تبليغاتX
let's go beyond
"برااااااااااار! عذاب وجدانت سی چنه؟!

حال مو که با زار زدن تو توفیری نمی کنه!

تو رو خدا وخی یه نسخه بیپیچ!"*

*: مکالمه ی یک باغبان(بیل زن) با جناب دکتر...( ببخشید اگه به لهجه ی بعضی جاها وارد نبودم.)

پ.ن ۱ : چند وقته دوباره قلم طنزم را برداشته ام و هراز گاهی برای دل خودم متن می نویسم. گاهی برای چهارتا آدم می خونم و آن ها می خندند در حالی که خودم برایشان اشک ریخته ام!         

فکر می کنم آدمهای طنز نویس  موجودات جسوری هستند که از طرق دیگر نمی توانند حرفشان را فریاد کنند! یا آن قدر داد زده اند که صدایشان گرفته! اما خیلی مرددم و تردید باعث توقف پیشرفت در هر کار است. هر لحظه به خودم می گم:"برای کی؟! برای چی؟!حالا گیرم گفتی و نوشتیُ که چی؟!..."

پ.ن ۲: چند نفر اخیرا بهم توصیه هایی برای نوشتن کرده اند. حتی سناریوی  داستانک هایی در ذهنم شکل گرفت که از بس تلخ بود( یه جورایی مستندی بود از مشاهدات روزمره و این چند سال زندگی و همصحبتی با ملت) نتونستم بجومش.

پ.ن ۳: اگر به من بگویند بین جهنم و برزخ یکی را انتخاب کن، بی شک جهنم را انتخاب خواهم کرد!

پ.ن ۴: چه قدر ما آدم ها ظالم و جاهلیم.( خودم را جزو آدمها حساب کردم بالاخره)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط مرضیه  | 

شب جمعه باشه و

 تو خونه ی گنده ای تنها باشی و

اهل منزل به ولایت خویش رفته باشند و

اکسپت مقاله ات چیزی جز افسردگی  بعد از زایمان برایت در بر نداشته باشد و

یک هفته با اخلاق گند را پشت سر گذاشته باشی و

چیزهایی در هفته دیده و شنیده باشی از برخی سران که به مغزت آلارم داده باشد و

جماعتی به شکل پست الکترونیک و دیگر وسایل اندر باب عوض شدن ات و بی وفایی و ... بهت فحش عاشقانه داده باشند و

کلی کارهنری(ببین چه قدر اوضاع درامه که من بشم هنری ترین موجود در محیط کارم!) را تا شنبه باید تحویل بدهی و

...

تا سر حد مرگ از شکوفایی جلبک گونه (چیزی تو مایه های کشند قرمز!!) خودت در امر آشپزی        نمی خوری بعدش هم به عنوان دسر بیایی اینجا حرف های صد من یه غاز بنویسی و بدون ویرایش بفرستی روی شبکه؟!

پ.ن: حالم از این مرضیه ی علاف ....

چند دقیقه بعد: قالب وبلاگم را در یک سوت عوض کردم!(دلم قالب صورتی می خواست!)

 البته تحریکات قبلی بز دل شده (برنده ی مدال نقره ی تکنواندو ی جام جهانی) هم بی اثر نبود... به این نتیجه رسیدم که نیاز به تغییر شدیدی دارم هر جور که شده. حتی به قیمت اینکه قیچی رو بردارم و موهام رو خودم کوتاه کنم! فکر کنم دور نیست روزی که حرفی که همیشه به ملت به شوخی می گم را عملی کنم: روزی که یک پوسته هندونه(درحالت مدرن یک کاسه) بگذارم رو سرم و موهام رو بچینیم و معطل آرایشگر نشوم! 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 20:29  توسط مرضیه  | 

خدا را شکر می کنم بابت تمام شیرینی و شکلات هاش، یک جورایی بیشتر هم می شه تنقلات...

بر خلاف جماعتی کثیر دلم نمی خواهد ناامیدانه حرف بزنم.

پس سکوت می کنم.

اما لطفا نپرس چرا ریتم نفس های نصفه نیمه ام تند شده. نپرس چرا فقط می دوم...

نفست رو حبس کن بعد قصد پریدن کن. یالا! همین الان! چی شد؟! حالا من رو درک می کنی؟!!!

چه جالب! تو هم الان سکوت کردی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:45  توسط مرضیه  | 

ه.ا.م عزیز سلام

چند روز است که مانده ام در جواب نوشته ات چه بگویم و چگونه و کجا...

هیچ توجیه یا توجیحی نیست برای رفتارهای ما آدمها وقتی در روزمرگی مان غرق می شویم.

به خودم نگاه می کنم و می بینم آن قدر بازه ی آدمهای دور و برمرا وسیع کرده ام که این وسط خودم گم شده ام.

خودم نه فقط یک مرضیه ی خالی! بلکه خودم یعنی :

دختر پدرو ومادر و خواهر خواهر و برادرم،خاله مرضیه ی هر چه بچه که تا کنون دیده ام و با آنها طرح دوستی ریخته ام، یون فلوئور مدرسه، عضو گروه خانم مودت،دونده ترین ورودی دانشکده فیزیک!، آبدارجردن تیم بسکتبال، جوجوی خوابگاه، عضو اسبق انجمن های .... و .... و ....، خانم مهندس فیزیک پیشه!، شاگرد...

خودم یعنی خودی که در میان این همه هیاهو گم شده است!مصداق تقسیم اپسیلون بر بی نهایت!

ولی اینها باز هم پاسخ تو نیست!

اینجا زیاد سر می زنم چون اینجا گاهی اشعه ای از خودم از تو ،از بچه های بهترین اکیپی که در دنیای آکادمیک دیده ام و از هویتیم می بینم. اشعه ای که این روزها اینجا کمرنگ تر می شود و شوق من را هم برای حرف اصلی زدن در این فضا کمرنگ تر می کند...

نمی دانم چه شده اما احساس می کنم دارم بالغ می شوم! قدم در این بلوغ کوتاه تر می شود! نگاه های نافذتر، سکوتم بیشتر و دلتنگی ام...

ه.ا.م عزیز ترجیه می دهم این روزها با آن ها که با قلب من نزدیک ترند کمتر حرف بزنم! هرچند تک تکشان را در رویای شبانه ببینم و آرزو یک لحظه دیدارشان را کنم.

گفتی با تو به از آن باشم که با خلق جهانم! شاید به همین دلیل است که قایم شده ام! دلم نمی خواهد تبعات این گمشدگی عزیزانی چون تو را هم در بر بگیرد.

راستی حال من خوب است!

در انتها:

ه.ا.م عزیز که همه(ه) تو (ا) را میخواهند(م)!:

من بیشتر!

به خاطر بودنت ممنون.

پ.ن: چون می دونم غیر از ه.ا.م برخی دیگر از بندگان خداوند نیز اینجا می خوانند خدمت همه ی کلیه اعضای اکیپ و دیگر بر و بچ خارج از اکیپ عرض شود که به دلیل قاط زدگی تکنولوژی گوشی و پرش برخی از شماره تلفن ها از گوشی اینجانب، خواهشمندم بنده را بی... نپنداشته با یک پیامک شماره های خود را احیا نمایید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 21:28  توسط مرضیه  | 

مدیر محبوب من...

چه واژه ای!

کاش یک مدیر در این مملکت بود که شهامت این را داشت که پستی می نوشت از خصوصیات"کارمند محبوب من"! کاش یک مدیر به من می گفت باید چه کار کرد تا در این جامعه مفید بود. تا تکانی به این مملکت عقب افتاده می داد در قالب یک کارمند پژوهشگر...

کاش می فهمیدم این کتابهای مدیریتی که من مخم را با آنها پر کردم چرا با آن چه من در مملکت امام زمان در تناقض محض است.

کاش کسی بود که یقه ی من را بگیرد وقتی در زمان کاری برای وبلاگم مطلب می نویسم.

کاش می فهمیدم وقتی کسی به مدیرش التماس می کند که از او گزارش کار بخواهد و اگر چرند تحویلش داد او را بازخواست کند مفهومش چیست. کاش می توانستم تحمل کنم آنچه دارم می بینم را. این که مدیر ارشد یک پژوهشکده در مقابل این همه مطلب جوابش این باشد که "اینجا بی در و پیکرتر از آن است که تو تصور می کردی!"

کاش می فهمیدم وقتی آدمها(از جمله مدیران محبوب) تنها راه حل را بیرون رفتن از این مملکت امام زمان را می گویند در جواب حرفهای تو که هیچ همبستگی ای به این جواب ندارد چه باید بگویم...

شاید اگر نهج البلاغه را نخوانده بودم... 

شاید اگر چهار تا کنفرانس بین المللی نرفته بودم...

شاید اگر از نحوه ی کار آن ور آبی ها خبر نداشتم...

شاید اگر از بچگی به دنبال چرایی عقب ماندگی مملکتم نبودم...

شاید اگر آن قدر از کودکی به دنبال شاخصهای درست مدیریت انسانی در تمام ابعاد زندگی نمی گشتم..

شاید اگر هر روز شاهد مشکلات مردم نبودم

شاید اگر یون فلوئور با اکتیویته ی بالا نبودم...

شاید و خیلی شایدهای دیگر، اکنون این پست را نمی نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:9  توسط مرضیه  | 

بسمه تعالی

السلام علیک یا ابا عبدالله

به اطلاع کلیه ذاکران ومدحان و عاشقان حسینی می رسانیم:

متاسفانه چهارشنبه شب مورخ ۲/۱۱/۸۷ حاج محس فیضی مداح اهل بیت درمقابل منزل مسکونی خود توسط عده ای افراد ناشناس ربوده شده و به محل نامعلومی انتقال داده شده است . با توجه به تماس تلفنی ربایندگان ُ ایشان تحت فشار و شکنجه قرار دارند .

ربایندگان ضمن فحاشی به ساحت مقدس اهل بیت در صدد اخذ تعهد از وی برای ترک مداحی هستند ...

از کلیه علاقه مندان حسینی خواستار دعا و استغاثه به درگاه الهی جهت نجات و رهایی ایشان هستیم.

فردای دیشب اش:

پس از حدود سه روز بی خبری و نگرانی بابت ربوده شده آقا محسن ، امروز صبح مورخ ۵/۱۱/۸۷ حوالی ساعت ۵ صبح حاجی رو با وضعیتی خون آلود و زخمی ، جلوی منزل پدریشون رها کردن .  

تنها اشاره ای که دارم هم اینه: لینک

 قابل توجه خاص نظردهندگان خصوصی این منزلگاه:افکار عمومی آزادند هر چه می خواهند فکر کنند! آدمیزاد آزاد آفریده شده است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:8  توسط مرضیه  |