روزی که نوشتم می دانستم برای چه در چنین فضایی
می نویسم. می دانستم چرا آن جملات مسجع و آن سبک آهنگین (به قول دوستان انجمن
ادبی: شعر!) را در این فضا به کار نخواهم برد.
و امروز می دانم برای چه می خواهم برای مدتی ننویسم.
که بازه ی مدت از یک لحظه ممکن است تا یک عمر!
امروز نه می خواهم و نه می توانم حرف هایی را بگویم که عمری
نگفته ام...
امروز حالم خوب است و آرام و سبک. خدا را شاکرم از این همه
نعمت که بر من ارزانی کرد.
دیشب در جمع خانواده ای دوست داشتنی، در کنار عزیزترین
مادربزرگ دنیا جمع شدیم و حافظ باز هم به دستان عزیزترین مادر دنیایم باز شد :
"حالیــــــــــا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به
میخانه و خوش بنشینم"
و پریروز که استاد "هستی شناسی" ام گفت:"در
راه طلب خارهایی است که به پایت خواهد نشست، برای بیرون آوردن خارها نایست! برای
جبران اشتباهات باید رفت! باید از اشتباهاتت گذر کنی نه آن که در آن ها متوقف شوی."
و امروز که به نقل
از "علی شریعتی" از "توماس ولف" خواندم :
"نوشتن برای فراموش کردن است، نه برای به یاد آوردن!"
اینجا، را دوست داشتم و این روزها بیشتر! آدم هایی را که در
روند نوشته های وبلاگم شناختم همه موجوداتی بودند هیجان انگیز! همه سرشار از نکته
هایی که من را بزرگ کرد. همه ی نظرات برایم ارزشمند بود.
اما چیزهایی هست که وجود دارد ولی در قالب کلمه نخواهد آمد.
چیزهایی که در همین چند لحظه ی کوتاه عمرم دیدم:
آدم هایی که نیاز به خواندن وبلاگ دوستش برای فهمیدن حال او
ندارد.
آدم هایی که وقتی بعد از چندین سال همدیگر را می بینند،
چیزی از آن صداقت و سادگی روابطشان کم نشده است.
آدم هایی که نمی توانم وصف کنم! اما چنین آدم هایی را در
زندگی ام دیدم و به وجودشان وجودم آرام شد، در همان لحظه ای که "ظرفیت"
ناچیزم در تحمل به پایان می رسید، در همان لحظه ای که دست خدا را در دست هایی که
دور کمرم حلقه شده بود حس کردم...
و چگونه می توانم چنین طعم شیرینی را فراموش کنم و به جای
آن طعم تلخ تردید را جایگزین کنم؟!
این جا را دوست دارم و اگر اغراق نکنم تمام آدم ها را! اما
آن طعم شیرین صداقت و پاکی را دوست تر.
می دانم که مشکل از "ظرفیت" بسیار کم من است نه
رفتار عجیب و غریب آدم هایی که از هیچ کدام بدم نمی آید!
از این دوست داشتن برای آن دوست تر داشتن می گذرم!
برای مدتی: تا زمانی که ظرفیتم آن قدر شود که بتوانم در
مقابل تردید آدم ها همچنان طعم شرین صداقتم را به تمامی حفظ کنم.
پست بعدی را در همین خانه خواهم نوشت! شاید همین فردا!