تبليغاتX
let's go beyond
سال گذشته شب یلدا، تفأل مادرم به حافظ برای من چنین بود:

"ما آزموده ایم در این شهــــــــــــــــر بخت خویش

بیرون کشیـــــــــــد باید از این ورطه رخت خویش"

شاید بیرون کشیدن رخت از برخی ورطه ها خیلی انرژی لازم داشته باشد،

اما اگر مصمم شدی به بیرون کشیدن آن، باید "مرد" عمل باشی!

کمی تنبیه برایم لازم است امشب! مصمم شده بودم بر عشق ورزیدن* به نوع بشر! مستقل از رفتار و اعمال گذشته و حالشان.

امشب فهمیدم که کار هر کس نیست گفتن :"عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست."

 از هم اکنون دوباره تلاش می کنم.

 

*بزرگی می گفت:"عشق مرحله ای از محبت است که مستقل از رفتار محبوب همچنان به او محبت کنی، بدون هیچ چشمداشتی."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:7  توسط مرضیه 

می خواهم یک قدردانی ویژه کنم از تمام کسانی که منصفانه یا غیر منصفانه، در وبلاگ یا محل کار یا تحصیل یا در خانواده یا... مرا نقد کردند.

از تمام کسانی که باعث شدند تلنگری بخورم،

حتی از تمام کسانی که باعث شدند شکه بشوم!

از تمام کسانی که به من نشان دادند که "دراز است ره مقصد و من نوسفرم."

آخر پاییز است و من هم مشغول سرشماری جوجه هایم هستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:54  توسط مرضیه  | 

این که چه شد که من وقت نداشته ام را صرف خواندن شونصد تا کتابی که هنوز نخوانده ام کردم و در یک دوره ی مطالعاتی سنگین وارد شدم و بیش از 160 واحد درسی را در جایی که مدرکی نخواهم گرفت متعهد شدم در عرض دو سال بخوانم و سر جلسه های حضوری سوال هایی کردم که برخی حکم قتل من را هم حاضر به امضا بودند و بعدش ییهو نفهمیدیم چه شد که شدیم مسوول سفر مشهد و کوه موهی که ملت را در آینده می بریم ... اصلاً واردش نمی شم!

اما جلسه ی نقد امروز  که با حضور مسوولین اجرایی اردوی مشهد برگزار شد،جالب بود. رئیس بزرگ که به دلیل یک جلسه ی کاری به جلسه نرسید تماس گرفت و من را جانشین برحق خود کرد!

تعریف از خودم نمی کنم، اما در اون جلسه که زیاد هم دور از انتظار نبود آن قدر سطحی نگری دیدم که مونده بودم من از کره ی مریخ اومدم یا اینا! جالب بود که یکی از آدم ها به خودش زحمت نداده بود با بچه ها ی گروهش حرف بزنه در حالیکه من الان می دونم تک تک بچه هایی که من مسوولشان بودم از چه غذایی خوششون میاد، و از کدوم یک از درس های دوران مدرسه متنفرند! همه بچه های من بودند با اینکه یا همسن بودیم یا دو سه سال بزرگتر یا کوچکتر.

از روز اول باب کردم که کسی حق نداره غر بزنه اون هم با این حربه که "خدا به داد عروست برسه!" و گاهی هم می گفتم:"این اخلاقت به خونواده ی بابات رفته! " و امثال این جفنگیات که کم بلد نیستم. تازه تنها فسقلی موجود بین 106 نفر آدم که خواهرزاده ی یکی از بچه ها بود و یک دختر بچه ی 5 ساله بود به مامانش گفته بود "فقط یه دوست قد خودم پیدا کردم!" چون من در زمان فراغت در مشهد به جای رفتن در جمع روسا و تصمیمات کلان برای هدایت جوونا با اون فسقلی مسابقه ی ماهیگیری راه انداخته بودم!!!

اگر رئیس بزرگ فردا زنگ بزنه و بگه نتیجه ی جلسه ی نقد چی بود بهش خواهم گفت:

"فقدان بصیرت در یک عده جوون تحصیل کرده!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:45  توسط مرضیه  | 

مدیر محبوب من مدیری است که هیچ وقت به من اجازه ندهد زیرآب کسی را در حضور او بزنم!!!

پیوست: مدیر من امروز حرف های جالبی در لابه لای جلسه ی کاملاً علمی مان زد!

یکی ش این بود که ما ایرانی ها عادت کرده ایم به این که مرتب از نقطه ضعف هایمان حرف بزنیم. بد را بدتر جلوه دهیم. به قول او چه بسا یک مشکل در آن ور آب هم وجود داشته باشد اما آن جا این قدر که اینجا فاجعه است به نظر فاجعه نمی آید... مدیر من امروز این تکه را خیلی خوب اومد. تا جایی که خودم حرفم را (که نمی گویم چه بود!) پس گرفتم.

خداییش چی شد که ما "باور کردیم" که در این مملکت هیچ کسی هیچ غلطی نمی تواند بکند؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:43  توسط مرضیه  | 

در دنیایی که روزمرگی آدم ها بر نیازهای فطری شان پرده انداخته،

در فضایی که سمبل و الگوی ما آدم های کوتوله ای شده اند که از پس زندگی فردی خودشان هم با کوهی از مدال و جایزه های نوبل و اسکارشان بر نیامده اند،

در جامعه ای که آن قدر زمختی جای لطافت را گرفته که کس، کس را نپرسد،

در فضایی که دلسرد کردن همدیگر مد روز شده و شکایت و توقع رشد نمایی پیدا کرده است،

بله! در همین دنیایی که عادت کرده ایم تا وقتی عیشمان بر قرار نیست به آن ناسزا بگوییم:

آدم های بزرگی هستند و بوده اند که مفهوم زندگی را فهمیدند و وجودشان سرشار از برکت بود و یادشان سرشار از آرامش...

نفس یکی از این بزرگان کافی است تا یادمان آورد رویای روز ازل را، آن امانت و آن عهدی که امضا کردیم.

...

سفرم را از خانه به سمت جلسه ای شروع کردم که نمی توانستی منکر چیزهایی شوی که با بهت می شنیدی، همان حرف های غیر قابل باور! همان مقاماتی که از یک آدمی از همین دوره می شنوی.

از آن جلسه ی عجیب با لبخند و همراهی دوستانی بیرون آمدم که وجودشان برایم سرمایه ای بس عظیم است.

از عاشقان شمس الشموس به سمت شمس الشموس!

و ...

لبخندی که به قول "رئیس"، خستگی سه روز کم خوابی ها و کار را از تنمان در آورد! همان لحظه ای که با مونا و "رئیس" و مریم با همان کاسه طلایی های همگانی از سقاخانه ی حضرت آب خوردیم! همان لبخندی که وقتی با مونا داشتیم می لرزیدیم در جواب اشکهایمان گرفتیم...

وقتی در راه برگشت از تک تک "بچه هایم"، نظر سنجی می کردم، می دانستم "رضایت" بچه ها از سفر،نه از اخلاق و فنون مدیریت من بود، نه از انرژی مضاعف من!

ذره ای از "مقام رضا" ای که از صاحب آن طلب کردم شاید همان هدیه ای بود که بی حساب ارزانی ام کردند.

سه روزی که یکی از پرکارترین و پر مسوولیت ترین،روزهای زندگی ام بود یکی از آرام ترین دوره هایی بود که در زندگی ام تجربه کردم. و صبری که جز صاحب کل هستی نمی توانست همانند آن را ایجاد کند.

اکنون به شکرانه ی یک لحظه  از مهمان نوازی بهترین بنده ی خدا می نویسم تا زمانی که دوباره طوفان های روزمره ی زندگی زبانم را به شکایت گشود، بخوانم و از او "صبــــر" و "رضـــــا" طلب کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:57  توسط مرضیه  | 

حرف هایی دارم که دیگر از حجم دلم بیشتر شده است...

حتی اشک هایی که پای تایپ مطالبم می نویسم دیگر جواب سنگینی دلم را نمی دهند...

تو شاهد بودی که خواستم "وجود" پیدا کنم. وارد معرکه شدم. همان قرص قرمزی بود که خوردم و به دنیای واقعی راه یافتم. دنیای دوست داشتنی تنفر آفر!

و چه می توان گفت در مقابل :

-فرهیخته ای که ادعای علم می کند و اراجیف به هم می بافد ؟

-متدینی که باطن دینی چنین لطیف را از درون در هم می ریزد و با تعصبش پوستین را وارونه به تن می کند؟

-روشنفکری که هوس رانی خود را به پای آزادی ذهن و اختیار و قدرت خویش می گذارد؟

-حاکمی که از جهل خود زندگی ملتی را به هم می ریزد و پافشاری بر نظر غیر کارشناسانه اش را التزام عملی به تعهدات الهی خود می داند؟

"عمو رضا"! این بار می خواهم تمام حرف هایی که دیگر نمی شود گفت و نوشت را برایت بیاورم.

پیوست:جالبه که این بار این همه حرف دارم و در عین حال مسوولیت 40 جوون هم به دوش من افتاده! روز به روز بیشتر شیفته ی روش بازی کردن خدا می شوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:50  توسط مرضیه  | 

گویا پست قبلی و این گونه افاضات از من و امسال من تصورات غلطی در ذهن ها به وجود آورده!

استفاده ی موردی از کلماتی مثل عقل و احساس، با مفهوم کلی اون ها فرق داره.

لازمه که بگم که "احساسات قوی داشتن" معادل "بی ملاحظه بودن و حماقت داشتن" نیست که حتی برعکس!

با جرأت تمام هم از یکی از بزرگترین الگوهای زندگی ام مایه می گذارم!:

"علی" (ع) هم به نظر من یک آدم به شدت احساساتی بود که به وقت خرج کردن احساس کم نمی آورد.

دعای کمیل را نگاه کن... با عقل مادی گرای ما چگونه جور در می آید؟ همان کسی که متنی سنگینی چون نهج البلاغه را نوشته که به قول یکی از اساتید ادبیات عرب:"وزین تر از این متن ما در کتب عرب نداریم." همان کسی که به وقت حفظ ارزش حاضر نیست احساسات برادری اش بر مسوولیتش غلبه کند...

من را چه به وصف "علی"؟!

فقط می خواستم بگویم وقتی خیلی راحت نسخه برای یک آدم می پیچیم حواسمان باشد که در مورد آدمی حرف می زنیم که هر چیزی در مورد او امکان دارد. خیلی از چیزهایی که از دید آدم کوتوله ها با هم جمع پذیر نیستند از دید آدم های غولی چون "علی" کاملاً ممکن اند و با هم  هارمونی کامل دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:16  توسط مرضیه  | 

توجه: به عقلای بالای 60% به شدت توصیه می کنیم که این نوشته را نخوانند. این نوشته خالی کردن بخشی از حرف های یک آدم وراج به شدت احساساتیه !

نماز صبح رو می خونم، بارون داره میاد. بهونه ی خوبیه واسه ی اینکه به آدمها بگم کوه نرفته ام! هر چند مگر من همونی نبودم که تو برف و کولاکش تو ارتفاع 4811 متری دووم آوردم(دووم آوردنم!)...

نمی دونم این حس ششمه یا چیز دیگری که خیلی دیگه شکه نمی شم وقتی آدمی بهم خبری رو می ده که یک جایی حسش کردم! تقریباً پنجمین نفر از آشنایانم که در عرض یک هفته خبر رفتنشان را به من می گویند...

راستش دلم می خواد چیزهایی رو بنویسم که خیلی سخته گفتنش! اما می گم!

بله! می دونم از دید بقیه،اگه روزی روزگاری دلتان برای عنصر ذکوری تنگ شود حتماً باید عاشق چشم و ابروی طرف باشید یا زمانی بوده باشید. می دونم که هر احوال پرسی از دید ما به دلیل و هدف خاصی صورت می گیره. حتی اگر هم از جنس مخالف نباشه حتماً یک کاری با طرف داریم که ای میل زدید یا اس ام اس یا رفتید سراغش، اگر نه هم حتماً برای جلب محبت بوده!!! می دونم که غیر از این باشه حتماً چند تا تخته کم دارید! حتماً خل و چلید! حتماً یک دختر سر راهی هستید یا از این آدمهای عقده ای که تو خونه حبسید و تا دم توالت هم یکی داره شما رو چک می کنه! یا یک کور و کچلی که هیچ کس تا حالا تحویلتون نگرفته!

می دونم که عقل توی دنیای امروز یعنی سیاست و سیاست یعنی در هر رابطه منافعت رو در نظر بگیری! می دونم صداقت من یعنی حماقت!

می دونم توی دنیایی که آدم ها دارند گیج می زنند بزرگ شدن به معنی زمخت شدن است. این که هیچ آدم بزرگی گریه نمی کنه. همه چیز برای یک آدم بزرگ عادیه. خندیدن که نشونه ی دیوونگیه و بقیه رو ضایع کردن نشان دهنده ی اینه که شما خیلی کارتون درسته!

می فهمم که اگر روی دیوار اتاقتون به جای عکس های سیاه سفید باکلاس نقاشی بچه ها باشه شما یک بچه محسوب می شید که روش نمی شه حساب کرد...

اما می دونی؟ من دنیایی رو دیدم که هیچ کدوم از آدم های باکلاس عاقل و اتو کشیده و با سیاست ندیدند:

توی دنیای من تمام آدمها از زن و مرد و مجرد و متأهل و بچه و بزرگ و با سواد و بی سواد هر کدوم یک آدم منحصر به فردند. من عاشق "هستی" تک تک  ابن آدم هام. به خصوص وقتی یک لایه زیرین تر از لایه ی سطحی این آدمها رو دیده باشم. نیازی به میکروسکوپ الکترونی هم نبوده یا کنکاش در زندگی آدم ها... فکر می کنم یک چیزی به اسم فطرت مشرک ما هست که خیلی زودتر با هم جوش می خوره با یک جمله یک نگاه یک لبخند. بدون اینکه نگران حرام و حلال بودن اون نگاه باشی!

این جا دیگه این که فلانی کیه و چیه مطرح نیست. همون آدم معتاد کنار خیابونی که ما از چند قدمی اش هم رد نمی شیم این "وجود" رو داره و همین" هستی" هست که آدم رو به وجد میاره. وقتی این طوری نگاه کنی هستی یک قاتل همون قدر زیباست که هستی یک قدیس! حالا حساب کن اون آدم یک جورایی هم بهت محبت کرده باشه، بخشی از گذشته ی تو با اون باشه، حتی برای یک لحظه!

نمی فهمم، چه طوری می خواهیم از کنار آدم ها به راحتی رد شویم و عین خیالمون هم نباشه که کی چه بلایی سرش اومد؟!چطوری می تونیم خیلی راحت بگیم به من چه؟! چطوری برای اینکه کسی با کلاس باشیم این همه وجود رو فراموش می کنیم؟!!!

نمی فهمم چطور می شه که در زمان حیات آدمها یک لبخند را ازشون دریغ می کنیم که پررو نشوند، بعد سر مزارشان زار می زنیم که کمی عذاب وجدانمان کم شود!

توی دنیای من منطقیه که یک ساعت با آدمی که اون طرف آبه و اصلاً تا حالا ندیدیش یا اصلاً دین و ملیتش با تو یکی نیست صحبت کنی تا حالش بهتر بشه! منطقیه که برای غصه هاش گریه کنی! منطقیه که براش حرص بخوری و گاهی از سر محبت سرش داد بکشی!

راحتت کنم! اگر احساسات قوی داشتن، حماقته! من می خوام احمق ترین آدم روی زمین باشم. همونی که خیلی راحت به آدم ها بگه دوستشون داره! همونی که خیلی راحت از آدم ها معذرت بخواد و بزرگترین دغدغه اش این باشه که حق الناسی به گردنش نمونه! همونی که هر آدمی براش جایگاه خاص خودش رو داره. همونی که اگر روزی به واسطه ی غفلتش ارزشهاشو در خطر دید منافعش رو بالکل بی خیال بشه! همونی که یک اپسیلون براش مهم نیست که آدمها چه تفاسیری از حرفهاش می کنند الآن !

توی دنیای من همون قدر که خیلی راحت اشکت درمیاد، خیلی ساده هم می شه خندید.

می شه وقتی دلت گرفته بری و با یک بچه ی دو ساله هم کلام بشی و مطمئن باشی که او هیچ کدوم از حساب کتاب های آدم بزرگ های به اصطلاح عاقل رو نمی کنه. می تونی با شعر یک کودک دو ساله همه ی این اراجیف و فکر آدمها که با خوندن این حرفها چه فکری که نمی کنند یا می کنند را دور بریزی و سه سوته نیشتو باز کنی و با اون فسقلی کنسرت "بیشین بابا خال نداری!" رو تمرین کنی! می تونی در حال تایپ، شنونده ی شعر انرژی مثبت زندگی ات باشی که می خونه :

"بالون میاد جل جل! پثت خونه ی خااااااااااجل!

خاجل علووووسی داله! دمب خولوسی داله!"

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:45  توسط مرضیه  | 

عنوان بالا شعار امسال یونیسف برای روز جهانی کودک و تلویزیون است.

همان روزی مانند فردا که از کله ی سحر تلویزیون برنامه کودک دارد. هرچند از بس برنامه ی بی مزه و میزگرد لابه لاش می گذاره خیلی مزه نمی دهد و کلاً کارتون هم کارتون های قدیم...

 یک همایشی هم سه شنبه با کلی از این کارگردان ها و انیماتورهای باحال مملکت تو سازمان صدا وسیما برگزار می شه که من چون قراره یک جایی* باشم نمی تونم در آن شرکت کنم.(من مهمان افتخاری این همایش بودم!!!کاملاً از طریق بند پ!!!)

حالا علت این حرف صرفاً یک تبلیغ بود برای خواهر محترم و بزرگوار سرکار خانم مینو(خواهر عطوفت!) که نمی دونم بالاخره انیمیشنش رو کدوم شبکه قراره نمایش بده! اما هرچی هست که قراره بره برای یونیسف شاهکار خواهر ما! من هم هیچ نقشی جز خوردن ناهار در منزل ایشون رو در طی این کار نداشتم!

 این هم که برای اولین بار روابط را بر ضوابط مقدم کردم و در این مکان مقدس(!) به امر تبلیغات پرداختم کم کردن عذاب وجدانی بود که ناشی از عدم کمک به خواهر عطوفت در زمان ترافیک کاری اش بود...

خدا قبول کنه.

*برای اینکه به ریا مبدل نشه الان نمی گم کجا ولی چون نمی تونم نگم تا قبل از سه شنبه حتماً یک چیزی می گم ازش!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:36  توسط مرضیه  | 

یک جمله ای رو این روزها برای مهمترین آدمهای زندگی ام تکرار می کنم:"سخت نگیرید! من که حالم خوبه!!! بابا چه قدر دیگه برات بخندم تا باورت بشه؟!!!آخه یک بچه مرفه بی درد که دردی نداره!"

وقتی حرص خوردن آدم های خیلی خیلی بزرگ رو برای خودم می بینم فقط شرمنده می شم!

راستش سخته نگاه کردن به مردمک چشمهای این آدم های خیلی خیلی بزرگ...

هیچ وقت نفهمیدم چه طور شد که من با هر کدوم از این آدم ها آشنا شدم، آدم هایی که مدتی، شاید تمام عمرت می گذره و نمی فهمی طرف راستی راستی کی بوده...همین قدر که هر بار وسط معرکه یک شمه می بینم کافیه تا چند روز تو کف این آدم بمونم!

باور کردنی نیست شاید، اما امروز صبح به کله پاچه ای که حی و حاضر جلوم سبز شد نگاه هم نکردم! من دلم نون بربری و پنیر و چایی شیرین می خواد.

....

دیروز توی می نی بوس یاد حضرت موسی افتاده بودم، توی یک کتابی که دارم این روزها می خونم نوشته بود یکی از دلایلی که موسی 10 سال شبانی کرد این بوده که اثر احتمالی کاخ نشینی در روحیه اش از بین بره!

من که توی کاخ نبودم اما احساس می کنم دوره ی شبانی من هم شروع شده!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 8:55  توسط مرضیه  | 

مدیر محبوب من کسی است که لبخند معمول من را به خنده و چهره ی خندان من را به آدمی که قصد دست انداختن او و به رخ کشیدن سواد و هوش خود را به او دارد، تعبیر نکند.

مدیر محبوب من سوال های مرا به منزله ی مچ گیری از کسی تفسیر نمی کند. مدیر محبوب من مصداق یک آدم متکی به نفس است که لبخند زدن را رو دادن به طرف مقابل نمی داند.

 مدیر محبوب من همان آدم جدی و منضبط در سر کار است که در زمان فراغت می توان با او کوه رفت و در راه برگشت سر پل رومی با او ، کله پاچه خورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:27  توسط مرضیه  | 

حالم از بی ظرفیتی خودم به هم خورد!

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 7:32  توسط مرضیه 

چند وقت پیش یکی از کسانی که من بهش ارادت ویژه دارم، از آلبوم "وایسا دنیا" خیلی،تعریف کرد...

اعتراف می کنم من در اولین باری که آقای "مشکی رنگ عشقه" رو دیدم اصلاً ازش خوشم نیومد. تازه اصلاً هم با مشکی جور نیستم و اگر شرایط محیطی به گونه ای دیگر بود فکر نکنم در لباس های بیرون از منزلم هم رنگ مشکی یافت می شد...

با این که قصد ندارم از قطار دنیا تا زمانی که بیرونم نکرده اند پیاده شوم، 3 روز متوالی است که این آهنگ به طور مداوم در گوش من است !!!

راستی کسی می دونه این وضعیت علامت چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:43  توسط مرضیه  | 

به اون سوال که فکر کردید؟!

فرانسیس بیکن(1560-1625) یکی از اندیشمندان انگلیسی و از بنیانگذاران مکتب empiricism  است.

در طبقه بندی ای که از علوم دارد بالاترین اولویت را به الهیات داده است. جالب است که بیکن منکر وجود خداست! اما استدلال او در چنین ادعایی این است که در ابتدای امر این اعتقاد به خدا است که می تواند مبنای بقیه شناخت ما از هستی و در مرحله ی بعد مبنای عملکرد ما باشد. به بیانی اول باید تکلیف خود را با وجود یا عدم وجود خدا و مسائل پیرامون آن مشخص کنیم ...

حالا جناب بیکن به کنار! چیزی که با عقل من و احتملاً شما(!) جور در می آید این است که این اعتقاد من است که باعث می شود من با شیوه ی خاصی سخن بگویم، لباس بپوشم،چیزی را بخورم یا نخورم و حریمی را رعایت کنم یا نکنم. بی دینی من هم نوعی دین است. اما مشخص شدن محدوده و چهارچوب ماست که به من هویت می بخشد.

 

پیوست:به نظر می رسد بحث نکردن در مورد دین و عقیده بی خطرترین راه در روابط اجتماعی است. حتی وقتی هدف یک طرف درک حقیقت باشد نه جدل یا اثبات غلط بودن رفتار دیگری یا... در مقابل، وارد بحث دین و عقیده شدن در این روزها از سنگ نوردی بدون تونیک و کارابین خطرناک تر است!

ای کاش کمی بی فکر، فکر می کردیم! ای کاش حق را با حق می سنجیدیم نه با متکلم آن!

در هرحال مطمئنم یکی از شرایط لازم برای شکست این است که بخواهیم همه را از خودمان راضی نگه داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:18  توسط مرضیه  | 

کم کم باور می کنم که دیگر این مرضیه به پای خودش نمی رود، با زبان خودش این همه مسوولیت قبول نمی کند و به اختیار خودش از جاهایی که به عقل خودش هم خطور نمی کرد روزی سر دربیاورد سر در نمی آورد...

کم کم باور می کنم که این مرضیه، را می برند این روزها...

دیشب خاطره ی صعود سبلان امسال زنده شد... هنوز هم فکر می کنم محال است که کسی با مسمومیت از آن ارتفاع با پای خودش در آن حال و آن هوا پایین بیاید... آن روز هم مرا پایین آوردند مثل دیشب و این روزها که من را انگار می برند، بالا یا پایین ؟ نمی دانم چرا دیگر برایم مهم نیست!

بچه ها می گویند، من سرخوش شده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:6  توسط مرضیه  | 

مدیر محبوب من کسی است که وقتی اول صبح، داره نان بربری و پنیر می خوره، در حالیکه من دارم باهاش حرف می زنم، دست کم یک تعارف به من بکنه!

پی نوشت1) مدیر محبوب من نقاط ضعف و قوتی است، که در حال حاضر من به عنوان یک کارمند از مدیر پروژه ام می بینم، روزی که خودم مدیر شوم می خواهم از آن ها به نحو احسن استفاده کنم:)

پی نوشت 2) یک متن جنجالی نوشتم که پستش نمی کنم و می رود، در فولدر غیر قابل چاپ ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:58  توسط مرضیه  | 

این آخر هفته ای فرصتی شد تا در میان هجوم برنامه های بسیار سنگین کاری و... ام، دو روز به اصطلاح مرخصی برویم! مرخصی ای که مغزم خسته شد از بس فکر کرد! تا جایی که جداً بدم نمی آمد توی سالن عروسی بمانم و شب ظرفهای شام را بشویم، بلکه کمی فکرم آرام شود!!!

در راه برگشت فکر می کردم ما آدم هاچه قدر فکر مقصدیم؟ راستی ما به کجا می رویم؟ به چه چیزی افتخار می کنیم؟ ارزش هایمان چه شده و ضد ارزش هایمان چه؟ برای چه کسی تکبر می کنیم و برای چه کسی تواضع؟ حریم هایمان تا کجا باز شده؟ تا چه حد سطحی نگر شده ایم؟ چگونه می توانیم این قدر خود را مبری از اشتباه ببنیم و نقش مصلح بشری را برای دیگران بازی کنیم؟ چگونه بدون دانستن حقیقت دادگاه غیابی تشکیل می دهیم برای دیگران؟

یک چیزی هم فهمیدم که وقایع زندگی ما به گونه ای چیده می شه که بعد از هر ادعایی امتحان آن را باید بدهیم و اگر پاس نشدیم دوباره و دوباره.

با تمام این اوصاف به من خیلی خوش گذشت و کلی هم توسط ملت همیشه در صحنه به خصوص پدر داماد، متحول(تحویل گرفته شده) شدم و احتمالاً تا یکی دو روز مشکل کمبود محبت پیدا نخواهم کرد!

نکته ی جالبی هم دراین دو روز دیدم: بازی هایی که با همبازی های دوران کودکی داشتم، ظاهر مدلش عوض شده است فقط ! من هم هنوز نقشم همان دختر خندان بود که هنوز هم گاهی از ته دل و با خوش حالی تمام می خندد و قهر کردن و جِر زدن هم بلد نیست!

راستی آدم هایی که دیگر از بس وقتتان با کار و خرید و عمل بینی و کلاس رقص و عرض اندام و رو کم کنی دیگران و پژوهش و ارشاد دیگران(!)و.... پر شده، وقت فکر کردن ندارید؛ حالتون خــــــــوبه؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:59  توسط مرضیه  |