تبليغاتX
let's go beyond

من تعهد دارم.

 نسبت به ...و ... و ...

یک مجموعه ی قابل شمارش که کران بالایش تابعی نمایی از زمان شده است!

من تعهد دارم که به تمام تعهداتم به تمامی عمل کنم.

و چگونه می توانم فلان آدم و آن یکی را از دایره ی مسوولیتم خارج کنم، به جرم آن که او روزی تعهدش را انجام نداد؟!

من نسبت به این دو بچه قورباغه ای که برای انرژی مثبت از فلان جوی آب گرفته ام هم احساس تعهد می کنم، تو که جای خود داری!

 

این تعهد بیشتر به جنون می ماند! جنونی که دارد خودش را در قالب اتصال های کوتاه مغزم نشان می دهد! من اما این شیوه را بیشتر دوست دارم. هر چند زمان را برایم منقبض کند.

تو ولی مختاری که عاقل باشی و عاقلانه زندگی کنی.

 

دین و آیینم فعلاً همین شده است. همان کلمه ای که همیشه از آهنگش لذت می بردم:

Obligation

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:20  توسط مرضیه  | 

 

دیشب خودم رو گذاشتم جای خدا.

از اون بالا بالا ها که نگاه می کردم...

 ریز که چه عرض کنم، اصلاً مرضیه ای در کار نبود.

امروز صبح که این همه ردپا و حرف و ادعا رو دیدم فهمیدم چه قدر پایین اومدم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:34  توسط مرضیه  | 

انگیزه ی نوشتن این چند خط، برنامه ی عروسکی ای بود که با دوستم امروز صبح دیده ام. بحث شیرین دختر-پسر! بحثی که شدیداً از وارد شدن به آن اجتناب می کردم. اما این که اکنون و در این جا باب آن را باز می کنم، به این دلیل است که احساس می کنم در دنیای مجازی می شود با ریسک کمتری وارد بحث های خطرناک(!) و گاهی ضروری شد.

برای مقدمه داستان را بازگو می کنم:

 

ملکه ی صورتی، ملکه ی سرزمین صورتی، تنها کارش این بود که فکر کند چگونه همه چیز صورتی باشد، مردم سرزمینش که همه دختر بودند کارشان برق انداختن ستاره ها بود. یک کار ظریف...

 

پادشاه آبی، پادشاه سرزمین آبی، تنها کارش این بود که فکر کند چگونه همه چیز آبی باشد، مردم سرزمینش که همه پسر بودند کارشان جا به جا کردن وسایل سنگین بود. یک کار زمخت...

 

تا اینکه پسر پادشاه آبی، برق انداختن ستاره ها و دختر ملکه ی صورتی، جا به جا کردن و کارهای سنگین برایشان جلب توجه کرد و جایشان را با هم عوض کردند. پسر خودش را رنگ صورتی زد و دختر رنگ آبی. ملکه، دخترش-که در اصل پسر پادشاه بود- را می دید که خیلی بهتر از همه ستاره را برق می اندازدو پادشاه آبی پسرش را که خیلی با علاقه کار می کند.

 

در یک همایش مشترک که ملکه و پادشاه بر سر بهتر بودن صورتی و آبی با هم جر و بحث می کردند، باران آمد و رنگ ها را شست و پادشاه و ملکه ماجرا را فهمیدند و جر و بحث را تمام کردند.

 

در انتها راوی داستان این گونه نتیجه ی اخلاقی را گفت:"آن ها فهمیدند که صورتی و آبی نمی تواند باعث محدودیت در کارها شود."

 

آن داستان تمام شد اما این جریان ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:55  توسط مرضیه  | 

یادم میاد  اولین بار از عمه سودی واژه ی "باوجود" را شنیدم.

باوجود یعنی آدمی که وجودش مایه ی خیر و برکت است و تأثیر گذار...

 

سعی کردم اینجا رو ماتمکده نکنم، همان طور که تو زندگیم خواستم شادی ها رو پررنگ کنم تا غصه ها کمرنگ بشوند اما امشب یک جورایی نمی شه...

 

یکی از باوجودترین آدم هایی که به عمرم دیده ام در عرض تنها10 روز از بروز علایم،  امشب بیماری مهلکش برای همه اثبات شد... سلول های سرطانی لعنتی تمام کبد و غدد لنفاوی را گرفته اند...آدمی که یک ماه پیش منزل ما مثل همیشه سرحال و شاد با همه خوش و بش می کرد و هیچ مشکلی از چشم هاش خونده نمی شد، الان یک دفعه ... هنوز باورم نمی شه. شاید باید قیافه ای که خواهرم تعریف می کرد را با چشم های خودم ببینم تا باور کنم ...

 

نپرسید که باهام چه نسبتی داره!

نسبت یک آدم چه اهمیتی داره وقتی وجودش از خیلی نزدیکان دیگر برات آشناتر است و عشقی که به خانواده اش دارد همیشه برای همه اسطوره است؟ آدمی که ندیدم کسی کمکی از او بخواهد و او از خودش مایه نگذارد...

آدمی که هیچ وقت مشکلات عدیده ی زندگی و کارش را بروز نمی دهد.

 

لعنت به این اخلاق گندی که نوع بشر پیدا کرده! باید حتماً نعمتی از ما گرفته بشه تا اون رو ببینیم؟

بعدشم بشینیم خوبی هاشو بنویسیم؟

آخه آدم لعنتی! خیر سرت این آدم، قبلش بود و تو موجود کور مدعی، ندیدیش!

 

مسخره ترین سوالی که تو این هیرو ویری می شد از بابا بپرسم این بود که" علت بیماری چی بوده؟!"

و قشنگ ترین جوابی که می تونستم بشنوم از خواهرم بود:

" فکر زیاد و بروز ندادن اون همه مشکل و درد"

 

سلول های لعنتی: تا الان چند تا آدم باوجود دیگه را هم دیدم که رفتید سراغشون. شماها از ما آدم ها زودتر فهمیدید چه کسانی رو انتخاب کنید. بهتون حسودیم می شه.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:4  توسط مرضیه  | 

امشب وقتی با دوست کوچک 7 ساله ام غذا درست کردیم و کلی هر دو کیفور شدیم، برای یک بار دیگه دیدم چه قدر می شه ساده، به سادگی یک کودک لحظه های روزمره ی زندگی را جذاب و پر هیجان تجربه کرد.

دوست کوچکم سه سالی است که از اصفهان میاد خونه ی مامان جان و باباجانش و چند روز تنهایی می ماند! البته برگرداندنش هم به زور، توسط مادر و پدرش تحت یک پروسه ی پیچیده اجرا می شود!

یادش به خیر سال گذشته در یکی از مجالسی که من و دوستم در منزل تنها بودیم و من وسط کارهای پایان نامه ام هوس کردم خلاقیت بروز دهم، با دوستم رفتیم تو آشپزخونه و منم خلاقیتم فوران کرد…

دوستم یک نقاش حرفه ای است که 3 سالگی واقعاً باعث می شد کلی از خودم شرمنده بشم، واسه همین عشق رنگ(به خصوص صورتی) و تزیینات ،همان گیگیلی بیگیلی، است.

یادم میاد آن شب، انتخاب مواد غذایی ام بر اساس تنوع رنگی شان بود! بیش تر از خود غذا هم برای تزیینش وقت صرف کردیم و خلاصه از شیرجه زدن تو مواد غذایی هم دریغ نکردیم. دوستم هم آزادی کامل داشت که هر کاری می خواد برای تزیین غذا بکند…خلاصه اسم غذا رو گذاشتم گیگیلی برگر!

 

چند روز بعد از رفتن دوستم به خانه اش خبردار شدم که دوست من به مادر پدرش گفته:

"شما اصلاً آشپزی بلد نیستین! قرمه سبزی و فسنجون و… غذا شد؟ من گیگیلی برگر می خوام!!!"

 

بیچاره مادربزرگ دوستم که آشپزیش حرف نداره مونده بود این غذا چیه که یک بچه ی بدغذا عاشقش شده!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:48  توسط مرضیه  | 

بابا خیلی تابلو بوووووووود!!!!

زل ل ل ل ل بزنه یکی تو چشااااااااااااااااااااااااااااااااااااات و ول کن هم نباشه!!!!

حالا به قول آزی چشم های منم میدان دیدش  زیاده!

 هر وری هم نگاتو می انداختی یک گوشه ای نگاه میییییییییییییییییییخ طرف توش بود!

جوون هم جوونای قدیم!

پی نوشت: لطفاً افکارتون رو اصلاح کنید بعد اگر خواستید صفحه را ببندید و نظر هم ندهید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:24  توسط مرضیه  | 

من گم شده ام!

من به دنبال خودم می گردم...

شاید دیروز که از خانه برون می رفتم،

وارد خانه ی مردم شده ام!!!

...

به یابنده ی شخص مذکور مژدگانی قابل توجهی داده می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:12  توسط مرضیه  | 

 "ببخشین!شـــوما دختری خُب سراغ ندارین؟!

راسیاتش من یه پــِســِر دارم که رو ماشین سنگین پیش پـــِدِرشون کار می کونن، البـــِته بشدون بگما، موبایلم دارن. یه خونه وم که خودمون داریم که دو طبقه س آ طبقه ی دُیُمشا گذاشتیم برا آقا زاده که برن اونجا. درس ام خوندن، دیپلمشونا اِسِدن...

حالا بیبینم شوما خوددون،خونه دون کوجا هست؟ آ مالی خوددونس؟ چند متریــِس؟

ما که اصش تو مال دنیا نیستیم. فقط شرطمون اینِس که دختِر، درس خونده نباشِد. آ یه هو خدای نکرده دانشگاه نرفته باشِد آ با نامحرم سر یک کلاس نشِسِه باشِد آ گوشی شیطون کر، با پّسرا اختلاط نکرده باشِد.

من که اِز وقتی این فیلمی "در پناه تو" را دیدم به پسرم گفتم ابــِـدا طرف دختر دانشجو نر ِد تازه فرداشم یه هو بخواد بر ِد سری کار بعدشم بـــِچاشون آلاخون والاخون..

 

عو ِضــِش پــِســِرمون هرچی دختِر بخواد، همون می شِد:

دکتر می خَین یا مهندس؟

راسی پِسر ما گفتِس، فقط دختری سفیدا بور می خواد، من که سر در نیمیارم، اما گفتِس هیکلش مثل جنیفرلوپز باشد، البِتِه خدای نکرده اهل ماهپاره نیسَنا! ولی نه خودشون همچین یُخده درشتــــن ،ماشالاشون باشِد بالای 100 کیلوان، حکماً می خواستن دختر بششون بیاد!

می دونین این روزا دختِرا بد شدن. سرخود شدن. یه کتِک که بخورن جلدی می رن طلاق می سونن.

راستی اینی که الان در آوردین تیلیویزون مدل جدیده؟! سیم که ندار ِد!

اصش، خوددونم برو رودون بدی نیسا!

به قیافدونم نمیاد که درس خونده باشین!

تیلیفوندنا می شـِد بیگیرم؟

"

توضیح: از همولایتی هایم به خاطر استفاده ی سوء از لهجه ی اصفهانی در این طنزنامه پوزش می طلبم، قصد کردم از خودی مایه بگذارم و امیدوارم دیگران هم ظرفیت داشته باشند و اصل قصه را-که مستقل از مکان است-بگیرند تا اعراب و واژه ها را.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط مرضیه  | 

نمی دونم خاصیت خوبیه که آدم جوری باشه که غریبه و آشنا باهاش خیلی راحت حرف بزنند؟

این که آدم ها باهات حرف بزنند و بعد از مدتی بگویند:"من معمولاً با کسی این قدر راحت حرف نمی زنم..."

این که آدم هایی که از دید نزدیکانشان "بی حرف " هستند به توی پرحرف فرصت برای حرف زدن ندهند؟!

نمی دانم چه خاصیتی موجب چنین وضعیتی است. اما می توانم بگویم از این وضع ناراحت نیستم با تمام هزینه ای که از سرمایه ی معنوی از من طلب می کند.(گاهی هم مغرورانه به خودم می بالم! )

البته گاهی از ترس سنگین تر شدن بار مسوولیتم، فرصتی برای به وجود آمدن چنین زمانی را به همه نمی دهم.

گاهی فکر می کنم شاید عامل ایجاد این وضعیت این بوده که هیچ وقت تلاشی برای بیرون کشیدن حرف از آدم ها نکرده ام! حتی خیلی وقت ها به ملت گوشزد می کنم که اگر اندک ترسی از گفتن این اسرار به دیگری از جناح من می رود، اصلاً حرفی نزنند!

 

هر چه بر تجربه ام اضافه می شود، زمینه ی شنیدن این حرف ها برایم بیش تر می شود...

واقعیت این است که این روزها با آدم های بیشتری از اقشار مختلف (و گاه به نظر متضاد با هم) سر و کار دارم.

و البته رفته رفته، علاقه ام به شناخت پیچیدگی های انسان ها بیشتر می شود و کشف این همه راز و رمز برایم هیجان خاصی را به دنبال می آورد.

 

اما این روزها گاهی احساس می کنم "حرف های اصلی" آدم ها دارد در وجودشان ته نشین می شود.

مثل این که همه، به گونه ای نیاز به تخلیه ی این رسوبات دارند و جایی برایش نمی یابند.

 

-آقای پیر راننده ی تاکسی ای که برایم از مشکلات بازنشستگان می گوید...

-خویشاوندی که برایم از دلتنگی ها و تنهایی اش می گوید...

-نوجوانی که هیچ گاه در جمع حرف نمی زند اما برای تو آن قدر از مدرسه و افکار و تناقضات ذهنی اش می گوید که فرصت به تو برای حرف زدن نمی دهد...

-دوستی که آن روی سکه ای که حتی همسرش هم ندیده برایت نمایش می دهد...

-کودک دو ساله ای که بخشی از آرزوهای ممنوعه اش در کنار تو تحقق یابد...

 

گاهی فکر می کنم، چرا آدم ها باید "حرف های اصلی شان" ته نشین شود ؟!

چرا آن همسر، آن مادر، آن فرزند، آن رئیس،آن پدر،آن دوست،آن معلم که یک سر دیگر این کلاف سر در گم به آن ها مرتبط است این رسوباتی که گاهی تمام هستی یک انسان را فرا می گیرند نمی بینند؟

مگر می شود به این سادگی مسوولیت خود را در مقابل دیگران رها کرد و گفت به سلامت؟!

 

یادم به جمله ای از کتاب شازده کوچولو افتاده است. جایی که روباه به شازده کوچولو می گوید:

 

"تو در مقابل همه ی کسانی که اهلی کرده ای مسوولی."

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 22:8  توسط مرضیه  | 

حدس می زنید مخترع واژه ی "خاله زنک" که بوده؟

خدا بیامرزدش، اما فکر کنم اگر مشاهدات من را شاهد بود، امروز به جای این واژه می گفتیم:

"عمو مردک"!

 

پ.ن:

ملت! به جای این حرف های عمو مردکی/خاله زنکی، برید جایی که خیر دنیا(؟!!!) و آخرت(؟!) توش باشه!

به روح صاحب آن جا هم دعا کنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:46  توسط مرضیه  | 

الان فقط می نویسم که نوشته باشم! خیلی هم با عجله قبل از رفتن سر کار(بله داداش! ما ۱۵ خرداد و تعطیلی سرمون نمی شه! بالاخره باید این سال های مرفهیت را یه جوری جبران کرد...)

می نویسم تا به خودم یاد بدهم که:

...

بلد نیستم چه طوری بنویسم یا بگویم! شاید قراره به خودم یاد بدهم که نترسم از این که بگویم :

"بلد نیستم."

و بعد به نبضی که هنوز می زند نگاه کنم و بفهمم که هنوز فرصت برای یادگیری هست...

باید بروم تا دیر نشده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:31  توسط مرضیه  | 

آورده اند که روزی، کوچک بزی در جمعی از آدم ها وارد شد و سخن بسیار شنید از کمالات آدمی و تواضع و فروتنی آدم ها و مهر و عطوفت بی پایان آن ها.

بز که بیش زمانی بود آدم ها را از دور زیر نظر داشت و در آدم شناسی در میان بزان شهره ی آفاق بود  چشمانش گشاد شد و شاخ هایش کم کمک جوانه زد. پس بر آن شد که قبل از این که دوباره لباس آدمی بر تن کند کمی از نادر خلایقی که در حال انقراض بودند نیز سخنی بگوید.

 

بز کوچک به خاطر می آورد روزی که از جامعه ی آدمیان وارد گله شد چگونه بود:

" فکر مخلوق برتر در وجودش رسوخ کرده بود و کلماتی بر زبان می آورد که معنی اش را نمی دانست اما قوچ های گله به او معنی کلمات را آموختند.قوچ های اعظم به او آموختند که بزرگی یک قوچ به شاخ بزرگ نیست بلکه به عمق نگاه اوست.

هرچند بز کوچک به زودی فهمید هدفش از زندگی،قوچ شدن نیز نیست. او می خواست دنیا را ببیند و از همه ی خلایق بیاموزد و روزی روزگاری "انسان" شود.پس از گله جدا شد و به دنیای پیچیده ی "خلایق" قدم گذاشت..."

 

آن روز بز بر سر تپه ای شد و برای آدمیان سخن گفت از قوچ های گله.

او که نه راه آدمیان را می رفت نه راه قوچ ها را، می دانست که برای رسیدن به هدف،تفکیک قوچ و آدمی اشتباه است.

او گرگ ها را دیده بود...

او اکنون نه قوچ بود نه آدم .

بزی که صدای طبیعی اش "مع  مع " است بر سر تپه شد و ...

...

فردایش خلایق او رابچه قوچ عربی پنداشته بودند که "بابا" گویان به دنبال شاخ قوچ پدر است!  

...

بز کوچک تعجب کرده بود که چه قدر آدم ها نگاهشان سطحی است، که یادش به دوران آدمیت خویش افتاد و سکوت کرد...

...

بز کوچک جایی در یکی از نوشته های آدم ها خوانده بود که: "یک انقلاب برای مستقر شدن نیاز به زمان دارد." او کم کم می فهمید که نه از آدمیان درک سخنان بز را طلب کند نه از قوچ ها.

او به زمان حاجت سکوت می آموخت و به زمان سخن، "مع مع" سر می داد و به دنبال انسانیت، امیدوار از صخره ها بالا می رفت. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:50  توسط مرضیه  | 

"به نظر من "سکوت آدم ها بر حسب موقعیت و زمان به چند دسته تقسیم می شود:

 

1)      سکوتی که هدفش حال گیری از فرد دیگری است.

2)      سکوتی که هدفش حال گیری از خود فرد است.

3)      سکوتی که بحث حال گیری مطرح نیست بلکه حرفی برای گفتن در میان نیست.

4)      سکوتی که بحث حال گیری مطرح نیست و حرف برای گفتن نیز بسیار است لیکن گوشی برای شنیدن آن نیست.

 

مورد 4) برایم خیلی جالب است!!!

به صورت" آماری" دیده ام "قضاوت" دیگران از کسی که در حالت 4)  به سر می برد سه حالت اول است آن هم با قطعیت تمام!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:8  توسط مرضیه  | 

جواب اسکن قلب را گرفتیم کلی کاغذ و عکسهای خوشگل رنگی توش بود با کلی جدول. خداییش واسه ی ما (یعنی من)افت داره که با این همه کمالات و سوات و علم و هنر و... نتوتیم هیچی از سر و ته جواب ها بفهمیم. این شد که بعد از کلی نگاه اندیشمندانه به جداول بالخره رسیدم به یک چیز قابل فهم:

Conclusion: NO S-T CHANCE

خوب دیگه نتیجه را باید می گرفتم حالا اخلاقی یا غیر اخلاقی.

من هم خیلی محکم به مامان گفتم:

" این S-T مخفف سکته است! یعنی هیچ شانسی برای سکته وجود نداره!"

همین چند دقیقه ی پیش پدر محترم حالیم کردند که جمله کذایی این بوده:

Conclusion: NO S-T CHANGE

در هر حال من همچنان به نتیجه ای که گرفتم ایمان دارم.

65% خون رسانی رگ های قلب در مقابل نتیجه ی من چیز قابل گفتنی نیست.

 

پ.ن: راستی فکرشو بکنید چه قدر این قلب بی نوای من و شما شب وروز کار باید بکنه تا ما تمام زحمات اونو مفت و مسلم گند بزنیم؟! حیف نیست چنین پدیده ی اعجاب انگیزی رو بزنیم بشکنیم؟!

اهمیتی داره مال کیه یا توی بدن کی داره می تپه؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:0  توسط مرضیه  | 

روش و منش زندگی برخی از انسان ها به گونه ای است که بدون حضور خدا و روز جزا چیزی جز یک احمق تمام عیار نخواهند بود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 8:58  توسط مرضیه  | 

دلم به طرز وحشتناکی تنگ است.

گمان می کردم امشب با تحویل فاز اول از کارم که به جان کندن زودتر از موعد آماده اش کردم سبک می شوم...الان دلم بدجوری سنگین است.

 اصلاً قصد سلف کنترلی ندارم اما این عادت خوب برای من از حد گذشته است. دلم می خواهد گریه کنم و دست هایم را بالا ببرم و تسلیم شوم. اما درونم فریاد می کشد :"تو می تونی تحمل کنی!"

دلم سرشار از حرف دل است اما حوصله ی حرف زدن با کسی را ندارد.

دلم کووووووووووووووووووووووووووووووووووووه می خواهد هر چند عقل سلیم می گوید این جسم پشه وزن حاضر نیاز به سکون دارد.تازه کو پایه ی کوه؟!

دلم "عمه سودی" می خواهد تا برایم "این همه آشفته حالی..." را با صدای زیبایش بخواند.

دلم  "انرژی مثبت" را می خواهد هر چند اصلاً حس خواندن کتاب "حسنی ما کچل شده، نشونه ی محل شده" را برایش ندارم.

فکر کنم الان وقتی است که همه ی آدم ها یاد خدا می افتند! اما من یکی حس خدا را هم ندارم!

خوابم نمی برد. هر چند مغزم برایم اخطار نهایی اش را ارسال کرده.

 

کسی چه می داند که آدم های "فوق العاده(!!!)" هم آدمند و قرار نیست مثل خدا، هیچ گاه به مرز تسلیم نرسند.

کسی نمی داند که یون های فلوئور هم انرژی شان تمام خواهد شد.

کسی نمی فهمد که مرفهین بی درد هم گاهی از شدت درد توان قهقه های همیشگی را ندارند.

چه قدر خوب است که کسی این روی سکه ی من را نمی بیند.

خدا راشکر که هیچ چ چ کس این حرف و حدیث های تکراری و سرشار از انرژی منفی را نخواند. آخر می دانی که من به حق الناس وسواس دارم. حتی اگر در فرهنگ عام شنیدن این حرف ها از نان شب واجب تر شده باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 22:27  توسط مرضیه  | 

حتماً این قصه را که مدت زیادی جزو ای-میل های فرواردی ملت شده بود دیده اید:

"پدری پسرش را به زیر زمین خانه میبرد و می گوید:"هر وقت کسی را رنجاندی یک میخ به این دیوار بزن  و هر وقت آن آدم تو را بخشید میخ را از دیوار در بیاور"...

مدتی بعد دوباره به انبار رفتند. پدر به پسر گفت:"می بینی که جای میخ ها بر دیوار مانده است. حتی وقتی مورد عفو واقع شده باشی"".

 

به خودم اجازه نداده ام که میخ هایی که به روحم وارد شده را نگه دارم. کوه و استخر و پیاده رو های خیابان ها هنوز جا برای میخ های من دارند. اما جای میخ ها...

راستش وقتی فکر جای میخ های احتمالی ای  را می کنم که میخش را من کوبانده ام مو بر تنم سیخ می شود.

نتیجه ی اخلاقی:بیشتر مواظب ضربه های احتمالی به دیگران باشم. نکند میخ را آن چنان بزنم که دیوار فرو بریزد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:20  توسط مرضیه  | 

این چند روز فشار کار و پژوهشکده و مقاله ی کذایی و ...یک طرف. نگرانی های تازه هم یک طرف.

خدایا همین اول کاری بگم ناشکری نمی کنم بلکه می نویسم به شکرانه ی این همه نعمت و مهمتر تحملی که به من عطا کردی هر چند رگه هایی از لجبازی و تلاش برای کم نیاوردن در آن به چشم بخورد!

همیشه به شوخی می گویم که ما خانوادگی آدم های خوش حالی هستیم!

اما این چند روز برای خودم هم جای تعجب دارد:

قلب مامان چند روزی است که ابراز وجود می کند! نگرانی من از جایی شروع شد که هفته ی پیش مامان در حالی که توی آشپزخانه بودند و من داشتم وقایع اتفاقیه را تعریف می کردم بدون هیچ حرفی روی صندلی نشستند و چند دقیقه ای چشمها را بستند. نمی دانم اسمش را چه بگذارم اما من در زندگی ام کسی را در این ابعاد صبور به درد ندیده ام. با این که بعد از آن چند دقیقه هر چی من گیر دادم مامان طبق معمول گفتند :"نه مادر! یک لحظه تیر کشید و تموم شد." اما قضیه به این راحتی هم نبود. عین بچه دو ساله ها همون ساعت به بابا زنگ زدم و خدا راشکر که این زوج از احوالات روحی هم آگاهند => بابا هم سریع ترتیب ملاقات مامان را با متخصص قلب داد و یک هفته ای هست که درگیر اکو و آزمایش هستیم و از دیروز هم اسکن قلب در دو مرحله شروع شده است.

اسکن هم این جوریه که یک رادیو دارو به بیمار تزریق می شه و بعد با گرفتن تشعشعات آن میزان خون رسانی رگ های قلب چک می شود....

الغرض: دیروز وقتی مامان از مرحله ی اول اسکن برگشتند خانه، در را که باز کردم مامان یک لحظه مکث کرد و گفت "برو عقب! گفته بچه ها به من تا دو روز نزدیک نشوند چون تشعشعش ضرر داره."

بدون مکث مامان را بغل کردم و گفتم:"عمراً! تازه شدید منبع حق مسلم ! مامان جون هسته ای حق مسلم ماست!!!"

...

دیشب مهمان هم برایمان رسید و دیگه شلوغی کله مان دو چندان شد...بعد از یک ساعت کم کم مردم کمی از ماجرای قلب و اسکن فهمیدند. و البته همراه با شوخی های بابا و شعارهای من در باره ی حق مسلم!

داماد دایی ام که تازه به جمع خانواده اضافه شده به دختر دایی ام گفته بود:" این ها همیشه این قدر بی خیال هستند؟!"

...

شب وقتی از سر بی خوابی رفتم تو آشپزخونه بابا رو دیدم که او هم خوابش نبرده بود...

...

یک سوال:

آخرین باری که مامانتون رو در آغوش گرفته اید کی بوده؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:49  توسط مرضیه  |