تبليغاتX
let's go beyond

نه خستگی من شوخی است نه بیماری مامان نه محدودیت زمان و انرژی و نه ذره ذره آب شدن عزیز دیگری کمی آن طرف تر ولی نزدیک ترین به قلب ما. و به رو نیاوردن ما ...حتی اسم آن مرض را هم نمی آوریم و هر چه به آن مرتبط است. حتی در به کار بردن کلمه ی شیمی هم محتاط شده ام ... حالا که استرس بیماری قلب مامان هم به آن اضافه شد بعد از درد شدید دیروز...

اینجا نمی نویسم برای جلب ترحم. برای اندکی خالی شدن. حرفهای جدی ای که می خواهم به زبان نیاورم. می خواهم فردا بی خیالی بیشتری را تمرین کنم.

هر چه مسئله جدی تر می شود تنها راه درروی ما هم شوخی گرفتن موضوع می شود. بنشینیم و برای خودمان جوک بسازیم و باز به خودمان بخندیم! از تغییر قیافه تا چرند گفتن تا شلنگ و تخته انداختن و هر چه بتواند فضای جدی را بشکند.

هفته ی پنجمی است که سر ساعت می روم از خانه بیرون و سر ساعت بر می گردم. در راه برگشت از محل کار به فکر اینم که برای فردا چه باید پخت...سر ناهار در محل کار،گوشهایم برای هرگونه دستور پخت غذا تیز می شود. در مسیر برگشت با دوستم روشهای پخت غذا را بررسی می کنیم به جای غیبت شت سر فلان مدیر!

در مقابل عذاب وجدانی که برای علافی احتمالی و اتلاف وقت در محل کار می کشم چندین برابر شده. احساس مسولیت بیشتری می کنم در مقابل وقتم. باید بازدهی را در زمان بحران بالاتر برد. برای زمان رفت و آمدم برنامه ریزی می کنم. یاد می گیرم که نشسته هم در ماشین بخوابم!

درگیریهای مردم برایم احمقانه تر شده است. حرص زدن آدمها برای چیزهای پوچی که فردا روز صاحب آن نیستند. حسادت ها برایم کمرنگ تر شده. به چه حسادت کنم؟! به چه چیز غبطه بخورم؟! برای چه چیز خودم و دیگری را خفه کنم؟! در مقابل چشمم می بینم که اصل عدم قطعیت بر زندگی ما آدمها چه قدر قوی حاکم است!

ترس؟ خیلی احساسش نمی کنم. بی پروا تر شده ام. تا آنجا که چشم در چشم ملت به آنها بگویم احساسم را و نه فکر سلسله مراتب در ذهنم بیاید نه پیامد این زبان سرخ!

بزرگ شده ام نه به اندازه ی دو یا سه ماه. به اندازه ی یک اختلاف فاز بزرگ. فرآیند رشدی که مدتی است شدت گرفته: آدم های دنیای جدید من رگه هایی از رنگ خکستری گرفته اند. احتمال خطا برای تمامشان می رود. صفر و یک ها کم کم به بازه ی پیوسته ای از اعداد حقیقی تبدیل می شوند. من در این مدت قرص قرمزی را خوردم هر لحظه و سعی کردم چشم هایم را به روی واقعیتهایی که گاه تلخی شان خفه ام می کرد نبندم. من برای خودم و برای خیلی دیگر از شبه پژوهشگران مدعی مراسم سوگواری گرفتم. برای ندانسته هایم به اندازه ی تمام ذهنم ، جا باز کردم. روز به روز بر مهر تردید زدن بر مسلمات سست ذهنی ام بیشتر پافشاری کردم. برای جشن های جاهلان مرکبی که برای جهلشان دست افشانی کردند، گریستم. برای قراردادهایی که صفرهایش تن من را می لرزاند و چیزی جز پوسته ی افتخار آمیز برای عده ای نبود سر درد کشیدم!

اکنون همان مرضیه ی پر انگیزه ی پر انرژی و دونده ترین دانشجوی دانشکده ی فیزیک که عادت به راه رفتن نداشت و می خواست دنیا را متحول کند و تصورش آن بود که هیچ محدودیتی ندارد، گاهی خستگی را احساس می کند، طعم تلخ ناامیدی را می فهمد، تبعیض را می بیند و خطای اندازه گیری را در محاسباتش وارد می کند.

دنیای جدید دنیایی است که محدودیت جز لاینفک آن است.

اما این مرضیه بزرگ شده یک اصل را می خواهد حفظ کند: امید داشتن و حرکت کردن.

می شود باز هم فرداصبح نگاهی به کوه سفید پوش کرد و تمام آنچه گذشت را در حکم شوخی گرفت و از ته دل به آسمان خندید. می شود باز هم خدا را شکر کرد که فیوزهای خاموش شده ی مغزت را روشن کرد تا در چاه پتانسیل ذهنت گرفتار نباشی و کمی بازتر تمام واقعیتهای جدی را ببینی. تا وحدتی که در پس این همه کثرت زندگی چشمک می زند را در آغوش بگیری و آرامش یابی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:18  توسط مرضیه  | 

نمی توانم خدایی را انکار کنم که دیدم:

 در تمام تلاشهای بی حدی که به نتیجه نرسید و درآنچه نخواستم و اتفاق افتاد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:39  توسط مرضیه  |