تبليغاتX
let's go beyond

به نظرم گاهی باید قابله وار تصمیم بگیرم!

درد زایمان داره از پا درش میاره، 9 ماه و 9روز و 9 ساعت و 9 دقیقه و 9 ثانیه و... سر اومده، علائم زایمان هم هست، حالا من بشینم فکر کنم سر بچه چند درجه و با چه مقدار خطای اندازه گیری چرخیده!

 توی شرایطی که ممکنه بچه و مادر از دست بره یک حرکت مهندسی وار(!) خیلی بهتر از تحلیلهای زاید و محاسبه ی ریسک و ایده آلیست بازی ما منتسبین به علوم پایه است!

تحلیل درست یا غلط بودن حرکت یک قابله توسط کمیسیون پزشکان متخصص زنان و زایمان بعد از قصه بی معنی به نظر می رسه.

...

آرزو می کنم وقتی پست بعدی این خونه را در زمانی که معلوم نیست بخوانید، مادر و بچه هم در سلامت کامل به سر ببرند.

 

تا اون موقع اوصیکم به خواندن کتاب بسیار زیبای "جهان در پوست گردو" که بعد از کتاب مشهور "تاریخچه ی زمان" استفان هاوکینگ، صاحب کرسی نیوتون در کمبریج نوشته و ترجمه شده و می تونم بگم به طرز شاهکارانه ای نظریات جدید فیزیک نظری رو در مورد ساختار کیهان به زبان یک غیر متخصص آورده(هرچند من ادعایی در فهم این هم ندارم!) که اوج شاهکار یک فیزیک پیشه است.

 البته باز هم معتقدم ریچارد یک چیز دیگه است. کسی که دلم می خواد سر صبر بشینم و تک تک مقاله های فیزیک پایه اش را که این روزها نسخه ی الکترونیکی اش را اکثر فیزیک خوانها دارند از نو بخوانم و به روحش صلوات بفرستم!

اگر به سفارش فوق عمل کردید و مثل من اونقدر خوش شانس بودید که مریم نامی برایتان آن کتاب را هدیه بخرد برید اول، آخر کتاب و بخش مصاحبه ی شبکه ی سی ان ان را با این موجود دوست داشتنی بخونید، به خصوص وقتی می گه چه چیز باعث رضایت شغلی اش می شه و مهمتر اینکه چه چیز زنده نگهش داشته.

 

و وصیت آخر به شخص خودم:

"دو صد گفته چون نیم کردار نیست."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:19  توسط مرضیه  | 

مدیر شماره ۱ یک پژوهشکده: خانوم شما خیلی منفی بافید. اعتماد به نفس من رو می گیرید و فقط انرژی منفی به محیط می دید!

مدیر شماره دو ی همان پژوهشکده: خانوم شما اکتیو بودنتون به همه انرژی  مثبت می ده و از معدود آدمهایی هستید که تواضع علمی بارزی دارید!

 اینجاست که به یاد سخن یکی از محبوب ترین آدمهای روی زمین می افتم که مضمونش چنین است:

"ایمان یعنی اگر تمام عالم تو را تقبیح کردند و اگر تمام مردم تو را ستایش، اثری بر روی اعتقاد و عمل تو نگذارد."

ایمانم آرزوست...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:3  توسط مرضیه  | 

فکر کنم اگر کسی این موقع از بامداد بیداره مفهومش اینه که یک چیزهایی تو کله اش هست که نمیگذاره بخوابه. چیزهایی که نمی شه گفت و نوشت.

جالبه که این موجود همچنان اصرار به نوشتن توی یک مکان نیمه عمومی مثل وبلاگ داره...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2:38  توسط مرضیه  | 

می دونستید شما آدمها شگفت انگیز ترین موجوداتی هستید که من تا کنون دیده ام؟!

پی نوشت: وقتی تصور می کنم آخر این هفته استاد خطم، بر و بچ کلاسمون و صدای جیر جیر قلمی که روی کاغذ کشیده می شده رو بعد از چندین هفته باز هم حس خواهم کرد اگر زنده باشم، تصمیم می گیرم که زنده باشم! 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:47  توسط مرضیه  | 

و شاعر چنین فرمود:

تو را که نان و آب و پخت و پز و رفت و روب و مهمان وقت و بی وقت و هندوانه های دیگر بود، طرح سوال زبان تخصصی ات از چه رو بود؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:14  توسط مرضیه  | 

یقین دارم که هر اتفاق در زندگی ام بر اساس حکمتی است.

برای همین اکنون در اوج خستگی* لبخند می زنم.

این بار بخشی از این حکمت را احساس می کنم.

*: مادرهای محبوب اینجورین دیگه! هر کی خبر استراحت مطلق را می شنوه با مقدمه یا بی مقدمه میاد عیادت:) خدارا شکر. میزبان دوستان خدا شدن هم عالمی داره.

پی نوشت:

 مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:4  توسط مرضیه  | 

گفتی: روزه "تنها" به نخوردن نیست. زیرک* باش!

گفتم: بله! اما این نخوردن خود بخشی از راه است.

گفتی:  روزه ی قلب، روزه ی زبان؟

گفتم: آن قلب، "قلب" است و آن روزه ی زبان هم که هیچ.

گفتی: فرض بر عمل به میل محبوب است نه میل تو.

گفتم: بله! ای کاش...

...

ماه رمضان که می آید هول می کنم. وقتی می رود بغض.

در طول ماه رمضان هر که می گوید نماز ، "روزه" ات قبول سکوت می کنم.

روزه ای که در پایین ترین مرتبه اش یک آرزو شده ...

وقتی به یاد می آورم سخنی که می گوید:"شیطان در رمضان در غل و زنجیر است." شرم می کنم. فکر می کنم من که هر چه خواستم کردم!

وقتی می شنوم اهل تسنن در شب اول ماه تک تک دور و بریها را در آغوش می کشند و حلالیت می طلبند، برای "علی" دلم می گیرد که چون منی منتسب به اویم. که مدعیان پیروی اش حق الناس بر گردن به چنین خانه ای وارد می شوند، همان روز اول ماهش در خانه، محل کار، مسیر رفت و آمد از هیچ تضییع حقی فروگذار نمی کنند. با این حال در بهترین شب زندگی العفو می گویند و با چنین سیاه دلی انتظار عفو هم دارند.

...

امسال هم آمد و رفت بدون اینکه بفهمم چگونه آمد و چگونه رفت...

*: "بسا روزه داری که بهره ای جز گرسنگی و تشنگی از روزه داری خود ندارد، و بسا شب زنده داری که از شب زنده داری چیزی جز رنج و بی خوابی به دست نیاورد! خوشا خواب زیرکان و افطارشان! "

حکمت 145، نهج البلاغه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:58  توسط مرضیه  | 

امروز درست یک هفته از شروع یک حس می گذرد. درست مانند اینکه شب بخوابی و صبح ببینی مسوولیت اداره یک خانه ی بزرگ، سه فرزند و حجم وسیعی از رفت و آمدهای منزل را به عهده گرفته ای.

...

مادرها نقش اصلی و کلیدی در مدیریت خانواده به خصوص در فرهنگ ما بازی می کنند .این وسط نقش برخی از مادرها هم پررنگتره هم وسیعتر. حیف که ما آدمها زود به وجود آدمهای باوجود دوروبر عادت می کنیم و همه چیز عادی میشه.

الغرض با شروع دردهای سیاتیکی مامان که کاملاً ناگهانی از هفته ی پیش شروع شد و با کمیسیونهای متعدد پزشکان موجود و جواب ام آر آی و احتمال عمل جراحی و استراحت مطلق برای فرار از عمل، یک مدل زندگی جدید رو شروع کردم.

نمی خوام بگم خوش می گذره که استراحت مطلق یک آدم فوق اکتیو، اهل ورزش و به معنای واقعی مدیر اون هم نه فقط در خانه که در کل بک خانواده ی وسیع اصلاً اتفاق خوش آیندی نیست. اما احساس می کنم برای ما این اتفاق چندان هم شر نبود. یک جور همبستگی مضاعفی الان به وجود اومده مثل تمام وقتهایی که آدمها تازه می فهمند چی داشتند و خودشون خبر نداشتند.

و البته یک چیزی مثل ترمهایی که واحد زیاد برمی داشتم هم اتفاق افتاده. بازدهیم نسبت به چند هفته ی قبل(که تو مایه های صفر بود!) چندین برابر بیشتر شده.تمرکزم تا حدی احیا شده.(البته کو تا برسم به تمرکزی که بچه های دارالعلوم از من دیده بودند...) قدرت تحملم به مراتب بیشتر شده.(البته زمانی که در محل کار هستم رو فاکتور می گیرم!).

حسم یک چیزی تو مایه های حس مادرانه است.

...

راستی، بخشی از وقتی که قبلا به خوندن وبلاگ ملت صرف می کردم رو هم اکنون صرف جستجوی اینترنتی برای کشف راههای خانه داری در سه سوت می کنم! و خوب با توجه به استعداد ویژه ای که در قاطی کردن موارد بی ربط با هم دارم به موفقتهایی هم نائل شدم که شاید وقت کردم و چند تا از دستورهای غذا رو برای رفقا نوشتم.

...

پیوست۱: این لینک که یکی از بچه های چهاردیواری محبوب تو سایش گذاشته همراه کل هفته ی گذشته هست. هربار که گوش می دم انگار یک چیز تازه می شنوم ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 19:2  توسط مرضیه  | 

همیشه گفتم یک عمری به دنبال فلسفه و چرایی زندگی گشتم و الان مثل گاهی وقتها اعتراف به ندانستن می کنم. نمی گم هنوز به دنبال فلسفه نیستم فقط می تونم بگم الان چیزهایی رو حس می کنم قوی تر از محکم ترین دلیل تراشی های فلاسفه.

به نظرم ما قراره در یک پروسه ی زمان بر آدم بشیم. حالا یا آدم می شیم یا می آدموننمون! یکی رو با یک اشاره ، یکی رو با نگرفتن ویزا یکی رو با به هم ریختن معادلاتش یکی رو با تنهایی یکی رو با طرد شدن و...آدمش می کنند.

شاید کسی رو با بیماری عزیزترین کسش...

یکی هم اونقدر پوست کلفت می شه که آتش علاجش می شود...

و امان از پوست کلفتی! 

پی نوشت: درود به تمام بانوان عزیز به خصوص به خانمهای خانه دار. بنده حاضرم ثابت کنم سخت ترین و مهمترین کار در دنیا تدبیر منزل و خانه داری است. به خصوص اینکه فکر کنی چی بپزی!

شعار هفته: از دیدن آدمهای بداخلاق بی حوصله ی خسته در آینه معذوریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:19  توسط مرضیه  |