...
من نه قصد نصیحت دارم نه پست نوشتن! فقط داشتم فکر می کردم من بچه سید با کلی ادعا با کنجکاوی بیش از حد در علوم منقول و غیر منقول چرا تا دیشب خطبه ی غدیر را نخوانده بودم؟!
خطبه ای که فقط یک جمله از آن را تکرار می کنیم به لقلقه ی زبان، در حالی که طولانی ترین سخنرانی آخرین پیامبر و وصیت نامه ی خاتم انبیا فقط یک جمله "من کنت مولا فهذا علی مولا"نبود.
گیرم مسلمانی نمی کنم. کنجکاو هم نمی شوم برای خواندن یک واقعه ی تاریخی؟!
من دیگه کی هستم؟!!!!
پی نوشت: عیدتان مبارک. عیدی هم در محل می دهم!
صبح اولین درخواستم را برای نویسنده فرستادم. ۲۰ دقیقه بعد جواب گرفتم که حاوی چند سوال بود بعد از پاسخ به سوالها حول و حوش ساعت ۱۱ اکنون متن مقاله برایم ارسال شده به همراه ای میل دانشجوی دکترای حضرت پروفسور که گفته :"عزیزدلم! هر سوال دیگه ای هم داشتی بپرس!!!"
باورش سخت است؟
باورش سخت تر است برای من که در محیطی هستم که هر روز عجل لفرجهم می خوانند و برای کوچکترین کار زندگی ات را به بازی می گیرند. هنوز هم نمی فهمم چرا یک "حاج آقا" به خودش اجازه می دهد چندین روز و چندین ماه برای یک امضا تعلل به خرج بدهد.
اشتباه نکنیم. من هم جزوی از همین جماعت هستم که شعار می دهم. خود را قربانی محبوب می دانم اما به وقت عمل فقط صحنه را ترک می کنم. ادعا می کنم و عمل هیج.
وقتی مقاله را گرفتم بدون اینکه فکر کنم الان باید معقولانه رفتار کنم چند متر پریدم هوا!(خدا را شکر کسی در اتاق نبود!) اما بعد فکر کردم چه قدر برای آنها عادی است و چه قدر برای من روز به روز رفتار دور و بری هایم و خودم عادی عادی می شود!
این روزها امتحان جامعی را در ورای این مقالات و پژوهشها می دهم که فکر نمی کردم حسی برای پریدن هم داشته باشم. اما انگار تنها حامی من باز هم برایم بسته ای از انرژی فرستاد که باز هم جان دویدن بیابم.
به قول قیصر امین پور:
این روزها که می گذرد شادم...شادم که این روزها می گذرد!!!
پی نوشت: دلم بیش از حد هوای حرف زدن دارد پس طبیعی است که ام آی تی و مقاله و قیصر و اسلام هم در یک پست تجمیع بشود!
فکر می کنم به منطق خداوند!!! : برای چه اسماعیل باید قربانی میشد؟!
در حد فهم من یکی از توجیحات این است که ابراهیم، یک بار خود را قربانی کرده بود با سپردن خود به دل آتش، اکنون تنها دلبستگی او ماحصل یک عمر است: اسماعیل. آن را هم برای معشوق باید بدهد...
خنده دار است که من خودم را با ابراهیم قیاس کنم؟! آری!
من، هنوز گیر دو حرف م و ن هستم که هر من اش هفتاد من است.*
پس، قدم اول قربانی کردن این دو حرف است، حتی به قیمت فشاری که بر ذهنت بیاورد تا آنجا که نمود جسمانی ای بیابد. تو معده ات را برای اغیار بهانه کنی که در روز عید افت فشارخون بیابی و از بعداز ظهر جسمت هم در این بزم شریک شود. اما با لبخند این درد را پذیرایی، به امید سلامتی مادری که عمری را برای وجودت قربانی کرده و اکنون هر لحظه بیم خطر می رود برای او...
با آن ترسی که سالها با من بود، کم کم خداحافظی می کنم. فشار این روزها را با عشق پذیرا می شوم.
عشقی که احترام متقابلی است به عشق بی نهایت مادرانه ی عزیزترین مادر زندگی ام.
خداوندا! این من،تنها قربانی من است! آن را بپذیر. این روزها را ختم به خیر کن و لحظه ای دستم را رها نکن...
* اشاره ای به این غزل دیوان شمس،اثر مولوی:
"این خوان من آن خوان من، این آن من ، آن آن من
ای هر من ات هفتاد من!: اکنون کهی از تو فزون"
پی نوشت: نوشته های این روزهایم برای کم شدن فشار روی ذهنم است و چند دلیل دیگر! کسی فکر نکند نویسنده درمانده شده و بخواهد به او التماس دعا بگوید!
یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا علی.
باور دارم که هیچ اتفاقی تصادفی نیست. پس اگر روز "عرفه"، روز موعودی می شود که چندین سال از آن می گریختم، حتم دارم که "معرفتی" در پس این اتفاق نهفته است.
۱.امروز بعد از مدتها با "یاد تو" بیدار شدم.
۲. آمدم سر کار در حالی که هیچ از آنچه انتظار مرا می کشد تا پایان امروز و روزهای آتی نمی دانم پس "خود را به می سپارم."
۳. به محل کارم می آیم. جایی که هیچ کس به فکر من و مشکلات کاری علتش تعلل سیستمی است، نیست. جایی که تنها یک چیز مرا به ادامه ی کارم تشویق می کند:"تو مرا، هدفم را، عشقم به فهمیدن و فهماندن و مفید بودن برای ملت می بینی."
۴.به همکارانم سلام می کنم. عذر برنامه هایی که امروز با آنها داشته ام را می خواهم. فلان عروسی همکار را نمی توانم بروم. عده ای فکر می کنند من برایشان کلاس می گذارم!!!" صبر می کنم" بر این همه نفهمیده شدن.
۵. در حال تایپ این متن برای دلم، پیامکی می آید.دلم می خواهد با کسی درددل کنم. دلم می خواهد حس کنم کسی را دارم که مرا بفهمد. دلم برای چهرادیواری محبوبم تنگ می شود. جایی که دیگر وجود ندارد. دلم...دلم می گیرد. در آستانه ی خفگی چیزی در گوشم زمزمه می کند."الهی و ربی، من لی غیرک؟!"
"عجز من"، "قدرت تو"،... آیا چیزی جز این را باید می فهمیدم امروز؟ ای کاش بفهمم. ای کاش به طناب های پوسیده ای که برای صعود به آنها اتکا می کنم دلخوش نشوم دیگر. ای کاش دستت را بازیگوشانه دیگر رها نکنم به هوای سقوط در دره!
معرفت برای من آن چیزی است که من را آرام می کند. این همه هیاهو را کنار می زند. برایم بی اهمیت می کند، دیگران را، قضاوتشان را، بی تفاوتی شان را و ظلم های خواسته یا ناخواسته شان. کثرت را به وحدت بدل می کند. و من خود خودم می شوم: هیچ!بدون هیچ نقابی از غرور و منیت.
امروز معرفت می طلبم. و از این همه نعمتی که لحظه ای ذکر تو را بر زبانم جاری کرد شاکر خواهم بود.
چهارشنبه شب: به خودم بد و بیراه می گویم که حالا تو این هیر و ویری نماینده ی ورزشی بانوان پژوهشکده بودنت چی بود؟! حالا سرپرست گروه کوه شدنت چی بود؟! آخه تو که در جوونیت دوره ی کوهپیمایی فدراسیون رو رفتی، حالا دوباره با ملت همراهی کردنت چی بود؟! حالا یک آخر هفته داشتی که در اوج فشار کار بتونی بخوابی، این آخر هفته دو روز کوه رفنتنت چی بود؟!
اما درگیری ها در مقابل حس مسولیت پذیریم کاری نتوانست بکند و صبح پنجشنبه اول صبح اولین نفر در میدان سربند حاضر شدم!
....
اگر از من بپرسید، می گویم کوه، آدمها را می سازد، به گونه ای خاص. شیفتگان کوهنوردی لذتی از زندگی را احساس کرده اند ورای آن چه در تجربیات دیگر زندگی می توان حس کرد. شاید نتوان تصویر کرد برای کسی که در زمین صاف راه می رود، آنچه تو در ارتفاع با آن درگیر می شوی. اراده می خواهد، خودباوری می طلبد، مسوولیت پذیری جز لاینفک شخصیت یک کوهنورد است. و در مقابل تمام این توانمندیها، ناتوانی ای که تو در مقابل طبیعت حس می کنی به لحظه های خطر.
(فکر می کنی تنفس و همراهی با کسانی که بخشی از حرفهایت را می فهمند چه لذتی دارد بعد از مدتی فهمیده نشدن در محیط؟ کسانی که تورا، مریخی نپندارند و سرخوش؟!)
در این دو روز، باز هم بخشی از وجودم که در روزمرگی ها نوایش کمرنگ شده بود جان گرفت: شیب های تند عاقبت به قله ای ختم می شوند. مهم این است که هارمونی و آهنگ رفتن را حفظ کنی،گاهی نیاز به تغییر آهنگ است و سرعت عمل بیشتر اما هارمونی باید حفظ شود. درست مثل یک شیب تند است که به جای گذاشتن باتون بعد پای اول و بعد پای دوم( در اصطلاح کوهنوردی: آهنگ: باتون-پا-پا) به گونه ای دیگر (آهنگ حرکت: باتون،پا- باتون،پا) می روی. اما هارمونی همچنان حفظ شده. در مقابل اکسیژن بیشتری به سلولهایت می دهی با اتصال به منبع انرژی لایتناهی...
از همه جالب تر برای من بحث سرپرستی است:
سرپرست ایده آل یک تیم کوهنوردی مصداقی از مدیر محبوب من است. مهری ، مربی و دوست عزیزم، دارنده ی مدال طلای آسیا، می گوید: "یادمان باشه، همیشه در هر گروهی کسانی هستند که ادعای زیاد دارند، گروه را به هر عنوانی مختل می کنند. سرپرست هیچ گاه خودش رو در مقابل اونها قرار نمی ده در عوض به آنها مسوولیت می ده. یک سرپرست بیشتر از آنکه از نظر جسمی و فنی آمادگی داشته باشه، از نظر روحی قوی است. انعطاف، مسوولیت پذیری..."
و هیجان انگیزترین بخش کوهنوردی، صعود از صخره و دیواره."یادت نره اول خودحمایت بعد حمایت..."، درست مثل زندگی است. تا وقتی به خودت، اطمینان کامل نداری از کسی حمایت نمی کنی، جان کسی را در خطر نمی اندازی اگر توان سرپرستی، مدیریت یا حمایتش را نداری. در عوض حتی اگر حمایتی می شوی باز هم به او دل نمی بندی. در صعود به پاهایت، قدرت دستهایت"اعتماد" می کنی و احتیاط می کنی. خود را بی جهت به مخاطره نمی اندازی.اول صعود دیداری از سنگ است: تصویر سازی ذهنی می کنی . مثبت اندیشی را تمرین می کنی. تو برای صعود به اینجا آمده ای.
و در نهایت صعودی موفقیت محسوب می شود که تیم در آن به سلامت به پایین برسند. صعودی که تلفات در آن باشد در عین شکست است. درست مثل زندگی: موفقیتی که با له کردن شخصیت دیگری و صعودی که با قدم گذاشتن بر روی حق انسانی حاصل شده باشد، معنای شکست دارد.
...
خوشحالم که دو روز دیگر از زندگیم را در فضایی از جنس ارتفاع گذراندم. دو روزی که یادآوری کرد به من اثرات مخرب روزمرگی و قناعت به ارتفاع پست را. رویاهایم را باز هم گردگیری می کنم، حتی در شیب تندی که این روزها فرصت استراحت زیادی به من نمی دهد. می دانم که این تمرینها، مانند پیش برنامه های یک صعود سنگین است: تنفس را تنظیم می کند. عضله ها را بیدار می کند، اراده را تقویت می کند. صبر به ارمغان می آورد.
می خواهم ترکیب جدیدی بزنم: سرمشق جدید خوشنویسی ام را مشق خواهم کرد:
"و بشّر الصابرین."
فلاش بک اول: دهه ی 1360 شمسی دو کودک هم سن در یک فامیل بزرگ:
کودک اول: یک دختربچه ی پرحرف، پرجنب و جوش، زودتر از موعد می دود، می حرفد، می نویسد، می خواند، غزلیات حافظ از بر می شود، حرفه ای می رقصد!...
کودک دوم: یک پسربچه ی کم حرف، حرف گوش کن، منطبق بر برنامه، بدون هیچ مورد هیجان انگیز.
فلاش بک دوم: اواخر دهه ی 1370شمسی دو نوجوان فلاش بک اول:
نوجوان اول: عاشق کتاب خواندن، علاقه مند بی حد و مرز به تمام علوم طبیعی، انسانی، ادبیات، هنر، ورزش در چندین رشته ی مختلف، مسوولیت های مختلفی در مدرسه عهده دار است از اجرایی تا فرهنگی تا علمی، در تمام مهمانی ها حضور فعال دارد. تمام برنامه های تلویزیون به خصوص مسابقات ورزشی را می بیند. معروف به خوش خنده ترین دختر در جمع فامیل است. شیفته ی آزمایش کردن است.
نوجوان دوم: کار نمی کند جز آنکه درس می خواند.
فلاش بک سوم: دهه ی 1380 شمسی دو جوان فلاش بک دوم:
جوان اول: مجموعه ای از مسوولیتهای مختلف فرهنگی را عهده دار شده است. به دنبال کنجکاوی ذاتی اش در بسیاری از حوزه ها وارد شده است. تئوری و نظریه های کتابهای دانشگاه او را راضی نکرده به دنبال تجربه کردن درگیر دنیای واقعی شده است. در دنیای واقعی هر روز با مجموعه ای از محدودیتهای علمی، فنی، اجتماعی روبروست. برای به عمل درآوردن دانش خود در کشوری عقب مانده،نیاز به درگیری و جنگ با پیچیدگی های دنیای واقعی و انسانی دارد.
جوان دوم: در حال ادامه ی تحصیل در یکی از کشورهای متمدن است. بر خلاف جوان اول رزومه ی او تنها در یک شاخه ی مشخص به طور طولی رشد کرده است. هیچ گونه مسوولیت مضاعفی ندارد. بدون تنش زندگی می کند و هیچ دغدغه ی انسانی ندارد.
فیلمنامه:
خداوند باری تعالی نکیر و منکر را جهت بازخوانی پرونده ی دو انسان در شب اول قبرشان به زمین می فرستد:
پرونده ی اول: مجموعه ای سنگین از امور متنوع با چگالی بالا، از صواب و گناه سرشار، از ادعاهای بی اساس تا حرکتهای محکم اثربخش، از کمکهای انسانی تا خودخواهی محض، قسمت سنگینی از اعمال شامل اعمال ماتاخر اوست. مانند نوشته ها، نظریه ها و گروه هایی که به زمان حیات ایجاد کرده است. زندگی سرشار از افت وخیز.شغل این انسان در بین مجموعه ی وسیعی از فعالیتها مشخص نیست. همبستگی قوی ای بین پرونده ی شماره یک و مجموعه ی بسیار بزرگی از پرونده هایی که در زمان حیات او باز بوده اند وجود دارد که بررسی آن را دو چندان پیچیده کرده است!
پرونده ی دوم: پرونده ای نازک، از یک استاد دانشگاه با مدرک فوق دکترا که کوهی از مقالات تئوری او نه اعمال ماتقدمی را در بر داشته نه اعمال ما تاخر. انسانهایی که به پرونده ی دوم مرتبطند جز نزدیکان انگشت شمار او نیستند. پرونده ای مشخص و روان.
...
می توانید ادامه ی فیلمنامه را حدس بزنید؟ که کدام یک از این دو انسان عاقبت به خیر می شوند؟!!!
پی نوشت: امشب شاید کمی در مورد عاقبت انسان اول شک کردم. اما درنهایت دلم نخواست جای انسان دوم باشم. هرچند هرکس به من رسید شاخ درآورد که چرا در حالی که به راحتی می توانستم جای انسان دوم باشم اکنون وضعم این است؟!
به کی، چی بگم؟! بلاگفا! تو چیزی از ترکیدن یا دل تنگی یا ...می فهمی؟!
لیلی جان: سبوی تکه تکه شده ام را ببین. تحملم را افزون کن.
...................
مرضیه روزهای دیگه:
این روزها را فراموش نکن.
من که به تعداد تک تک لحظه های زندگی ام علامت تعجب کشیدم. دیگر چه می خواهی؟ با این شوک های بیش از حد ظرفیت من چه می خواهی ببینی؟
خدای من! الله من! من؟!
وارد نمایشگاه استاد عجمی که شدم فقط مبهوت شده بودم...
استاد پرسید:"چه طوره نمایشگاه؟" جواب دادم:"شکه شده ام..." استاد لبخندی از سر رضایت می زند :"همین رو می خواستم..."
لبخند امروز استاد عجمی یادآور لبخند محبوب ترین استادهایم هستند به وقت شکه شدنهایم.
لبخند رضایت آقای ام آی تی( جناب دکتر د. استاد کلاس سلام در چهاردیواری محبوب) وقتی با هیجان برایش از نفهمیدنم می گفتم. لبخند استاد ف. در چهار دیواری محبوب وقتی گفت :"بگو" و من فقط مبهوت شده بودم. لبخند خانم آزاده و. یا مریم ف. یا آن همه بزرگانی که من فقط جلویشان شکه شدم و دستهایم را به نشانه ی نفهمیدن بالا بردم.
امشب نمایشگاه "الله من" استاد عجمی با آن موسیقی انتخاب شده ی حاکم در آن فضا با دست نوشته ی استاد با آنچه من در هفته ی پیش تجربه کردم همه و همه دست به دست به هم دادند تا من اکنون حجمی احساس کنم فراتر از چندین برابر تحمل وجودم.
چیزی سنگین تر از زمانی که می خواهی الله را مشق کنی: قلم انگار می داند که چه می نویسد که اینگونه سخت در مرکب فرو می رود و هر کس توان نوشتن آن را ندارد.
هفته ای که گذشت به طور نمایی حیرت من را فزونی بخشیده:
شبهایی که با کسی صبح کردم که وجه دیگری از زندگی را می بیند پس از هر بار شیمی درمانی . هر بار که او برایم از نگاهش به دنیا سخن گفت محدودیت میدان دیدم را لمس کردم. امید به زندگی این نوع زندگی چه قدر احترام برانگیز است.
من امشب هم شاید باز هم موقعیتی را از دست دادم. موقعیتی که مدتها دنبالش می گشتم برای درددل با کسی که طعم حیرت را می فهمد. کسی که در غیاب اساتید چهاردیواری محبوبم اندک آبی باشد بر عطش من. اما اکنون بعد از چند ساعت خروج از آن فضا حجم معنا را بر شانه هایم حس می کنم. چیزی که نمی فهمم چیست. سنخیت می خواهد چیزیهایی از این دست که یکباره مصداق توزیع دلتا، تکین نشوی!
ولی شاید هدف این است که تکینگی ای داشته باشیم در کل زمان عمر.
تنها فشاری را می فهمم. خیلی خیلی زیاد. اما نه تلخ.
و باز هم قصه ی تکراری من و کلاغی که به خانه اش نرسید شاید هم رسید و باز به دنبال خانه گرد جهان بال بال زد: مبهوتم!