تبليغاتX
let's go beyond

babaeebox_mohammad

 

smilebox_zahra

 

BDcard_ boghzale

 

kamangir!

 

BD card_lovley zahra

 

painting_fatemeh

 

marziehmahi_faeze

 

بعد از تحریر:

به خاطر یادآوری نکته ای که در آپ لود کردن عکس ها فراموش کرده بودم ممنونم. برای من سپاسگذاری از تمام کسانی که به نوعی چیزی به من آموخته اند در همۀ زمان ها "مهم است".

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 21:21  توسط مرضیه  | 

نمی دانم آن گاه که از روح خود در من دمیدی برایم چه آرزویی کردی ...

هر چه بود امیدوارم روزی افسانه ی روز آغازم را محقق کنم ...

در شب آرزو آن گاه که با بارانت من را ذوق زده کردی نمی دانم چه چیزی را دوباره در گوشم زمزمه کردی که روح دوباره ای در تن سردم دمیده شد.

تبلد

شمع ها را که فوت می کنم تو برایم آرزو کن. همان آرزوی لحظه ی آغاز.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:32  توسط مرضیه  | 

دیدن این نوشته از دوستم باز هم من را تحریک می کند که سکوت سنگینم را بشکنم...

نمی دانم گفتن مشاهداتم در این فقره فایده ای برای کسی دارد؟

بعد از تحریر:

به چندین دلیل نمی گویم!

یکی حفظ اسرار که این روزها اول شغلم شده! و دیگری برای آن که آدم کوچولو ها گاهی محکوم به سکوتند تا روزی که بزرگ شوند و حرف بزنند. من قصد دارم بزرگ شوم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:0  توسط مرضیه  | 

بابا چرا جدی گرفتند اینا؟!!!

من از سر خوشحالی دو روز پیش یک...کردم.بابا شوخی بود!

جواب اینا رو که برای دومین بار در عرض ۲۴ ساعت برام این میل می زنندچی بدم؟!

 

Thank you for your application, and we look forward to seeing you in October!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:7  توسط مرضیه  | 

وقت هایی هستند که تو همه جوره دویده ای.

 یهو می رسی به یک چاه پتانسیل بی نهایت. آدم ها اگر ذره ای ازحالت خبر پیدا کنند یکی از این واکنش ها را نشان می دهند:

#آخی! چه بدشانسی!

#دیدی؟ نگفتم؟ حقته! خوب حرف گوش نمی دی.

#چشمت زدند .

# بی خیالش شو. ولش کن.

# از بس ساده ای. اگر تو دنیا گرگ نباشی گرگ ها می خورنت.

#بی عرضگی خودت بود.

#...

 

اما این بار قراره که تو سکوت، من و تو باشیم. امشب تا صبح و شاید فردا شب .

هنوز تو هستی گاهی در قالب یک دوست گاهی یک ای میل گاهی یک رویا و گاهی در قالب اتفاقاتی که به نظر بدشانسی محضند.

می دونی من ولی همچنان به خوش شانس بودنم باور دارم.

آن قدر خوش شانس هستم که وقتی از سر جهل و حماقت، دستم را از دستانت بیرون می کشم و ادعای بزرگی می کنم اتفاقاتی برایم  بیفتد که یادم بیاید قضیه چه بود...

 

امروز برایم عید بود.

تولد مولودی که تاریخ او را "شکافنده ی دانش" می گوید.

بی سبب نبود ...

حیرتم را می بینی؟!!

 

 

پی نوشت (مخصوص مربیان، اساتید، مشاوران و مامان- باباها و غیره):

 اگر روزی خواستید کوهنوردی را از صعود باز دارید،به او بقبولانید که به قله رسیده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 22:45  توسط مرضیه 

چند سال پیش که هنوز فتوای علمای لوس آنجلسی صادر نشده بود، دکتر س. عشقش این بود که تو مهمونی های دوره ای و پیک نیک ها ضرب بگیره و من به سازش برقصم. خارج می زد ولی هنر و هیجانش به رقصیدن این مدلی بود.

حالا اثر کارتون خانواده ی دکتر ارنست بود یا جزیره ی ناشناخته یا کتاب های ژول ورن ، سعی کردم یاد بگیرم که به هر سازی برقصم. با این استدلال(!) که اگه روزی روزگاری توی جزیره ی آدم خوارها افتادم بتونم با ساز اون ها هم برقصم و حداقل خورده نشوم!

 

اما خداییش محمد خردادیان یا روحی ساوجی هم نمی تونند هم ساز بزنند و هم برقصند! اون هم با در دستشویی یا دبه ی ماست!!!

 

پی نوشت1: ای میل و فرمایشات بعضی ها مبنی بر "صاحب نظر بودن" من یک جور فحش محترمانه بود برای من! معنی اش هم این بود که :"دییر مرضیه!: تو که هر چی ما زدیم رقصیدی! حالا بیا این دبه ماستی ما را بگیر و خودت هم بزن و هم برقص تا ما هم به چرت نیم روزی برسیم!"

 

پی نوشت 2: هر چیزی خوبه روی اصول باشه. دنبال یک کلاس حرکات موزون می گردم.

 

پی نوشت 3: این فیلم را هم اگر گیر آوردید ببینید چون واسه تقویت زبان خوبه، باعث قاط زدگی نمی شه، می تونید با بچه ی زیر 18 ساله با همدیگر ببینید.:

 

Shall we dance?""

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 12:55  توسط مرضیه  | 

امروز خواندن یک متن و به دنبال آن یک سوال و جواب منجر به زنده شدن بخش هایی از ذهنم شد که همیشه علامت سوال داشته است و هیچ وقت جواب درستی نگرفته...

امروز می فهمم که دختر مدرسه ای دیروز حق داشت که از کلاس های دینی فراری باشد و همیشه عذاب آورترین درس برایش بینش اسلامی باشد.

نه تنها مذهب بلکه مرزهای ممنوعه ای از واقعیت های زندگی در این فضا همیشه باعث سانسور سوال ها و تبدیل شدنشان به یک فشار اضافی می شود. حتی همین جا در این فضای بازتر هم گفتن و خواندن کلمه هایی که به مراتب نقش مهم تری در سلامت جسم و روح و شناخت فردی دارد برایم سنگین است. نه فقط من که  نخبه های واقعی ای را می شناسم که شناختشان در امورات روزمره و نیازهای طبیعی شان صفر مطلق است.

چرا؟

دبیرستان که بودم خانم د که از منورالفکرهای دبیران دینی به شمار می رفت یک بخش از احکام را سریع رد شد وقتی سوال شد که خانم این کلمه در زیر نویس یعنی چی؟کلی سرخ شد و بعد گفت همتون سرتون رو زیر بندازید تا براتون یک کمی توضیح بدهم و بعد دو سه جمله ای گفت که تازه بحث را پیچیده تر کرد تا بازتر...

آنروز من فقط فکر می کردم چرا من باید سرم را زیر بندازم و فقط به جرم یک سوال در کلاس مثل یک جنایتکار با من رفتار بشود؟

امروز ولی می فهمم چرا دانشکده ی فیزیک و علوم پایه معدن بچه هایی بود که یک ترم در میان به قول خودشان قاط می زنند. همان آدمی که از مدرسه برای بزرگ تر بودن 1 از صفر دنبال دلیل و برهان می گشت و در دانشگاه برای یک ثانیه کم و زیاد شدن دوره ی تناوب عطارد معادلات آن چنانی حل می کرد، همان کسی بود که در کلاس های معارف باید بخش سوال ذهنش را می بست تا نکند برچسب شرک بخورد و از هستی ساقط شود.

همان نخبه هایی که برای خدشه دار نشدن تمرکزشان تک واحد درس تنظیم خانواده برایشان حذف شده بود تا نکند هوس کنند و در این وادی هم به آزمایش و تست صحت دروس داده شده بزنند!

از نخبه های این چنین چگونه انتظار اعتدال در زندگی می رود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:58  توسط مرضیه  | 

یکی از اثرات تنهایی اینه که آدم کله ی سحر با یک سوال بیدار بشه و کسی نباشه ازش بپرسه=> لطفاْ به این سوال پاسخ دهید:

"جلف" یعنی چی؟ یا به چه کسی یا چیزی می گویند "جلف"؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:39  توسط مرضیه  | 

امروز فاز دوی پروژه را که تحویل کارفرما داده بودیم را برای تصحیح ایراداتی که گرفته بودند تحویل گرفتیم... همزمان با آن فاز اول از یک پروژه ی دیگر که همزمان برای این کارفرما توسط یک گروه دیگر انجام می شود را نیز گرفتیم...

آن چه گذشت:

دو پروژه ی همزمان در یک زمان شروع به کار شد:

 

پروژه ی یک:

سطح پروژه: من که نه ولی این کاره ها می گویند یکی از سنگین ترین پروژه های مالی است. تحلیل و پیش بینی سیستم های پیچیده ی مالی و پیش بینی وقایع آینده و مدل سازی جهت مدیریت ریسک. تا کنون در ایران این سیستم طراحی نشده است. آن ور آب هم هنوز سرش دعواست.

تعداد اعضای گروه: 2 نفر!

من به عنوان کمی ساز(!) و یک همکار دیگر که متخصص امور مالی است.

 

پروژه ی دو :

سطح پروژه:من نه ولی خود همکاران و رئیس بزرگ که در همان گروه کار می کند می گوید از نظر حجم و سختی انگشت کوچیکه ی پروژه ی یک نمی شه! در این پروژه حرفی از کدنویسی نیست.

تعداد اعضای گروه: 4نفر.

 

این دو پروژه همزمان بسته شد...پروژه یک سر زمان مقرر تحویل داده شد و پروژه ی دو با تأخیر...

فاز دو را به تنهایی نوشتم. مدل ها و جزییات ریاضی. توسط خودم تایپ و ویرایش شد. سر زمان مقرر تحویل رئیس بزرگ دادم. یک ماه خواندنش توسط رئیس کوچک و بعد هم بزرگ طول کشید...

روزی که خواندنش تمام شد 3 ای میل تشکر از رئیس کوچک و بزرگ برای گزارش خوبم دریافت کردم.

رئیس بزرگ آن قدر از گروه یک در مقابل بچه های گروه دو تعریف کرد که بچه ها اسم ما را گذاشته اند سوگلی های رئیس!

 و اما امروز...

حدس بزنید نسخه ی تصحیح شده ی دو پروژه را که دریافت کردیم چه دیدیم؟!

فاز یک پروژه ی یک که 130 صفحه بود و ادبیات کارشان را تشکیل می داد و با اینکه قسمت اعظمش توسط رئیس بزرگ نوشته شده بود، خود رئیس بزرگ می گفت اگر آبش تبخیر بشه دو صفحه حرف حساب توش نمی مونه ،بدون هیچ تصحیحی یک کار حرفه ای محسوب شده بود.

 و فازی که من نوشتم ،80 صفحه ای که یک فاصله ی زیادی هم توش نبود و باز هم به قول رئیس بزرگ چیز نگفته توش نبود، یک لیست تصحیح و کلی خط خطی توش بود.

 

برخلاف رئیس بزرگ خوش حال شدم که کسی با دقت خوانده و غلط های من را گرفته! اما وقتی اون دنیای تصحیح (!!!)را دیدم فقط مونده بودم چی بگم!

از توزیع  شدت و فرکانس که طرف جلوش نوشته "این ترجمه چیه؟توضیح بدهید"!!!!!! تا تمام مشتقات جزیی توابع چند متغیره ی من که به غلط  به دیفرانسیل کامل تبدیل شده تا <> که برای تمام ریاضی دیده ها آشناست و مقدار انتظاری یک تابع را نشان می دهد و طرف نوشته این نوتاسیون غیر حرفه ای است تا ...

جالبه که من یکی دو جا به عمد یکی دو تا غلط تابلو گذاشته بودم که اصلاً دیده نشده! جاهایی که خودم می دونم ضعیفه مشکلی دیده نشده...

خیلی مهمه که بدونید کارفرمای ما دکتر مملکت هستند نه یک حاجی بازاری و از صاحب نظرترین آدم های این کار و کسی که مصحح کار من بوده یک فوق لیسانس ریاضی!

 

و اما رئیس بزرگ امروز به من چنین گفت:

"این تجربه ای شد تا از این به بعد کار را تف مالی کنی و به کارفرمات بدی! روش خودت را بگذار بیرون از محیط کار!"

امروز یاد یک مدل سازی طنز از یکی از ریاضی پیشه های آن ور آبی  می افتم که  نتیجه ی اخلاقی اش بود:

دانش ضرب در درآمد = مقدار ثابت

فکر می کنید مدلی که این روزها باید برای اوضاع مملکت طراحی کنیم چه نتیجه ای می دهد؟!

 

پیوست: نمی دونم  آقای پرزیدنت برای آن چه من این روزها از وضعیت اقتصادی در سطوح تخصصی می بینم چه توجیحی دارد؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:7  توسط مرضیه  | 

استاد اعظم سلام

می خوام برم سر اصل مطلب: ساعت 2 صبحه! وقت حاشیه ندارم.

یک جای کار می لنگه استاد. جایی که این وقت شب، بیدارم نگه داشته.

بگذار تا برات اوضاع و احوالم رو بگم.

 

بگذار تا بر خلاف آدم های دیگه بگم دلم می خواد نه فقط تو بلکه همه ی اون هایی که مرضیه رو دیده اند و ندیده اند،این پست را بخوانند. چه بسا ای میل کردم واسه همه!

 

می دونی؟ من خیلی خیلی راحت و بدون هیچ گونه ترس و تردید دیروز مستقیم رفتم و سه سوته یک نوت بوک اکس پی اس دل خریدم. به تنهایی! بعدش به تنهایی گذاشتمش تو ماشین به تنهایی از ماشین درش آوردم. بعدش خیلی راحت جعبه اش را تا یک ساعت گذاشتم کنار اتاق و دست هم بهش نزدم! ذوق مرگ هم نشدم!

باور می کنی؟! 

بازم می خوام بگم: نمی دونی رئیس بزرگ چه قدر جلوی ا. و م. ازم تعریف کرد!

همین روزی که به جای کار داشتم تو نت ول می چرخیدم!

 

استاد اعظم یک جای کار بدجوری می لنگه:

این روزها خسته نمی شم. از دست آدم ها عصبانی نمی شم. بهشون غر غر نمی کنم. ازشون توقعی ندارم. ناراحت نمی شم. معده ام نمی سوزه.

این روزها اشک نمی ریزم. حسرت چیزی رو نمی خورم. از چیزی نمی ترسم. تا یک طوری می شه تلفن رو بر نمی دارم و بهت زنگ بزنم. برام مهمونی افتخاری ات هیجان نداره. هر کسی کمکی ازم بخواد براش می کنم و به هیچ کس نمی گم وقت ندارم.

 

این روزها برای اون آدم هایی که زندگی ام را گند زده اند هدیه می خرم!

این روزها برای کسانی که مثل چایی کیسه ای باهام رفتار کردند همه جوره مایه می گذارم.

حسودی ام به کسی نمی شه.

بوی سیگاری که از یک کیلومتری دیوانه ام می کرد را می توانم تحمل کنم.

یکی دو ساعت توی ترافیک موندن چیز عجیبی نیست.

اخبار ایران را می بینم! من سریال ایرانی می بینم!

استاد اعظم این روزها حواسم به همه ی اون هایی که حواسشون به من نیست، هست!

این روزها همه ی کارهام رو تنهایی انجام می دم. این روزها آدم های زیادی بهم می گن: خوش به حالت!

خیلی از بچه ها به این همه توفیق غبطه می خورند!!!

 

این روزها شده ام سنگ صبور دور و بری ها.

شده ام مخزن اسرار و درد و غصه ی خودم و بقیه.

 نکته اش می دونی چیه؟ این که سنگ صبور یک سنگه.

تو می دونی یک سنگ وقتی دلش بگیره و تحملش تمام بشه، باید به کی بگه؟

 

داره صبح می شه و من ساعت 8 قرار دارم. فردا باز هم قراره به یک عده ی دیگه انگیزه ی زندگی بدهم! قراره باز هم بخندم. قراره باز هم بچه ها بهم بگن: خوش به حالت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 3:28  توسط مرضیه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:59  توسط مرضیه  | 

فعلاً خواندن عنوان این پست تا اطلاع ثانوی روزی 3 وعده به خودم، باز هم خودم و در نهایت به بر و بچ، توصیه ی اکید می شود.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:15  توسط مرضیه  | 

جای همه ی دوستداران کوه و دشت خالی بود.

12 ساعت کوه پیمایی تقریباً حرفه ای با کسانی که خاطره ی کوه نوردی حرفه ای ات را زنده کنند دلچسب بود.

کلی چیز یاد گرفتم و کلی از بندگان خدا سوال کردم .

یک نکته از درس امروزم رو اینجا می نویسم اما هر کی می خواد اصل جریان را ببینه خودش بره خوب!راه کوه ودشت ها که هنوز بازه و رایگان!

 

# احتمالاً گیاه گزنه را تا حالا دیدید. کنار جوی آب و چشمه ها این گیاه زیبا روییده با بوته های بزرگ که اندک تماسی با دست کافیه که توی مایه های نیش زنبور دست رو بسوزونه. به خصوص اگر حساس هم باشید خدا به دادتون برسه! خوب کمی گل روش بگذارید و نتیجه را ببینید.شخصاً احساسی که  بعد از گل گذاری داشتم چیزی تو مایه های ریختن آب روی آتش اون انگشت بیچاره بود.

 

راستی گویا این روزها زمان جفت گیری است! البته من پروانه و سوسک وبز رو  دیدم تعمیم به بقیه نمی دم!

در ضمن با توجه به دیروز که روز زن بود یک نکته هم بگم اندر باب فضائل نسوان:

 برای بار چندم امروز بحث ارتفاع زدگی رو شنیدم و اون هم اینکه خانم ها اصولاً بسیار کمتر از آقایان ارتفاع زده می شوند. این رو بارها خودم دیده ام، جایی که یک کوهنورد حرفه ای از عناصر ذکور به خاطر ارتفاع بالا دچار مشکل شده و نتونسته بالاتر بره در حالی که یک خانم آماتور مشکل خاصی، به خصوص سردرد که یک هشدار اساسی در این مورد است، را نداشته است.

 

درسم را با یک نکته اندر باب قومیت شناسی تمام کنم:

محلی ها به سنگ ریزه هایی که در اثر فرسایش سنگ ها به وجود می آیند می گن: "سیالیز"

 

نپرسید کدوم محلی ها! چون دیگه جا نداشت این سوال رو  هم بپرسم. همین که گروه امروز من را به خاطر سوال های متناوبم پرت نکرد پایین، جای شکرش باقی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:11  توسط مرضیه  | 

وقتی مثل گاو، کار کرده باشی و مثل خفاش، شب تا صبح بیدار باشی (البته خفاش کدنویس) و مثل بز، هر چی گیرت اومده رو خورده باشی و مثل خر، مقاله ها رو برای پیدا کردن جواب زیر و رو کرده باشی و مثل اسب، نجابت به خرج داده باشی و شکایت نکرده باشی و...

 

یک هو یی رئیس بزرگ محبت آمیز تر از همشه باهات تماس بگیره و تو را مش اوف کند!

تازه می فهمی تعطیلی  واقعی یعنی چی! چون کل زندگی کاری و پژوهشیت ، به خصوص اون کول دیسک لعنتی رو دیروز آخر وقت گذاشتی تو شرکت تا امروز صبح بری سراغشون.

 

با عرض تسلیت به رئیس بزرگ و دکتر ش. و دکتر و. و مهندس س.ه. و باقی بر و بچ که از ماجرا بی خبرند ما بریم دشت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:20  توسط مرضیه  | 

شاید توجیهی برای سکوتم در برخی مناسبت ها داشته باشم اما امروز چیزی برای گفتن ندارم حتی توجیه!

دیشب و امروز نه شعری خواندم و نه گفتم ونه نوشتم. متنی از چند ماه پیش در فولدر نوت هایم هست که هنوز آن را به صاحبانش (پدر و مادرم) نداده ام. حتی هنوز کاغذ ابر و بادش هم برای نوشتنش  نخریده ام.

توجیهم آن روز وقت بود!

اما امروز وقت نداشتنم برایم پذیرفتنی نیست.

اگر یادمون رفته یادمون بیارم که امروز روز چه کسی است:

 

مادر

 

قصد نصیحت حتی به خودم را هم ندارم. تازه الان باید برم شرکت!

اما می خوام بگم ما آدم های روشن فکر گاهی گندش رو در میاریم!

می خوام بگم اون آدم هایی که حال حرف زدن با مادر و مادربزرگشون رو ندارند چون اون ها ورژن جدید یاهو مسنجر رو ندیدند یا اس ام اس بلد نیستند بزنند خیلی ....(خودتون بدترین کلمه ای که بلدید رو جایگزین ... کنید!)

می خوام بگم بله! هر روز روز مادره! اما آخه تویی که روز مادر هم کارتو ول نمی کنی روز های دیگه چه غلطی می کنی؟!

می خوام بگم درسته هیچ هدیه ی مالی نمی تونه یک لحظه از 9 ماه حمل تو رو جواب بده و یکی از دل شکستگی هایی که توی گنده بک تو سال های زندگیت مسببش بودی رو ماسمالی کنه، اما این کار رو نکنی چه کاری بلدی بکنی؟!

البته می تونی:

زودتر از سر کار بیایی خونه،

بعد از صد سال تو کمی کارهای خونه را بکنی و یادت بیاد که غذا خود به خود فراهم نمی شه،

اون اخم های مسخره رو باز کنی و یک بار هم به جای دربه دری هات از خوشی های روزت برای مادرت بگی،

هیچ عرضه ای هم نداری می تونی دست مادرتو ببوسی یا نه؟!

 

خوب من هر وقت وعظ می کنم در حالی که خودم اوضاعم از همه بدتره خشن می شم!

 

اما نه امروز، بلکه همیشه به خودم می گم، اگر می تونم رزومه ای چند صفحه ای امروز بنویسم به خاطر یک چیز بوده آن هم در رزومه های زمینی جایی ندارد، حتی اسمش.

اما این جا صریح می گویم:

 

بزرگ ترین افتخارم در زندگی وجود مادرم است.

 

راستش وقتی به چنین نعمتی فکر می کنم احساس می کنم خدا برایم پارتی بازی کرده!

 

راستی مامان!: می دونید که من امروز هم فقط عین فنر بالا و پایین می پرم و جینگولک بازی آن قدر برایتان در می اورم که طبق معمول بگویید:"تو کی می خوای بزرگ بشی؟!". می دونم که نیازی به گفتن نیست اما من امسال می گویم، حتی اگر بدانم گفتنم یعنی پرینت این نوشته را وقتی من در سر شرکت هستم خواهی خواند... فقط می خواهم بدانید که امسال بیش تر از هر سال حرف زدن برایم مشکل است می خواهم بدانید که اگر روزی نوبل گرفتم یا رئیس جمهور شدم یا اورست و کره ی مریخ را فتح کردم همه را از سر چیزی می دانم که نمی دانم چیست و شاید همان چیزی است که "ع" و "ش" و "ق" را پیوند داد.

حرفی برای گفتن ندارم!

ممنونم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:48  توسط مرضیه  | 

"فلانی رو دیدی؟ رفتارش خیلی دخترونس!"

 

به نظر شما دخترا چه جورین؟ رفتار دخترونه، چه طوریه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:6  توسط مرضیه  | 

امروز همه ی کارها را تعطیل کردم فقط برای این که بالاخره یک نوت بوک قابل پسند بیابیم و یک بار هم که شده بر اساس معیارهای معقول خرید کنم!

نتیجه ی تحقیقات گذشته ام و جمع بندی ای که تا کنون از تلفن های متعددم داشتم باعث شده دیگه هیچی از آدم ها نپرسم و فقط بگم:

 

"ببین تو یک فروشنده ی راستگو ی قابل اعتماد سراغ داری؟"

 

متأسفم که تنها نقطه ی مشترک مشاورینم جواب این سوال بود و این که:

 

"نه!"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:47  توسط مرضیه  | 

 وقتی خودت بهتر از هر کسی بدونی که در ابعاد یک فسقلی نمی تونی حرف های گنده گنده بزنی، نمی تونی رویای پریدن ات رو عملی کنی چون اونقدر توان مقابله با مقاومت هوا و جاذبه ی زمین رو نداری.

اما از طرفی محیطی که داری سقفش کوتاهه. باید سینه خیز بری. اگر نه سرت محکم می خوره به سقف و گاهی سیم خاردارهایی که معلوم نیست چه بلایی سرت بیارن.

 

مسئله جایی بود که نخواستی رویاهایت را فرو بگذاری و در عین حال در آن راهروی تنگ پر از موش و ملخ بخواهی با موش های کور، پرنده وار برخورد کنی و برایشان از آسمان بگویی و با قاشق کوچکت در آن راهروی تنگ حفره ای بکنی به سوی آسمان.  اما بهشت  موش های کور همان راهروی تنگ و نمور زیر زمینی است و فرمانروایی بر آن فضای تاریک بالاترین آرزوی یک موش کور.

 

تو ولی همچنان به روزنه ای امید داری که بیرون بروی. بهایش گاهی تنگی نفس است و قاشقکی که دارد مستهلک می شود.

 

بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! خانم ها و آقایون محترم! به خصوص ناصحین بزرگوار:

 

باور دارم که کسی آن بالا بالاها حتی در آسمان "حق پریدن" تقسیم نمی کند.

 

 "حق گرفتنی است."

 

مخلص کلامم:

می دونم که بهشتی در این دنیا وجود نداره اگر نه خدا دوبار دوبار بیکار نبود خلقش کنه.

و می دونم رویای من و حق من به حق کلی آدم دیگه گره خورده.

گره ها زیادی زیاد شده اند ولی من در باز کردن این گره ها شک دارم که نکنه آن گره ی اصلی که جوهره ی اصلی من را ساخته است را باز کنم. اون طوری پریدن برایم هیچ مفهومی نداره.

...

این بود وضعیت کسی که عاشق زندگی است و به هر دری می زند که زنده به گور نشود .

 

اما می تونم به جرأت تمام بگویم اگر روزی روزگاری بی خیال تمام گره ها شدم، وجدانم راحته؛ چرا که تا پای مرگ برای زندگی کردن دویده ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:5  توسط مرضیه  | 

دلم قبرستان می خواهد. خاک و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 6:59  توسط مرضیه 

 تاریخ ۵ تیر ۱۳۸۵

۱- ساعت ۲۱ اخبار شبکه سراسری: بنزین از ساعت ۲۴ امشب سهمیه بندی می شود: سواری ۱۰۰ لیتر در ماه...

۲-ساعت ۲۲:۳۰: ترافیک سرسام آور خیابان دولت .- در این خیابان ۳ پمپ بنزین موجود است.-

تاریخ ۶تیر ۱۳۸۵

۱-ساعت ۸ صبح: راننده ی تاکسی خطی پاسداران-ونک فحش های رکیک به دولت می دهد. این راننده در طی چند سال رفت و آمد من خندان ترین راننده ی خطی بود.

۲- ساعت ۸:۳۰: راننده ی خطی پل گیشا: "با چشم خودم دیدم که پمپ بنزین رو آتیش زدند. چند تا بوده؟ ۶تا یا بیشتر؟"

پی نوشت: این عنوان به دلیل درخواست های مکرر دوستان به خصوص خارج از ایران به صورت منظم نوشته خواهد شد. مشاهدات با من  و قضاوت با خوانندگان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:4  توسط مرضیه  | 

تابستونه، فصل شادی و خنده؟ بچه ها توی خونه؟ پای پی سی؟ تو کلاسهای تابستونی؟...

 

تابستون برای من همیشه متفاوت از 3 فصل دیگه بوده، حتی امسال که اولین بار است که از هفت دولت درس -در ظاهر امر- فارغ شده ام هم احساس متفاوتی دارم...

از بچه ها و کلاس های تابستونی و والدین بیچاره که پول هنگفت ثبت نام بچه ها را باید جور کنند بگذریم، سال های سال است که تیر ماه یک ماه خاص برای نه تنها بچه ها بلکه بخش کثیری از خانواده ها شده است. بله، این شما و این هم:

 

کنکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور

 

این هفته ی اول تابستون، هفته ی آخر برای کنکوری ها است!(البته سراسری)

 

گپ زدن و شنیدن احوالات چند تا پسر پیش دانشگاهی، سرآغاز یادآوری برخی خاطرات و البته زمینه ی بازگویی شعارهای تبلیغاتی من در زمینه ی آموزش شد!

شاید این روزها کمی از حال و هوای برو بچی که دیدم و موارد مرتبط قبل و بعد از این پدیده ی ناهنجار بنویسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:16  توسط مرضیه  | 

"مرغ هر چی چاق تر، کونش تنگ تر!"*

*منبع: کتاب "علویه خانم" نوشته ی صادق هدایت.

 

پی نوشت: نترسید! من هنوز پاستوریزه ام! ولی جداً این مثل که عینهو واقعیات این روزها را به تصویر می کشه جایگزین نداشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:13  توسط مرضیه  | 

Life is not measured by the number of breaths we take,

 but the moments that take our breaths away.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:55  توسط مرضیه  | 

و روزی همه خواهیم رفت...؟

وقتی "به طور اتفاقی(!!!)"یکی از دوستان صنعتی پنج شنبه تهران آمد و ازم خواست که باهاش برم شاه عبدالعظیم...وقتی توی مترو از حرفهاش شصتم خبر دار شد که خبری شده...وقتی از حیرت شنیدن خبر مرگ "ناگهانی" برادر 14 ساله اش تا ساعتی لال شده بودم... وقتی چند ساعت تمام حرفمون دور و بر مرگ و امکان وجود و عدم وجود دنیای آخرت بود...وقتی بهش گفتم:"فکر می کنم عدم وجود قیامت از وجودش چندین مرتبه ی بزرگی غیر منطقی تر است..."

خوب! حالا می فهمم که آن پدیده ی تصادفی مقدمه ای بوده برای اینکه امروز ساعت 4 بامداد گوشی تلفن را بردارم و آن طرف تلفن صدای هق هق خواهرم را بشنوم و خبری که یک ماه پیش هیچ کس تصورش را هم نمی کرد.

 

آن آدم باوجود هم امروز رفت...

 

و من با تمام حرف های شیک و تئوری هایم در فکرم که چگونه با همسر و دو دختر 14 و 20 ساله اش روبرو شوم و چه بگویم؟!!!

همین دوشنبه ی پیش بود که دیدمشان.برایم کمی سخت بود اما بالاخره دختر هایش را به حرف کشیدم! از دانشگاه و مدرسه و بعد هم به یمن افاضات انرژی مثبت همگی خندیدیم!

شاید به خودم غره شدم از دیدن خنده ای که ابلهانه خودم را مسببش می دیدم...

و حالا در مقابل حقیقتی که از اصول اعتقادی هر مسلمانی ست شگفت زده تر از هر زمانی هستم.

کاش جمله ای موثرتر از "تسلیت عرض می کنم!" پیدا می کردم!

 

خدایش رحمت کند به حق تمام خیرو برکتی که در طول عمرش "به همه"، "بدون چشمداشتی" ارزانی کرد.

 

پاورقی: اگر به استناد به حرف های شیک قبلی ام:"هیچ پدیده ی تصادفی، تصادفی نیست!" و قرار است ما از اتفاقی درس بگیریم قاعدتاً اکنون باید این سوزش معده و این بغض و این فشار در سینه ام نباشد(؟!). فاصله ی تئوری با عمل گاهی غیر قابل تصور است.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 5:9  توسط مرضیه  | 

-بنویسید: هم خانواده های عقل: عاقل، معقول،...

-اجازه؟! معقول یعنی چی؟ آخه یه "آقاهه ای" امروز می گفت "دختر" باید معقول باشه...

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 8:37  توسط مرضیه  |