تبليغاتX
let's go beyond
مقدمه:

دیشب از سر کار که رسیدم خونه،به یک موجود خیس ،که کلی از مسیر رو پیاده اومده بود زیر بارون، تبدیل شده بودم.

بعد از ارائه گزارش روزانه به مامان(طبق عادت کودکی) و تعریف وقایع جالب روز رفتم در اتاق که یک دفعه یک زلزله ی بالای 6 ریشتر تمام بدنم را لرزاند، فقط لحاف و روتختی و هر چی دم دستم بود رو دور خودم پیچاندم،دندان هام با فرکانس غیر قابل تخمینی به هم می خورد و جداً شکه شده بودم! ...الغرض با کلی معزل بالاخره، گروه امداد و نجات(بابا و مامان) پیام کمک من را دریافت کرده با یک گلوله ی لرزان که در چند دقیقه دمای بدنش به مرز 40 درجه رسیده بود و دستهاو پاهاش از سردی،قندیل شده بود روبرو شدند!

همین قدر مقدمه بسه!

شرح کار:

زیر 3 تا پتو و لحاف در حالیکه یک کوره ی داغ شده اید و در عین حال اندک ذره ای نشت هوای بیرون باعث لرزیدن شما می شه چه کار مفیدی می توانید بکنید؟

در حالیکه اندر اثرات آن حال فکار به علل به وجود آمدن آن وضعیت داشتم فکر می کردم. دیدم بهترین حالت اینه که یک حرکت فرهنگی بکنم! دو حالت موجود بود:

یا اینکه زنده می ماندم(!!!) که در این صورت سه سوت یادم میرفت چه بلایی بر سرم رفته امروز.

یا اینکه به احتمال تقریباً صفر(!)می مردم و آن وقت چنین تجربه ی گرانبهایی نباید در زیر خاک مدفون می شد.

=>به هر کسی توانستم اس ام اس ای زدم شامل این سوال :

"به نظر شما علم بهتر است یا ثروت؟"

جوابهای ملت  را در ادامه ی مطلب ببینید.

نتیجه ی اخلاقی:

نتیجه ی اخلاقی این تجربه چیزی نبود جز انگیزه ی پرسیدن آن سوال، که باید به جوان ها انتقال بدهم:

"جوون! درسته که تو جوونی و جاهل! و ازت انتظار نمی ره که به این زودی ها این چیزها رو بفهمی، اما فکر می کنی پول در آوردن ارزش این رو داره که برای چندر غاز خودت رو بکشی؟!!!عزیزم خودکشی گناه کبیره است. لااقل برو علم بیاموز تا بگیم در حال کسب علم در این نظام آموزشی مرگ آور، دق کرد و مرد!  "

قدردانی: از کلیه دوستان و البته از گوشی عزیز و همچنین مخابراتی که در حالت عادی حاضر نیستم به خاطر اس ام اس الکی پول بره تو جیبش، به خاطر اینکه در پشت سر گذاشتن یک شب نفس گیر مرا یاری کردند قدردانی می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:19  توسط مرضیه  | 

اولین سوال من در اولین جلسه ی تخصصی پروژه ی اسبق در محل کار قبلی این بود:

"ببخشید! این آجر زیر قوری که روی سماور گذاشته شده، برای چیه؟"

رییس اون روز گفت این همه وقت که اونجا بوده به این سوال فکر نکرده!

 جای فلاسفه خالی که قریب به نیم ساعت یک بحث دونفری بین رئیس و یکی دیگر از همکاران راجع به این سوال راه افتاد در حالیکه من داشتم چایی و شکلات می خوردم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:56  توسط مرضیه  | 

1)تا بدانجا رسید دانش من که بدانم نادان که هیچ، چه قـــــــــــــــــــــــــــــــدر نمی فهمم*.

حالا به چه چیزی از این بی شعوری و نفهمی مغرور می شوم؟!، این یکی از بزرگترین سوالات ذهن بنده شده!

2) اگر بنده یا شما چیزی داریم که به هم پز بدهیم بیش از آن چه از قِبل کرامات و استعدادهای استثنایی مان بود، از طریق موقعیت هایی بوده که برایمان پیش آمد و شرایطی که اگر یک کم منصف باشیم خیلی هم به تلاش ما مربوط نبود!

خداییش فکر می کنید آبدارچی محل کار من از بنده خنگ تر بوده؟ آیا اگر من هم در موقعیت اون بودم الان می تونستم حداقل در جایگاه او باشم؟! اگر یک شب من و شما نون شب که هیچ اکانت اینترنتمان قطع بشه دیگه می تونیم حرف شیک بزنیم و شعر و قافیه سرهم کنیم؟

حالا چه طور می شه که سرمان را بالا می گیریم و می گوییم اگر کس دیگری این موقعیت برایش پیش می آمد عرضه ی استفاده از آن را نداشت؟!

1) و 2) بی بروبرگرد بخش هایی هستند که اگر کمی از بالا نگاه کنیم اون ها را می بینیم.

خدایی که بنده و شما را آفرید هم از اون بالا بالاها نگاه کرد وقتی گفت:

...انه کان ظلوماً جهولاً(احزاب،72)

...و به راستی او(انسان) بسیار ظالم و بسیار جاهل است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:39  توسط مرضیه  | 

نقش برخی از آدم ها در ابعاد مختلف زندگی درست مثل زنی است که "برای حفظ خانواده اش" در خانواده ی  پدری خود معایب خانواده ی شوهر را می پوشاند و در مقابل شوهر و خانواده ی او معایب خودی ها را.

به صورت آماری می بینم که این آدم ها "تا هستند" از هر دو طرف محکومند!

 امان از وقتی که این آدم ها را از دست بدهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:1  توسط مرضیه  | 

پریروز یکی پرید.*

 دیشب یکی پرید.**

یکی تصمیم قطعی برای پریدن گرفت.

یکی دیگر در آرزوی پریدن پرید.

یکی در حسرت پریدن پرهایش ریخت.

یکی دیشب تا صبح بالهایش را باز کرد اما نتوانست بپرد.

و یکی پرپر زد و نپرید...

تا پریدن را چه معنا کنی:

 دفاع از تز، ازدواج، مهاجرت، شهادت، شهرت، چیزی که حتی نامش را هم نمی دانی یا مرگ.

*: آرزو دفاع کرد. **:اکرم عروسی کرد.

بقیه موارد: یکی های دیگر هم معلوم است که قرار نیست بگویم کی اند و پریدنشان از چه نوعی است.

پرنده ها!: پروازتان بی خطر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:22  توسط مرضیه  | 

امروز همه چیز مهیا بود که من به جایی که می خواهم برسم،نرسم و کاری که می خواهم بشود، نشود...

من رسیدم! و شد آن چه باید می شد! هزینه اش هم کاملاً از انرژی پتانسیلم پرداخت شد! نه زیر میزی ای دادم نه حق کسی را خوردم نه جای کسی را گرفتم، فقط وقتی همه گفتند محال است، فکر کردم شاید هم هر چیزی ممکن باشد!

امروز یک روز زندگی بود چون می دانستم به کجا می روم و از رفتنم لذت می بردم با تمام وقایعی که نشان از بدشانسی محض من-در ظاهر- بود.

شاید به جای این اراجیف فقط بهتر بود می گفتم: خدا را سپاس!که اگر او نمی خواست  همه ی همه ها هیچ ِ هیچ بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 20:30  توسط مرضیه  | 

تا امروز که خیلی ها از یانگوم گفتند و ما خوندیم... من هم به عنوان کسی که از نیمه ی سریال بیننده اش شدم چند نکته ی فرعی از قسمت آخر می گم:

1. حتی مغز متفکری مثل یانگوم هم لحظه ای که امپراطور مرده بود داشت حماقت می کرد و از سر احساس بی منطق عمل می کرد!

2. در لحظه ای که یانگوم بزرگ می خواست اون خانم را در غار عمل سزارین کند، از افسر مین اجازه گرفت!

3. سومی سانسور می شه جهت حفظ جان خودم!

راستی جدا از برخی از این تحلیل ها که گاهی برای سر به سر گذاشتن خانم های دور و بر استفاده می کنم، معتقدم یک زن به واسطه ی بالا بودن آستانه ی تحملش می تواند همیشه استثنایی و خاص عمل کند و تحول ایجاد کند...بماند که گاهی این تحول یک ملت را به هم می ریزد!

پی نوشت:این هفته اگر به خیر گذشت حتماً روی نظریه ی با یک دست 8 تا هندوانه بلند کردن، کار می کنم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:3  توسط مرضیه  | 

ظاهراً یکی از بدیهی ترین واژه ها در زمینه ی اعتقادات "دین" است.

از نظر شما "دین" یعنی چی؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:13  توسط مرضیه  | 

شاید به عنوان کسی که اصولاً در قالب سیستم نمی مانم و آن قدر کنجکاوی ام بیش از حد بوده که در مقابل وسوسه ی یادگیری هر مورد جذابی مقاوتم را از دست داده ام نتوانم در مورد سیستم آموزشی ایران قضاوت درستی داشته باشم.

اما از حقوق مسلم من است که نظرم را اعلام کنم:

با کمال تأسف و تأثر اساتید زیادی را دیده ام که به شوخی یا جدی حل معادلات سنگین ریاضی و مسائل پیچیده ی (به قول خود) تئوری را علم می دانستند و تجربی کارها را آب و شکر قاطی کن هایی که حال و بعضاً آی کیوی کافی برای کار علمی نداشتند! این دعوای مسخره در فضایی است که تجربی کارها می گویند تئوری کارها عدد و رقم عوض می کنند و مقاله چاپ می کنند!!!

همیشه برایم سوال بود که مگر می شود در چهاردیواری بسته کتاب باز کرد و کاغذ سیاه کرد و ماحصل آن تحول دنیای بیرون از این چهاردیواری باشد؟!!! و درمقابل مگر می شود بدون "شناخت" قانون حاکم بر یک پدیده آن را به خدمت گرفت و تولید علم و فن آوری کرد؟!!!

جالب است در سراسر کتاب فاینمن برایم جالب بود که او خود را یک آدم تک بعدی در فیزیک تئوری می دانست! اگر زندگی نامه ی او و امثال چنین دانشمندانی را –که علم واقعی را لمس کرده اند.- بخوانید می فهمید که دیگر نمی توانید به چیزی که ما* مدرکش را داریم بگویید علم!

*منظور از ما،شما نبودید! آنهایی منظور بود که علمشان یکی از بی شمار دردهای این مملکت مدرک پرور ِ عقب مانده را دوا نکرده است.

پی نوشت:امشب مقاله ای خواندم که مال سال 1956 بود. اندر وادی اندازه گیری و کالیبراسیون(همان اولین فصل کتاب هالیدی که همیشه به علت گلابی بودنش ارزش خواندن نداشت چه رسد به درس دادن یا آزمایش کردن!). یکی از این کاره ها که مقاله را دستم داد گفت ما در ایران هنوز به آن درجه از دقت آن ها در آن سال نرسیده ایم.

نتیجه ی اخلاقی: ورود به دنیای واقعی بهای زیادی دارد. اگر جان پرداختن این بها را ندارید در چهاردیواری خود "خوشحال" بمانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:36  توسط مرضیه  | 

نه این که بگویم من مثل شما نیستما! شما که غریبه نیستید، منم مثل خود شما جیک ثانیه قضاوت می کنم و ای کی ثانیه بعدش یک پرونده از طرف تو ذهنم میارم. فقط "گاهی"،کلاس اندیشمندانه می گذارم و رأی دادگاه غیابی را بلند نمی گم هر چند رفتارم داد بزنه اون پیش قضاوت ها رو!

اما جای بسی شگفتی است که به تعداد موهای کله ام(که هنوز هم تعدادش قابل توجه است!) جمله ی شیک ِ "فکر نمی کردم این طوری باشی." را شنیده ام . یا به زبان یا به رفتار...ولی همچنان آش همان و کاسه همان.

دیر یا زود درست و غلط بودن این افکار و قضاوت ها معلوم می شه.شاید توی اون دنیا. فقط بدیش به اینه که روزی معلوم بشه که دیگه هیچ جور نشه تبعات آن را ماسمالی کرد.

قانون اساسی گله ی بزها در این زمان می گه:

" به بقیه ی جک و جونورا کاری نداشته باش. سعی کن همون بزی باشی که هستی."

یک بز واقعی هیچ وقت اهمیت نمی ده که بقیه "سکوت" او را به معنای "کم آوردگی" تعبیر کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 11:32  توسط مرضیه  | 

نمی دونم چطوری به یک "انسان محترم" می شود اثبات کرد که:

"من نیومدم اینجا که جای تو را بگیرم!"

توضیح: فقط محض جلوگیری از سوء استفاده ی آقایون محترم نمی توانم از جنسیت آن "انسان محترم" و رفتارهای اعجاب انگیز ایشون در یک محیط کاری بنویسم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:7  توسط مرضیه  | 

-مدرسه که می رفتم غیبت تنها در صورتی می توانستم بکنم که مریض باشم. مریض بودن برای من یعنی تب بالای 39 درجه جوری که تعادل نشستن نداشته باشم! سردرد و دل درد که من هم از آن بی نصیب نبودم مریضی محسوب نمی شد! آخر من حق نداشتم از وجود پدرم به عنوان نویسنده ی گواهی پزشکی استفاده ی سوء کنم! جالبه که من این اصل را پذیرفته بودم و حتی توی راهنمایی که زخم اثناعشر پیدا کردم یک بار هم برای دل درد هایی که شب تا صبح بیدارم نگه می داشت تقاضای گواهی نکردم یا لااقل توضیح والدینم که این بچه برای چی آن روز در کلاس گیج می زنه...

-یکی از ناظم های دبیرستان دوست مادرم بود. یادم میاد وقتی نمره ام با همکلاسی هم فامیلم اشتباه شد وقتی رفتم دفتر که او نباشد تا نکند برایم پارتی بازی کند...

-مقاله ی کنفرانس امسال را که نوشتم برای دکتر ک. فرستادم. استادم گفت اسم او را باید از بالای مقاله پاک کنم، چون ایشان دبیر کنفرانس است و اسم او ممکن است باعث سهل گیری در امر داوری مقاله شود...

...

من ژنی دارم به نام آنتی پارتی! و نیروی جاذبه ای برای جذب آدم های دارای این ژن.

در مقابل آدم هایی که در صدها موقعیت این چنینی وقتی آشنایی ام با کسی را کشف می کنند رو در رو یا پشت سر  می گویند که "پارتی داشت که کارش درست شد.." واکنشی نشان نمی دهم! گاهی دود از کله ام بر می آید فقط!!!

 راستش خودم هم دارم کم کم باور می کنم که حتماً خاطرات من خالی بندی است و زندگی ام توهم!

پی نوشت: هر چی زور زدم ترمزم نگرفت برای این پست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:25  توسط مرضیه  | 

ساعت 9:50 صبح است که دوست عزیزم تماس گرفته و می گوید بروم به جای او سر کلاس موسیقی هنرستان سوره! کلاس ساعت 13 است!

چک و چانه ی من مبنی بر نامناسب بودن من برای چنین امری فایده ای ندارد! در واقع گزینه ای جز من نیست. از حق دوستی این دوست واقعی ام که بگذرم برایم هیجان انگیز است که چنین تجربه ای کسب کنم. به خصوص که این روزها شده ام متخصص پرش در وقایع غیر مترقبه، آن هم با کله!!!حالا منم و یک کلاس موسیقی که بروم و برایشان فیزیک صوت بگویم... 1 ساعت وقتم را در خانه به سرچ می گذرانم و لپ تاپم را پر از پاور پوینت می کنم و انیمیشن...

وارد کلاسی می شوم که نه چیدمان کلاسی دارد نه بچه ها در قالب دانش آموز! مقنعه ها که همه شال گردن است. من با خنده بچه ها را می نشانم و اسمم را روی تابلو می نویسم و می گویم فیزیک خوانده ام...خیلی خوش حال همه یک صدا می گن :وای ی ی ی و بعد یکی یکی از این که چه قدر از فیزیک حالشون بد می شه می گویند! می خندم و می گم خوب به اون هم می رسیم!

یک به یک از آن ها می خواهم خودشان را معرفی کنم. 16 اسم کوچک را سریع در ذهنم در یک آرایه می چینم و سه چهار بار مرور می کنم در لابه لای سر و صدا! از هر کدام می خواهم که سازی که می زنند را بگویند. نصف کلاس ساز نمی زنند. سعی می کنم ساز را به فیزیک ربط بدهم! آلاله گیتار می زنه از آکوستیک بودن یا نبودن اتاقش می پرسم. این که آیا به فکرش رسیده اتاقش رو آکوستیک کنه یا نه...سپینود از دلفین ها می پرسه که راسته صداشون رو فقط کرها می شنوند؟!! نیم ساعتی می گذره و من به دنبال نکته ای هستم که این جمعیت را به فیزیک علاقه مند کنم! حفظ اسامی تأثیر خودش را می گذارد و بچه ها هیجان زده می شوند!

دنبال نقاط مشترک می گردم. خدا برای خواهرم،مینو خیر بخواهد که از بس جریان کلاس های کارگردانی و انیمیشن را برای من گفته دیگر خط به خط فیزیکی که این جماعت هنرمند در دانشگاه می خوانند را حفظم!=> از وجود خواهر هنرمند استفاده ی سو می کنم... از پاورپوینت ها و از دلفین و از فیلمهای وسترن...یک ساعتی می گذرد و من به این نتیجه می رسم که ظرفیت بچه ها برای شنیدن این چیزها تمام شده و اگر هنر کنم و بچه ها را ساکت کنم معجزه کرده ام!

بخشی از کلاس گوش کردن به موسیقی بوده. از تدریس فیزیک منصرف می شوم و می گذارم بچه ها موسیقی گوش کنند نه آن موسیقی شجریانی که من همراه دارم و اکثراً بدشان می آید بلکه موسیقی داخل موبایلهایشان را! بچه ها ساکت می شوند! بعد از هر تِرَک از "سپینود" که گوشی اش حکم پخش را پیدا می کند از دستگاه های موسیقی و سبک ها می پرسم و اینکه راک با هارد راک چه فرقی دارد و او با اشتیاق به یک فیزیکی جواب می دهد... پاورپوینت ها برای همه ی بچه ها جذاب نیست. اما یکی از بچه ها میخ لپ تاپ من شده. مرتب سوال می کنه و از صوت توی آب می پرسه براش کمی توضیح می دم و بعد از کلاس ای میلم رو بهش می دم تا اگر خواست براش بفرستم چند تا از این انیمیشن های کوچک را...

کلاس تمام می شه. می دونم اتفاق خاصی قرار نبود بیفته و شاید ذره ای از تنفر این جماعت نسبت به فیزیک کم نشده باشه! می دونم آن اشتیاقی که من برای یاد دادن به آن ها داشتم یکی از آن ها برای یاد گرفتن نداشت و در این حالت بال بال زدن من بیهوده بود،اما برای من تجربه ی ارزشمندی بود.  

در راه برگشت اندکی مغزم سوت کشید و دلم سوخت. دلم سوخت برای بچه هایی که سر کلاس هر دلقک بازی ای را برای جلب توجه در می آوردند و انگیزه ای برای یادگیری نداشتند...بی علاقگی به فیزیک منظورم نیست.

می تونم ادعا کنم که این بچه ها واقعاً در نظرم فقیر آمدند با این که گوشی هایشان آخرین مدل روز بود!

نمی خوام مثل پیرزن های توی امام زاده ها بگم:"برای این که دخترمون محجبه بشن صلوات!" یا این که دعا کنم که"خدایا جوونامون رو هدایت کن!!!"

می خواهم بگم :"خدایا! نعمت عقل سلیم را به خصوص به والدین و مربیان نسل ما عطا کن. که اگر تربیت درست باشد، فطرت پاک راه خود را پیدا می کند حتی اگر به مرز پرتگاه رسیده باشی."

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:8  توسط مرضیه  | 

می خواهم بنویسم اما نمی شه!

از سوال هام بگم یا از فکر هام...  

آی خداااااااااااااااااااا. تو که هوای من رو داری؟ این طناب و کارابین و تونیک های زمینی قابل اعتماد نبود و نیست . واسه همین من بدون این چیزهای دست و پا گیر می پرم پایین! شایدم بالا... نیت تویی. تو هم که همه جا می گن هستی! پس محاسبه و احتمال سقوط رو بی خیال!!!

در هر حال من به این نتیجه رسیده ام که اگر تا آخر عمرم بخواهم زندگی رو شبیه سازی کنم می گندم! برای همین جفت پا می خواهم بپرم وسط معرکه...

مامان، بابا، اساتید،بر و بچ،... نه این که نخواهم ها!نشد! من تا مرز گندیدن پیش رفتم. برای برآورده کردن آرزوهای شما و شاید همان صلاحی که عالم و آدم برای من آرزو می کنند. شاید برای به فعلیت رساندن بخشی از ذهنم که چه بسا از خود خواهی شما نشأت گرفته باشد و راهی باشد برای افتخار کردن به من! شاید راهی بود برای جبران تمام ناسپاسی های من.

 اما می خواهم جاری بشوم. از دید شما حماقت، از دید یک عده ی قلیلی از امثال خودم شهامت!

برایم مراسم سوگواری نگیرید! نترسید از این که برای بو کردن یک گل ِ دو قدم آن طرف تر راهم طولانی شود یا آلرژی ام عود کند. زندگی شاید لذت بردن از همین گل باشد و بس!

شعار هفته: هر کجا هستم و باشم و هر کاره ای که بشوم، کوه ها ی عالم مال من است. سند منگوله دارش را هم خدا بهم داد در روزی که گفت زمین ها و آسمان ها مسخر توست.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:36  توسط مرضیه  | 

از پی رد و قبول عامه،  خود را خر مکن

 زانکه کار عامه نبود جز خری یا خر خری

گـــــــــــاو را باور کنند بهر خدایی عامیان

 نــــــــــــــــوح را باور ندارند از ره پیغمبری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:33  توسط مرضیه  | 

خدا رحمتت کنه ریچارد!

یک بار باعث شدی عطای خانم مهندس شدن را به لقایش ببخشم!

 این بار هم که ... خدا فقط می دونه مسیر زندگی این بنده ی فسقلی به کجا قراره ختم بشه.

در هر حال به شدت توصیه می کنم این کتاب رو گیر بیارید و بخونید:

.Surely you are joking Mr.Feynman

وصله ی شماره 1: البته شخصاً کتاب متنی اش را در مملکت نیافتم=> با لطف دکتر فتح الهی و البته توسط دانشجوی ایشان -مریم همیشه در صحنه- چند وقت پیش فایل پی دی اف اش را گیر آوردم و با اندک هزینه ای که برای آب هویج جهت تقویت چشم کردم، در حال حاضر کتاب در حال اتمام است.(از روی همان نسخه ی الکترونیکی!)

وصله ی شماره 2: راستی! هر کی خواست بیاد فایل را ازم بگیره. البته اگر تونست من رو پیدا کنه!!!

بعد از تحریر:

فایل کتاب را آپلود کردم.آن را از این جا دانلود کنید. فقط به این شرط که بخونیدش و برای مسببانش که بالا اسمشون رو گفتم اساسی دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:18  توسط مرضیه  |