تبليغاتX
let's go beyond
عجیب نیست که اینجا هم نمی توانم حرفم را بنویسم؟

راست می گویی که لحظه های درد، لحظه های خصوصی ای است. حتی اگر این درد نمود جسمانی پیدا کند...

تا آن جا که مجبور شوی چند ساعتی که آن را در محیط کار تحمل می کنی، برای پرت کردن حواست(!) از درد کذایی به هر چرند و پرندی با آدمها متوصل شوی.

امان از این نقش مرفه بی درد که آن قدر دزش بالا رفته که خودت هم باور کرده ای!

امان از وقتی که یک دل سیر گریه بخواهی و همچنان به خنده های احمقانه ات ادامه دهی.

...

پزشک معالج شرح حال از تو می خواهد.

غذا چی خوردی؟ کجا رفتی؟ چه کردی؟...

جوابی نداری چون نمی دانی واقعاً این روزها چه می خوری! کجا می روی! چه می کنی!

حالا برایت  نسخه پیچیده اند:

نگاه در مانیتور ممنوع! کتاب کمتر بخوان! بیشتر بخواب! با آدمهای دردمندی که باهات دردل می کنند کمتر حرف بزن! گریه نکن! استراحت کن! کمتر فکر کن!!!

همین امروز صبح مورد اول و دوم نقض شد. آخر کسی که دلش تنگ می شود باید بخواند، بنویسد، گریه کند و همه مستلزم این است که چشمهایش را بـــــــــــــــاز نگه دارد...

گاهی آدمها شرح حال مشترکی دارند:

"اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت، من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود، آری!

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چه گونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟

اشاره ای کنم: انگار کوه کن بودم

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر ولی

دلم خوش است که در غربت وطن بودم"*

*: "محمد علی بهمنی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:13  توسط مرضیه  | 

آقای ش. معلم نمونه ی استان، معلم جبر و احتمال و حسابان ما بود. کسی که وقتی روز 15 فروردین با پای گچ گرفته رفتم مدرسه برای اینکه سوالهای بی شمارم را به راحتی ازش بپرسم آمد نیمکت پشت سر من آخر کلاس نشست. یکی از کسانی که دقت بالایش مرا به وجد می آورد. یادش به خیر. چه قدر با هم مسئله ی همنهشتی حل کردیم.

این خاطره ی شیرین و کمی بی ربط را اول نوشتم تا تلخی آنچه این روزها می بینم را کم کنم!

راه حل: ببین جوون! درسته که دنیا بر نهایت دقت بنا شده اما اگر در رفتارهای دیگران هم بخواهی زیادی دقیق شوی، آن قدر تلخی خواهی دید که شیرینی بارقه های وجود یک انسان را هم نخواهی دید. از این به بعد کمی به این دوربین های حساس استراحت بده. برای خودت نه!اصلاً خودت از اون سوژه های نابی که باید دوربینها 24 ساعت از سر تا پات فیلم بگیره! اما گاهی برای بقیه:  "دوربین ها خاموش!"

پی نوشت: من مست و تو دیوانه،خدا وکیلی، ما را که برد خانه؟؟؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:23  توسط مرضیه  | 

وقتی درد از خودی ها باشد دردناک تر است. نمی دانی بگویی یا سکوت کنی. نمی دانی بمانی یا بروی.

هر گاه که در سیستم جدیدی وارد می شوم، نکاتی که برایم عجیب است را می نویسم. از برخورد آدمها ، قوانین حاکم و رفتارهای عرف آنجا. می خواهم تصویر تازه واردی که فردا روزی به آنجا وارد می شود را بدانم. می خواهم اگر مدیر شرکتی، مسوول بخشی استادی چیزی شدم از رفتار تازه واردها بیجا انتقاد نکنم، حداقل احساسشان کنم. می خواهم کمی از قالبهایی که خواهی نخواهی بر روی رفتارم اثر می گذارند فاصله بگیرم و اگر کسی مانند آن قالب عمل نکرد او را متهم به نفهمی نکنم! دلم می خواهد بلاهایی که ناشی از نگاه دگم و غیرقابل انعطاف دیگران بر سرم آمده را بر دیگران وارد نکنم...وچه کار سختی است.

از کودکی فضایی برایم فراهم بود که آدمهایی با ظاهر متفاوت را در کنار هم ببینم. مهمانی هایی که خانم های می نی ژوپ پوش و موهای رنگ شده در کنار خانمهای چادری رو گرفته دوستانه با هم حرف می زدند و مشکلی هم نبود...

همیشه گفته ام که از تنها درسی که بیزار بودم، بینش اسلامی بود. کارهایی که برای از کلاس دینی در رفتن و نقشه هایی که برای معلمهای دینی ای که می خواستند ما را آدم کنند کشیدم، از تلخ ترین خاطراتم هستند هرچند شاید شنیدن آن برای دیگران خنده دار باشد. در عوض اولین آدمهایی که من را به سمت دین جذب کردند و پوشش مذهبی را برایم زیبا نمایاندند کسانی بودند که من در ابتدای امر، جذب اخلاقشان شدم. کسانی که احساس محبتشان را واقعاً می فهمیدم. نه آن نقاب تصنعی برخی از مبلغین که من را تنها عددی می دیدند که بر تعداد طرفدارانشان افزوده شود. من در زندگی ام،مجموعه ای از این آدمها دیدم که حرف من را نگفته می فهمیدند. سوالهای من از دید این آدمها سوال بود نه توطئه ای برای تضعیف ایمان مردم!

از سر کنجکاوی ای که این همه سوال از هدف برایم به وجود آورده بود به خیلی جاها سرک کشیدم. از گروه های علمی و ورزشی تا ادبی تا سیاسی تا مذهبی از راست راست تا چپ چپ...هرچند هیچ وقت خودم را متعلق به هیچ کدام از این سازمانهای غیرقابل انعطاف ندیدم. سعی کردم در بین تبلیغات حداقل چشمهایم را باز نگه دارم. نمی دانم چه قدر موفق بودم. اما می دانستم و باور دارم که حقیقت یکتایی در پس تمام این حرفها و دعواهای آدمهای رنگارنگ وجود دارد و چه قدر محتاج آن حقیقت یگانه ام. هرچه قدر بیشتر می روم عطشم بیشتر می شود.

حقیقت یگانه را می توان در وجود تک تک آدمها دید. از آن خانم می نی ژوپ پوش تا آن خانم محجبه. اگر وجودت آن قدر صاف و صیقلی باشد حقیقت از تمامی این آدمها در درونت انعکاس می یابد. سعی کن خودت را پاک کنی. حقیقت به همراه آدمهای حامل آن جذبت می شوند. مگر پیامبر ما پیامبر رحمت و محبت نبود؟ مگر هم او نبود که مکارم اخلاق را تکمیل کرد؟ مگر علی قلبش با کودکان یتیم پیوند نخورده بود؟ مگر خدای من و تو همان مهربانترینی نیست که جز او و نمایندگانش بر باطن بندگان واقف نیستند؟

پس چگونه ایمان مردم را وزن می کنید؟؟؟؟؟؟؟...

عمو رضای من در حدیثی 10 خصوصیت مومن را برشمرد که دهمین آن را این گونه گفته:"...و دهمی و چه عجیب است آن دهمی. و آن اینکه هر کس را دیدی بگویی از من برتر است چراکه چه بسا بدیهای او آشکار و خوبیهایش نهان باشد..."

ای کاش دینی که آن طفل گریزپای را تنها با چند بارقه از منبع بی نهایتش جذب کرد را این چنین خراب نمی کردید. ای کاش دست از سر این دین محبت بر می داشتید.

...

حرفهای بالا بخش کوچکی از حرفهایی بود که بر دلم سنگینی کرد در طول سه ماه حضورم در یکی از بزرگترین سازمانهای فرهنگی کشور که منجر به کناره گیری ام از آن شد. پس از دو ماه موش و گربه بازی امشب یکی از آدم حسابی هایی که صبرش بیشتر از من بود تماس گرفت و ازم خواست در جلسه ای علت کناره گیریم ام را به روسای بزرگ اعلام کنم. می دانم شرکت در این جلسه یک فرآیند فوق العاده انرژی گیره! اما کمترین کاری است که می تونم به خاطر احترام به احساسم و نظر برخی از بچه هایی که در اردوی مشهد مسوولشان بودم انجام دهم.

 

خدایا کاری کن که هر چه زودتر از این من هم خلاص شوم. دیگر تنفس سخت شده. من در گلویم گیر کرده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط مرضیه  | 

کتاب "7 نوع هوش" یکی از چند کتابی بود که در نوروز خواندم.

کتاب جالبی است که در مقدمه اش تاکید می کند این کتاب به بالا بردن نمره ی ضریب هوشی شما یا قبولی در کنکور کمکی نمی کند! در عوض خود نویسنده ی قدرتمند کتاب،"توماس آرمسترانگ"، کتاب مذکور را به عنوان ابزار خوداصلاحی شناخت شخصی تلقی می کند...

حالا این که من امروز صبح تنها در خانه بیدار شوم و شروع کنم به نوشتن از این کتاب ناشی از تفکرات دیروز در مسیر برگشت از محل کار به خانه بود. کسانی که من در محل کارم بیشترین برخوردم را دارم از نظر من در نوع خود همه از ضریب هوش ریاضی بالایی برخوردارند اما گاهی احساس می کنم چه قدر هوش میان فردی ما فارغ التحصیلان تحصیلات تکمیلی رشته های برتر(!!!) مملکت پایین است. همانی که گاهی به برخی از نوابغ فیزیک و ریاضی دور وبرمان می گفتم:"آی کیو بالاهای بدون ای کیو!" و خوب ریشه ی این نقطه ضعف در فرهنگی است که مهندس شدن قند عسلشان برایشان افتخار می شود و مشاوران تحصیلی مدارسی که تست هوششان خلاصه شده در یک سری ارتباط تجسمی و منطقی بین اشکال است و دیگر هیچ.

راستش کسی که این نوشته را می نویسد، کسی است که تمام دیروز از دست عدم تعادل رفتاری خودش شاکی بود! هر چند تست هوش اجتماعی که دیشب دادم نتیجه اش این بود :"شما دارای هوش اجتماعی بالایی هستید.نقطه ضعف شما تقدم افراد دیگر بر خودتان است..." فکر می کنم این خود به منزله ی پایین بودن هوش اجتماعی است!

فکر می کنم تمام بازخوردهایی که من از دیگران می گیرم ناشی از سیگنال ارسالی خودم است. پس اگر این بازخوردها گاهی من را شکه می کند، فقط به نویز محیطی مربوط نیست. سیگنال ارسالی را تقویت باید کرد... خلاصه این که نمره ی امتحان دیروزم قابل قبول نبود! خدا دگمه ی undo ی زندگی را زد و یک روز جدید به من داد برای امتحان دوباره:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:44  توسط مرضیه  | 

و چه کسی فکر می کرد؟! حتی خودم هم از این مرغ وحشی در عجبم!

 آن همه سر و صدا و شر و شور و ادعاو... چگونه است که به یک اشاره از یک غزل این چنین خاموش می شود؟

"چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد"

...

راستی دوست عزیز هشتاد و چند ساله ام! رفتنتان را تبریک می گویم. برخلاف تصور همه، من امشب برایتان خوشحالم که آرام رفتید و کمتر درد کشیدید. هرچند دلم برای "جون دلم" گفتنتان تنگ می شود اما می دانم که صبر و رضایت و مهربانی گرانبهاترین کالاهای این دنیاست و شما چه ثروتمند رفتید...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:50  توسط مرضیه  | 

"هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است."

...

گاهی دلم می خواهد به آدمهایی که امیدواری برخی از آدمهای عمیق دور و برشان را سطحی نگری می بینند و شروع می کنند به انتقاد، این بیت شعر را نشان دهم. به امید اینکه بفهمند جریان پشت پرده را، که کسی در گوشم زمزمه می کند:"هیس س س س"

...

بیت فوق شرح حال تمام انسانهایی است که من عاشقشان هستم:

 چهره هایی خندان که گریه کردن را خیلی خوب بلدند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:56  توسط مرضیه  | 

امروز در حالیکه در آخرین ساعات زندگی مجردی(!)، برنامه ی اولین شنای سال را ریختم و خوش و خرم جلوی اسخر محله(یکی از استخرهای منطقه ی 3 تهران) ظاهر شدم. یکی از ناجیان غریق که از اتفاق هر چند ماه یک بار به کله اش می زند که یک تیم باشگاهی شنا راه بیندازد و هر بار این خبر جدید(!) را به من می گوید، یک خبر واقعاً جدید به من داد.

طبق فرمایش ایشون بر طبق قانون جدید استخر مذکور، ورود به استخر کذایی برای خانمها مستلزم داشتن گواهی پزشکی  بود.

بماند که ایشان چه تلاشی برای حالی کردن قصه به من کرد! خوب با اون وضعیت، نشد بپرسم اگه خانمها باید گواهی سلامت از یک پزشک متخصص زنان بیاورند، آقایانی که یک روز در میان به استخر کذایی تشریف می برند چه باید بکنند؟!

راستی استخر دیگری هم از این قوانین داره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:7  توسط مرضیه  | 

به نام خدا،ما امسال به مسافرت رفتیم. البته سال تحویل را در کنار سفره ی هفت سینی که سرشار از نوآوری بود شروع کردیم، تازه نمی دانستیم نام امسال چی است اگر نه حتماً شکوفا می شدیم. بابایمان می گوید خدا رحممان کند که امسال چه شکوفایی ای نصیبمان می شود آخر بابایمان همیشه نگران خلاقیت هایی است که ما به خرج می دهیم. بابایمان می گوید ما به مامانمان رفته ایم اما مامانمان می گوید ما به خانواده ی بابایمان رفته ایم. در هر صورت، ما به مسافرت رفتیم...

من عاشق مسافرتم به خصوص اگر مانند انسان های اولیه بتوانم رفتار کنم. قبل از سفر، از خدای بزرگ خواستم که یک سفر هیجان انگیز داشته باشیم دلم دریا می خواست با کویر و جایی بدون سقف و دیوار! دلم یک عالمه دوست جدید می خواست و کمی تنهایی! خلاصه  دلم می خواست بدوم، غذاهای غیر بهداشتی بخورم و روی گل و خاک غلط(قلت، غلت، قلط) بزنم! و خدای بزرگ حرف من را شنید و به جای مشهد و شمال و تور باکلاس کویر و سفر سوریه و لبنان و هند برایم یک برنامه ی خیلی هیجان انگیز ریخت، نه دیسیپلین هتلی بود و نه کسی قوانین را به من یادآوری می کرد. تمام آنچه دلم می خواست را یک جا هدیه گرفتم.همان سختی هایی که برای خیلی ها سختی است، برای من مایه ی خنده بود و انرژی زا...

ما به یزد، کرمان،بم، جیرفت، بندر عباس، گچین و بندر خمیر رفتیم. در طول راه به منزل چند تا از دوستهای پدر و دایی ام رفتیم و من کلی دوست جدید پیدا کردم. من در راه با سه بز کوچیک یک روزه آسنا شدم که چند ساعت بود به دنیا آمده بودند و به یاد تمام بزهای گله ی بزهای صنعتی با آنها عکس انداختم! من یک بز اعظم هم در میان بزهای کرمانی دیدم! کمی بعد از بز دیدن در صحنه ای فجیع از یک تصادف، تا چند نانومتری مرگ هم رفتیم اما خدا برمان گرداند و به جای ما یک گوسفند قربانی شد!

کرمان: جاذبه های توریستی کرمان زیاد بود، جاذبه هایی مانند کلومپه، کماج، رشته به رشته، کشک رشته ای زیره دار، معجون و قاووت برای من از همه جذاب تر بود، هرچند مامانمان می گفت من خودم را می کشم اما همه شان خوشمزه بودند! آنجا با یک گروه آلمانی و یک گروه ژاپنی آشنا شدم، با گروه آلمانی در کنار حمام گنجعلی خان و با گروه ژاپنی در دستشویی هتل جهانگردی ماهان! تازه هتل جهانگردی ماهان توالت فرنگی نداشت! من وقتی نوبتم را به یکی از دوستهای ژاپنی دادم آنقدر خوشحال شد که گویا دنیا را به او داده ام! تا لحظه ی خداحافظی از من تشکر می کرد و کلی به من تعظیم کرد! تازه 10 دقیقه تلاش کرد اسم من را بگوید اما آخر نتوانست! از صنایع دستی کرمان کلی خرید کردم که دایی جونم به من گفت اینها همه چینی است!

بم: شهر کانتینرها! ( یادم به حرف های یکی از مدیران ارشد مملکت می افتاد که می گفت در یکی از سفرهای رئیس جمهور منتخب به بم چند ساعت زیر آفتاب ایستاده بود تا ماچ و بوسه ها تمام شود، نمی دانم ماچ و بوسه مغازه و مدرسه می شود یا نه!)

جیرفت: مزرعه های سه طبقه: طبقه ی اول یونجه و شبدر، طبقه ی دوم مرکبات، طبقه ی سوم نخل.

بندرعباس: ساحل هتل هما جای من و دوستهای کوچکم بود، بازار جای آدم بزرگترها! سه صبح، با خورشید بیدار شدم و انبوهی از ستاره و عروس های دریایی و صدفها که با مد آب روی ساحل صف کشیده بودند را دیدم. بیچاره ها فکر می کردند از موج و تلاطم دریا به ساحل و سکون رسیده اند، درحالی که نور آفتاب به زودی خشکشان می کرد! راستی، جاناتان را هم دیدم! درست در چند قدمی من روی زمین نشست و بعد باز هم پرید. قایق و جت اسکی و آب...بچه که بودم فقط کافی بود یک چاله ی آب در افق ببینم تا به سمتش کشیده شوم و جفت پا بپرم وسطش! امسال هم کودک درونم من را تا زانو به دریا برد! با میثم و میلاد دو برادر نوجوون ماهیگیر دست جمعی یک قایق سواری جانانه کردیم و من لنگر بیرون کشیدن را از میلاد 11 ساله یاد گرفتم.

گچین: گاوهایی که به خاطر علف نداشتن کارتون های ریسیورهای قاچاق رو می خوردند!

بندر خمیر: نیمه شب، مهتاب، مد آب، جنگل های حرا و سکوت، من و دایی جون  دوتایی، هر دو ساکت.

 در راه برگشت دایی جون زمزمه می کند:"ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم..."

نتیجه ی اخلاقی:

"به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست"

بی حساب، سپاسگزارم ای کسی که بی حساب می بخشی.


پی نوشت: وقت کنم عکسهای مربوطه را آپلود می کنم. در حال حاضر اینترنت پرسرعتم آرزوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:33  توسط مرضیه  | 

"آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت"...

"دیدار شد میسر و بوس و کنار هم 

 از بخت شکر دارم و از روزگار هم"...

"سال نو مبارک"...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:30  توسط مرضیه  |