تبليغاتX
let's go beyond
آدم‌هاي خيلي حسابي حرف زياد نمي‌زنند، با اينكه حرف حساب براي گفتن زياد دارند.

آدم‌هاي خيلي خيلي حسابي تنها به ما نگاه مي‌كنند، درست در همان لحظه‌اي كه براي هيچ و پوچ شرافتمان را به باد مي‌دهيم، يكديگر را له مي‌كنيم و ذلت را بر عزت نفسمان ترجيح مي‌دهيم.

گاهي فكر مي كنم شايد سنت الهي است كه آدمهايي بزرگ را مدتي كوتاه به ما نشان دهد تا تلنگري بخوريم.

متحيرم از وقايعي كه به صورت زنجيروار در پس هم مي‌آيند. اين روزها تك تك لحظات زندگي ام  آيه ای هستند براي تکان دادن من.

 تلاش براي سكوت كردن شايد اولين گام باشد براي عاقل شدن...*

*:"چون عقل کامل گردد سخن کوتاه می شود." علی(ع)

پي نوشت: 

مردان خدا پرده پندار دريندند

يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند

...

همت طلب از باطن رندان سحرخيز

زيرا كه يكي را ز دو عالم طلبيدند

 

روحشان شاد. نتوانستم بنویسم...از درك ابعاد روحي چنين كساني عاجزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:10  توسط مرضیه  | 

مقدمه: براي زندگي تا سر حد مرگ دويدم تا اينكه اندكي مردم... اكنون در برزخ ماندن و رفتن دست و پا مي‌زنم.

....

من، همچون كودكي بودم، در داستان پادشاهي كه بهترين لباس دنيا را مي‌خواست و خياط‌هاي قلابي او را لختِ لخت ميان جمعيت بردند و اکثریت مردم مبهوت در "سكوت".... و عده‌اي به "تمجيد" از اين لباس نامرئي كه تنها "عقلا" آن را مي‌بينند!!!

من اما فرياد مي‌زنم:"آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ملت! نمي‌بينيد مگر؟! پادشاه لخت است..."

من فرياد مي‌كشم، آن‌قدر فرياد مي‌كشم كه صدايم مي‌گيرد...

هركس واكنشي در مقابل فرياد من نشان مي دهد:

دسته 1: "مگر جانت را از سر راه آورده‌اي؟! ما هم مي‌دانيم، اما مگر هر حقيقت تلخي را بايد فرياد زد؟"

دسته 2: "حالا گيرم پادشاه لخت باشد. به من چه مربوط؟ بگذار بروم شعر عاشقانه ام را بسرايم..."

دسته 3:"اي احمق! مگر نمي‌داني نديدن لباس پادشاه ملاك حماقت است؟"

دسته 4: "پادشاه احمق است. اما چه باك! من با تمجيد خود جايگاه خود را محكم‌تر مي‌كنم..."

 

من اما "نمي‌توانم" خودم را فريب دهم. باور دارم كه ارزش زندگي‌ام به "مبارزه" براي يافتن "حقيقت" است.

 همچنان فرياد مي زنم. به ميان ميدان مي‌دوم...

"ملت! پادشاه لخت است..."

 

پي نوشت 1: بی لباسی پادشاه استعاره است از بي كفايتي و بي مسووليتي ما انسان‌هاي مدعي مسووليت! شايد در آن داستان، بي لباسي پادشاه تنها موهاي شكم پادشاه را نشان داد و خنده ي تلخ مردمان را برانگيخت. اما در دنياي واقعي تبعات آن در وصف نيايد...

 پي نوشت 2: زيباترين تعبيري كه از عشق شنيدم مسووليت پذیری بود. بيهوده از عشق نگوييم اگر مسوليت تك تك اعمالمان را نمي‌پذيريم. مشق معلي نكنيم از "منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن"  و در ساحل مديترانه بيروت شرقي تفال عاشقانه به حافظ نزنيم و در پس ساده نگاري هاي خود واژه ها را به هم ندوزيم به نام عاشقي!

 ای کاش مردانه دم از مردی می زدیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط مرضیه  |