تبليغاتX
let's go beyond

انتظار به معناي چشم به راه بودن و درنگ كردن، به اميد پيش آمدي خاص و به بيان ديگر كيفيتي است روحي كه موجب به وجود آمدن حالت آمادگي براي آنچه انتظار دارند مي شود. و ضد آن يأس و نااميدي است.

اين انديشه بيش از هر چيز مشتمل بر عنصر خوشبيني نسبت به جريان كلي نظام طبيعت و سير تكاملي تاريخ و اطمينان به آينده و طرد عنصر بدبيني نسبت به پايان كار بشر است كه طبق بسياري از نظريه ها فوق العاده تاريك و ظلماني است.

اميد و آرزوي تحقق اين نويد كلي جهاني انساني، در زبان روايات اسلامي،‌ "انتظار فرج" خوانده شده و از جمله عبادات بلكه برترين آن ها شمرده شده است.

...

از تحلیل های خودم و دیگران خسته شده ام. همان تحلیل ها و معادلات و فلسفه و منطقی که بدون اینکه من بخواهم مرا به اینجا کشاند. همان کسی که عمری به دنبال انکار گشت امروز محکم ترین دلیل اثباتش کوله بار خالی اش است!

با محکم ترین استدلال و برهانی که در عمرم داشته ام می خواهم ای بار بی منطق بیایم. همانطور که این روزها نمی توانم هیچ کدام از حرکت هایم را برای دیگران توجیه کنم اینجا هم قصد هیچ توجیهی ندارم!

پی نوشت: شما هم تشریف بیارید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:54  توسط مرضیه  | 

دیروز یک تجربه ی جدید را در کارنامه ی اعمالم ثبت کردم.

به نظر من شرط لازم برای توفیق در کار گروهی، گذشت است. گاهی آدم باید کاری را انجام بده که خیلی هم به مذاقش خوش نمیاد ولی برای مصلحت جمع باید انجام بشه.

به نظرم این "هدف" هست که منطقی بودن کار من رو توجیه می کنه! کاری که تا دیروز به نظرم لوس بود امروز در راستای هدفم مقدس می شه.

فقط خوشحالم که بر ترسم غلبه کردم.

می دانم حتی اگر حرکت سرشار از اشتباه باشد به مراتب بهتر از سکون است. سکون آدمی را می گنداند.

امروز از حرکت دیروزم خوشحالم. مجری گری، آن هم در جمعی که همه اهل فکرند و تک تک حرفهایت را تحلیل می کند بیش از حد تصور سخت بود! 

"گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم.."

پی نوشت: گاهی دلم می سوزد به حال آدمهایی که با اعتماد به نفس من را تحلیل می کنند! همین هفته ی پیش بود که یکی از همکاران برایم می گفت که من چگونه موجودی هستم!(خیلی خوشم میاد که آدمها بدون اینکه ازشون بخواهی تو را آنالیز می کنند و تو فقط با لبخند چشم در چشمشان می دوزی! و گاهی نمی توانی خنده ات را کنترل کنی!!!). آن لحظه به یاد این بیت حافظ بودم:

"حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم!"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:17  توسط مرضیه  | 

"فریااااااااااااااااااااااااااااد کشیدم تو کجایی تو کجایی؟

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی...

گفتم که "عطش" می کشتم در تب صحرااااااااااااا

گفتی که مجووووووووووی آب و عطش باش سراپا "(به نظر من بهترین ترانه ی داریوش همینه.)

...

اگر از سر کارتان که بر می گردید از جلوی کارخانه ی بهنوش رد شوید و از فرط "عطش" در شرف مرگ باشید، احیاناً مثل من باکس باکس آب جو(ترجمه ی مائ الشعیره ها!) می خرید و راه به راه لیوان آب جو خوری با آرم بهنوش هدیه می گیرید...

الان دارم فکر می کنم که دلم می خواهد... ولش کن جوون! حرف دل هم حوصله می خواهد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:37  توسط مرضیه  | 

مدیر محبوب من ابتدایی ترین حقوق پرسنل خود را رعایت می کند.

اولین حق یک فرد در محیط کار این است که به وقت و انرژی او احترام گذاشته شود. تعیین خط مشی و ارزیابی عملکرد هر پرسنل توسط مدیر از اولین حقوق پرسنلی است که رعایت نکردن آن توسط مدیر منجر به اتلاف انرژی، وقت و در نهایت از بین رفتن انگیزه ی کار می شود.

تعلل و بلاتکلیف گذاشتن پرسنلی که برای دویدن تنها به یک اشاره نیازمند است در هیچ جایی حتی ایجا یعنی "ایران" توجیه پذیر نیست.

...

از آکوستیک می دانم که هر چه فرکانس(و بالتبع انرژی) یک موج صوتی بالاتر باشد جذب انرژی آن توسط محیط بیشتر است. در مورد انسانها هم به نظر من این گونه است. اگر روزی مدیر شوم و پرسنلی با انرژی بالاتر از حد معمول محیط داشته باشم سعی خواهم کرد در مورد آنها سریع تر تصمیم گیری کنم. هدف را برایشان با دقت بالاتری ترسیم کنم. چرا که می دانم افت انرژی این نوع سیستم نسبت به بقیه با سرعت بیشتری اتفاق می افتد.

می دانم که باز گرداندن انگیزه به کسی که انگیزه ی بالای خود را از دست داده باشد از به وجود آوردن آن به مراتب سخت تر است. و هیچ چیز مهمتر از انگیزه برای دستیابی به موفقیت نیست.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 9:29  توسط مرضیه  | 

کم کم، باور می کنم که این سنت توست که چون سوالی در ذهنم شکل می گیرد مقدمات جواب آن فراهم می آید.

باز هم می گویم که هیچ پدیده ی تصادفی، تصادفی نیست. 

و "علی" به سنت تو یقین دارد که می گوید:"هر کس به وجود آب اطمینان دارد، تشنه نخواهد ماند."

گفتنش سخت است؟! به همین قناعت می کنم.

ارادتمند شما:

یک موجود مبهوت از روز ازل که بهتش به صورت نمایی با گذر زمان زیاد می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 20:42  توسط مرضیه  | 

حدس بزنید من الان می خواستم چی بنویسم؟!

۱. در مورد مشاهداتم از کسوف ۱۱ مرداد

۲. در مورد مدیر محبوب

۳.در مورد ازدواج

۴.در مورد حس ششم

۵.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:9  توسط مرضیه  | 

چهارم دبستان که بودم به سردردهای شدیدی مبتلا شده بودم، کمیسیون پزشکی و کلی احتمال برای بیمار فسقلی ردیف شد تا بالاخره دکتر زادمهر تشخیص دادند که مشکل از انرژی مضاعف است!

امروز باز هم خاطره ی گروه های کوه و تیمهای دانشگاه و جلسات تمرین برایم زنده شد:

 جلسه ی گروه کوه محل کار من که زیر نظر فدراسیون هست به خاطر تقاضای نماینده ی ورزشی بانوان تشکیل جلسه داد و قرار شد خانمها را به زور هم که شده ببریم کووووووووووووووووووه!!!

این قضیه ی مبصر شدن هم راهی برای تخلیه انرژی مضاعف. حداقل محض آبرو هم که شده آدم مجبور می شه برود کوه:)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:37  توسط مرضیه  | 

شعاع همبستگي و شكستن روزمرگي

بالاخره پا بر روي تمام برنامه هاي روزمره گذاشتم و با تمام درگيريهاي موجود سه روز رفتم اصفهان. بعد از چندين ماه رفتن به مكاني كه گذشته ات با آن گره خورده هم انرژي گير بود و هم انرژي ده.

خونه ي مادربزرگ و جمع شدن مجدد نوه ها، تا دم صبح حرف زدن و خنديدن و تذكرهاي پياپي صاحبخونه، از يك طرف اين تصور رو ايجاد مي كرد كه هيچي عوض نشده، كنسل شدن برنامه ي ديدن اكيپ و ديدن و شنيدن اخبار جديد و گاهاً شكي كه از اين همه تغيير در من ايجاد مي كرد از طرف ديگر حس آدمي رو بهم مي داد كه سالها در يك غار زندگي مي كرده!

روانشناسها گاهي از آدم چيزهايي مي پرسند كه نتيجه اش بررسي اين است كه تو در چه زماني زندگي مي كني، گذشته، حال يا آينده. هنوز هم گاهي دز غرق شدنم در هر يك از زمانها بالا مي ره مثل غرق شدنم در يك فيلم يا يك كتاب.

اينجاست كه گاهي احساس مي كنم به هر قيمتي شده از عمق آن زمان بيرون بيام و تغيير فاز بدم. تابه تعادل برسم...

آخ كه چه نقطه اي است اين تعادل! براي من كه هنوز تعريف نشده است!

اين چند روز كلي به تعادل روي برخوردهاي اجتماعي فكر كردم. روي ميزان نزديك شدن به آدمها، زماني كه براشون صرف مي كني و انرژي و احساسي كه خرجشون مي كني. به شعاع همبستگي ايده آل بين آدمها.

اينكه چه قدر گاهي روابط ملت بر اساس خودخواهي شون شكل مي گيره و چه قدر گاهي يك آدم براي ديگري مايه مي گذاره بدون اينكه منفعتي شامل حالش بشه.

گاهي فكر مي كنم چه قدر خوبه كه بشه اين همه آدم رو بي خيال شد، مغز رو ريست كرد و مستقل از تمام موجودات زندگي كرد. حافظه اي از آدمها نداشت نه خاطره اي نه گذشته اي. اين طوري زندگي خيلي راحت مي شه! نه روند رو به رشد بيماري عزيزي رو مي فهمي، نه جدايي دوست نزديكي آزارت ميده، نه به خاطر كسي برنامه هات رو لغو مي كني، نه...

اما خودمونيم زندگي اين مدلي اصلاً جالب نيست. هرچند منجر به رشد طولي من بشه. حداقل مي دونم ماحصلش اين همه تجربه نيست. و چه چيزي زيباتر از كشف آدمهاست در زندگي؟ به خصوص اينكه در اين روند ببيني كه خودت يك آدم مشابه بقيه هستي كه رفتن تو و آمدن كس ديگري اثري روي سيستم نداره!

خداييش حسي جالب تر از اينكه بفهمي بودن يا نبودنت فرقي با هم نداره رو تا حالا حس نكردم..

 

نمي دونم معلومه يا نه ولي اين روزها اصلا حس نوشتن رو ندارم. نوشته هايم زوركي است. فقط مي دونم كه ننوشتن معادل فسيل شدن است برام. اينجانب هم كه قصد دارم حالا حالا ها زندگي كنم حتي اگر به زور باشه! فعلاً دارم راه دررو را مي يابم. دور زندگي تند شده و من هم قصد ندارم بشينم لب جوي و گذر عمر رو فقط ببينم. بهترين راه شيرجه هست حتي با چشمهاي بسته!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:28  توسط مرضیه  | 

من كسي هستم كه:

از كودكي از نوشتن مشقهاي طولاني و تحقيق بيزار بودم. مسائل رياضي رو اصولا ذهني حل مي كردم. در امتحان ها كوتاهترين جوابها را سعي مي كردم به مطلب بدم براي همين خيلي وقتها مجبور به پيوست كردن خودم به برگه مي شدم تا بلكه معلم بفهمه كه من چطوري جواب را بدست آورده ام براي همين در درسهايي مثل ديني كه معلمان نيازمند نوشته هاي كيلويي بودند بسيار مشكل داشتم. گردش هاي علمي اي كه از قبل گزارش نويسي اش اجباري مي شد عذاب عظما بود! در آزمايشگاه حاضر بودم هر كاري بكنم(در حد شيرجه در حوض اسيد!) ولي گزارش آزمايشگاه ننويسم. كل دروس عمومي دانشگاه را نمره ي پايين گرفتم به دليل ننوشتن تحقيق و موجز نويسي در امتحانات. جزوه ننويس قهاري بودم. در كلاس استاد بزرگ كه هيچ رفرنسي نداشت جز خودش، بنده يك خط هم جزوه ننوشتم. پايان نامه ام را به زور نوشتم. از نوشتن مقاله متنفرم. از ارائه ي كار به خصوص به شكل پاورپوينت بيذارم.

من كسي هستم كه بر طبق تجربه ي خودم و تستهاي رونشناسان محترم نه تنها از رقابت با ديگران بيزارم بلكه تلاش اساتيد و مديران محبوب در مقايسه من با آدمهاي سربراه و موفق و مشق بنويس، نتيجه ي معكوس داده است.

من كسي هستم كه:

از وقتي نوشتن را آموختم دفتر و سررسيد براي نوشتن داشته ام كه پر است از نوشته هاي موزون و ناموزون كه دلم مي خواسته بنويسم. گاهي در شرايطي مي نويسم كه قابل تصور نيست.

من كسي هستم كه:

بايد گزارش كار بدهم و به مدير محبوبم اثبات كنم كه من كار كرده ام!

بايد مقاله بنويسم و به اساتيد اثبات كنم كه من مشكل آي كيو ندارم!

بايد اثبات كنم:

كه فلان كار ماحصل فعاليتهاي سلولهاي خاكستري من است.

كه بخشي از فلان گزارش فلان همكار كار من بوده كه ننوشته بودم و فقط از سيگنال صحبت جهت انتقال اطلاعات بهره جستم!

من كسي هستم كه مي دانم اين رويه من را به حاشيه مي كشاند و انرژي ام را به باد مي دهد و بايد به هرشكل ممكن آن را تغيير دهم.

اما...

به نظر شما چگونه مي توان يك شبه از كسي كه از گزارش اجباري نوشتن و اثبات فرزانگي اش(!) به ديگران بيزار است به يك موجود سربراه حرف گوش كن ِ گزارش بنويس ِ خفن تبديل شد؟!

پي نوشت: اين يك نامه ي كمك از يك بنده ي خداست و وظيفه ي من فقط انتشار آن بود! اين نامه هيچ گونه ارزش قانوني ندارد. پس استناد به مطالب آن براي محكوم كردن نويسنده اش در هيچ زمان ممكن نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:42  توسط مرضیه  |