته اند.(البته معتقدم یک کم  با منظور من  در این پست فاصله داره...)

این بعد از تحریر دلیلی است بر انتقادپذیری شدید نویسنده!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:24  توسط مرضیه  | 

حال من:     جل الخالق ق ق ق ق !!!!!

امضا: یک موجود نیمه جان که اطبا او را ۴ روز به تخت بسته بودنند اما امروز فرار کرد.

پی نوشت: نصفه حرف زدن و نصفه نوشتن. به... ختم شدن به جای به . بیشتر با وجودم سازگاری دارد این روزها!

هرچند خیلی ها(از روسا و علما و مدیران و بزرگان و...) تذکر فرموده اند که یا هیچی نگو یا تا تهش بگو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:15  توسط مرضیه  |