تبليغاتX
let's go beyond

تردید نوشتن یا ننوشتن، یگانه متغیر ثابت به هنگام گرفتن قلم در دستم بوده است.

هنگامی که موضوع، بزرگتر از صفحه ی دفتر دلت باشد چه می توانی بگویی؟ و چگونه می توانی نگویی که دل انسانهای کوچک طاقت سکوت ندارد...

اینگونه زمانها، برای گفتن به دنبال حرفهای آدمهای بزرگتر می گردم، که کمی از کوچکی خود را در پس حرفهای بزرگتر از قد و قواره ام پنهان کنم!

همین دیروز به دنبال قطعه ای از دست نوشته های دکتر علی شریعتی می گشتم که گوشه ای از یکی از دفترهای سکوتم نوشته بودم که امروز از لینک دلشده همان متن را دیدم.دیگر جای دوباره نوشتن من نبود...

همین دیروز در مراسم بزرگداشت یکی از بزرگترین انسانهایی* که زندگی نامه ی مختصرش حکایت از آن چه در فهم من نیست دارد، بزرگی سخنی گفت که لا اقل چند دقیقه ای ساکت بمانم!

امروز شاکرم که فرصتی برای تفکر دست داد تا کمی به عقب نگاه کنم و کارنامه ی روزهای اخیرم را به سختی ورق بزنم. به تمام تلاشهای بیهوده ی خود، ادعاهای توخالی، خودفریبی های مهلک،...

به قول آن بزرگ که نه من با دیدنش به وقت حیات دنیوی اش توان فهم مرتبه اش را داشتم و نه اکنون توان درک اندک حرفهای به جا مانده اش را دارم :

"...از دست دادن، علامت بزرگ شدن است..."*

بزرگان سکوت می کنند درلحظات حیرت و کوچکترها پای بر زمین می کوبند و خود را به در و دیوار می زنند و چرایی طلب می کنند. معادله می نویسند بدون اینکه پارامترهای اصلی را بدانند.

شاید سهم من از استاد همین بود که معادلات آن موجود مدعی را پاک کند. که به من بفهماند که پارامترهای پنهان زندگی چیزی ورای واژه های رنگ و وارنگی است که خود را به آن فریفته ام.

که باور کنم :"سکوت، سرشار از ناگفته هاست".

شاید سهم من از استاد لحظه ای بود که شنیدم:"خویشتن را بشناس، نیکوتر بنشین."

فرصت شاگردی نیافتم. گویی تنها حکمت این فلاشهای کوچک درک ظلماتی بود که به تصور خود آن را نور می پنداشتم. گویی دیدن جمعی که عزیزترینم شدند از سویی و دلبستگی به تک تک وجودهای آن ها تنها بهانه ای بود برای بزرگ شدن.

خواجه هم من را اینگونه خطاب می کند:

"حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی،  حکم قضــــــــا بگردان"  

*زنده یاد استاد سید محمد حسن قاضی تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:27  توسط مرضیه  | 

با تمام احترامی که برای پزشکان قائلم معتقدم خیلی از کارهای این جماعت قرتی بازیه! البته پیشکسوتان رو از این مجموعه استثنا می کنم...

اینکه چه طور می شه سایز فک آدم از دندوناش کمتر می شه حتما توجیه داره اما اینکه برای یک کشیدن دندونی که اطبای قدیم با انبردستی و بستن دندون با یک نخ به گاری می کندنش جراحی لازم باشه برای من توجیه نداره!

شاید این همان معنی پایین آمدن فک است که کفاره ی متقابل گناهی مشابه است!

...

همین الان یک بنده خدایی که تنها یک برخورد رو در رو با یک بنده خدای دیگری داشته از خشونت بالای او برایش سخن می گفت. یک جورایی منظورش این بود که فرد دوم فک دور و بری ها را پایین آورده در آن زمان! این در حالی است که چندین دوست شفیق چنین ادعایی را هفته ی پیش می کردند نه از جهت خشونت بلکه از جهت لطافت زیادی روح بنده خدای دوم!

...

نتیجه ی اخلاقی:  سعی نکنیم با یک یا دو پارامتر پیچیده ترین سیستم عالم یعنی بندگان خدا را تحلیل کنیم. کار ما نیست جوون!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:56  توسط مرضیه  | 

وقت نوشتم ندارم البته اگر هم داشتم شاید نمی شد نوشت.(از دیشب تا حالا که وقت داشتم!)

فقط برای ثبت جایی که هفته ی آینده تنها در خاطره ی من باقی خواهد ماند می نویسم اکنون، به شکرانه ی تمام لحظه هایش. به خاطر تمام بزرگ انسانهایی که معنی جدیدی از زندگی به من نشان دادند و شاید جوابی که دیشب در ذهنم دور می زد در برابر حیرت کسی که آن روی سکه ی من را ندیده بود:

"اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند."

شکر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:13  توسط مرضیه  | 

سر آید درد و غم، خوش روزگاری می شود پیدا(نقطه)
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:6  توسط مرضیه  | 

عادت کردم از بچگی که شتر ببینم و به روی خودم نیاورم!

خوب ته تغاری(ت<->ط ،غ<->ق) باشی و یه کم کنجکاویت به مرز فضولی هم رسیده باشد و چشمهایت هم ابعادش از ابعاد معمول جامعه بزرگتر باشد چونان که زاویه ی دیدش فراخ گردد، کمتر چیزی از نگاهت پنهان می ماند. بماند که زبانی هم داشته باشی که از فینگیلی ترین عضو خاندان و دوستان تا گیس سفیدان و ریش سفیدان رفیق شفیقت باشند و راه به راه برایت از شترهای رنگ و وارنگ بگویند...

و این داستان ادامه دارد. هنوز هم همانی که بیایند برایت بگویند و خودت گاهی حتی ناخواسته ببینی و نخواهی به روی خودت بیاوری. بخواهی همچنان با شترها یا صاحبانشان آدم وار و گاهی بزوار برخورد کنی و باز بگویی : شتر دیدم؟! نه بابا  ان شالله بز بوده!

...

امروز از ظریفی مثال جالبی شنیدم: امواج دریا را دیده ای؟ موجهای پرشوری که به تخته سنگها محکم می خورند به آغوش دریا بازمی گردند. درست لحظه ای که ساحل آغوشش را از آنها دریغ می کند و برعکس موجهای ضعیفی که در گودالهای ساحل می مانند و می گندند، درست مانند لحظه ای که آغوش انسانها از من دریغ می شود و باز هم گرم ترین آغوش هستی را به خاطر می آورم.

امروز در مجلس ختم مادر یکی از عزیزانی که در چهاردیواری بی مرز زندگی دیدم برای تمام تخته سنگهایی که به خیال خود به صورت موجهای با انگیزه سیلی می زنند احساس تاسف کردم.

چه شکری دارد وجود این تخته سنگها اگر بفهمیم که حکمت وجودشان بازگشت به دریا بوده است.

خسته ام. اما ناامید؟ هرگز! 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:25  توسط مرضیه  | 

با اینکه برقها رفته بود به زور چشمهامو تیز کردم تا در کورسوی نور حدیث روی دیوار رو بخونم...

"ایمان دو بخش است: صبر و شکر"

خیلی وقتها شکر گزاری رو فراموش می کنیم، نه به وقت نعمت که به وقت محنت. از یک شنبه که این جمله تلنگری بهم زده دارم به چیزهایی که باید شکرشون رو داشته باشم فکر می کنم. مهمتر از داشته هام، شاید شکر نداشته هام هست.

این که به حکمت ندادن چیزهایی که خواستی و ظاهرا بدستشان نیاوردی فکر کنی. الان که به عقب نگاه می کنم تازه می فهمم چه شکری داره دعاهایی که مستجاب نشد! یعنی بهتر بگم در قالب آن چیزی که من خواستم بدست نیامد. اگر یک ذره آی کیو برام مونده باشه با یک استقرای ساده می تونم بگم آن چیزهایی که براشون الان دارم بال بال می زنم و نمی شه می تونه عین نعمت باشه که من هنوز از درک حکمت ندادنش عاجزم.

خدایا! بر تمام آنچه نداده ای بهم شکر.

پی نوشت: بزرگی می گفت اگر نمی تونی صابر واقعی باشی اول اداشو دربیار کم کم صبر واقعی اش هم میاد. البته ادای صابر و شاکر را هم درآوردن اون هم در دنیای واقعی خودش خیلی هنره. من از دنیای مجازی شروع می کنم که ساده تره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:41  توسط مرضیه  | 

اشک امان نمی دهد برای نوشتن... و من مبهوتم که چگونه آدمی اینگونه شیفته ی "وجود" یک آدم "باوجود" می شود.

هر کس می گوید دلبستگی تابعیت زمان دارد اشتباه می کند.

یک سال و دوماه کم مدتی نبود برای کسی که از شدت عطش همه ی سراب ها را یکی یکی طی کرد تا به نقشه ی سرچشمه ی آب رسید.

اما برای کسی که تمام وجودش را ویروس گرفته نمی توان با یکی دو پیش آنتی بیوتیک  کار اساسی ای کرد...

من تازه بی تاب رسیدن به آب شده ام.

من تازه "همدل" یافته ام.

 من تازه همنوردانی پیدا کرده ام که نگاهم برایشان غریبه نیست، که حرفهایم برایشان احمقانه نیست، که گریه هایم برایشان دستمایه ای برای چسباندن برچسب دیوانگی نیست، که سوالهایم برایشان نشانه ی کفر و الحادم نیست.

من تازه یک "چهاردیواری" بی مرز پیدا کرده بودم.

انتظار یک ساله کم نبود برای شروع به جستجوی گنج...

آن چهادیواری شاهد خنده ها و اشکهای زیادی است. شاهد پیوندهای ناگسستنی مستقل از زمان است، شاهد ناگفتنی هاو نادیدنی های من است.

معتاد شده ام به چهاردیواری محبوبی که محبوب ترین آدمهای زندگی ام را آنجا یافتم بهشان پیوند خوردم . همان جایی که وجود یخ زده ام را ذوب می کرد. همان رنگهایی که در این شهر بی رنگ من را به خود جذب می کرد وقتی احساس خفگی می کردم.

نه من می توانم حسم را بگویم نه کسی می فهمد.

خدایا!چراتاریخ مصرف تکیه گاه های من اینقدر کم است؟ وقتی محکم می شود وقتی گرم می کنم و استارت دوی ماراتون را می زنم مسیر به سد پتانسیل بی نهایت می خورد که تونل زنی هم در آن محال شود...

خدایا برنامه ریزی هایم، امیدهایم، انتظارم، نامه هایم، چانه زدن هایم، گریه هایم، قانون گریزی هایم، عزیزترین عزیزانم...

این دلبستگی با تمام دلبستگی های دنیای فیزیکی فرق داشت، این دلبستگی از جنس آب بود.

باز هم دستمال را تکان دادی و من را با عجز مطلق رها کردی.

بعد از تحریر:

برای دوستانی که با خواندن این خطوط دچار سو تعبیر شده اند، تاکید می کنم که این دلبستگی از نوع دلبستگی به مفهوم عام نبود ونیست و به هیچ وجه تابع زمان نیست مگر آن که غفلت حجابی بر آن بشود. که آن نوع دلبستگی وابستگی است و قیدی بر درجات آزادی و این شکل دلبستگی در نهایت عین آزادی است. هر چه که ارزشمندتر باشد، بهایش نیز بیشتر است...

درهر حال از نظرات خصوصی ممنون. انتظار درک شرایط را از کسی ندارم چون فضایی که من قصد ترسیم آن را هیچ گاه ندارم و دیگر وجود ندارد، لمس کردنی بود نه دیدنی و نه شنیدنی.

این هم امتحان دیگری است برای آنانی که نعمتی آن چنان را چشیدند.

یا علی.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:11  توسط مرضیه 

شهریورماه برای عده ای ماه تعیین تکلیفه.

....

شعارهفته:  در هفته ی دولت از هفت دولت آزادم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:22  توسط مرضیه  |