شعری سرودم(!) برای این پست اما...
متن معقولی نوشتم(!) برای این پست اما...
پیش پستهایی نوشته بودم برای این پست اما...
می دانم که با عارفانه ترین کلمات عامیانه نمی توان حجم "حلالم کنید!" را تصویر کرد، اما دلم را خوش می کنم به نتیجه ی مثبت دو کلمه ای که وقتی واژه هایم را الک می کنم. به آن می رسم:"حلالم کنید!"
دلم می خواهد عیدی سال کهنه ام(!) ابیات آشنایی باشد برای من، برای تو و مروری کامل از آن چه گذشت...
چون تیر عشق جا به کمان بلا کند
اول نشست بر دل اهل ولا کند
در حیرتند خیره سران از چه عشق دوست
احباب را به بند بلا مبتلا کند(؟)
بیگانه را تحمل بار نیاز نیست
معشوق ناز خود همه بر آشنا کند
تن پرور از کجا و تمنای وصل دوست؟
دردی ندارد او که طبیبش دوا کند...
یاعلی.
پ.ن۱: عنوان مطلب را بدون رعایت کپی رایت از وبلاگ کسی نوشتم که در دایره ی دوستانم به او افتخار می کنم. خواستم در اولین قدم تحول جدیدم لااقل عنوان مطلبم شبیه کسی باشم که درجه ی صداقتش و خیرخواهی اش برایم آرزوست.
پ.ن۲: به طور خاص از بزرگواری یک نفر خاص که اینجا هم می آید میخواهم تشکر کنم. کسی که در سال گذشته خیلی مرضیه را تحمل کرد و همیشه برای من جایگاه شخصی اش را حفظ کرده و خواهد کرد.
مستر پی اچ دی! به دلایل امنیتی بهتون لینک نمی دم!
پ.ن ۳:اگر در این روزهای آخر سال (در شرایط خاص موجود) ذره ای از ارزش خانواده ای که در بزرگواری برای من مثل و مانند ندارد را درک کرده باشم امسال را سال شکوفایی ام می نامم.
بچه ها!یادتونه؟! درست در چنین شبی بود که دور هم در محبوب ترین 4دیواری دنیا جمع شدیم. من هم که خودم را به از من بهترون چسبوندم و خودم را قاطی جماعت کردم. اونم کجا...(خداییش یک لحظه تنفس توی اون جمع چه برکتی داشت...)
اون "یا علی" استاد لحظه ای که عیدی سال 87 رو دستم داد هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه.
عیدی رو امشب از جعبه ی جواهراتم در آوردم و دستم کردم... هر چند امسال از 4دیواری محبوبم خبری نیست اما وقتی دلم خیلی خیلی تنگ می شه این نوار فلزی آرامشی بهم میده وصف ناشدنی.
...
پی نوشت 1 : بزرگی هست که از وقتی بچه بودم بهم می گفت:"مرضیه! هر وقت کسی ناراحتت کرد آه نکشیا! بگو خدایا هدایتش کن!" برای چند تا جوون از جمله خودم این دعا رو کردم امشب.
پی نوشت 2: تایپ متن که تمام می شه،گوشی ام زنگ می خورد... آن طرف گوشی در چند قدمی امام رضاست!!! یعنی همون بیت الرضا!!!
این نوشتار در پی مجموعه ای از مشاهدات،اندکی مطالعه و مباحثه در زمینه ی شناخت انسان نوشته شد. هرچند این چند خط بیان کاملی از مشاهدات من نیست اما در پی سوالهایی که از اواسط دوران ارشدم و به خصوص تجربه ی کوتاه زندگی خوابگاهی برایم پیش آمد مسیر فکری ام به سمت شناخت انسان کامل، و پس از آن هدف خلقت تغییری اساسی کرد. شناختی که روز به روز بر شگفتی من می افزاید و از طرفی تجربه ی ارتباط با لایه ای درونی تر از پوسته ی ظاهری انسانها را برایم شیرین تر می کند.
کمی از ریاضیات و فیزیک به ناچار در نوشته ام کمک می گیرم. لااقل برای من قابل درک تر است اینگونه نوشتن...
به نظر من یک انسان کامل مجموعه ای کامل و بدون سانسور از تمام خصوصیات انسانی(چه مثبت چه منفی) است. در طی زمان این خود شخص است که برخی از این مولفه های شخصیتی را سانسور می کند یا تقویت.
اینجا واژه ای به میان می آید که به نظر من در فرهنگ ما اشتباه تفهیم شده است: آن هم حساسیت انسانهاست. یا صفتی مانند احساساتی که اصولا در مقابل منطقی بودن به کار برده می شود.
وقتی اطلاعاتم (مجموعه ای از مطالعاتم در مورد خصوصیت انسانهای کامل در چهارچوب فکری خودم) را در کنار مشاهداتی که به خصوص در دو سال اخیر در جامعه ی واقعی کسب کرده ام، می گذارم به این نتیجه می رسم که هر چه انسانی کامل تر باشد حساس تر است. و این حساسیت کاملا با منطق سلیم سازگار است. هر چه حساسیت بیشتر باشد گیرایی هم بیشتر است. دقت بالاتر می رود. پیامهایی که از کائنات ارسال می شود بیشتر دریافت می شود.
البته مسلما در این واسطه نویز هم بیشتر گرفته می شود. پس اینجا هنری نیاز است که نقش فیلتر یا شیلدینگ را در سیستمهای الکترونیکی برای کاهش نویز و عدم اختلال در عملکرد آن سیستم بازی کند. در هر فرهنگی این فیلتر به گونه ای تعریف می شود. صبر و پرهیزگاری(تقوا) یی که در ادیان الهی و در مکاتب فکری بشری به عنوان روشهای رسیدن به آرامش بیان می شود از دید من روشهایی برای فیلتر است...
متاسفم که دنیای کنونی می رود تا در آن منطقی بودن به زمخت بودن تعریف شود. انسانها به سمت ضمخت شدن پیش می روند و دایره ی دیدشان هر روز محدودتر می شود. وقتی آمار را نگاه می کنم یا وقتی خودم خطر درگیر شدن با پیچ و خم های روحی انسانها را می پذیرم تا بتوان بیشتر بفهمم یا خودم را بهتر بشناسم می فهمم که روند به رشدی از تک بعدی (تک فام) شدن در جامعه ی بشری در شرف وقوع است. روند رو به رشدی از ضمخت شدن انسانها با برچسب منطقی شدن یا منفعت طلبی ای که ارزش مداری را نادیده می گیرد. زندگی بدون درد با فیلتر کردن آدمها در حقیقت با فیلتر کردن خودمان.
...
به نظر من احساسات قوی ترین ابزار شناخت است که بدون آن زندگی مفهوم واقعی خود را از دست می دهد. البته به شرطها و شروطها...(بر روی روشهای هدایت احساسات به مقصد اصلی دارم کار می کنم.)
پی نوشت: دوستی قشنگ می گفت:"وقتی رو بازی کنی خدا هم باهات رو بازی می کنه!"
و من به این حرف ایمان دارم. با این همه هدیه ای که هر لحظه میگیرم، حاضر نیستم یک لحظه هم زیرآبی بروم!
در اشل من بفهمش همین بس که از قِبَل ذوق کردن کودکانه ام برای چند دوست عزیز 4 تا هدیه ی توپ با ارزش گرفتم از دیروز تا حالا! هدایایی که ارزش مادی چندانی نداره اما برای من نشانه ای است برای ایمان به درستی بخشی از ارزشها.
خیلی خیلی خوش حالم!
چه می خواهی بکنم؟ چه بگویم که خودم به چشم خود در چند روز تنها "تصور" و تنها شنیدن وصف آنجا هنک کرده بودم و مرتب می گفتم آنجا جای من نیست...لااقل حالا که از اورانیوم غنی شده هم چگال تر شده ام... فقط یک جمله ی استاد ف. از دهان مریم کافی بود که بدانم آنجا دیگر گیرش گیر ویزای شینگن نیست...
چه بگویم که فقط تصور حلالیت خواستن از جماعتی که روز به روز زیادتر می شوند مو بر تنم سیخ کرده بود...
شاید باورت نشود! اما این بار آن قدر هم اصرار به فهم حکمت این حرکت ات ندارم... به حکمت مستتر در آن تنها باوری دارم با قطعیتی بیشتر از یقین.
به کسی نگو که این آبروی ظاهری هم بر باد نرود! اما یک جورایی جانم(!) را راحت کردی با حرکت امروزت که خیلی ها را مبهوت کرد اما من را نه چندان!
آخه خیلی سخته وسط فکر ست کردن روسری با دمپایی حمامت (!)لیست آدمهایی که پشت سرشان حرف زده ای را ردیف کنی و متن حلالیت طلبانه برای جماعت آماده کنی! یا شبها قبل از خواب از اتفاقی در گوشه ای از تاریخ بخوانی که وسعتش به اندازه ی تک تک روزهای دنیاست از ازل تا ابد، که چشمهایت 4تا شود از قساوت قلب از طرفی و از بزرگی روح انسان از طرف دیگر و هر صفحه ای که بخوانی مغزت سرریز کند و با آلارمهای پیاپی به تو اخطار دهد که می دانی داری چه می خوانی؟! می فهمی داری حجت را بر خودت تمام می کنی؟! می فهمی حجم واژه ها را؟...
نمی دانم از کجا به ذهنم خطور کرد که درراستای عشق به سفر و جهانگردی ام، به آنجا هم بروم! چه می دانستم هرجایی جای هرکسی نیست...
...
نمی دانم تا کی باید این واحد درسی را بگیرم و نمره ی قبولی نگیرم و دیگر بار و دیگر بار...
می بینی؟! باز هم منم با این همه ادعا و برنامه ریزی ای که اراده ی تو بر آن قرار نگرفته است.
باز هم منم و نوشته هایی که از تو می گویند و اعمالی که مستقل از تو در بیهوشی کامل در کارنامه ام ثبت می شود...
خسته ام... اما از این بازی بدم هم نمی آید با اینکه به اوج عدم قطعیت زندگی ام رسیده ام...باور نمی کردم روزی این قدر بی برنامه شوم آن هم در حالیکه هر روز کاغذهایم پر از برنامه ریزی های کوتاه و بلند مدت می شود و هر چه از مدیریت زمان و مدیریت بحران خوانده ام را در ذهنم مرور می کنم تا اراده ام را بر اراده ی تو غلبه دهم!!!!!!!!!!!!!
اما تو فوق العاده ترین کسی هستی که می شود در مقابلش کم آورد!
دیدی بالاخره سرکش ترین بنده ات هم به زبانش اعتراف کرد:
"کم آورده ام در مقابل تو و انسانهایی منتسب به تو."
پی نوشت۱: أأدخل یا علی؟!
پی نوشت ۲: دو صد گفته چون نیم کردار نیست. خواهشم از خوانندگانی که نویسنده را می بینند این است که نوشته های اینجا را با رفتار نویسنده قیاس نکنند...
"از من تازه مسلمان بگذر..."
بگو، من: ترسو، کم ظرفیت، پرادعا، بی ترمز...
خوب!خودت بگو از چنین من ای انتظار درک "اتمام حجت" خود را داری؟!
تمام معادلاتم را به هم ریخته ای...
فکر که می کنم قرار نبود امسال این اتفاقات بیفتد! قرار بود من...
می خواهی بگویی تو که بالخره شهادتین را خواندی! پس چه قراری گذاشته ای؟! تو که اول امسال می خواستی بسپاری! پس چه شد؟! تو که...
تو نپرس! من خودم هر شب از خودم می پرسم این سوال های بی پاسخ را...
اما یادت که هست: این من نبودم که بازی را شروع کردم!
من که (بی)راه خودم را می رفتم با معادلات کاملا پیش بینی شده با برنامه ریزی دقیق. در فضای هیلبرت بدون بعد!! من که می رفتم تا به یک فیزیک پیشه ی ایداه آل تبدیل شوم. بدون دردسر...
آیا باید به تو هم توضیح بدهم که من کلاً اشتباهی شده ام؟!!!
"گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه اگر از پی امروز بود فردایی"
پی نوشت: اگر یکی از اگرهای زندگی ام تا چند روز آتی ممکن شود...خنده داره ولی این روزها یک چیزهایی از پروژه ی کارشناسی ام را حس می کنم!: آشوب* در سیستمهای گسسته ی کلاسیکی
*: اگر درست بگم یکی از تعاریف آشوب در ریاضیات و فیزیک نظری معادلات حرکتی است که به شرایط اولیه سیستم بستگی قوی دارد. به طوری که یک جورایی معادله مسیر قابل پیش بینی نیست.
پی نوشت: این تبلیغ (به نوعی خودکشی!) به پاس جان فشانی های استاد اعظم صورت گرفته، تنها مراتب ارادت من را به ایشان نشان می دهد و هیچ گونه سود مالی برای من در بر نخواهد داشت...(قابل توجه استاد اعظم در زمان تسویه حساب!!!)
به چه حقی؟
بر چه اصولی؟
با چه مجوزی؟
توسط چه کسی؟
این قبیل سوالات را باید از ذهن پرسش گرای خودم حذف کنم تا بتوانم يك جوجه پژوهشگر باشم!!!
براي اينكه به اين مملكت خدمت كنم...
مملكتي كه مردمي دارد مدعي دين داري و عاشق امر به معروف و نهي از منكر موجودات "خوشرويي" چون من!
جايي كه هر كسي به خودش اجازه دهد به نام دوستي به تو تذكر اخلاقي دهد. جايي كه لبخند زدن به آبدارچي و تقسيم كردن خوراكي ات با عناصر ذكور گناه محسوب مي شود...
من كه از اول زندگي اين مدلی بودم و اين مدلي بزرگ شدم، یاد گرفتم تا همیشه سعي كنم خودم باشم، پس اصلاح شدنی نیستم! به قول دوستی بايد آدمها را كيسه برنج ببينم گاهي...
اما نكته اينجاست كه اين تفكر مخرب، به نام دين تمام مي شود... و اين دين وارونه ملاك تعيين موقعيت زندگي آدمها مي شود... و آدمها به دين و طرفدارانش ناسزا مي گويند...و در اینجا من متدین محسوب می شوم!!!!!!
امثال من هميشه از دو جبهه مي خورند!
امام رضا چي مي گه اين ملت چه مي كنند:
جايي امام رضا ملاكهاي عقل و ايمان را مي شمارد به دهمي كه مي رسد مي گويد:"و دهمي و چه عجيب است آن دهمي: و آن اينكه هر كس را ديدي بگويي از من برتر است چراكه چه بسا بديهاي او آشكار و خوبيهايش نهان باشد و تو خوبي هايت آشكار باشد و بديهايت نهان..."
حافظ اگر اینجا بود شاید نسخه ی انداختن خود به ملکی دیگر را برایم می نوشت...
و اكنون كه مخاطب پنجره فولاد، دستان توست، شايد كه سرنوشت بر دستهاي رئوف حضرتش، تو را براي هميشه از قيد اين خاك تيره رها كند.
و اينك... كجا امنتر از آغوش هميشه باز امام رئوف؟"
...
مرددم كه از اين سفر بنويسم. به خودم مي گويم :"باز هم جو زده شدي؟! تو هماني كه ديروز و روزهاي پيش از آن... تو هماني كه هنوز از مهماني برنگشته... تو هماني كه فردا فراموش مي كني همين يكي دو خاطره را هم... "
...
ذهنم مرور مي كند: شبي كه "بز بربط" زنگ زد و گفت بيا برويم، امشب شب آخر است و من مردد بودم .. آن ثبت نام لحظه ي آخر و خودكشي "بز بربط" براي حذف نشدن من... آن همه تلفن به مسوولين كه ما را شهره ي آفاق كند... دقيقه ي 90 اي رسيدن به راه آهن وقتي "غير ممكن" ممكن مي شود...
و تمام اينها براي تك تك آدمها اتفاق مي افتد كه بفهمم اين "معجزات خاص" تنها براي "موجود خاصي" اتفاق نمي افتد!
...
از محل اسكان تا بهشت را پياده مي رويم. من فقط سكوت كرده ام. نه اشكي دارم و نه حرفي.تنها زندگي ام است كه در مقابل چشمانم مرور مي شود...آيا من يكي از همان خلايقم كه روز الست "پيمان" بست؟!!
هر چه نزديك تر مي شوم، سنگين تر و سنگين ترم از مرور خاطرات...
از اينجا به بعد را من هم نمي توانم توصيف كنم. فقط مي دانم كه در بهشت باز بود براي همه، براي همه و آنجا چيزي جز سبكي و رهايي نبود. بي وزني كاملي كه فيزيكدانها تا آخر عمرشان هم نمي توانند در زمين به وجود بياورند.
شايد به همين دليل برخي از آدمهاي به ظاهر برون گرا در اين فضا تغييرات شگرفي مي كنند. گويي حجابي از چندين حجاب چهره ي موجوداتي كه هميشه در حال خنده و جست و خيزند برداشته مي شود. گويي خستگي اين روح به ظاهر اجتماعي در اينجا بر زمين گذاشته مي شود. گويي حرفهاي نگفته ات را گوشي و آغوشي باز مي يابي. به سكوت پناه مي بري. از جمع تا حد ممكن فاصله مي گيري. گاهي مورد نكوهش اطرافيان قرار مي گيري و گاهي باعث شگفتي خودت مي شوي!
در بهشت تويي و آغوشي پرمحبت كه وجود تو هم آن را مي فهمد. تو تنها نگاه مي كني.
نه اهل عبادت و طاعتي كه حق مطلب را به جا آوري نه معرفت درك فضا و زمان را داري... اما عجب از اين صاحبخانه كه سطح بندي اي در كارش نيست!
حرفهايت يادت مي رود.. نگاه مي كني و او هم تو را... به خودت نهيب مي زني كه حرفي بزن! شايد به زبان ديگري بتوان حرفي زد... حافظ را مي گشايي و...
...
نمي دانم آدم – عليه الرحمة - هم حس كنوني من را داشت به لحظه ي خروج از بهشت يا نه!
آيا او هم "گاهي" در بين خنده هاي گاه و بيگاهش، در بين پرحرفي هاي روزانه اش(!)، دلتنگ بهشت مي شد يا نه...
آيا او هم در روياهايش خواب بهشت مي ديد يا نه...
شايد اگر او هم در عصر ما مي زيست هم اكنون آرزو مي كرد اي كاش براي يك بار هم كه شده زندگي " Ctrl +z" داشت.(۵-۹ اسفند ۸۷)