اولین قدم در راستای کشف "حقیقت"،پذیرش تمام اشتباهات و حماقت هاست.
گذر از تمامی حسرت های بشری. رفتن رو به جلو:
let's go beyond
فکر اینکه فردا شب به یاری خدا قراره ، ریسک و کد و کار و پوستر و پژوهشکده و کنفرانس و وبلاگ و ایکس و وای و ضد و ... رو بگذارم و برم باعث می شه که یادم بیاد تا فردا شب باید کار چند نفر رو همزمان انجام بدم!
می خوام بعد از این همه دوندگی برای رفع خستگی تا نوک قله ی قاف رو تخته گاز برم!!!
حلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال کنید صابخونه ی این وبلاگ رو.
پی نوشت: پلات پوسترم رو هم امروز گرفتم. الان آخر بازار و ته حرفه ای تو تولید پوستر فیزیکی در سه سوت شده ام!
5شنبه که توی یک ارزیابی کلی از روند کارها، رئیس سخنرانی کرد و موضوع به پروژه ی یک و دوی گروه کشید، رئیس یک مقایسه ی شیک از خانم ها و آقایون در محیط کار ارائه داد اون هم با کلی مثال عینی که اگر جمعش می کردی می شد اسمش رو بگذاری یک جامعه ی آماری و میانگینش چیز هایی بود که نمی شد در مقابل کلی مصداق بیرونی انکارش کرد...رئیس می گفت به صورت آماری:
"خانوم ها به کارشون تعهد کاری لازم رو ندارند...پول براشون توی کار از خود یاد گرفتن کار و پیشرفت مهمتره...به راحتی زیرآب بقیه رو می زنند به خصوص زیرآب خانم های دیگه رو...معمولاً نمی تونند کار رو به تنهایی جمع کنند... توی محیط های دولتی بدون کار ِ آن چنانی مزایای زیادی نصیبشون می شه چون(خودتون جمله رو تکمیل کنید چون رئیس هم روش نشد بگه فقط یکی دو مثال نصفه نیمه که دوزاری ملت بیفته!)..."
حالا تصورش رو بکنید بعد از هر یک از این جملات رئیس برگرده به طرف تنها خانم موجود* و بگه:"البته شما با اونا فرق می کنید!"
آخر کار هم آب پاکی روی دستان مبارک آن خانم متشخص* ریخته می شه وبهش گفته می شه:"اصلاً شما استثنایی** هستید!!!"
...
*با این حال توی آن جمع به عنوان تنها نماینده نسوان یکی دو جمله دفاع کردم (اون هم دفاعی که کسی روش حرف نزد!!!) اما متاسفم که حرف های رئیس این روزها مصداق بیشتری پیدا کرده و آمار هم نتایجش را بر حسب اکثریت می گوید نه اقلیت محض.
** اگر متعهد بودن و تور نکردن آقایون تو محیط های کاری و غیر کاری و استفاده نکردن از ترفندهای ویژه ی زنانه برای پیشبرد اهداف، استثنایی بودن یک دختر است، فکر کنم باید یک فکری به حال دوستان سوپراستثنایی خودم بکنم.
پی نوشت: حواسمان باشد که "استثنایی نبودن" در این فقره از عهده ی همه ی خانمهای استثنایی بر میاد.
از آن جایی که این بار نه تحقیقاتی کردم و نه وقتی برای تحقیق دارم (حتی وقتی برای خرید حضوری هم شاید نباشه!!!)و می خواهم ضربتی(طبق معمول) خرید کنم.باز هم از وجود بلاگم استفاده می کنم و از دوستان عزیزی که هر گونه اطلاعات به درد بخور در مورد دوربین دیجیتالی دارند تقاضا می کنم تا قبل از روز ۲۷ مرداد من را به فیض برسانند.
بدیهی است سقف بودجه با توجه به سفرهای استانی ای که در پیش است محدود می باشد.
اما خوب به هر دلیلی که هست این بر و بچ فامیل اصولاْ دم کنکور و انتخاب رشته معمولاْ یک التماس دعایی به من می گویند. امسال هم که یک جورایی اساساْ با یک سری از این بچه پسرهای خوش حال کنکوری همراه شدم و الان هم بالتبع باید کار مشاوره را به حد کمال برسونم!*
بماند که اگر وجدانم می شد یک هفته ایمی خوابید عمراْ طرف خواندن دفترچه نمی رفتم اما دیروز احیاناْ بالاخره به دفترچه ی انتخاب رشته ی کارشناسی روشن شد! دلیلش هم این بود که زمان انتخاب رشته ی خودم بر اساس دفترچه ی فوق انتخاب رشته کردم! یعنی فقط ۴ رشته ای که به مهندسی هسته ای** ختم می شد... تازه خواهر عزیزم کد همون ۴ تا رشته رو درآورد و من فقط مستطیل سیاه کردم! از کرامات خودم بگذریم تازه دیروز فهمیدم بابا انتخاب رشته شوخی نیست!
اما از یک جهاتی بودن با این برو بچ برام شیرینه به خصوص برخی از جملات قصار این جوجه عناصر ذکور که کلاْ تمام اون روان پریشی ها را از بین می بره:
فردای کنکور با یکی از همین برو بچ صحبت می کردم و ازش پرسیدم:"خوب علی! چه حسی الان داری؟"
گفت:"تا حالا شده دستشویی داشته باشی بعدش امکان رفتن به دستشویی نداشته باشی... خوب بعد از کلی وقت اگه یه جایی پیدا شه و بری و راحت شی چه حسی پیدا می کنی؟!"
دیروز هم که داشتم در مورد اینکه فکر انتقالی رو از شهرستان به تهران از تو کله تون بیارید بیرون سخن فرسایی می کردم .جواب گرفتم که:"نه بابا! زن بگیریم انتقالی راحته!!!"
*: برای من که هیچ برای چند تا جوون آرزو به دل دعا کنید که این مشاوره ختم به خیر بشه.
**: با اینکه بعد از ۳ ترم از دانشگاه عطای مهندسی را به لقایش بخشیدم اما هیچ وقت از انتخابم پشیمان نیستم.
بغضی که یادگار احساس گناه ِ گناه نکرده ای باشد که به تو تزریق کرده اند...
یک قلپ آب دیگه روی لیتر لیتر آبی که تا امشب نوشیده ام.
مایه اش افزایش آهنگ دستشویی رفتنه...
ریسکش به مراتب کمتر از این هست که در دادگاه های زمینی بی گناهی ات را فریاد بزنی و بخواهی واقعیت را برای آدم ها پرده برداری کنی.
واژه ی "توکل" هنوز برام سنگین تر از اونی هست که بتونم به زبون بیارم واسه همین فقط توی سررسیدم می نویسم.
دوستم از اون طرف خط تلفن لیوان آب رو دستم می ده و می گه یک روزی حکمت این قضایا رو می فهمم.
امشب هم می گذرد با یک قلپ آب دیگه.
بحث هایی که دیروز در عرض چند ساعت کوهنوردی با دوستم* داشتم خیلی جالب بود.
چند وقتی بود می خواستم از این موضوع بنویسم. حرف های دیروز بهانه ای برای نوشته ی امروز:
۱. دوستم می گفت "ریا کاری هست که تو به خاطر نظر شخص دیگری انجامش بدی." خوب این رو همه می دونیم مثلاْ از قدیم هم به ما گفتند که مثلاْ اگر نمازت رو به خاطر اینکه چند تای دیگه می بینند طولانی ترش کنی این می شه ریا. ریا هم که بچسبه به هر کار خوب اثرش می ره تو هوا! اما دوستم اضافه کرد "حتی اگر به خاطر این که یک کاری جلوی مردم ریا نشه انجامش ندی باز هم ریا هست! چون انگیزه باز هم نظر کس دیگری بوده... "
۲. جایی در مورد صوفیه و فرقه های های صوفی می خوندم. یکی از فرقه های صوفی مشهور به "ملامتیون" است. این فرقه برای مبارزه با نفس کارهای عجیب غریبی می کردند. مثلاْ جامی که توش مشروب خورده شده بوده رو با خودشون حمل می کردند در حالی که خودشون لب به مشروب نمی زدند. این طوری مردم تحقیرشون می کردند و خودشون جهاد اکبر می کردند!!!
۱. و ۲ دو بگذاریم کنار رفتارها و حرف های خودمان. به خصوص توی محیطی که خیلی ها جلوی ملت جانماز آب کشی می کنند و "چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند"، آدم های زیادی از سر انزجار از این گونه رفتارها از آن طرف بوم می افتند و یک جورایی می شوند ادامه دهنده ی راه "ملامتیون". برای اینکه ریا نکنند ریا می کنند!
جناب حافظ بی خود نمی گفت:"مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش"
*: هر قانونی می تونه استثنا داشته باشه از جمله قانون "گله ای کوه رفتن!" که می تونه بسته به جنسیت و کاردرست بودن همنورد نقض بشه و نتیجه ی ایده آلی داشته باشه.
فقط یک لحظه کفایت می کنه.
واقعیتی که چه بخواهی و چه نخواهی واقعیت است.
واقعیت اینه که یک لحظه کافیه تا تمام ارتباطات و اندوخته های یک عمر و ...کل مین بردت بسوزه و فقط به درد گذاشتن توی شیشه ی بچه قورباغه بخوری .
دلم نیامد دیگران را از خواندن این وصف حال که از زبان "قیصر امین پور" خواندم بی نصیب کنم:
(جداً دنیای کوچکی داریم و در عین حال (اندک) آدمهایی بزرگ... نفس چند تایی از این آدمها را تجربه کردم در روزهای اخیر... )
و اما این هم سوغات سفر!:
"
پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برقی کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره ی طوفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود، از خدا از زمین، از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کار خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است
تاببندی چشم کورت می کند تا شوی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست سنگت می کند کج نهادی پای لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم در میان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران و گرز آتشین
محو می شد نعره های بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بو مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ی بی حوصله سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نماز ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟اینجا در زمین؟
گفت آری خانه ی او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است
دوستی از من به من نزدیک تر از رگ کردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا پیش از اینها فکر می کردم خدا"
پ.ن: از دوستان عزیز به خاطر عدم رعایت نظم در نگارش پوزش می خواهم.
این متن قسمتی از کتاب "انسان کامل" نوشته ی "مرتضی مطهری" است. این کتاب به طرز خاصی به دستم رسید و نشانه هایی از جواب های سوالهای خاصی از سوالهایم را در آن تا کنون دیده ام...
مناسبت کاملی دارد با حال من و با این ایام فرخنده...
در صفخه ی 16 آن می خوانید:
"شناخت علی، شناخت انسان کامل اسلام است. اما "شناخت علی" نه شناخت شناسنامه ای علی. گاهی انسان، علی را شناسنامه ای می شناسد. نامش علی، پسر ابوطالب، پسر عبدالمطلب، مادرش فاطمه دختر اسد بن عبدالعزی، شوهر فاطمه، پدر حسن و حسین، در آن سال متولد شد،فلان سال از دنیا رفت، چنان جنگهایی کرد. اینها شناخت شناسنامه ای است. یعنی اکر بخواهیم برای علی(ع) یک شناسنامه صادر کنیم و به شناسنامه ی او آگاه باشیم، شناسنامه اش اینهاست. اما شناخت شناسنامه ای علی، شناخت علی نیست. شناخت انسان کامل نیست.
شناخت علی یعنی شناخت شخصیت علی نه شخص علی."
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از خلق جهـــــــــــان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کـــــم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم
بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح شرمســـــــــــار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گـــــــران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر این متاعم که تو می بینی و کمتر زینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیــیــنه ی مهر آیینم
نتیجه ی اخلاقی: !!! ، طبق معمول تمام لحظات زندگی ام.البته درجه ی ! شدگی این بار یک کم موجبات شاخ درآوردگی من را فراهم کرده است... تلفن امشب دوستم به آن شب همبستگی دارد؟ این یعنی آن؟!! حال من الان خوبه؟ اصلاً من را چه به این حرفها؟!!! آخه چرا؟!!!
پیام 1برای ملت شریف:اگر از این پست چیزی نمی فهمید به گیرنده ها دست نزنید، قرار نبود کسی چیزی بفهمه!
پیام2 برای خدای عزیز: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا.
اهانت برای هر آدمی بسته به چهارچوب ارزشی و خطوط قرمزش معنی خاصی داره.
واکنش آدم ها در مقابل اهانت هایی که بهشون می شه برام جالبه. این جور وقتها می تونم یک اپسیلون شناختی نسبت به اون آدم پیدا کنم...
برخی فکر می کنند سکوت علامت رضاست! اما برای دسته ای از آدمها "سکوت محض" چیزی نیست جز واکنش به یک توهین. می دونی چرا؟ چون این آدمها برای خودشون اونقدر احترام و ارزش قائلند که حاضر نیستند شخصیتشان را وارد بازی کنند.
راستی اگر روزی بخواهم بدانم یک آدم برای دیگران چه قدر ارزش قائل است میزان ارزشی که برای خودش قائل است را اندازه می گیرم.
این بنده خدا که امروز قراره دفاع کنه و یک ماه دیگر هم بفرستیمش بلاد کفرو به نظر من بیشترین نیاز رو به وبلاگ در این روزها داره آشیونه ی جدیدش رو آورده تو بلاگفا.
بقیه ساکنان پرشین چه قراره بکنند؟
دختر جوان- "هلن جون! واسه تقویت موهام چه کار کنم؟! دارم کچل می شم!"
هلن جون دهنش رو باز می کنه که خانم حدود 50 ساله ای که زیر دست هلن جون نشسته جواب می ده:
"معلومه عزیزم! این روسری ها رو بردارید. این مو هوا باید بخوره. خود من یک ماه که ایران میام کلی موهام از بین می ره. اصلاً مغز آکسیجن می خواد که بتونی خوب کار کنی. تو فکر کردی علت عقب افتادگی ما ایرونیا چیه؟ اصلاً چرا هیچ وقت نوبل نگرفتیم؟ دختر خودم این جا کنکور قبول نشد اونجا الان داره می ره دانشگاه.این چادر، روسری هاست که عامل عقب موندگی ماست دخترم..."
و در تمام چند دقیقه ای که خانمه بدون نفس گیری سخنرانی می کنه، من با وسواس داشتم عامل عقب موندگی رو روی سرم تنظیم می کردم و تک تک تار موها را می فرستادم زیرش.
...
اما یک سوالی روی دستم مونده:
"اگر نوبل نگرفتن ما خانم های ایرونی واسه عامل عقب موندگی ای هست که خانمه می گفت پس آقایونی که بعضاً مستقیماً اکسیژن به سرشون می رسه! چرا هنوز کاری نکردند؟؟؟"