از زمانی که نوشتن را آموختم همیشه بخشی از حرفهایم روی
کاغذ نوشته می شد...سال به سال دفترچه ها، دفترها و سررسیدها شنونده ی حرفهایی
بودند که از حوصله و صبر صبورترین آدمهای دور و بر خارج بود. حرفهایی که مخاطبشان
"تو" بودی.
حتی همان زمانی که
16 ساعت در روز اندیس بالا و پایین می کردم و زندگی ام را مستقل از "تو"
پیش می بردم، لابه لای برگه هایی پر از معادلات غیرخطی، خط هایی برای "تو"
نوشته می شد. آن روز فکر می کردم این علاقه ی من به خوشنویسی است که اینچنین وسط
انتگرال های بی سر و ته ذهنم را به اشعار حافظ و مولوی و سعدی ربط می دهد و به عنوان
آنتراکت مطلع غزل "خوبرویان جفا پیشه، وفا نیز کنند" را می نویسد. زهی
خیال باطل!
روزهای آخر هر سال نوشته های سال قبل را مرور می کردم،
ارزیابی، هدف گذاری سال بعد، برنامه ریزی، پیش بینی حوادث سال با دقت دقیقه! سررسیدم
در روزهای آخر سال جا کم می آورد...
اما امسال، سالی عجیب مانند "تو"! سالی که عجیب
آغاز شد، من را به عجیبترین سرزمین ی که در این شهر بی رنگ دیدم برد، عجیب ترین
آدمهای زندگی ام را نشانم داد و حالا این روزها عجیب تر به پایان می رود: سررسیدم
خالی است..."تو" از یک وجود مبهوت انتظار چه برنامه و هدف گذاری ای
داری؟!
می خواهم سال جدید را عجیب تر از امسال آغاز کنم:
یک وجود
سرشار ازحیرت، یک روح پرعطش و یک جسم خسته از دویدن، همه را به "تو"
بسپارم. امسال "تو" آرزو کن،"تو"برنامه ریزی کن،"تو"
بخوان، "تو" بگو.
"خانوم چرا چهار تا ز داریم؟!... واسه چی نمی شه صابون
رو سابون نوشت؟!..."
خوب وقتی سوال یک کودک 6ساله جواب داده نشه این می شه دیگه!
چند سال بعد توی تز فوقش سپاسگذاری می کنه و وقتی به تمام موجودات زنده اعم
از اساتید و بزرگان و نخبگان مملکت ای میل تبریک عید می زنه، می نویسه:
I wish you all the prosperity & grate times ahead.
نتیجه ی اخلاقی:
در هنگام تایپ ای میل های خود به غلط نگرفتن سیستمcheck
spelling اکتفا ننموده یک بار با دقت چیزی که نوشته اید را بخوانید! چه بسا به جای
دعا نفرین نثار عزیزانتان کرده باشید!
پی نوشت:
من و استاد مریم در شاد کردن مردم به خصوص در این روزهای
استرس زا تخصص ویژه ای داریم! خرید نکردن برای شب عیدمان به مستضعفین روحیه می
دهد، ای میل هایمان به مرفهین!
حالا که بزرگ می شوم می دانم که پدر و مادرم آدمهای
استثنایی هستند اما نه به خاطر بی عیب و نقص بودنشان...
استثنایی اند برای تصوری که در دوران کودکی از طرف مقابل برای من
ایجاد کردند: مامان همیشه نقاط قوت بابا رو برایمان پررنگ می کرد و بابا همیشه حامی
مامان. نقش پررنگ مامان را این روزها بیشتر احساس می کنم.
به نظر من رفتار مادرم ناشی از برخورداری از هنر مدیریت
است.
...
مدیر محبوب من مانند یک فیلتر بالاگذر عمل می کند، فیلتری
که حرفهای سطحی و حاشیه ای را حذف کرده، سیگنال حیاتی اطرافیان را تقویت می کند.
و اما، امروز فهمیدم یک فیلتر چه نقش طاقت فرسایی را در یک
مدار بازی می کند، هر چند در ظاهر دیده نشود اما اصولاً گناه گسستگی داده ها بر سر
او خالی می شود!
احساس می کنم، مرتبه ی بزرگی احساسی که در پس یک هدیه یا یک
عیدی است.
امشب یکی از سنگین ترین هدیه های زندگی ام را گرفتم. عیدی
زودهنگام امسال را.
به حساب واحدهای استاندارد دنیایی نه وزنی دارد نه قیمتی...اما
برای من این نوار فلزی ارزشی به اندازه ی
وجود یک انسان بزرگ دارد، همانی که در وهم نیاید، چیزی به بزرگی حجم یک "یا
علی".
هم آن وجودی که از صبح تا شب می خندد، به تمام موجودات با
صدای بلند و لبخند سلام می کند، با تمام آدمهای اتوکشیده ی دور وبر بدون فیلتر حرف
می زند، سلسله مراتب را رعایت نمی کند، مانند یک کودک حاضرجواب است و بی ملاحظه،
برای دوستی با هر کس بدون ترس پیش قدم می شود، بر هر پدیده ای نگاشتی از جنس طنز
می زند، به جای راه رفتن می دود...
هم آن وجودی که آن روی سکه اش سکوتی سرشار از ناگفته
هاست...
دو روی یک سکه است این وجود سرشار از تناقض، این روح پر
تلاطم و پر عطش...
و چه هدیه ای از این بالاتر که روبروی کسی بنشینی که آن روی
پیچیده در حجاب را بی حجاب می بیند بدون آن که نیاز به حرفی باشد تنها با یک
نگاه...
وقتی رسیدیم بهشت زهرا، کنار قسالخانه ها سیل جمعیت چشمهایم
را گرد کرد...
هیچ وقت نتوانستم احساسم را در قالب کلمه ها و تعارفات کوچک
قالب بزنم...
امروز هم فقط نگاهم بار همدردی را به دوش کشید. چشمهایم عاقبت
محتوم دنیا را دید. چشمهایم تکانم داد. چشمهایم فریاد زد:"مرضیه! کجایی؟!"
چشمهایم ذوب شد وقتی همکارم در مقابل نگاهم گفت:"خیلی
نعمت بزرگی پدر داشتن. قدر پدرتون رو بدونید خانم ع..."
و چشمهایم لرزید و بارانی شد وقتی لحظه ی دفن، مداح آذری
پرسید کسانی که مرحوم رو حلال می کنند صلوات بفرستند.
یک لحظه فکر کردم این همه آدم این همه وجود، اگر یک فقط یک
نفر لحظه ی آخر اون صلوات رو نفرسته... تنها چیزیه که توی زندگی به نظرم وحشتناک
میاد.
حتی اگر همان بازیگر ویژه ی تئاتر دانش آموزی باشم ...
راست می گفت: "دیگه به زبان اصلی حرف بزن!"
پس دیگر جای حرف های بی درو پیکر من نیست.
...
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تورا گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روز تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد؟
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد؟
چو جان فدای لبت شد خیال می بستم
که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کزین شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه ی دولت به دام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد.
یک جایی در مورد تاثیر مستقیم محیط آرامش بخش روی رشد گلها می خوندم...
اول صبحی برای آینده ی روان خودم نگران شدم!
بعد التحریره:
با اقدام اورژانسی و با کمک دوستانم خانوم تاج رو دوباره امروز زنده کردیم.
جالبه که خانوم تاج، تو این سه روز، کلی محبوب و عزیز دل همه شده و کلی به دور و بری هاش انرژی می ده.
امروز شنیدم که چند تا دیگه از دوستان محل کارم، هم هوس کردند و آبجی های خانوم تاج رو بردند خونه.
به نام ات و به یادت
حیرت و نفهمیدن هایم که چیز جدیدی نیست. من اما هنوز هم می
گویم. هر شب می نویسم. مشق شبم را اینگونه تعریف می کنم:
!
به تعداد لحظه های زندگی ام مشق کرده ام، ! ها
را!!!!!!!!!!!!!!
برایم جالب است. در راه برگشتم به حرکت های من و حرکت های
تو فکر می کردم. بهتر بگویم، به حرکت های تو.
امروز هم مثل هر روز: در همان لحظه ای که در آستانه ی دشارژ
کامل قرار می گیرم،وقتی می خواهم نقابم را بردارم، می خواهم رها کنم این تلاش
بیهوده را، تصمیم می گیرم تمام کنم این بازی را تو تنها به یک اشاره ورق را برمی
گردانی.درست در همان لحظه که همه جا سیاه می شود یک لحظه، یک فلاش...و من نمی
توانم مقابل حس کنجکاوی ام بایستم، ناچار در آستانه ی ایستادن، دوباره دویدن را
شروع می کنم...
امروز هم مثل برخی از روزها: چهاردیواری ای در یک گوشه ی
شهر انتظار من را می کشد، یکی از پیامبرانت برایم پیامک می زند، جای فکر ندارد، بی
انرژی تر از آن هستم که بتوانم خانه بروم و بخوابم، خواب که نه... آلارم تمام شدن
شارژ روحیه ام را می شنوم...
چهاردیواری ای نه چندان بزرگ، وارد که می شوم نقاب سنگین
مرفه بی درد بودن(!) را برمی دارم، یک آغوش یک پیامبر کافی است تا کم کم باتری
وجودت جان بگیرد،حتی اگر آن پیامبر به شدت سرماخورده باشد! و یک نوزاد یک ماهه که
در آغوشش بگیری، به قلبت بچسبانی، دستش را روی گونه ات بگذاری و او با چشمهای
مبهوتش تو را نگاه کند و لبخندی بزند که تو را مدهوش کند، به یاد آن کودک داستان
پائولو کوئیلو می افتم، در گوش اش زمزمه می کنم:"بگو خدا چه شکلیه؟! من
سالهاست که یادم رفته!"
دوباره شارژ می شوم. در راه برگشت یکی از بچه ها نقابم را
دستم می دهد.
...
و فردا باز هم یک مرفه بی درد به دنیا خواهد خندید، سوالهای
بی شمار خواهد پرسید، سر ساعت 12 فریاد گرسنگی سر خواهد داد، پرحرفی خواهد کرد،
پله ها را به دو بالا و پایین خواهد رفت، به آدم ها لبخند خواهد زد و خیلی از
آدمها به این همه بی دردی او غبطه خواهند خورد.
سرم منگ شده بعد از سردرد کشنده ی(!) امشب...
من امروز از دنیای آدم بزرگ ها می آیم!
حالم به هم می خورد از این دنیا. از دنیایی حقیر، که برای
هیچ کس جز خودت جایی نیست. آستانه ی تحملم پایین آمده این روزها!حقارت آدم بزرگ ها
قابل تحمل نیست. به طرز احمقانه ای از این موجودات فرار می کنم! گاهی تحمل خودم را
هم ندارم وقتی بارقه های از رفتارهای آدم بزرگها را در وجودم کشف می کنم.
آدم بزرگ ها: همین موجودات اتوکشیده ی باکلاس فرهیخته،
همانهایی که "شازده کوچولو" توصیفشان می کند، همانهایی که حرف دیگران را
نمی فهمند، همان هایی که به یک انسان به شکل یک قوطی کنسرو مدت دار نگاه می کنند،
همان فرهیختگانی که برای بالارفتن نیاز به گذاشتن پابر روی شانه های دیگران دارند،
همانهایی که اصل بقای انرژی را حفظ می کنند! همانهایی که همیشه طلب کارند،
همانهایی که دیگران را تحمل نمی کنند...
اما بچه ها: بی دلیل می خندند، بی دریغ به تو لبخند می
زنند، راحت گریه می کنند، برایشان مهم نیست تو آن ها را احمق فرض کنی، صادقانه می
پرسند، ادعای فهمیدن ندارند ، رفتار آدمهای دیگر را تحلیل نمی کنند. دنیای لطیفی
است دنیای بزرگ بچه ها.
خوشحالم که امشب یکی از این بچه ها را دیدم. نامش را نمی
گویم که دنیایش بی جهت شلوغ نشود! اما نابغه ای که در آستانه ی میان سالی هنوز
صداقت و پاکی یک کودک را حفظ کرده، جالب است، که به تمام آن چیزهایی که آدم بزرگ
های احمق همدیگر را برایش قربانی می کنند رسیده است. می دانم توصیف گر خوبی نیستم!
آن هم از چنین کسانی که فقط چند لحظه دیدنشان برای یک عمر حیرت برایم به جا می
گذارد. فقط مطمئنم این انسان از دید آدم بزرگها چگونه دیده می شود، آخر از نگاه
آدمهای حقیر و سطحی می توانی به وجودشان پی ببری، درست مثل وقتی که قربان صدقه ات
می روند و کلمه هایشان تو را منجمد می کند!
نمی خواهم من هم رویه ی آدم بزرگ ها را در پیش بگیرم. نمی
خواهم روحم را حقیر کنم با تحلیل این و آن. رها می کنم...
آدم بزرگ ها! بیایید: دنیایتان را به خودتان برمی گردانم!
من خودم را از ورود به این دنیا معاف کردم.
پی نوشت: چند شب بی خوابی آدمیزاد را می کشد؟!
به نام تو، برای تو، به یاد تو
تمام تردیدهای نوشتنم را به یکباره کنار می گذارم...
می نویسم، نه برای اثبات، نه برای انکار.
سبک و اندازه ی نوشته ام مهم نیست. قوی یا ضعیف بودن متن
مفهومی ندارد.
مجبورم که نوشتن را
انتخاب کنم!
آدم های اینجا مرتب تکرار می کنند: حال خوب، حال بد؛عاقل،
دیوانه؛ باهوش، کند ذهن؛ شاد، افسرده؛
من این روزها فقط نگاهشان می کنم، نگاهی سرشار از سوال. نمی
فهمم بر چه اساسی من را تحلیل می کنند.
من، من ، من! دیگر از این دو حرف خسته شده ام. گویی هدف ما
اثبات این دو حرف به دیگران است. آی ملت! مـــــــــــــــــــــــن را ببینید! و
فردا مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن را!
می خواهم امشب برایت فقط و فقط برایت بگویم حجم نفهمیدنم
را. تمام فهمیدنم در یک کلمه خلاصه شده:
نمی فهمم!
نمی فهمم منطقت را! نمی فهمم عدالتت را! که اگر به عدالت
بود، این همه سرمایه را به کودکی نفهم نمی دادی که ذره ذره ی آن را به پای شیطنت
خود بریزد. می دانم اکنون می گویی که من سخاوت و مهربانیت را هم نمی فهمم!
و می خواهم بفهمی حجم شرمندگی ام را. چگونه شرمنده ی تک تک
لحظات عمر این همه انسان بزرگ نباشم که
برای این موجود ناچیز گذاشتند، نگرانم شدند، دعا کردند . گوشی برای پرحرفی هایم
بودند، دستی برای فشار دادن دستهایم، لبخندی بودند بروی چشمهای نگرانم، قوت قلبم ...تازه
تمام اینها در مقابل دست تو که بر روی پرتگاه پشت من را گرفته از ازل تا کنون هیچ
بود...
تو پل می سازی هر لحظه برای این وجود سرکش نافرمان که در
هیچ چهارچوبی نگنجید و من متخصص خراب کردن پلها! هر چه سرکشی من بیشتر می شود تو
مرا محکم تر نگه می داری. منطقت غیر قابل درک است!
هنوز هم تمام روز بال بال می زنم تا بفهمم! به هر چه فکر
کنی آویزان می شوم تا مرا بالا بکشد اما وقتی تو مرا صدا می کنی، وقتی درست
روبرویم می نشینی و می گویی: بگو! لال می شوم! دستهایت را به سوی تن معلقم دراز می
کنی و من فقط مبهوت می شوم و دستهایم درجا خشک می شود!
می خواهم اعتراف کنم اوج فقری که این روزها ذره ذره احساسش
می کنم. در لحظاتی که یادم می آید قصه چه بود. وقتی سرمایه ای عظیم را می بینم که
خود در گردآوری اش هیچ نقشی نداشته ام جز یک مصرف کننده با پرچسب مصرف انرژی غیرمعقول.
و ای کاش تمام لحظاتی که طغیان می کنم به یادم بیاوری قصه ی اصلی را. مادرم راست
می گفت در تمام لحظاتی که نخوانده امتحانات را پاس می کردم، می گفت من از سرمایه
می خورم. نمی دانم نتیجه ی این امتحان چیست. اما می ترسم از اینکه چشم هایم را
ببندم و سرمایه ی اصلی تمام شود و دیگر فرصتی نمانده باشد.
اینجاست که درجه ی خسران اغنیا زیادتر است، اینجاست که آنان
که غنی ترند محتاج تر می شوند.
اینجاست که به
قاعده ی منطق باید قالب تهی کنم!
اینجاست که فقط می
فهمم که هیچ نمی فهمم.
چیزی که هیچ وقت از آن احساس پشیمانی نکردم دختر بودنم است!
البته مضحک است برای چیزی که خودتان در وجودش دخیل نبودید احساس غرور یا سرخوردگی
کنید. اما یک نگاه به دوروبر بکنید: این همه بحث برتری زن و مرد که وجود داره ناشی
از چی هست؟
درهرحال چیزی که شما در جامعه با آن خواهی نخواهی روبرو
خواهید شد، همین برداشتها و تعاریف ملت است از خانم بودن یا مرد بودن. من نام این
تعاریفی که ملت از یک خانم برایم می کنند را گذاشته ام : "بانوگری"
سعی می کنم در راستای سامان دهی و شفاف کردن افکارم یک متن
اصولی در باره ی نقش خانمهای محترم در سواستفاده ی جامعه از آنها بنویسم .در هر
حال 20 دقیقه زنگ تفریح وقت نوشتن متن اصولی را به من نمی دهد!
و اما از نشانه های بانوگری در جامعه ی ما همانا رژیم غذایی
است که به خصوص در چنین ایامی (یک ماه قبل از نوروز) بانوان را متوجه خود می کند.
درهنگام خرید لباس و اتاقهای پرو و لباسهای حریر که کوچکترین ناهمواری را فریاد می
زنند... و در این وادی دیدن یک دختر 47 کیلویی که میز کارش پر از خوراکی است و
تازه سر ساعت 12 ظهر فریاد گرسنگی سر می دهد و تمام شرط بندی هایش بر سر کله پاچه
است شاید به راستی مغایر با یک بانو در دید چنین جامعه ای است!
شخصاً با اینکه در مقابل تحلیلهای این چنینی از خودم در
محیط کار، ترغیب به بالا بردن دز رفتاری ام می شوم و بحث را به شوخی و خنده ختم می
کنم. اما برای فرهنگی که بانوگری را فقط در رفتارهای محرک، نازک کردن پشت چشم برای
جو غیر مذهبی اش و احساس ضعف، بی عرضگی ،
عدم تحرک و خودسانسوری برای جو مدعی مذهبش می داند، از ته قلب متاسفم.
پی نوشت: اگر از بچه های گروه کوه اسبق ما یک خاطره ی ناب
بخواهید حتماً برنامه ی هملون را تعریف می کنند و اینکه دو خانم متشخص گروه، روی
هر چی پسر غول تشن(طشن؟) بود را سر غذا خوردن سفید کردند... دیروز با دکتر آزی
صحبت کردم و سر اون روز کلی خندیدیم! قرار یک کوه و کله پاچه را بعد از هفته ی نفس
گیر آینده گذاشتیم. ان شا الله.
یکی از عزیزان دلم به نقل از استاد فیلم نامه نویسی اش می گفت:
"هر آدمی مونولوگی برای خودش داره... اکثر آدمهایی که
اهل نوشتن هستند، کسانی اند که گوشی برای شنیدن حرفهاشون ندارند... "
من تحلیلی از حرف بالا ارائه نمی دهم. لیکن این نقل قول را
مقدمه ای برای نوشته های آتی می دانم. اگر روند فکری ام همین گونه پیش رود، قصد
دارم یک ارزیابی و جمع بندی از نوشته هایم، سبک نوشتن، محیط وبلاگ و این خانه
داشته باشم. شاید برای آخر سال به عنوان مرضیه تکانی حرکت بدی نباشد.
هرچند ممکن است تمام پستهای مذکور غیر قابل چاپ شود و تنها
در فولدر غیرقابل چاپ این وبلاگ آرشیو شود.