تبليغاتX
let's go beyond

به گذشته که نگاه می کنم گویی دو دوره ی اصلی را در زندگی طی کرده ام. دوران اول دوران جاهلیت از نوع مرکب(نمی دانستم و نمی دانستم که نمی دانستم.) و دوران کنونی: دوران جاهلیت بسیط!(نمی دانم ولی می دانم که نمی دانم.)

در دوره ی اول بسته های نرم افزاری و کتابخانه ام محدود به علوم مادی و کتب مختلف غیردینی بود. اما اکنون حجم قابل توجهی از داده های ادیان به خصوص معارف اسلامی نیز به آن اضافه شده...

خوب یا بد بودن حالم را در دوران کنونی از گرایشم به هر یک از دو دسته ی داده هایم به خصوص نوع موسیقی،می فهمم: به محض بد شدن حالم دستم به سمت سی دی های حرکات موزون می رود! موسیقی تند! گویی انرژی ای بر تک تک سلولهایم هجوم می آورد و من راهی جز تخلیه آن با توسل به موسیقی لس آنجلسی نمی بینم!

امشب هم یکی از آن شبهای بدحالیم است با یک روز کاری با کیفیت فوق العاده! روزی که جلسه می روم. سناریوی تشکیل کارگاه علمی در می آورم و عملیاتی اش می کنم. مسابقات ورزشی درون سالنی طرح ریزی می کنم و آنچه کار یک هفته ی یک موجود عادی است را به چند ساعتی محدود انجام می دهم! اما خودم می دانم که درونم چه غوغایی است!

خانه می آیم.برای چهارشنبه باید تمرین خط معلی کنم آن هم چه چیزی را:

«ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة»

اما این حال بد من را به سوی سی دی های قدیم می کشاند و تمرین حرکات موزونی که بخشی از دوران جوانی ام در آن راستا گذشت... مربی شروع به آموزش قر ایرونی می کند! آموزش تکنیکها که تمام می شود در پایان جلسه، برای به وجد آوردن شاگردان، مربی تمام ترفند خود را به کار می گیرد و به تنهایی به میان میدان می آید و چنان رقصی می کند که همه ی شاگردان میخکوب می شوند...

یک لحظه به حال بد خودم و به همه ی این جماعت به ظاهر خوشحال تاسف می خورم.

ظاهر این جماعت و این روی من بی شباهت به جماعتی که من در کلاس معلا می بینم نیست! آنجا هم هر از گاهی استادمان شکه مان می کند وقتی میان کلاس به میدان می آید و برای یکی از بچه ها قلمش را به رقص در می آورد. اما این کجا و آن کجا!

براستی چه تشبیه احمقانه ای! مگر می شود دو خط متنافر را در یک صفحه جای داد؟!

گاهی فکر می کنم مگر یک آدم هر چه قدر هم مانند استاد معلی ام بزرگ و عزیز باشد علم غیب دارد؟! من که فقط در کلاس می خندم. او چرا دم گوشم می گوید چرا حالت بد است؟! چرا یک باره برایم علی می نویسد و می گوید این هم برای اینکه حالت خوب شود! چگونه کوچکترین تغییرات روحی من را در قوس قلم عریان می کند؟!

وقتی او می نویسد، همه ساکت و مبهوت می شوند. هر پیچش قلم او وجودم را زیر و رو می کند. گاهی تحملم تمام می شود دلم می خواهد غاری پیدا کنم ساعتها بعد از کلاس به درونش بخزم و فقط زار بزنم! دلم می خواهد هیچ کس سراغم را نگیرد تا ساعتها.

در مسیر برگشت از کلاس تلاش می کنم پیاده بروم تا اشک هایم هر چه تحمل ماندن ندارند پایین بیایند! برایم مهم نیست آدمهای دیگر این دختر را افسرده بپندارند. می دانم که این لحظات بهترین حال من است.احساس سبکی می کنم.

اما در طول هفته وقتی مرضیه ی فعال و موفق به خانه می آید هیچ سنخیتی با معلی ندارد! هر شب می خواهم تمنای استادم را جواب بگویم که از موجودی چون من خواهش کرده هر شب نیم ساعت بنویسم اما نمی دانم چرا این قدر خنده های روز در وجودم رسوب می کند که حالم به سمت حرکات موزون می رود تا سی دی شجریان و قلم!

...

سی دی حرکات موزون هم با خواننده ی لس آنجلسی اش تمام می شود:

"...تو دلت یک جای دیگه ست و خودت نمی دونی به خدا!..."

می خندم و می گویم:"راست می گی!"

چاره ای نیست: مثل هرشب روانه ی حمام می شوم به نیت سبک شدن تا بتوانم قلو در دست گیرم و چند دقیقه خودم را با خطوط ناموزونم آویزان هنر قدسی کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:24  توسط مرضیه  | 

وارد جلسه می شوم. نگاه سنگین آقایان میان سال حاضر در جلسه را بر وجودم می بینم...

چند لحظه بعد برگه ی حاوی اسامی حضار جلوی چشم ام ظاهر می شود که من هم باید اسم ام را در انتهایش اضافه کنم. از اولین اسم تا آخرین اسم لیست اسامی دکتر... ریاست.... ظاهر می شود. به خودم می گویم :"به به! چه سنخیتی دارد این بانو با این حضرات!"

جلسه شروع می شود آقایان دکتر تک به تک در مورد موضوع پژوهشی جلسه صحبت می کنند. در زمانی که من به تمامی ائمه متوسل می شوم بلکه چهره ام افکارم را لو ندهد!

در پایان نوبت به من می رسد و من هم چند کلمه حرف می زنم که هر کسی با چند هفته مطالعه و یک مثقال فیزیک خواندن و یک کم لطف خدا و بندگان مخلصلی چون دوستان دانش آموخته ی ام آی تی می توانست بگوید! برای همین دو جمله ی من ملت همگی نت برمی دارند و با چشمهای گرد شده من را می نگرند. حالا این گردشدگی چشم، از جنس متفاوت حرفهاست یا از قیافه ی گوینده یا احتمالات دیگر است نمی دانم...

جلسه تمام می شود. از خانم "مهندس" فیزیک پیشه تشکر می شود! و از او برای همکاری بیشتر دعوت می شود...

بیرون از ساختمان، برف می آید و من می ایستم و چند لحظه در زیر برف نفس می کشم.

یک لحظه فکر می کنم چه حس خوبی دارد اینکه مهم تلقی شوی! با روسا بپری. تصمیم های خرد و کلان بگیری. پیشنهاد دهی. فیگور دانشمندی و پژوهشگری بگیری که به ناگاه جریان خون مغزم به کار می افتد و فریاد می زند:"آی خانوم کجا کجا؟!"

نه! نمی خواهم خودم را گول بزنم! دلم نمی خواهد دل خودم را به این حرفها و جلسه ها خوش کنم. که می بینم نتیجه ی انحلال در تفکری که به یک مهندس و ریاست و مدیریت بسنده می کند و سیر فسیل شدگی را طی می کند. می بینم چه قدر راحت است خالی بندی علمی! تولید شبه علم و شبه پژوهش و تولید هر جنسی که بتوان به عنوان شکوفایی و نوآوری غالب این ملت کرد.

دلم نمی خواهد روزی به موجودی تبدیل شوم که برای بازگویی اطلاعاتش در حوزه ی علم حتی مطالعات شخصی اش، اول متولی گری آن را طلب کند بعد منافعش را بسنجد بعد بودجه ی پرداختی را بسنجد تا ببیند آیا صرف دارد اطلاعاتی بدهد به نام پیشبرد علم یا نه!

هر چه می سنجم می بینم اینها لازمه ی ماندگاری در حوزه های ریاست بدون دغدغه و حرص خوردن و جان به لب شدن است. پس مجبورم از ریاست قبل از انتصاب استعفا بدهم!

هرچند تاریخ نشان داده است که درصد بالایی از شخصیتهایی با تیپ شخصیتی"هنرمند خلاق"* چناچه در سیستمی نفوذ کنند جان به لب می شوند و اندکی همرنگ جماعت.

امیدوارم من یکی از آن اقلیت نباشم.

انا لله و انا الیه راجعون.

*: این صفت "هنرمند خلاق" هم از آخرین دستاوردهای دوستان روانشناس است که با تستهایشان هر روز وصله ای بر پیکر ملت می زنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:46  توسط مرضیه  | 

دیروز از یکی از بزرگترین آدمهای صاحب نظری که در عمرم دیدم و به قول آدمهای حسابی یکی از کسانی است که می شود رویش حساب کرد شنیدم که:"دهه ی اول عاشورا دهه ی تحول است."

...

حال چندان جالبی ندارم ...حسی مانند بیزاری از خود.   یاد این بیت از دیوان شمس می افتم:

خواند مرا خواند مرا، گفت بیا گفت بیا

می روم ای وای به من گر ندهد بار مرا...

...

چند شب است که می خواستم دو تا از بهترین کتابهای که در وادی قیام امام حسین خوانده ام بگویم که ظاهراْ دلشده پیش دستی کرده و گفته و برای من هم عجیب نیست این هم پوشانی غیر منطقی بین افکار!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:44  توسط مرضیه  | 

بعد از چند ماه "روزمرگی" نفس گیر که تصور می کردم وقت نفس کشیدن هم ندارم، بر نفس غلبه کردم به عشق لذت بردن از آرامش آدمهایی که در کنارشان در کلاس معلی تجربه کرده ام.

از سر کار که می رسم خانه با خودم عهد می کنم که تا کاغذی را با مرکب سیاه نکرده ام غذا نخورم!

برای آدمهای شکمو حربه ی کارسازی است اما چه می شود که یک صفحه از ۵ و ۶ و ۷ تجاوز می کند و من یادم می رود که معلی انرژی می برد؟!

فردای آن روز ...

تعریف های استاد برایم مطلب تازه ای نیست. آدمی که در میان کوهی از اشتباهات من به دنبال حرف درستی می گردد همیشه که به من بگوید "این فوق العاده شده!"

اما امشب در جواب حرف من نگاهش و حرفش من را برانگیخته می کند. می مانم که بین چرند پرانی های همیشگی من، بین خنده و پریدن هایم که این روزها مضاعف گشته و حربه ای شده برای تخلیه بغضهای فروخورده ام در بین ملت چگونه حرف من را می گیرد و من هم به سادگی می گیرم که او چه را گرفته است!

من - "می دونید سایز قلم ام را بزرگ انتخاب کردم انگار قلم بزرگ تر راحت تره نوشتن باهاش واسه همین بهتر از قبل نوشتم! "

استادم(با لبخند همیشگی اش در حالی که چشم در چشم ام دوخته)-"نه سادات خانوم! به اندازه ی قلم ربطی نداره! حالت می طلبه این روزها! داری فریاد می کنی!..."

من سکوت می کنم...او نیز ادامه نمی دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 18:0  توسط مرضیه  | 

مهرها را بر می دارم و به جماعت تک به تک مهر می دهم برای سجده ی آخر زیارت عاشورا...

احساس می کنم باید کاری بکنم ...

-"ایشالا حاجت روا شی مرضیه!"

به تک تک آدمهایی که به من این جمله را می گویند با ابهام نگاه می کنم...

یک لحظه در ذهنم در میان چهره ی تمام عزیزانی که این روزها جلوی چشمم ذره ذره آب می شوند یک فلاش جلوی چشمم می زند از یک مکان شاید یک زمان...

تلفنی که چند ساعت  بعد به من شد شاید هیچ نتیجه ای در بر نداشته باشد. شاید هیچ گاه آن مکان را نبینم اما همین یک خیال خوش هم مرا بس که مغزم متحیر شود از محبت این خاندان. که در جواب یک فلاش در ذهن تو و نه درخواست و نه هیچ لیاقتی برایت پیامی بفرستند مبنی بر این که:

"حتی اگر تو مرا رها کنی، من تو را رها نمی کنم."

پایان این هفته، یادم باز می افتد به حدیثی که یک بار دیگر هم نوشته ام در این خانه:

"مشکل خود را پنهان کنید تا روزی تان زیاد شود": حضرت محمد(ص)

یا علی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:30  توسط مرضیه  | 

هم اکنون یک ساعت از ساعت کاری ما می گذرد...هیچ مس در ساختمان "پژوهشکده"ی ما نیست.

به یکی از مدیران محبوب زنگ می زنم که مگر امروز تعطیل است؟!
مي شنوم كه جماعت براي خواندن زيارت عاشورا رفته اند و كم كم مي آيند.

آزمايشي كه ديروز هماهنگ كرده بودم به علت جور نشدن "قير و قيف" به امروز افتاده و من مصرم كه آن را زودتر انجام دهم. آزمايشي كه وسايلش را بايد با ماشين يكي از جماعت، كليد آزمايشگاهش را از يكي، سر پا كردن ست آپش را با شانصد عنصر ذكور و انجام نهايي اش را با همكاران شفيقم انجام دهم...

خوب اين حرفها نشانگر چيست؟

۱.اينكه من خيلي كاردرستم؟!يا اينكه جماعت خيلي فلانن؟!

هيچكدام! اين حرفها را مي خواهم ربط بدهم به دين اي كه اين روزها بيشتر مظلوميتش را در ميان مدعيان پيروي اش چون من احساس مي كنم.

دردي كه از كودكي با من بود. تناقضاتي كه از بچگي از خودم تا دور وبري هايم تا معلمان ديني تا... ديدم.

دردي كه در چهار ديواري محبوب و با سخنان استاد محبوبم، استاد فيضي ديدم كه توهم نبود. به راستي درد بود.

شايد با ديد كنوني من كه فقط ذره اي درد فهميده ام و نه معرفتي كسب شده نه پله ي تذهيبي بالا رفته از حسين سخن گفتن كفر باشد!

اما امام حسين اي كه من اكنون در تصور دارم امام حسيني است كه جان خود و عزيزانش را داد تا زير بار ظلم نرود. تمام حرف او اين بود كه شرط لازم دينداري، آزادگي است...

چيزي كه تناقض مي شود اين سوال است كه من اي كه جرات سخن گفتن و احقاق كمترين حق خودم را ندارم. من اي كه احتياط را از حد گذرانده ام و براي منافع، ارزشهايم را خاك كرده ام. من اي كه حقوق شذعي كه هيچ اولين حقوق انساني دور وبري هايم را زير پا مي گذارم. من اي كه به هنگام شعار، در خط اول مي ايستم و به هنگام عمل كوهي از دلايل شرعي براي در رفتن مي آورم!

و من اي كه در زيارت عاشورا ي حسين كمك دهنگان و تابعين ظالمان حسين را لعن مي كنم؟!

جدا آن كساني كه لعنشان مي كنم آيا شامل كسي چون من هم نمي شود؟!

پس عمل كجا رفت؟

اين دين تا به كي بايد چوب رفتار ديندارانش را بخورد؟:

 در مجامع ديگر تنها قمه زناني كه كودكشان را روز عاشورا خونين مي كنند. دخترانشان را از مدرسه منع مي كنند.(رجوع كنيد به بيانيه روز چهارشنبه نماينده طالبان). پيامبري كه تنها به تعدد زوجاتش مشهور شده. و هزاران حرف ديگر كه امروزه باور نه آن منتسبين به كفر! كه باور نخبگان ما نيز مي شود و من شرم دارم از نوشتن آن ها...

دين ما و مذهب ما اينگونه معرفي مي شود.

چرا انتظار نداريم ما را بكشند. ما را تحريم كنند. براي رفتن به كنفرانس علمي مانعمان بشوند. حق تحصيل در رشته ي خاصي را از ما بگيرند و خودمان آن كنيم كه كفار نكردند...چرا؟

آيا ما پيروان حسين ايم؟ يا همانان كه اگر به ۱۴۰۰ سال پيش بر مي گشتيم اكنون در سجاده مان از خدا طلب توفيق خدمت و ريختن خونش را مي كرديم؟!...

....

اين حرفها هيچ كدام به مفهوم نخواندن زيارتي چون زيارت عاشورا را نداشت. اتفاقا بر عكس حجتي است براي من و امثال من. باشد كه آنقدر كلمات را زمزه كنيم تا نور آن جانمان را روشن كند.

جماعت آمدند....

يا علي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:29  توسط مرضیه  | 

چه مي كنيد اگر مسئله اي را كه با اعتماد به نفس حل كرده ايد، بر مبناي آن آزمايش انجام داده ايد و كتاب نوشته ايد و نظريه پردازي كرده ايد را بازبيني كنيد و بفهميد كه فرض آن از پايه غلط بوده است؟

...

حالا يك كم فكر كنيد در مورد قضاوت هايي كه در مورد ملت هر روز انجام مي دهيم... درست مانند همان مسئله:

اگر روزي بفهميم اين آدمي كه به او هشدار داديم، با او دعوا كرديم، برايش خط و نشان كشيديم. از سر دلسوزي نصيحت بارانش كرديم. ديوانه اش كرديم با تحليل هاي شخصيتي اي كه لحظه به لحظه به او ارائه كرديم و براي شخصيتيش معادله ي حالت حل كرديم اصلا در شرايطي نبود كه ما مسئله ي او را بر مبناي آن فرضيات حل كرديم؟

....

اي بابا! جدي نگيريد يك وقت!بي خيال اين حرفها بشويم كه بتوانيم آيس پكمان را راحت تر هوف بكشيم و عذاب وجدان نكشيم و در خوشحالي محض زندگي كنيم كه مبادا فرض مسئله غلط باشد و اول اظهار حلاليت خواهي مان باشد!

....

نتيجه:مگر يك موجود ۴۶ كيلويي چه قدر تحمل منطق "آدمهاي كوكي"بي خبر از دنياي درون يك بز  را دارد؟! بي منطقي بخش لاينفك زندگي يك بز منطقي است!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:4  توسط مرضیه  | 

فعلاً همين!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 17:13  توسط مرضیه  |