تبليغاتX
let's go beyond
امروز، روز  ِ تولد  ِ "من" است.

یک سوت بعد از تحریر:  این رو یک سوت بعد از نوشتن این دیدم.به چنین آدمهایی چی می شه گفت؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:20  توسط مرضیه  | 

به علی شناختم من به خدا قسم، خدا را.

خوش به حال کسانی که به راستی زبان حالشون اینه.

لیاقت می خواهد معشوقی چون "علی" داشتن.همان کسی که با نامش می شود تا عرش اعلی رفت.

کسی که کلامش امید را در دلم زنده نگه می دارد:

"آن کس که به وجود آب اطمینان دارد، تشنه نخواهد ماند."

...

نه مدح تو توانم نه توصیفت که نشناخته ام تو را. همان به که به این ختم کنم:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:13  توسط مرضیه  | 

۱.یکی از بندگان خداحرف جالبی می زد:

"آدمهای باهوش مثل بقیه ی آدمها هستند فقط فرقشون اینه که اونها پازلشون رو روی آب می چینند!"

۲.یک مشاوری به یک بنده خدایی که باهاش رفت حرف بزنه بلکه کارش به جنون کشیده نشه گفت:

"مشکل اصلی تو، هوش بالاست!"

۳.یک فیلم هالیوودی هست که این روزها اساسی تو ذهنم داره رژه می ره. جریان فیلم یک جوون بی کله ی خیلی رک و پرانرژی بود که برای اف بی آی کار می کرد و کم کم روسا از جانب او احساس تهدید کردند...کاری که کردند اونقدر به طرف تلقین کردند که تو این جوری و اون جوری هستی و اونقدر صحنه سازی کردند که طرف عملاْ دچار توهم شد در انتهای فیلم و...

 پی نوشت: خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که حرف زدن یا نزدن، فرقی با هم نداره. فقط حرف نزدن آبرومندانه تره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:39  توسط مرضیه  | 

بعد از اجرای هر خط برنامه وقتی می خوام داده ی شدت رو تو دفترم یادداشت کنم به خودم می گم:

"مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش!"

چی می تونم بگم غیر از این؟ وقتی بعد از چند روز می آیی سر کار و می بینی و می شنوی و می خوانی آنچه می دیدی...آن هم با این دز بالا؟!

- آقا اجازه؟ گفتم منم بازی، ولی نمی دوستم این جوری پرتم می کنی وسط معرکه! خوب پس حالا که اومدم تو بازی، جان تحملش را هم عطا فرما.

پی نوشت: از مانیتور بزرگم که هیکل کوچک من را در پشتش پنهان می کند ممنونم. فکر کن آدم گزارش تست بنویسه توی اتاقی که اکسیژن نیست و در آستانه ی خفگی و فشار، در حالی که این آهنگ تو گوشش باشه! اصلاْ دلم نمی خواد چهره ام را کسی ببینه این جور مواقع...

 بسه دیگه! آماده می شوم برای گشودن نیش تا بناگوش!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:8  توسط مرضیه  | 

دیشب در سر رسیدم نوشتم: "و امروز معنای واقعی جهان سومی بودن، تحریم و استعمار را احساس می کنم!"

امشب، شبی است که به قاعده باید چمدان می بستم تا فردا روزی به مقصد بلاد کفر پرش کنم اما به جای آن کوکو سیب زمینی پختم برای کوه فردا!

این هفته از آن هفته های خاص زندگی ام بود. هر روز صبح و عصر دم سفارتی که هنوز هم به من می گوید منتظر بمانم!

دیروز مسوول ویزا می گفت:"خسته نشدی از این همه رفت و آمد؟!" و من نه برای 10 روز ورود به جهان اول بلکه به خاطر حسی که هر کسی برایش تعبیری دارد، گفتم:"نه!"

دیروز به مسوول ویزا گفتم:"اگر ویزایم رد شده بگویید." او گفت:"نه خانووووووووم! ویزاتون که اومده اما پرونده باید بررسی بشه! آخه شما دارید برای کنفرانس فیزیکی می روید! رزومه ی شما هنوز جای بررسی داره..."

 و من دیدم کسی که برای دوره ی آرایشی و انتخاب رنگ مو می رفت هیچ یک از نقص های پرونده اش دیده نشد...

امروز من سرشار از انرژی ام با اینکه هنوز جوابی از طرف سفارت داده نشده. با اینکه برای رسیدن به موقع امروز آخرین فرصت بود...

شاید برای کسی که این حرفها را می خواند، یک ویزا عددی نباشد که بخواهی برایش مطلب بنویسی. اما این ویزا یک ویزا نبود! ماحصل تلاش چند ماهه بود! تلاش کسی که مدتی است برایش بود و نبود فرقی نداشت. کسی که در ظاهر می دوید اما به چاه افتادن یا به عرش رفتن برایش یکی بود. کسی که هیچ جهت مرجحی در زندگی اش نبود. کسی که عملاً در بازی نبود!

نمی توانم نه حسی که مرا باز به بازی کشاند را بگویم نه حسی که اکنون دارم.

هر کسی از ظن خود شد یار من، لیک...

هر کس انگی به من می چسباند: دیوانه، مرفه بی درد، علاف، لجباز،... این انگها همیشه هستند، چه دیروزی که بی انرژی، نای حرف زدن نداری، چه امروز که بر خلاف انتظار همه با انرژی مضاعف برای کوه فردا برنامه می چینی و ملت را جمع می کنی.

بازی جالبی بود. نه آن بازی کثیفی که فرانسوی ها فکر می کردند راه انداخته اند! که آن بازی چیزی جز تحلیل انرژی من چیزی نداشت. این بازی، بازی دیگری است که عدو سبب خیر می شود در آن. این بازی بازی جدیدی است که بازیگر و بازیگردانش واحدند! این بازی سرشار از امید است و شور زندگی در آن جاری است.

می خواهم وارد این بازی شوم.

آقا اجازه؟! منم بازی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:57  توسط مرضیه  | 

دارایی هایت را می چینی روی دستما ل، با تمام روابط منطقی و ریاضیات ابتدایی و پیشرفته ای که عمری برای آموختنشان وقت صرف کرده ای. واژه های فلسفی، منطق و استدلال، همه را می چینی روی دستمال گلدار.

درست در همان لحظه ای که می خواهی به خودت "ای ول!" بگویی، از این همه هنر چینش، به ناگهان دستی نادیدنی، دستمال را تکان می دهد! گوشه ی دستمال را بین دو انگشت خود می گیرد و با یک تکان همه چیز به هم می ریزد و تو می مانی و حقیقت روبرویت...

به همین سادگی، رشته ها پنبه می شوند، ولی تو هنوز با چشمانی بسته، پا بر زمین می کوبی، جیغ می کشی و "چرایی" ِ قصه را طلب می کنی. غافل از اینکه  حقیقت، بی حجاب در مقابل چشمانت به رقص در آمده است، بی چون و چرا!

با این همه همچنان نمی پذیری، با چشمان بسته ، دیگر بار و دیگر بار دستمال را پهن می کنی و می چینی. می چینی و هر بار که از این همه عظمت ِ "خود!" مدهوش می شوی، در آستانه ی بی هوشی کامل، دستمال تکان می خورد و قصه دیگر بار و دیگر بار تکرار می شود تا تلنگری باشد بر پیکره ی یخ کرده و چشمهای بسته ی تو، تا بگشایدت.

تو اما هنوز جیغ می کشی، دست و پا می زنی و "چرایی" طلب می کنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:46  توسط مرضیه  |