پست قبلی با عنوان ترمز، پستی بود که پست نشد! پستی بود که
فقط تیترش اومد به نمایندگی از چندین و چند پست و حرف دل که این روزها نوشته می شه
اما لحظه ی آخر پست نمی شه. درست مثل ترمزی که لحظه ی آخر بعد از سرعت گرفتن جفت
پا بری روش. گاهی خط ترمزی از اون حرف ها می مونه البته...
اما نکته ی جالب: امشب یک سری به گوگل ریدر (وبلاگ دونی) زدم
و مدتی رو به وبلاگ خوانی گذروندم... جالبه که انگار ویروسی بین وبلاگ نویسها
افتاده...
یکی دوست داره وبلاگش مخفی بمونه، یکی دیگه دوست داره بی
ترمز بنویسه و بی حد و مرز، یکی دیگه به جای گله و شکایت فقط نمی نویسه.
تقریباً همه ی ما هم فکر می کنیم متفاوتیم و خاص و شاید
برگزیده!!!
اما یک کم چشمام رو که باز می کنم، می بینم : "همه ی
ما سر و ته یک کرباسیم."
پی نوشت: یادمه یکی از آدم حسابی ها بهم یک روز گفت، مفهوم "تقوا"
یعنی یک جور ترمز...
امروز انرژی ای که توی وقت استراحت و ناهار کارگاه مصرف
کردم به مراتب بیشتر از انرژی ای بود که باید مصرف می کردم تا چهار تا یک ساعت و
نیم خودم را به صندلی بچسبانم. اون هم برای یادآوری اسم- فامیل- نسبت-..
این که به خانم کیایی انجمن فیزیک بگی خانم کامرانی!
به لیلا بگی سمیرا!
یک ساعت تمام فکر کنی خواهر فلان دوستت که اتفاقاً صبح دم
در ورودی بهت سلام کرد کی بود؟!
دختر خوش حالی که میاد و بغلت می کنه و می گه "وااااااای
مرضیه خوبی؟چه قدر تو عروسی سمیه خوش گذشت!" کی بود و اصلاً کدوم سمیه رو می
گه؟!!!
این ها خیلی مشکلی نیست...
مشکل جایی هست که اسم مستعار کسی رو یادت بیاد که اتفاقاً
یک روزی هم دانشگاهی و همکار بودی ولی اسم واقعی اش را نه! خوب می تونی اصلاً اسمش
رو نگی و ضایع هم نشی.
اما باید به مغزت
یاد بدی که سعی نکنه تمام "؟" را به "." برسونه.به خصوص در
ارتباطات پیچیده ی انسانی ...
جالبه که بازی امروز حتی تو مسیر برگشت تمام نشد...هر چند
فکر کنم او هم توی یک ربعی که به هم زل زده بودیم
و آخرش هم نشدوسط اون شلوغی قبل از پیاده شدنش برم سراغش و بگم خودت بگو کی هستی؟!،
گیر کرده بود که من کیم؟!!!
ببین خانم مریم که فامیلت
یادم نیست!: اگر این وبلاگ رو یک روزی خوندی بدون که من همونی ام که تو دوره ی سنگ
نوردی فدراسیون تو بند یخچال هم گروهی ات بودم! و روز آخر نصف ناهارت رو هم خوردم!
در هر حال مانده ام که این ها علایم آلزایمره یا نشونه ی اینه که "فیزیکی
ها برگزیده اند"*؟!
* نقل قول از یک فیزیک پیشه ی خوش حال.
پست قبلی اصلاً به معنی ناامید شدن از "من"
هامون نبود!
به قول استاد که می گه:"اگر مومنی آخر ماه رمضان به
پاک شدنش شک کنه به خدا سوء ظن داره..."
در نتیجه بی خیال این حرف های عارفانه و اندیشمندانه و ترس
و اضطراب از الیاس های درونی و بیرونی:
آی آدم های ِ پاک و کاردرست! عیدتون مبارک.به پاکی امروزتون
هم اصلاً شک نکنید!
فصل اول- اغماء:
مستقل از آن چه در سریال اغماء دیدیم و مستقل از بحث فنی(که
نه من اهل فن هستم و نه عالم دینی) برای من یکی این حرف ها خیلی آشنا هستند: (شما
را نمی دانم.)
-این رساله و احکام پوسته ی دین اند و عمق، چیز دیگری است
که برای ما، "خواص" نیست...
- برای صعود باید سقوط را تجربه کرد...(یا مثلاً پوسته ی
شاعرانه، با سوء تعبیری از چنین سخنانی: از در کفر آمده ام تا که به ایمان برسم...)
- دیگران به "تو" حسودی می کنند و تو از سر سادگی
نمی فهمی...
خوب حرف هایی خیلی شیک تر و تر تمیز تر که من نتوانستم
بنویسم اما بارها و بارها آن را گفته و شنیده ام! شما هم زیاد شنیده اید: گاهی در
جمع های روشن فکری و حتی جمع متعهدین و آن هایی که قصد اصلاح خود را داشته اند! و
گاهی در بحث های خودشناسی!
نه! نمی خواهم تصویر سیاهی بسازم یا دشمن پنداری کنم و به
قول دوستی همه ی ملت را الیاس ببینیم!!! آن چه مسلم است انسان قدرتی دارد که می
تواند به هر دو طرف برود: تا نهایت مثبت
یا منفی.
خلاصه ی کلامم این است که این حرف های آشنا و تجربه ی تا دم
پرتگاه رفتن از نظر من ناشی از یک صفت بارز است که لا اقل تجربه ی عینی آن را دیده
ام، نه در دین و مذهب که در علم و زندگی مادی مادی. آن هم نوعی "قطعیت"
است.
در نظر نگرفتن عدم قطعیت ِ درست بودن نظرها و استدلال هایم.
جایی که "من" را آن چنان مبرا از لغزش ببینم که نیازی به رساله و حکم و
فلان آزمون خطا و استاد و آن مرجع علمی و آن کتاب مرجع و آن مقاله را نداشته
باشم...
سخن را کوتاه کنم و کمی از اهل فن بنویسم:
فصل دوم- احیاء:
به نقل از یکی از کسانی که چهارچوب فکری اش و دستاوردهایش و
اندکی از فعالیت هایش را شاهد بوده ام و امشب سخنانش را در شبکه یک شنیدم.از "دکتر
امیرحسین بانکی" می نویسم:
"چگونه الهام الهی را از وسوسه ی شیطان و نفس تشخیص
بدهیم؟:
-از
خود بپرسیم: آیا این موارد در دایره ی شریعت هست؟
(سوال
خودم: آیا بردن آبروی انسانی که خواسته یا ناخواسته به کسی حسودی می کند، با گفتن
به آن شخص، اصلاح است یا ایجاد تفرقه؟!)
-خروج
از عُجب ِ رأی. همیشه احتمال اشتباه را در خود بدهیم.
(روزی
روزگاری زمین مرکز عالم پنداشته می شد و برای مخالفین این نظر مجازات اعدام در نظر
گرفته می شد. آن آدم ها همچین خنگ تر از من و شماهم نبودند! چه بسا استدلال هایشان
خیلی منطقی تر از نظریات امروز من و امثال من بود.)
-فریب کرامات
را نخوریم. زیبا حرف زدن هر کس به معنی حرف زیبا زدن او نیست...
-ساده لوحی
زمینه ساز فریب خوردن است. چهارچوب فکری و عقلانی مستحکمی برای خود بسازیم."
الحاصل:فکر می کنم تا زمانی که "سیستماتیک"زندگی
نکنیم حاصل چیزی جز اغماء نیست.
حالا مطلوبست :شناخت
سیستم و روش سیستماتیک زندگی.
پی نوشت: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز دنبال نشونی کوچه اولی می گردیم. هر چند بهمون گفتند امیدوار باشیم که یک روزی پیداش می کنیم:)
درخواست: برداشت شخصی و منظور خاص از مثال های این پست نکنید لطفاً!
و داستان زندگی و مرگ "من" این گونه بود:
کمی قبل ترها،فکر می کردم موجودی خلق شده به نام "من"
که جهان مثل و مانندش را به خود ندیده و نخواهد دید! جهانی می دیدم از دریچه ی چشم
های این من ِ یکتا و استثنایی که قرار است مسخرش باشد و هر چه درآن هست و نیست
دارایی من است! بزرگ تر می شدم و من بزرگ تر می شد با نرخی به مراتب بیشتر از نرخ
رشد قد و قواره ی من. من ِ من بزرگ می شد و به همان نسبت دنیا و مافیهای آن کوچک و
حقیرتر.
کم کم دایره ی لغت نامه ام محدود شد به کلماتی که مضاف ِ
مضافٌ الیه "من" بودند و "فاعل" جمله سازی هایم "من"
بود و لاغیر!
این، آن ِ من و آن، آن ِ من شد. سر و ته من را می کشیدم تا جهان
در آن جا شو. اما کار به جایی رسید که دیگر هر چه قدر "مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن"
را کشیدم دیگر کش نیامد!
چاره ای نبود باید "داشتنی هایم" را کوچک می
کردم.پس نور را، علم را،دین را، عشق را، بهشت را و بالاخره خدا را هم کوچک کردم و
قالب زدم. قالبی در اندازه ی همان "من". همان من کوچک ِ کش نیامده.
و در این جهان "من مرکزی":
چه کابوسی از این وحشتناک تر که کسی این من را نبیند و بی
توجه از کنارش رد شود؟!
و چه جنایتی از این بالاتر که ذره ای از مایملک من از من
گرفته شود؟
این شد که تمام تلاش شبانه روزی من حفظ من شد. حفظ دارایی
هایش از اشیا و مدارک و آدم ها و هر آن چه بزرگی من را شهادت دهند.
چه ساعتهایی که برای نمایش دستاوردهای من صرف نشد و چه
هزینه ها که برای نگهداری اش هزینه نشد.
...
تا این که روزی خیلی خیلی معمولی مثل هر روز...
کودکی که به دنبال سوسکی می دویید من راندید! حتی نیم نگاهی
هم به من نینداخت. می گفت آدم معمولی زیاد دیده اما سوسک بالدار کم!
پیرمردی را دیدم که از دنیای من به قدر تمام لحظه لحظه هایش
رضایت جمع کرده بود!
و فردای آن روز...
رعیتی را دیدم که وضعیت آب و هوا را با دقتی بیش تر از
روابط احتمال و معادلات غیر خطی من پیش بینی می کرد
و پیرزن روستایی ای که برای اثبات خدا یک سیب را به دستم
داد در آن لحظه ای که در متون فلسفی ام غرق شده بودم...
...
سخت بود و سخت است ریختن تمام آن نظریه "جهان من مرکزی"
به سطل زباله...
سخت است پذیرفتن و تبعیت از قانون و سنتی که من در آن هیچ
کاره است.
سنتی که از ازل تا
ابد پا برجا بوده است برای نوع بشر. سنتی که می گوید داشتنی های این دنیا زودگذر
است و باید هر چه داری بدهی تا بزرگ شوی. برای بزرگ شدن باید نیست شوی. باید از من
بگذری. سنتی که می گوید:
"انسان همیشه در خسران بوده است مگر آن که من را کنار
بگذارد و همه ی وجودش او شود و برای او عمل کند."