".....(تا چند ثانیه به خودت چیزی نمی گی چون فقط دهنت باز مونده از تعجب!) زدی تو خال!"
امروز به جناب مولوی چنین حرفی رو زدم، وقتی بی مقدمه این بیت شعرش را در کتابی که بی مقدمه بازش کردم دیدم:
"من گنگ خوابدیده و مردم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش"*
*: حواسمان هست که من، من نیستم!
اما دیشب یکی از جالب ترین مشاهداتم قسمتی از نظرم را تغییر داد! امروز احساس می کنم توان جسمی بشری محدود است! محدودیت جسم را برای اولین بار دیشب احساس کردم و حس جدید و زیبایی که شاید به آن بتوان گفت: "حس زیبای مردن"
بعد از چند روز سکوت اجباری ناشی از گرفتگی صدا، دیشب از شدت ضعف، کمی مُردم!
حس جالبی بود، وقتی احساس کردم، پاهایم دیگر هیچ حسی ندارد، عضلات سنگین شده بود، کم کم حس بی حسی بالا می آمد تا کم کم به نوک انگشتانم رسید...
آن لحظه چیزی در درونم می گفت این حس، حسی مثل مردن است.
حس زیبایی بود. خیلی ساده و راحت.
تا حالا شنیدید می گویند طرف حناق (حوناق، هناق، حناغ،...؟) گرفته؟
اما ظاهراً تصور مردم از این کلمه که در فرهنگ لغت عمید اثری از آن نیست و در فرهنگ لغت دهخدا هم تنها شکل موجود آن حناق است همان مفهوم غمباد است. هر چند در فرهنگ لغت دهخدا این کلمه به فتح حرف اول است و به مفهوم خشم است.
تصور من هم از مفهوم عام این کلمه همان حالتی است که ناشی از فشار عصبی بالا بر فردی است که نمی خواهد فشار مذکور را بروز دهد. نوعی خودخوری در حد اعلا!
...
به یاد حرف عزیز دلی می افتم که می گفت خیلی راحت نگو:"رب زدنی علماً!" لااقل بگو :"رب زدنا علماً."
حالا علم از علوم پایه و منقول و غیر منقول بگیریم تا اقتصاد، تا حقایق اجتماعی تا ظرافت های روحی انسانها، تا درد های جامعه تا نقاط ضعف فرهنگی تا...
در این یک سالی که از خواندن شهادتینم می گذرد،در قنوت می خواندم این جمله را و اکنون می دانم که شرط ادامه ی راه برای کسی که به دنبال حقیقت جانب عافیت را رها کرد، قرص قرمز را خورد و از فضای پاستوریزه ی شبیه سازی شده به یکباره در دنیای واقعی شیرجه زد، در وحله ی اول ظرفیت تحمل بالاست.
دنیای واقعی ای که با خوردن قرص قرمز به آن وارد می شوی، هیچ گاه جای آرامش نبوده و نخواهد بود.
نمی دانم شیرجه در دنیای واقعی هم ناشی لجبازی من بود یا آن حس رقابتی که همیشه با خودم احساس می کردم. هنوز هم می خواهم ببینم آیا می توانم یا نه؟
می توانم تحمل کنم؟ می توانم همرنگ جماعت نشوم؟ می توانم بی دریغ ببخشم؟ می توانم به دل نگیرم؟ می توانم همیشه لبخند بزنم؟ می توانم برای دیگران مامنی باشم که دردهایشان را برایم بگویند و سبک شوند؟ می توانم نویزها را فیلتر کنم؟ می توانم بی انصافی ها را فراموش کنم؟
می توانم این وجود سرکش را رام کنم تا فقط بنده ی تو باشد؟
می توانم حجم تمام بغضهای فروخورده شده و حرفهای زده نشده را در وجودم حل کنم و به جای گله بگویم:
"بلایی کز حبیب آید، هزارش مرحبا گفتیم."
بلند بلند گریه کردن نشانه ی ضعفه یا ناشکری؟ مهم نیست!
می دونم نشانه ی تمام شدن تحمله.
هر چی می خواهید بگویید می خوام اینجا لااقل فیلم مرفه بی درد را بازی نکنم.
این پست هم کاملاْ برای جلب توجه است! بیشتر از همه جلب توجه خودم!
پی نوشت: یک لحظه هوسم گرفت ببینم پارسال خردادماه چه کار می کردم! این هم سند تاییدی بر همان کلمه ی دو حرفی ای که این روزها همه به من می گویند هستم!
خدایا! ارزش مداری ،کمال طلبی و صداقت اگر خریت است لطفاْ مرا به یک جمعیت خر رهنمون کن و جان آدمهای دور و بر را راحت نما! تاریخ نشان داده خرهایی این چنین آدم بشو نیستند!
اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی"
*: نقطه ی رهایی برای من سه حالت دارد:۲،۱و ۳
پی نوشت: غیر از این اگر فکر کنم حالت سوم را خودم دستی دستی به وجود آورده ام.
و این هم شعار هفته ی کسی که از بس امروز خندید دل درد گرفت!:
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری! شود، ولیک به خون جگر شود.
اینکه بتوانی در هر جا نقش درست رو بازی کرده و در عین کثرت نقشها، وحدت وجودی خودت رو هم حفظ کنی.
ولی سخت تر از اون پذیرفتن نقشهای مختلف آدمهاست.
...
فیلم "همسر" مثال بارزی از عدم تحمل نقشهای مختلف را برای یک شخص نشان می داد...
...
همیشه از اینکه درجه ی دوست داشتنی آدمها برایم به دلیلی این چنین کمرنگ شود وحشت داشتم! ولی فکر کنم این هم توان مدیریتی ای است که شرط لازم برای زنده بودن هر "آدمی"است.
در راستای پروژه ی"آدم شدن"، این مورد هم امروز به شرح وظایف مجری طرح اضافه شد!
در نهایت: لینک تابناک*
دیگران را نمی دانم اما من این دو بیت تنها چیزی بود که بعد از بازگشت از خارج(!) و واکنش آدمهایی که در طی چند روز زندگی در پشت ضریح فرانسوی نسبت به من داشتند،و پس از آن استقبال پرشور همکاران(!!!) که جزییاتی از این سفر(!) می دانستند که خودم هم بی خبر بودم، در ذهنم نقش بسته بود:
"آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع علوم شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند" "خیام"
*:باز هم گلی به گوشه ی جمال خبرنگار بی خواب شده ی ما:)
تشنه ای، تشنه که نه ، محتاج یک جرعه ای،نفست بند آمده، معلقی بین زمین و هوا، ازدست و پا زدن خسته شده ای.
به ناگاه در افق تصویر آب می بینی...
می دوی، با تمام وجود، می دوی و می دوی، زمین می خوری باز هم می روی...
به افق که می رسی، تازه می فهمی، افق همان نقطه ی آغاز بوده و تو در توهم آب، سراب دیده ای...
...
استاد بزرگی می گفت: "درد آدمها، درد دیده شدن است. تمام آدمها نیاز دارند تحسین شوند."
...
به به و چه چه دیگران سرابی بیش نیست. چه قدر دلخوش این سراب می شوم گاهی!
اما وقتی سراب را در آغوش می گیری، چه قدر حقیر می شوی.
چه ظلمی بالاتر به خود، تحقیری این چنین؟
بادکنک را هر چه بیشتر باد کنی احتمال فنا شدنش بیشتر می شود.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق در سکوت بدون اینکه کسی اثری ببیند.
وبلاگ هم گاهی، راهی است برای رسیدن به سراب کذایی!
اینجا چه راحت می شود نقش قدیس را بازی کرد!