مثل خودروی ملی که خانمی توش هست که می گه:"فیلتر هوا تعویض گردد." یا "درب خودرو باز است."،
صدایی در وجودم به من می گوید: "کانال رو عوض کن!"
خروجی کانال ایده آل من فیلتر شده است. البته فیلترش بر خلاف فیلتر وزارت ارشاد مملکت ما پایین گذر نیست! حالا بماند که این فرآیند فیلتر کردن چه ترفندها و چه قیمتی می طلبد...
یک ضرب المثل بزی است که می گوید:"هر بز برای ادامه ی راه، نیاز به علف و هوای تازه دارد."
"می دونم که نقش من این بود که بهتون انرژی بدم، پایه ی خنده تان باشم و هیچ وقت ازتون ناراحت نشم. قرار بود من هیچ وقت نا امید نشم و بگیم همه چی می شه!
می دونم که من قرار بود تا قله ی قاف بدوم!
یادم نمیاد کی این قرار رو گذاشتیم و قراردادش رو با کی بستیم، اما درست یا غلط منم قبول کرده بودم که کودک درونم همیشه زنده باشه و آدمها رو با نگاه پاکش ببینه.
قبول کرده بودم که هیچ وقت برای کسی ادای آدم بزرگای همه چی دون رو در نیارم. قبول کرده بودم وقتی چیزی رو فهمیدم همه ی آدم ها رو جمع کنم و براشون با ذوق حرفهام رو بزنم بعد سوالهام رو راحت بپرسم...
تا امروز سر قولم موندم! اما...": از نوشته های هفته ی اول اردیبهشت من.
...
نمی خواهم حتی بر قلم بیاورم، واژه ی کم آوردگی را، اما باور کن انرژی پایسته است...
نمی خواهم آینه ی دق دیگران باشم با سکوتی که برای دیگران باورنکردنی است،اما...
نمی خواهم حتی بنویسم آنچه نمی خواهم را که اگر بنویسم تلخی وجودم را با دیگران قسمت کرده ام و این مغایر نقشی است که متعهد به بازی آن شده بودم.
...
چهاردیواری محبوب با دوست داشتنی ترین آدمهای زندگی ام، پس از کلاس معلا و تنفس در کنار استاد هم امشب دلتنگم را باز نکرد. هرچند آن انرژی مثبت حجیم مانع از بند آمدن نفسم شد!
...
امشب احساس کردم دیگر باید اتفاقی بیفتد! نمی دانم چه! نمی فهمم چگونه...اما اگر آن اتفاق مقدمه اش آمدن کسی است که برایش "وعجل" می خوانند، "او" باید بیاید.
راستی! چه دلیل دیگری می خواهی تا ظهور کنی؟
جدت به زمانی ظهور کرد که به روایت تاریخ زمان، زمان آمدن منجی بود. منجی ای که انسانیت را احیا کرد.
اگر جهل مردم آن روز در زنده به گور کردن دختران تازه به دنیا آمده، در وارونگی ارزشها و سو استفاده ی کاهنان بود ، جهل مردم امروز که بس عظیم تر است.
امروز جهل از نوع جهل مرکب است! داستان بس سیاه تر از زمان عرب جاهلی است...(پاراگراف بعدی سانسور شد)
...
می دانم این خطوط مقطع و این جملات نیمه تمام، مفهوم نیستند. ای کاش نفسم آنقدر قوی بود که اینها هم نوشته نمی شد.
امشب دلم هوای کویر داشت، می خواستن فریاد بزنم که بیا! بیا که درد من این روزها از خودم است.
دردی که به نشود به مداوای حکیم...
بیا که شاکی این بار خود، متهم است...
...
این روزها دلم می خواهد کسی مرا نبیند! نگرانم نشود! حالم را نپرسد.
فکر می کنم سکوت حق مسلم من است در این روزهای انرژی گیر.
و فکر می کنم نگرانی حق مسلم تو است! فقط خواهش می کنم اگر نگران شدی کمی سرعت قدمهایت را بیشتر کن، کمی جسورتر شو، بیشتر خطر کن. زندگی حق مسلم من و تو و این مردم است. همین مردمی که من و تو در مقابل تک تکشان، در مقابل خودم و خودت مسوولیم.
ظهور "او" نیز حق مسلم ماست. و حق مسلم او داشتن مدیرانی محبوب است برای انقلابی بزرگ...
پی نوشت: ضمیرهای مخاطب، شامل هیچ مخاطب خاصی نمی شود، استثنائاً کلیه ی خوانندگان به خودشان بگیرند!
خواندن این نوشته انگیزه ی نوشتن این پست شد.
امروز با بنده خدایی حرف زدم که در یک پژوهشکده،حرفش برای دیگران حجت است...
برخلاف من که همیشه اصل عدم قطعیت را در حرفهایم رعایت می کنم، او نمودی از قطعیت تمام است.
جالب است که دیگران آنقدر به او بها داده اند که اگر بگویی آلبرت گفته زمان در کنار میدان گرانشی قوی کند می شود می گویند صبر کن ببینیم اگر فلانی تایید کرد، حرفت را قبول می کنیم!
یکی دوبار با طناب راهنمایی غلط او به چاهی افتادم که بیرون آمدنش برایم چند روز حساب کتاب را در بر داشت هر چند گاهی همفکری اش کمک حال بود اما در کل از آدمهایی که در یک مسئله ی علمی به قطعیت حرف می زنند وحشت دارم!
امروز از سر شیطنت سعی کردم او را تست کنم! چند دقیقه با اعتماد به نفس تمام سر یک مسئله با هم حرف زدیم بعد از یکی دو مورد در حالیکه به زور ادای خودش را در می آوردم، با قطعیت، داده ی غلط به او دادم و بعد از او راهنمایی خواستم! در نهایت ناباوری مهر تایید بر چرندیات من زد و کلی هم در آن راستا سخن گفت...
دلم می خواست گریه کنم، برایم قابل تحمل نیست چرند بگویم و کسی نباشد که چرندیاتم را رد کند!
دلم به حال این مردم که نخبگانش طبل توخالی اند، سوخت...
نتیجه ی مشاهدات این روزها، من را ساکت تر و ساکت تر می کند. ایمان به جهل آدمی را محکم تر و محکم تر. اعتراف به بی سوادی ام را بلندتر و بلندتر، انگیزه ام را برای فهمیدن بیشتر و بیشتر و ادعایم را کمتر و کمتر.
جوون که بودیم سر کلاس شیمی معدنی برایمان از اکتیویته ی بالای فلوئور می گفتند، در کلاس شیمی آلی از متیل... تو که یادت می آید خانم مشکلانی عزیز را که برای هر کدام از بچه ها لقبی گذاشته بود...
فلوئورید کلاس معدنی همان متیل کلاس آلی را این روزها در آینه گاهی نگاهش می کنم!
نمی دانم چرا معلمها می گفتند صفر کلوین تنها یک کمیت نظری است؟! من این روزها گاهی احساسش می کنم! همان لحظه ای که آنقدر دمای بدنم پایین می آید که حتی نمی توانم ادای لبخند زدن را در بیاورم.
چتر باکس کلاس زبان محال بود نتواند در مقابل دیگران حرف بزند! تصور کن آن محال ممکن شود آن هم ساعتی و گاهی ساعتها... به قول تو زبان بدنم فریاد می کند، حیف که آنقدر در زمان غرق شده ایم که با زبان بدن خود نیز بیگانه ایم...
اما، اما... این وجود یخ زده کم کم ذوب می شود، دمایش اندک اندک بالا می رود، درست همان لحظه ای که از همه چیز و همه کس دل می بری، نکته اش در بریدن آخرین طناب است، درست مانند سنگنوردی که در چند سانتیمتری زمین کارابین هایش از جا در می روند و پاندول می شود... مدتی سرگردانی و تعلیق و دست و پا زدن و بعد کم کم سکون...اگر آخرین اتصال را پاره نکند یخ می زند و اگر دل ببرد به زمین استوار خواهد رسید...
من که پاندول شدن را بارها و بارها تجربه کرده ام...
طناب را پاره می کنی، بغضت را می شکنی و کم کم استواری زمین را حس می کنی...
آن صدایی که در گوشم خواند "ببُر!" را قدر می نهم. برای همین، آن چهاردیواری کوچک را این روزها از همه جا بیشتر دوست دارم. آنجا استواری زمین را، امید را، محبت بی دریغ را، انسانیت را، و او را، احساس می کنم. آنجا برای من حکم کوره ی مذابی را دارد که وجودم را گرم می کند... دیشب فکر می کردم اگر این پیامبران کوچک چنین معجزه ای دارند آن کسی که دیگران برایش و عجل می خوانند و من هنوز اندر خم باور و ردش گیر کرده ام، چگونه موجودی است؟!
...
استاد می گوید معلا فریاد می کند...راست می گوید، معلا رسواگر عجیبی است، این روزها تلخی وجودم را در لرزش قلم فریاد می کند! و لحظه های امید را در هر قوسی که زیبا متولد می شود، عیان...
چند شب پیش یک جای کاردرست ازش حدیثی رو شنیدم:
"مشکل خود را پنهان کنید تا روزی تان زیاد شود."
...
پیامبر رحمت! عزیز دل آدم حسابی ها! عجب چیزی گفتید... نمی دونم دستورالعمل افزایش حجم دل و ظرفیت یا راهی برای قورت دادن بغض و باز کردن نیش تا بناگوش هم گفتید یا نه؟
امسال باید فقط روی ظرفیت بالا زوم کنم!
مامان همیشه می گه:"خورشید پشت ابر نمی مونه."
بعد از تحریر:
گاهی برخی آدمها حکم جرم گیر را دارند!
برای استاد اعظم :
بله! وقتی یک جای کارم لنگ می زنه یعنی چیزی رو بلد
نیستم. حالا این از محاسبه ی ریاضی می تونه باشه تا دید فیزیکی تا ارتباط اجتماعی تا ارائه ی
مطلب...
کل سخن: بـــــــــــــــــــــــلد
نیستم.
راستش گاهی جو زده می شوم! فکر می کنم من هم باید مثل خیلی
از بر وبچه هایی که حرف مفت را به جای نظر کارشناسانه به خورد دوروبری ها می دهند
و بقیه با چهار تا دکتر و دانشمند جوان و نخبه و باهوش و رئیس و ...آتیش توهم نبوغ
بندگان خدا را زیاد می کنند، من هم باید راه به راه نظر کارشناسی بدهم! ملت هم با
چشمهای 4تا شده اندر کف این همه هوش و استعداد بمانند!
برای بر و بچ کذایی:
نه جوون! دور من رو خط بکش! هر قدر هم خواستی نگاه عاقل
اندر سفیه در مقابل سوالات پایه ای من بکن.
یک خدای کاردرست و یک استاد اعظم و کثیری عزیز دل و مغزی
سرشار از ؟ من رابس!
پی نوشت: می خواهم زنده بمانم، همه مدله!
بالاترین انگیزه ها، مریخی ترین انسانها و حتی پرانرژی ترین دانشمندان جوان نیز در مقابل تبعیض آن هم به دلیل جنسیت کم می آورند...
برای شبیه سازی مطلب فوق، بهترین روش زدن پتک بر سر خود در لحظه ای که در آستانه ی پریدن هستید می باشد.
پی نوشت: خدا را شکر از برای مغزی که مرتب ری ست شده در هر ری ست حوادثی این چنین را پاک کرده تا حادثه ی بعدی همچنان به فرمان دویدن خود ادامه می دهد! همانی که دیگران می گویند: خریت!
نامت برازنده ی وجودت که این چنین سلول به سلول ام را بالا
بردی...
دو ساعت تمام مدهوش رقصی بودم که من در خودش حل کرده بود.
رقصی چنین که مدتها آرزویم بود.
سال گذشته نمایشگاه قرآن با "بز بربط" متخلص به
"عزیز دل"، آنقدر در بخش خوشنویسی، تابلو غرق "خطوط معلا"
شدیم که هنرمندی که برای ملت خطاطی می کرد، شماره تلفنی را به من داد که آبی باشد
بر این عطش پنهانی.
تمام سال هر چه حرف پ را در شماره های گوشی ام سرچ کردم و
نام او را دیدم به خودم نهیب می زدم از برای انجام ندادن یکی دیگر از هزاران عشق
عقب مانده به خاطر روزمرگی های انرژی گیر ...
چه کسی فکر می کرد دیروز عزیز دلم من را جایی ببرد که وقتی
شماره ی تلفن استادش را می گیریم همان شماره ی چند ماه قبل باشد و من فقط دهانم
باز بماند...
در تمام دو ساعتی که من غرق شده بودم و هر بار "او" با نگرانی به من می گفت :"حالت
خوبه؟!" و من نمی توانستم حیرتم را پنهان کنم فقط در ذهنم زمزه می شد:"من
از کجا؟ ..."
باور کن اگر از دنیایی با سقفی کوتاه با آدمهایی کوکی که تو
را مریخی می پندارند آن هم برای اینکه می خواهی لذت فهمیدن و فهماندن را تجربه کنی،
از جلسه ای که متخصص دکترایش شبها در گاو صندوق می خوابد نکند کسی اپسیلونی از
فلان داده اش سر در بیاورد و جایش را بگیرد، آمده باشی ... اگر از یک دخمه ی تاریک
تاریک تو را به یکباره به فضای بی کران و پرنور ببرند، مدهوش می شوی!
باور کن اگر از خودت،از تمام نمرات پایینی که این روزها می
گیری، از کوچکی خودت شاکی شده باشی و اینگونه "بی حساب" پاداش بگیری از
خجالت آب می شوی.
...
راست می گفتی، من هم دلم می خواست کسی دیروز نبود، استاد
فقط "هو" می نوشت و من کمی از سنگینی سکوتم را در حضورش بر زمین می
گذاشتم.