دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم واندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکــــــار برآرم آهی کـــآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آن جاست
می کنم جــــهد که خود را مگر "آن جا"* فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیــــــد کلاه تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه ی جام برین تخت روان افشانم غلغل چنگ درین گنبد مینـــا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟**
*:هنوز هیچ اثری از "آن جا" در این جا یافت نشده است!
**: بیش فعالی نویسنده ناشی از این نوع تفکر است!
این را به اون پاتیل ترجیه(ح؟!) می دهم!!!
هنوز بعد از این یک چهارم قرن زندگی نفهمیدم:
چرا درصد بالایی از آدمها فکر می کنند اگر به کسی چیزی یاد دادند آن طرف می آید و جای آن ها را می گیرد؟
(متاسفانه هر چه فرهیخته تر می شوند هم خیلی فرقی ندارد، چه بسا قضیه حاد تر می شود.)
به خودم نگاه می کنم و می بینم که هیچ وقت از گفتن آموخته ها و ایده هایم به دیگران پشیمان نشده ام با این که منطق یک طرفه ی آدم های کوته فکر می گوید هر چه رقیب کمتر شانس برد بیشتر.
امروز وقتی چشم هایم از پاسخ یکی از مردم در جواب سوال یکی دیگر از مردم گشاد شد... وقتی برای یکی از دوستانم در سمینار بدون ذکر نام آن دو موجود قضیه را گفتم جواب خیلی قشنگی گرفتم:
"مرضیه! این ناشی از فکر محدود است.این ها هنوز قسمت را نفهمیده اند."
پی نوشت: من با واژه ی "قسمت" به شدت مشکل دارم! اما می توانم بگویم بارها دیده ام که هیچ کدام از این گونه خساست ها سد راهی که به دست خدا برای بنده ای باز شد نتوانسته بشود.
پس چه جای نگرانی از این که کسی جای من را بگیرد؟!!!
یک نظریه می دهم با قطعیت تمام! :
"آن چه بر دلت ننشست لاجرم از دل بر نیامده."
این نظریه در راستای یک عمر زندگی مخصوصاً دو روز اخیر خاصه امروز در میز گرد مدرسه ی بهاره ی IPM بود. برخی از حرفهایی که شنیدم به زور هم از گوشم به سمت دل نرفت!
اعتراف می کنم که خودم هم نفهمیدم وقتی میکروفون را گرفتم چه گفتم! و آن قدر پراکنده گفتم که حق می دهم به بقیه هم که نفهمند! اما می توانم بگویم در آن چند دقیقه(4 تا 5 دقیقه) نه تنها 7 سالی که درگیر فیزیک بوده ام بلکه تمام مشکلاتی که دوستانم در رشته های مختلف به خصوص فیزیک درگیرش بودند و اساتیدم با آن دست و پنجه نرم کردند و من تنها شاهد کوچکی بر بخشی از آن بوده ام بر روی مغزم هجوم آورد و اکنون به خودم تبریک می گویم که حاضر شدم(طبق معمول!) با دست خود چیزی مشابه یک گور را برای خود بکند!
دلم سوخت! برای ارزش هایی که همیشه زیر دست و پنچه ی آدم های دیجیتالی له می شود!
آدم دیجیتالی کسی است که تو را به بالا- پایین، صفر-یک تقسیم می کند و هیچ حالت بینابینی ای برای تو قائل نیست. موجوداتی که دنیا را تکه تکه می کنند و تو اگر مطابق قوائد آن تکه عمل نکردی از آنان نیستی.
خوب است ما ادعای فهم و کمال داریم!
تمجید از حرکت آموزشی یک گروه به معنای تایید "صد درصد" آنان است؟
نفهمیدیم یا نمی خواهیم بفهمیم؟
برایم جالب است (و البته تکراری): کسانی که تا کمر در دارالعلوم برای آدم ها خم می شوند ، در جلسه خفه شده بودند! و کسی که همیشه به ایزوله شدن اساتید دارالعلوم خرده می گیرد و در دارالعلوم ناخالصی سیستم دانشجویان محسوب می شد و تا پای اخراجی برای عوض کردن تزش رفت ، به پاس زحمات اساتیدش از آنان در مقابل دیگران سخن گفت! همان کسی که مبلّغ سمینارهای IPM بوده و هست و همیشه از نکات مثبت مرکز تمجید می کند و خواهد کرد.
درد جامعه ی علمی یکی دوتا نیست. تعادل حلقه ی گم شده ی زندگی ماست.
امروز در راه برگشت به خانه از خودم می پرسیدم:
کی می خواهیم بفهمیم که سفید یا سیاه وجود ندارد؟
کی می خواهیم به جای جانب داری از شخص حقوقی یا حقیقی از حق دفاع کنیم؟
کی می خواهیم به این راحتی آدم ها را تحلیل نکنیم؟
حالا بیا و درستش کن!
کسی شایعه درست نکنه لطفاً! نه دعوایی هست نه شخص خاصی معاویه یا علی است!
این در خواست متوجه اشخاص محترمی(!) است که استاد بزرگ را ندیده، بیایند ور دل آدم و بگویند راسته دکتر خ. ....؟!!
خدایا بندگانت را از دست بندگانت حفظ فرما!
و السلام.
وقتی کسی بعد از 2 سال و اندی که آدم را بشناسد(یعنی اسم آدم را بداند!) به آدم بگوید:
"خانوم! شما کتاب غیر فیزیکی هم می خوانید؟" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یا این که به آدم بگوید:
"شما ورزش هم می کنید؟" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و امثال این قضاوت ها...
چه جای حرص خوردن که آدم را نصیحت کند که از "پارتی" برای افزایش شهرت(!) خود استفاده نکن!
یکی نیست که به این بزرگ بگوید ما اگر به یک نقطه از N تا پارتی ای که دور و برمان است می خواستیم آویزان شویم، اکنون چه ها که نمی شدیم.
بزرگ محترم اگر همین یک دیشب من را می دید حتماً یک بزرگ شاخ دار می شد!
خدایا ...می شه یک کم این طرفها بیش تر بیایی؟! یکی دارد صبرش تمام می شود...
امروز در کلاس free discussion ، فردوس (یک خانم دکتر حدود 50 ساله و استاد دانشگاه) به عنوان news یک خبری را گفت که کلی مایه ی شعف من شد. خبر نتیجه ی یکی از تحقیقات اون ور آبی ها راجع به بز بود:
"بز یکی از "مقاوم ترین" موجودات است. می تواند تا سرمای منفی 15 درجه ی سانتیگراد و تا 50 درجه را "تحمل" کند یعنی قابلیت زندگی در قطب و استوا را دارد. بز، توانایی "رهبری" بسیار بالایی را دارد و مثلاً در گله ای که با گوسفند یک جا قرار گیرد رهبریت گله توسط بزها صورت می گیرد..."
"بز اعظم" کجایی ببینی تازه آدم های مدعی علم دارند به قابلیت های بز ها پی می برند؟!
تازه دارم می فهمم چرا هنوز دوام آورده ام!
گاهی دلم می خواد شونه های بعضی ها رو بگیرم و تکونشون بدم و بهشون به جبر بفهمانم که:
"تو خدایی به خدا! به خود آ !"
چرا پروسه ی محبت کردن برای بعضی آدم ها این قدر "غامض" می شه؟
اما برای بزها محبت کردن خیلی ساده است! اصلاً نیازی به وقت گذاشتن یا آپولو هوا کردن نداره...
آدم هایی را دیدم که ساعت ها جلوی صفحه ی مانیتور خیره به صفحه ی میل باکسشان نگاه کردند و فکر می کردند برای یکی دیگه چی بنویسند؟!
بزهایی ولی هستند که وقتی صد تا کار و فکر و هزار تا دربه دری و درد و بی علفی و بی دشتی دارند یک لحظه کافی است که با یک حرکت خیلی ساده، محبتشون را با سرعت نور به دور و بر ساطع کنند و همه ی محیط دور وبر را نورانی کنند.
بز هوشمند امروز فقط با یک ای-میل چنین معجزه ای را برای بز کوچیکه به ارمغان آورد.
قصد کرده ام گله ی بزها را به نیابت از بز اعظم زیاد کنم، آخر چنین حرکتهایی معجزه ی بزی است:
"
-salaam ,salaam 100 taa salaam
-Alavi! I love you
-amme joon delam barat tang shode.
-ensane avalie! Halet khube?
-khodaya mano bokosh amma malzi ro nakosh!
-…(mojezeye derakhtye ishoon goosh kardan be harfhaye kootahe mane!)
-chamanetim be molaa!!!;)
- khubi Ostad?uni ke be torki migi yani dastet gerye nakone!
-khubi havoo?!
-axe aghatoon o bebin, toop shode!
:)-
...
"
نتیجه ی اخلاقی : بالا رفتن ما بزهای کوهی هر چه قدر هم که آدم باشیم، وابسته به صعود بقیه هم هست. انرژی مان را زیر خاک نمی بریم تا سبک تر باشیم.
یادت می آید آن قرص قرمز کذایی را که خوردم؟
یادت می آید قولی که لحظه ی سال تحویل به خودم دادم؟
من به قول هایم پایبندم و این بار هم قصد شکستنش را ندارم:
خواستم "واقعیت" را "ببینم".
قول دادم که "واقعیت" را "بپذیرم".
یادت می آید اولین غزل حافظ را که دو سالگی می خواندم چه بود؟
یک مصراع آن پررنگ تر است :"گر تو نمی پسندی، تغییر کن قضا را."
این بار توشه ی راهم تمام وجودم است... از احساس تا درک تا غرور تا خودم تا ایمان تا تو.
ابتدای راهی که به نظر، رفتنش خودکشی است و پایانش بس بعید، نور ستاره ای لحظه ای چشمک زد و رگ هایمان پر از شوق رفتن شد... نگو که این بار هم ستاره توهمی بیش نبوده...
نمی گویم کم آورده ام! فقط، سنجاق قفلی های خانه تمام شده اند!
لجبازی ام حد و حصر ندارد! هر چه نویزها قوی تر می شوند تلاشم را بیش تر می کنم تا سیگنال حیاتی ام پررنگ تر شود.
می خواهم نقش های متعددم را بهتر از همیشه بازی کنم... چند وقتی است که از اضافه شدن نخود و لوبیا به این آش، واهمه ای ندارم...آش آبکی مزه ای نداشت. هر چند هضم حبوبات سخت است و نفخ می آورد!
امتحان زندگی، لحظه به لحظه سنگین تر می شود...
...
"ما" به تمامی آمده ایم. تو نیز خودت را نشان بده.
بعد از تحریر: یک روز بعد از نوشتن این متن بالاخره امروز فیلم اخراجی ها را دیدم... جمله ی آخر آن: جمله ی قرمز پست دیروز من ...و کل وقایع امروز...خواب دیروز...همین دیگه!...!!!
از کلیه رفقا چه پنهون به زور یکی از این آهنگ های دوبس دوبسی چشمام بازه! اما این که چه دردیه که بیایی این جا؟: یک حرف هایی هست که فکر کنم باید هر چه زودتر بگویم! بماند که گفتن به زبان قاصر من یک چیز و گرفتن دقیق همان منظور چیــــــــــــــــــــــــــــــزی دیگر!
و اما اون چیز خیلی مهم:
می شه گفت همون جمله ی بالایی: یعنی "سوء تفاهم" .یعنی "سوء تعبیر".
ما هم از دیگران انتظار خواندن ذهنمان را نداریم. اما خواهش می کنم از کسانی که به نوعی این چند خط را می خوانند و سیگنال حیاتی ما را بدون واکنشی علنی از این طریق رد یابی می کنند، بفهمند که:
"صاحب این خونه ی فسقلی، یک دل فسقلی داره که جایی برای ذخیره ی کینه و کدورت از کسی توش نداره. درسته که جنس دلش از نوع نشکن نیست اما خرده شیشه هاش رو قورت می ده تا توی دست و پای هیچ کسی نره. این موجود یک آدم خیلی خیلی معمولی است که حرف هاش رو به زبون یک آدم معمولی به طریق انسان های اولیه مستقیم به آدم ها می زنه و گوشه کنایه و کرنر و آفساید تو کارش نیست. تا زمانی که کوهی توی دنیا هست که بشه ازش بالا رفت و قوی تر شد، تا وقتی زمینی هست که بشه روش قدم زد، تا وقتی آب هست، می شود زندگی کرد و برای همه خیر طلب کرد."
لطف کنید یا بفهمید یا دیگر متنی را نخوانید که برایتان سوء تعبیر ایجاد شود!
یک چیزی هم بگویم!: نفرین بلد نیستم بکنم. اما دعا کم وبیش... همین دیروز برای یکی از بزرگانی که سد پتانسیل کار من شده است، چنین خواستم:"خدایا! این جناب ... را به کسی مثل خودش دچار نکن!"
در پایان،از کلیه کوه های دنیا سپاسگزارم.
یکی بود یکی دیگه هم بود. موجودات هوشمندی بودند از نژاد نادری به نام "آی کیو".
آی کیو ها کلاه های بزرگی بر سرشون بود که هیکل کوچکشون زیر آن ها پنهان می شد.
کلاه ها آن قدر بزرگ بودند که وقتی دو تا آی کیو می خواستند به هم نزدیک شوند، کلاهشون به هم گیر می کرد و می شد اول دردسر. خلاصه این شد که آی کیو ها هر کدام تنها زندگی می کردند.
تا این که یک روز یکی از آی کیو ها تصمیم گرفت از قوانین تخطی کند و کلاهی که نشانه ی قومیتشان بود از سر بردارد...
آرام به گوشه ای خلوت رفت، دست هایش می لرزید، اما تصمیمش را گرفته بود و بالاخره...
برای اولین بار نور شدید خورشید را روی پوست شفافش حس کرد، قطره های بارانی که آن طرف تر می آمد، دیگر کلاهی نبود که مانع نزدیک شدن او به هیچ کس و هیچ چیز بشود.
نزدیک برکه رفت تا تصویر جدیدش را درآب ببیند.
نگاه کرد: یک آی کیو ی بدون کلاه: یک ای کیو!
چند وقت پیش بود؟ یک سال پیش شاید...
از اون آدم هایی که می گویند حرفشون حرف نداره!، رو برویم نشست و گفت :
"...تو از اون مواردی هستی که خودکشی شان در هر حالتی، غیر ممکن است:)..."
...
خوب این دنیای مجازی و جایی که شعار سردرش "همه چی می شه." است،آدم را وسوسه می کند که به استاد فرهیخته ی عزیز نشان دهد که:
"Anything is possible."
شرکت های تولید و پخش بستنی در اولویت قرار دارند.
*: نه این کلمه نه آن فسقلی نه آن مکان مقدسی که به بقیه برچسب نخبگی می زند نه این وبلاگ نه خودتان را....جدی نگیــــــــــــــــــــرید.
انرژی مثبت من به زبان خودش برایم حرف می زند و من برای آدم بزرگ ها یک در هزارش را ترجمه می کنم.(999 تایش از سطح درک دیگران بالاتر است حتی من!)
دلم مترجمی می خواهد که حرف های من را هم ترجمه کند...
روز معلم را می خواهم با صدای بلند و سرشار از انرژی مثبت به همه تبریک بگویم.
تبریک خاصم را برای اساتید گران قدرم ای- میل کرده ام. البته چه بسیارند معلم های بزرگی که شالوده ی تفکر و دانشم را پایه ریزی کردند و اکنون رفته یا مانده خاطره شان برایم مانده. دسترسی به ای میل آن ها هم ندارم که حداقل تشکرم را به آن ها بگویم.از خاله های مهدکودک تا معلم های مدرسه تا مربیان تیم های ورزشی تا استاد خط تا مربی هنرهایی که تا کنون آموخته ام تا...
تا آخر عمر از زحماتشان ممنونم. می دانم که تحمل فسقلی ای که چشم هایش سوال باران است چه صبری طلب می کند.
اما امسال می خواهم یک تبریک عام هم بگویم : به همه ی خلایقی که از انسان و حیوان و طبیعت و...معلم من بوده اند. من از تمام آن چه در زندگی ام با آن برخورد داشته ام، آموخته ام.
پس امروز روز همه ی خلایق است.
خدای بزرگ تو هم که هر روز روز توست و امروز روز خاص تو. تو آن معلمی هستی که به من یاد دادی هیچ گاه رنجشی را در قلبم نگاه ندارم و انرژی ام را بی چشمداشتی به همه ارزانی کنم.
تو آن بخشنده ای هستی که دو موجود آسمانی به من هدیه کردی تا از مادرم صبر و از پدرم قلبی صیقلی را به ارث برم هر چند امانت دار خوبی تا کنون نبوده باشم...
روز همگی مبارک.
یک خبربعد از تحریری از روز معلم:
استاد راهنمای تز دوم من هم به عنوان محبوب ترین استاد فیزیکی دارالعلوم انتخاب شده اند.
راستی کاشکی ۱۶ آذر هم محبوب ترین دانشجوی اسبق معرفی بشه با جایزه ای معادل خرید یک بلیط برای مریخ:)
این قدرت حافظه هم دردسر ساز است. ریز قضایا را به یاد می آورد و بعد داده ها را به قسمت هوش منتقل می کند و آن قسمت هم که در آنالیز داده خبره شده و می تواند با فیتنس بالایی معادله بر روی پیک ناشی از گندکاری دیگران منطبق کند و از ناگفته ها بدون چوب زدن زاغ سیاه های دیگری به تنهایی پرده برداری کند... تازگی ها بخش آنالیز با داده های غیبی حاصل از خواب و رویا هم راه اندازی شده.
حافظه، فایل هایی را برایم ردیف کرده که دو ستون دارد یک طرف ازآن شما، یک طرف از آن من...
شما دردها و بدبختی و خستگی و خاطرات تلخ توی فایل ریختید و من جینگولک بازی و خنده و بچه بازی و انرژی . نگرانی های هر لحظه ام را مخفی(هیدن) کردم و شما پیاز داغ ماجراها را زیاد کردید تا من هم بفهمم که شما مرفه بی درد نیستید. من کوچه ی علی چپ می پیچیدم و شما در اتوبان منطق، مستقیم .
خواستیم خدای نکرده بقای انرژی نقض نشود پس باید انرژی مثبت مضاعف من به گونه ای به تعادل می رسید. پس پروسه ی بالانس کردن آغاز شد. آهنگ افزایش مثبت ها هم اثری بر روند پروسه نگذاشت. شما خسته می شدید، من کوله ی شما را هم می گرفتم. شما غصه ها را به من می دادید و من در گوشه ای از دلم با پسورد خصوصی ام سیو می کردم. جالب تر این که وقتی شما سبک شده بودید و من داشتم برای این بار جدید جایی در گوشه ی دلم میان آن هم بار و بندیل ،باز می کردم و گاهی کمرم تیر می کشید و اسید معده ام زیاد می شد، خوش حال بودم که شما سبک شده اید...
می خواهم بدانید که از روز اول زندگی می دانستم که خوردن قرص قرمز چه مفهومی دارد و هیچ گاه از بلعیدنش پشیمان نخواهم شد.
انرژی ام را برای شما می گذارم. باکی نیست!
اشک هایم را نه!
گران بهاترین سرمایه ام اشک هایی است که شما هیچ گاه ندیده اید.
امضا: مرضیه ی بدون نقاب.
این بها در مقابل آرامش لحظه ی آخر، زیاد نیست.
دلم نمی خواست این عنوان را بنویسم و برایش حرفی بزنم.چند روزی است که در مقابل وسوسه ی نوشتن از آن چه می بینم مقاومت می کنم. اکنون هم قصدندارم بحث کارشناسی راه بیندازم.
حتم دارم برای این که خودم در حال حاضر در جوامع عمومی چادر سر می کنم، این نوشته برایم سنگین تر است!
بگذارید نتیجه ای نگیرم و تنها چند مشاهده ام را بگویم(به خصوص برای دوستان خارج از ایران):
1) دیروز صبح توی تاکسی یک خانم مسنی کنارم نشسته بود که اتفاقاً چادری هم نبود و داشت از این حرکت نیروی انتظامی تمجید می کرد، می گفت دختر باید شأن خودش رو بدونه، به حجابش کاری ندارم ولی این مانتو هست یا کت؟، این آرایش جدید که آدم رو بی ریخت تر می کنه...
2) دو شنبه یک سر رفته بودم پاساژ پایتخت، یک تویوتای استیشن دم در با خانم های چادری با مقنعه ی سبز و کلی پلیس دو در بودند. دختر ها که وارد می شدند، ناخود آگاه با یک دست لب مانتوی کوتاهشان را پایین می کشیدند، با دیگری روسری یا شال را...
3) هفته ی پیش قبل از این جریانات با مریم تو پاساژ ونک دختری رو دیدیم که نه آرایش آن چنانی داشت و نه سر و وضع عجیب غریبی، اما مدل حرف زدنش با پسر کناریش آن گونه بود که توجه من را هم(من در مورد آدم ها ایمان دارم که anything is possible!) جلب کرد...
4) اردوی مشهدی که با جامعه ی اسلامی صنعتی رفتیم، ما طبقه ی اول حسینیه بودیم و برادران(همون پسرهای روز قبل دانشگاه!) طبقه ی دوم. دبیر واحد خواهران(دانشجوی برق) در راهروی اصلی رو قفل کرد و دو تا پرده ی برزنتی با میخ کوبوند دم در و گفت خواهران باید از راهروی پشتی که به یک کوچه ی خلوت پشت حسینیه راه داشت رفت و آمد کنند!...
5) مدیر دبیرستانمان سال اول قانون وضع کرد که آستین مانتوها باید مچی داشته باشد، جوراب ها غیر سفید نباید باشد، مقنعه ی باید روی کاپشن قرار بگیرد،دو نمره ی انضباط برای نماز خواندن و دو نمره برای حجاب است...
6) یک بار آلبوم عکس های خانوادگی ام را به یکی از دوستانم نشان می دادم... دوستم با دیدن عکس های مهمانی های خانواده ی پدری و مادری ام گفت :"الان با خانواده ی پدری ات قطع رابطه کرده اید؟!"
دلم نمی آید چند جمله هم از احساس خودم به عنوان یک دختر که با کلی بالا و پایین این شکل ظاهر را انتخاب کرده و برای پابند بودن به چهارچوب فکری اش تا کنون بهای زیادی پرداخته چند جمله بگویم هر چند این متن آن را هم طولانی می کند هم قطره ای از دریای حرف های من در این زمینه است:
بگذار برای خلاصه کردن این جریان واکنشم را در همین چند مورد بالا بنویسم:
1) به خانم مسن گفتم:"تاریخ نتیجه ی اجبار های این چنینی را بارها و بارها نشان داده و ما هنوز درس نگرفته ایم!"
2) دوست عزیزی دارم که هر وقت با من کوه می آید به جای روسری مقنعه سر می کند. با اینکه هر بار از من در مورد خوب بودن لباسش نظر می پرسد من می خندم و می گویم:"کس دیگری پیدا نشد در این مورد نظر بده؟! از دلت بپرس نه من!"
3) هر وقت چادر سر می کنم به خودم یادآوری می کنم که "حجب بر حجاب ارجح است." فکر می کنم اگر اولی نبود دومی لزومی بر وجودش نیست! حتی زیرین ترین لباس ها!!! چند تا از همکلاسی های مسیحی، کلیمی و یهودی ام بهترین مثال این اصل بودند...
4) با این که اهل حرف زدن وقتی در حد کوباندن میخ در سنگ باشد نیستم، به خانم دبیر گفتم:"ببخشید! این برادرها همان هایی هستند که سر کلاس ما eyes to eyes باهاشون برخورد داریم! بهتر نیست ما مسیرمان با این ها یکی باشد تا این که آن کوچه ی کذایی شاهد متلک های برادران جدید بی سر و پای جدید به خواهران باشد؟! "
5) سال دوم نمره انضباط من 19 شد! تنها دختر چادری مدرسه یک نمره از حجاب کم گرفت فقط به خاطر این که مقنعه اش -که آن قدر کیپ بود که اگر به آن آویزون هم می شدی عقب نمی رفت و همیشه سوزن نخ پیشش بود که اگر گشاد شد آن را بدوزد!- به جای روی کاپشن، توی کاپشن بود!!!
6) به دوستم گفتم ما همیشه عید نوروز اول به اصرار مادرم به خانواده ی پدری ام سر می زنیم. مامان بزرگ پدری ام که خدا رحمتش کند همیشه به مامان می گفت:"تو برام از دختر عزیزتری..."
می تونم بگم دلم می سوزد وقتی می بینم دعوای خلایق بر سر چه است، وقتی می بینم این پتانسیل و این عمر عزیز برای بعضی صرف سیخ سیخ کردن مو می شود برای عده ای صرف تفکیک آدم ها به بهشتی و دوزخی...
دلم برای قرآن های ناطقی می سوزد که نادیده گرفته می شوند و کاغذهای بر سر نیزه ها فریاد"ان الحکم الا لله" سر می دهند...
حیف که نه می شه این جا حرف زد ، نه چیزی گفت که جوون ها نا امید تر از آن چه اکنون هستند بشوند و گناهان ما تأخرمان زیاد شود و ...
حیف که نمی خواهم بحث داغ زن و مردی راه بیندازم..
حیف که می خواهم باور کنم که "همه چی می شه" ؛از جمله تحمل هر چیزی ...
حیف که نمی خواهم کسی را ضایع کنم و بگویم که "جلوی من دیگه از این قیافه ها نگیر"...
حیف که هر چه حرفت مفت تر میزان پذیرش آن بیش تر می شود...
حیف که می خواهم همه ی این حیف ها را فوت کنم و فرفره ی نتیجه ی کار امروز را بچرخانم و از چرخشش لذت ببرم...
حیف که حیف است زندگی را در حیف گذراند...
.....
راستی کسی می تونه حدس بزنه اخیراً توی یک روز من چند سال بزرگ تر می شوم؟!
یک دوستی کتابی بهم امانت داده که توش یک چیز جالبی خوندم. یک شعر طنز که واقعیت بزرگی رو به زبان طنز، خیلی واضح بیان می کنه.
وقتی متنش رو می خوندم سال سوم لیسانس و حرف یکی از اساتیدی که به خاطر تمام انتقاداتش از من تا آخر عمر ازش ممنونم یادم اومد. شاید این متن رو خودشون بخوانند و یادشان بیاید آن روزی که توی اتاقش بهم گفت:"تا زمانی که از مشکلت لذت می بری، مشکلت حل نمی شه. این رو بدون که گاهی آدم ها با تظاهر به مشکل داشتن می خواهند به آرامش برسند و این نقطه ی شکست است..."
و البته ایشون نمی دانند که این حرف چه قدر برای من گران آمد و فقط چهار ساعت پیاده روی مستمر در آن روز یکی از پیامدهاش بود! و تلنگری بود که وسط فورجه ی پایان ترم من را دگرگون کرد!
تلنگرهای این چنینی زمان خاص خود و فاعل و مفعول خاص خود را برای ختم به خیر شدن طلب می کند.و اصل اول برای هر تحول مثبتی "روراستی" با خود است و "پذیرش واقعیت".
اگر شرایط اولیه این تلنگر برای نیازمندان آن فراهم شده باشد می دانم که این متن کم توان و مختصر هم آن اثر را خواهد گذاشت...
راستی شعر کذایی را هم می نویسم:
Beautiful Hang-up
Beautiful hang-up, why should we part,
When we have shared our whole lives
From the start ?
We are so used to taking one course,
Oh, what a crime it would be to divorce!
Beautiful hang-up, don't go away!
Who will be friend me if you do not stay?
Though you still make me look like a jerk,
Living without you would take
Too much work!
Living without you would take
Too much work!
"ایران بزرگ ترین صادر کننده ی نخبه به کشورهای دنیاست."
تیتر امروز روزنامه ی سرمایه.
نتیجه: ...چیزی نگم بهتره!
مسوولین مملکت،کارشناسان تصمیم گیرنده، شما نظری ندارید؟!
این انرژی مثبت من –که خدا حفظش کند- واقعاً انرژی مثبت است!
با وجودی که در زمان حضورش فقط باید دربست در خدمتش باشم و مرتب جواب :" این چیه؟" را باید بدهم و وقتی گفت :"ملضی! بدو! اینو دیدی؟" باید ببینم و نظر خودم را در مورد آن چیز دیدنی(که اصولاً دیدنی هم هست!)بدهم، اما انرژی مثبت ای که دریافت می کنم آن قدر هست که همیشه من در این معامله برنده می شوم.
و اما آخرین سورپریزش امشب بود که شازده کوچولو برایمان عمو زنجیر باف را خواند و باز هم بر شهرت من در بین ملت افزود!:
"عمو زنجیـــــــل باف؟ بـــــــــــــــله!
زجیله منو بافدی؟ بــــــــــــــــــــــله!
پست کـــو اندااااخدی؟بـــــــــــــــــــله!
بابا اومده. چی چی آولده؟ کیسمیس.
با صدای چی؟
با صدای ملضی!!!!:
حالا حالا،حالا حالا..."
(فسقلی ِ ملضی دمت گرم! )