تبليغاتX
let's go beyond
تا یاد دارم تو دانشکده فیزیک بین تئوری کارها و تجربی کارها بحث بود که کدوم کارشون مهمتره و سخت تر!!!
حالا بماند که یکی از اجداد فیزیک پیشه ها(اینشتاین) به بر و بچ فیزیکخون وصیت کرده که اگر نظریه ای با آزمایش و تجربه نخوند بگذارش کنار.(البته من می گم اول باهاش یک خبر تو شبکه خبری ایران بده و چند صباحی ملت را ذوق زده کنی تا گندش هم در میومده صداشو در نیاری.)
ای بابا اصلاً این پست فیزیکی قرار نبود بشه. قرار نبود که خودمون رو متفاوت جلوه بدیم که!!!
پس چی؟
در پست بعدی می گم. اون هم به شرط این که یادم نره چی می خواستم الان بگم...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط مرضیه  | 

باور کن این بار دلم هوایت را کرده. به هوای تو می خواهم جانب عافیت را رها کنم.

بگذار دیگران بگویند کوهنوردی، دیوانگی است.

ای از من به من نزدیکتر! بی تاب صعود شده ام.

 هوا مه آلود شده، نور می خواهم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:3  توسط مرضیه  | 

در رو که باز می کنم انرژی مثبت میاد جلوم و با هیجان همیشگی اش قبل از سلام علیک همیشه می گه:

"ملضی!خدا آمده خانَمون..."(این فسقلی کلاً ادبیاتش بیسته.)

نگاش می کنم و با تعجب می گم: "چی گفتی؟ کی اومده؟"

وقتش رو به بحث با من تلف نمی کنه و دستم را می گیره و می کشه و می گه:"بیا خدا رو ببین."

لحظه ی بعد تازه دو زاری ام می افته که راست راستی خدا* آمده.

*در ادبیات خواهرزاده ی محترم کلیه ی ه و ح ها به خ تبدیل می شود مانند ناخار(ناهار)، مخمد(محمد)،زَخا(زهرا)  و در این جا خدا(هدا که البته ما می نویسیم هدی).

توضیح: بنا بر یک قانون نانوشته، هر چی بچه تو فامیل و دوستان قدم به عرصه ی گیتی می گذاره من می شم خاله مرضیه ی اون فسقلی. هر کدوم از این فسقلی ها یک اسم مستعار پیش من دارند. موتوپوکو هم یکی از این خواهرزاده های سببی است که بعد از این جریان اسم مستعارش به خدا تغییر نام یافت.

از خاطرات سفر به اصفهان. شهریور 86

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:46  توسط مرضیه  | 

×
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:12  توسط مرضیه  | 

دلم می خواست فقط یک بار به آدم ها نشونش می دادم یا لااقل راضی بود که بهش لینک بدم تا وقتی امثال جوجه مدعی هایی مثل خودم با استدلال می گیم:"تو این مملکت نمی شه کاری کرد." فکمون بسته شه...

آقای ام.آی.تی (!) حالا نمی شد تو یکی جلوی من سبز نمی شدی یا لااقل اون پذیرش ام. آی. تی رو قبول می کردی،بعدش 27 تا مقاله می دادی؟!!! یا لااقل این همه پروژه ی صنعتی نداشتی که بگم تو هم مثل خیلی ها تک بعدی هستی...

 خوب من الان با دیدن امثال شما چیزی غیر از حس شرمندگی در مقابل خودم دارم؟! اصلاً توجیح یا حتی توجیهی دارم؟!

به قول یکی از همکارانم، بعضی آدم ها هستند که 20% روی زمین اند و 80% شون زیر زمین اند. این آدم ها نه وبلاگ فرت و فرت به روز می کنندو توش خودشونو تحویل می گیرن، نه عقده ی شنیدن دکتر و مهندس و نخبه و ... دارند و نه رزومه ی سنگینشون رو به پیشونی شون سنجاق می کنند... آدم هایی که هر قدمشان در راستای هدف و آرمان زندگی شان است و آرامش درونی شان حیرت آور است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط مرضیه  | 

معتقدم حرف هایی هستند که از جنس سکوتند.

شاید برای همین است که این روزها بیشتر از گذشته کوچه ی علی چپ می پیچم!

شما که غریبه نیستید: تمرین سکوت محض برایم ترک عادت است! حرف های دیگر استعاره ای است از سکوتی که سرشار از آن روی سکه ی من است.

خوش حالم که هنوز حرفهایی دارم که به زبان نیامده اند.

احساس کنونی ام قابل وصف نیست. شاید شما حس اولین روزه ی ماه رمضانتان یادتان نیاید اما من...

چیزی شبیه شوقی که نیمه ی رجب امسال، موقع خواندن شهادتین وجودم را فرا گرفت.

خرید امروزم هم هدیه ی جشن تکلیفم بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:53  توسط مرضیه 

این قضیه رویت هلال ماه هم داره چیزی در حد حقوق مسلم ما می شه. کمترین فایده ی این بحث و نقل ها اینه که آقایون محترم در جمع مهمانی ها و افطاری های ماه رمضون کلی حرف واسه زدن پیدا می کنن.(توجه دارید که خانم ها همواره حرف واسه ی زدن دارند.)

دیروز که رئیس بزرگ از کله ی سحر تو سایتها چرخ می زد ودنبال ماه می گشت...دیشب هم که نصف بحث آقایون سرماه بود.

از این چند سال اخیر که بحث رویت هلال داغ شده بگذریم یادمه دوران جوونی که سر به هوا بودم و فقط آسمون برام مهم بود توی انجمن ستاره شناسی ادیب اصفهان(تا من خبردارم هنوزم یکی از معتبرترین و مجهزترین انجمن های نجوم آماتوری ایرانه، البته اگر مثل شونصد جای دیگه تو این یکی دو سال منقرضش نکرده باشند.) رویت هلال مطرح بود. توی یکی از کارگاه ها و سمینارهایی که فکر کنم سال 79 یا 80 تو دانشگاه اصفهان داشتیم سمیناری توسط یکی از رکوردارهای دیدن هلال ماه  (اسمشون رو دقیق یادم نیست چون ما اسم مستعار واسه ی ملت داشتیم!) ارائه شد و از ابتدای سال 58 به این طرف نقشه آسمان و موقعیت ما روی کره ی زمین در هر سال نشونمون دادند و... خوب نتیجه ی اون روز(لااقل چیزی که من فهمیدم!) این بود که تعداد قابل ملاحظه ای از اعیاد فطر اعلام شده در شرایطی بوده که امکان رویت هلال از نظر نقشه ی آسمان در آن زمان وجود نداشته...

...

سال گذشته بین دو رکوردار رویت هلال تو ایران(همون استاد ما و یکی از روحانیون که اتفاقاً اسمشون یادم هست ولی نمی گم!) یک مباحثه(شاید میز گرد یا مناظره یا ...) برگزار شد که یادم نیست نتیجه ی اخلاقیش چی شد!

در هر حال چیزی که برای من این وسط سواله و به هر کدوم از منجمین و فقها که می رسم می پرسم اینه که:"حالا یک روز روزه این طرف و اون طرفش هیچی! با این شک و شبهه اگر کسی به حرف شما شب قدر مثلاً 23 ام رو احیا کنه و اون شب 22 ام باشه و شب بعدش طرف بخوابه در حالیکه اون شب شب قدر بوده تکلیف چیه؟!"

راستی شما چه تصمیمی می گیرید: کل 3 شب به اضافه یک شب این طرف تر و اون طرف ترش رو می خوابید یا احیا می کنید؟!

نتیجه ی اخلاقی: اگر می خواهید بار گناهانتون بیشتر از اینی که هست نشه و گناه گمراه کردن مردم هم سرتون نیفته یا فیزیک نخونید یا سمینار نرید یا با مرتدین نشست وبرخاست نکنید اما اگر همچنان از سر بیکاری چاره ای براتون نیست وبلاگ ننویسید و ایمان یک ملت را دچار خدشه نکنید.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:5  توسط مرضیه  | 

این عدد 3 چی داره که گفتن: تا 3 نشه، بازی نشه؟

پایان پست سوم در امشب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:14  توسط مرضیه  | 

مثل من در حال حاضر مثل آدمی شده که دو تا دستاش پره و حالا یک جعبه ی بزرگ با کادوی خوشگل میارن جلوش.

توی جعبه معلوم نیست چیه. برای گرفتنش باید دستهات رو باز کنی و چیزهایی که تو دستته بریزی زمین...

حالا توش عقرب هست یا کلید گنج؟ معلوم نیست. احتمال هر دو یکی هست.

...

حالا خودمونیما: عقرب هم موجود هیجان انگیزیه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط مرضیه  | 

بالاخره بعد از 4 هفته روزهای دور از خانه، بامداد امروز به خانه بازگشتم.

دستاورد این چهار هفته ام به ترتیب به شرح زیر بود:

سفر اول(زندگی بهتر از این نمی شه!):

همان طور که بارها گفتم در این سفر نوعی بینش جدید از توانایی و نقاط ضعفم را پیدا کردم، در شرایط سخت و کمبود امکانات. مهمترین نکته اش این بود که برعکس تصورم فهمیدم که می توانم در سرما بلرزم اما سرما نخورم!

قشنگ ترین لحظه ی سفرم هم زمانی بود که بعد از 48 ساعت مسمومیت و بی غذایی یک غذای محلی ترکی بسیار خوشمزه خوردم!

سفر دوم(یک مجموعه از دانشمندان و شبه دانشمندان):

کنفرانس فیزیک که به قول یکی از استادهای محترم بایدبا نام "جامعه ی مدنی" جابه جا شود، برایم دیدن کلی آدم های قدیمی و کلی دوست جدید را در بر داشت. بعد از سفر اول دیدن رفتارهای برخی از شبه دانشمندان که برای هم کلاس دانشمندی می گذاشتند بیشتر از همیشه کمدی بود...

هر چند تا روز ارائه ام بچه مثبت بازی در آوردم، اما کم کم ظرفیت آکادمیکم تمام شد و با پدر و مادر خونده ام که در طی کنفرانس من را به فرزندی قبول کردند یک طبیعت گردی توپ کردیم و کلی آه و حسرت بچه های دیگر را باعث شدم. تو این چند روز یک دوست خیلی خیلی دوست هم نصیبم شد.

جالب ترین نکته ی سفرم هم محل اسکان من بود که کاملاً تصادفی خیلی توپ از آب در اومد!!!(از گفتن جزییات و دلیل توپ بودن آن معذورم.)

سفر سوم (مراسم روکم کنی خانواده ی عروس و داماد)

خدا قسمت کرد و بعد از چندین ماه رفتم ولایت. از آن سفرهایی که خیلی چسبید. البته اگر چند ساعتی که علت ظاهری سفر ام بود و چشم های از حدقه درآمده ام را در مراسم عروسی ای که من اسمش را مراسم رو کم کنی فاکتور بگیرم. تو این سفر فهمیدم که جداً نسل هم فکرهای من داره منقرض می شه. واسه ی همین فرصت را غنیمت شمردم و مراسم پیش عروسی و پس عروسی را به بهانه های گوگولی مگولی رها کرده و با آدم هایی که همیشه به داشتنشان افتخار می کنم گذراندم. در این جا از زنبوری که کف پایم را روز عروسی نیش زد و مرا از شرکت در مراسم فردای عروسی معذور کرد(بر اساس مصلحت!) کمال قدردانی را دارم. در عوض یک سفر به صنعتی به بهانه ی دیدن دوستان نصیبم شد.(به خصوص اینکه اصلاً وارد فاز آکادمیک نشدم!!!)

 دیدن مدال برنز تیم بسکتبال فیزیک که تا من در صنعتی بودم همیشه تو مسابقات دانشگاه آخر می شد برای من که جانم را هم برای بازی با دانشکده کشاورزی وسط گذاشتم کلی مسرت بخش بود. بچه های تیم اسبق که الان سه تاشون هنوز در تیم جدیدند کلی جای من را خالی کرده بودند:)

قشنگ ترین لحظه شکی بود که بز هوشمند با خبر ازدواجش به من وارد کرد. با این که چشمانم از حدقه درآمد اما جداً ذوق زده شدم. تازه پیشاپیش برای مراسم عروسی دعوت شدم.

ختم کلام سفرم هم بعد از دیدن یک دوست قدیمی ایده آل ترین مهمانی دوستانه ی دنیا بود.

مهمانی اکیپ خودمان بود در خانه ی جدید رئیس اکیپ و خوردن در حد ترکیدن در جوار بر و بچ. اگر بچه ها این پست را نخوانند و ریا نشه مثل همیشه می گویم که من واقعاً در داشتن دوست یکی از خوش شانس ترین مخلوقات خدا هستم. بماند که جای یکی از اکیپمان که در بلاد کفر به سر می برد جدا خالی بود.

الغرض این بود ذره ای از آن چه گذشت در روز های دور از خانه...

نتیجه ی اخلاقی: خدایا شکرت! یک کم سر و ته دل ما را بکش بلکه بشه این همه آدم بزرگ رو توش جا بدم:)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:11  توسط مرضیه  | 

دوستان و آشنایان زیادی دارم که مرتب یا نامرتب، وبلاگ می نویسند. گوگل ریدر هم شده مخزن لینکهای ملت.

برخی از وبلاگ ها بهانه ی آشنایی آدم ها با هم می شوند و برخی دیگر بهانه ی گسستگی یک آشنایی.

وارد تحلیل جامع وبلاگ و وبلاگ نویس و وبلاگ خواب ها نمی خواهم بشوم. اما گاهی برخی از وبلاگ ها را که می بینی ناخودآگاه احساس "خاک بر سری" بهت دست می ده. نمی گویم "بدبختی" چون درجه اش از "خاک بر سری" در ذهن من کمتر است!

آمار و ارقام و لینک و تحلیل و ابراز مشاهدات و ...

نمی خواهم بگویم که این احساس بدتر از احساس تهوعی است که در دیدن وبلاگ هایی با مضمون:"زاغ پرید، گربه دوید،دوست دارم: عشق من ... " به آدم دست می ده.

 اما اگر ما ، در ظاهر موحدها، قبول داریم که روزی ذره ذره عملمان مورد بررسی قرار می گیرد، آیا این وبلاگ ها به عنوان یک ذره از رد پای ما در زندگی می تواند روزی یقه ی ما را بچسبد؟

یا اصلاً اگر متافیزیک را ول کنیم و فقط فیزیکی(!) به قصه نگاه کنیم. کشیدن تصویری سیاه سیاه از یک جامعه ی خاکستری(که مسلماً در حال حاضر آبی نیست.) نوعی دروغ گویی به خودمان و دیگران نیست؟

به فرض که در این بازار پر رونق وبلاگ هیچ کس جز خود خودم این چند خط را نخواند، فرآیند حفظ، به من گفته است که نوشتن باعث تثبیت بیشتر می شود، خوب با این فرض، نتیجه ی نوشتن سیاهی محض نتیجه اش به نظر اثر منفی روی خودم است. نوعی ناامیدی که اثرش شاید پای کامپیوتر خیلی مشهود نباشد اما قطره قطره جمع شود وانگهی موجودی شود که اگر شرایط موجبات فرارش را از این مملکت سیاه فراهم نکند راهی جز خودکشی* برایش باقی نمی ماند.

توی پروژه ای که برای مدل سازی و پیش بینی ریسک انجام دادم یکی از روش های مدل سازی غیر خطی که در موردش خواندم، "منطق فازی" بود. این منطق به بیان ساده می گه :"نه سفید مطلقی هست نه سیاه مطلق ".

راستش این پست اول یادآوری به خود خودم است.

 به خصوص با اطلاعاتی که حالا از اقتصاد مملکت به دست آوردم و گاهی فکر می کنم اگر روز نوشته هایی از آن چه دیده ام را به تفصیل می نوشتم، خودم اولین نفری بودم که خودم را دار می زدم! اما مطمئن ام که اگر فقط سیاهی دیدم و نوشتم و به دنبالش رفتم روزی می رسد که آن قطره های آخر از نور وجودی ام هم جذب سیاهی می شود و دیگر هیچ...

* خودکشی لزوماً خوردن سیانور و طناب دار به گردن آویختن نیست. ناامیدی یک آدم بدتر از ایست قلبی است. این روزها این مدل خودکشی را زیاد می بینم. بچه ها مواظب باشیــــــــــــــــــــــــــــــد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:26  توسط مرضیه  | 

بزرگ ترین دستاورد سفر اول دیدن قطره قطره های نیمه ی پر لیوان بود.

فکر کنم زندگی در سرمای زیر صفر در چادر و خوابیدن(یعنی تلاش برای خوابیدن) در کیسه خواب مشترکی که زیپش با کمک جند نفر هم کامل بسته نشد! و صعود با مسمومیتی که باعث بشه هر صد متر به صد متر برف های سفید از محتویات شکم رنگی رنگی بشه و ... باعث می شه بینایی هر موجودکم بینایی چند برابر بشه!

اما لحظه ی ورود به خانه دیدن هیچ چیزی مثل دستشویی که چهاردیواری دورش بود و یک صف چند متری جلوش نبود و آفتابه ی خالی ای منتظر آب صفر درجه نبود برام لذت بخش نبود...

به پاس این نعمت بزرگ بیش از بیست دقیقه را در بدو ورودم صرف اجابت مزاج نمودم.

 

پی نوشت: قصد دارم(و وقتش را ندارم) که گزارشی از سفر دوم بنویسم،بلکه فیزیکدونی هم دوباره موتورش راه بیفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:56  توسط مرضیه  | 

دو زمان هست که اصلاً غذا نمی توانم بخورم: یکی به زمانی سیری مفرط و دیگری به زمان گرسنگی مفرط.

دو زمان هم هست که حرفی برای زدن ندارم: یکی به زمانی که چیزی ندیده ام و دیگری زمانی که آن قدر دیده ام که دلم نمی آید بگویم یا بهتر بگویم نمی دانم چگونه آن همه حرف و تجربه و شگفتی را بگویم.

سفر اول در عرض دو هفته سفر پیاپی یک سفر استثنایی در زندگی ام بود. اسمش را می گذارم سیر آفاق و انفس.

کوه و طبیعت وحشی و برف و تگرگ و باران و مه و قله و سرما و دشت و طبیعت بکر و تمام آنچه می تواند آدمی را به وجد بیاورد در مقابل آن چه در مبارک ترین مخلوق خدا و خلیفه ی او در زمین است هیچ بود...

مرضیه مدعی، در این سفر شاهد بود که چگونه اراده ی یک انسان، کوه را شرمنده می کند. چگونه جایی می رسی که بهترین تجهیزات و مجرب ترین کوه نوردان کاری از دستشان برایت بر نمی آید و خودت می مانی و خودت و چگونه جسمت سر ناسازگاری بر می دارد و آنگاه خود هم کنار می رود و دیگر این پاهای تو نیست که تن تو را می برد بلکه ایمان پیدا می کنی که معجزه ای به بزرگی هر لحظه از زندگی به وقوع پیوسته است. ایمان می آوری که این "من" ها چیزی جز یک "او" نیست.

من در این سفر دیدم که چگونه هر چیزی ممکن است. چگونه  دو نفر در یک کیسه خواب جا می شوند و در آن سرما یخ نمی زنند. دیدم که چگونه می توان از سهم خودت برای نجات دیگری گذشت کرد. چگونه باید پا بر روی نفست بگذاری و تسلیم سرپرست باشی تا جمع از هم نپاشد...

من در این سفر آدمی را دیدم که دانشگاه نرفته بود اما یک عالم با عمل بود و نفسش سرشار از انرژی.

من در این سفر ابرهایی را دیدم که آسمان را سیاه کردند، باریدند، مه ایجاد کردند و راه را مبهم کردند، تگرگ باریدند و حرکت را کند کردند اما بالاخره رفتند و رنگین کمان جایشان را گرفت.

من در این سفر قله ای را فتح کردم که انسان هایی با امکانات بسیار کمتر هم تا کنون فتح کرده اند...

فتح آن قله با آن شرایط سخت -که بارها توسط دیگران فتح شده- هنری نبود.

 هنر، فتح قله ای است که برای هر کس مسیر یکتایی دارد و فاتحش هیچ کس جز خودت نیست.

این سفر چیزی بیش از یک سفر و یک صعود بود. بهانه ای بود برای یادآوری فراهم کردن مقدمات صعود اصلی.

و مصداقی بود بر سخن زیبای امام علی (ع):

"هیچ جسمی در برابر آن چه روح آدمی اراده کند، ناتوان نیست."

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:19  توسط مرضیه  |