آخر تو واقفی که چه رفت ای صبا بــــگو
وقتی می گی باور نمی کنم چرا باید میل چک کنم بعد ...بعد ... بعد ... که در نهایت بعد از چند سال تو رو ببینم،من فکر می کنم تمام زندگی من سرشار از این سوال های باورنکردنی بی جواب بدیهی است!
خیلی حرف دارم ها! کلمه ندارم فقط!!!
من- من اگر بودم ...
مامان با نگاه معنی داری نگاهم می کنند و هر دو می زنیم زیر خنده!!!
من- خوب راست می گید!(مامان فقط نگاهم کرده بودند!) هیچی نمی گفتم و می زدم به کوچه ی علی چپ! اصلا من از بیگانگان هرگز ننالم... خوب از آشنایان هم که نمی نالم. پس نتیجه ی اخلاقی این که: "بیا بریم دشت..."
و به این ترتیب جلسه ای که به قاعده ی جبهه ی مقابل باید به فحش و ناسزا به یک سری خلایق مردم آزار ختم می شد تبدیل به یک زنجیره ی در هم تنیده ی چرندیات این جانب گشته و نتیجه ی ولی فقیه ما این شد که "تو عاقل بشو نیستی!"
این هم بیانیه ی نا گفته ی من :
ما می رویم دشت و حافظه مان را لحظه به لحظه ریست کرده فقط خوبی های دیگران را سیو می کنیم... شما هم هر چه می خواهید بکنید. اختیار یعنی این. هستیم تا آن روزی که صبح دولت ما نیز بدمد...شاید دیر هنگام. شاید در دنیای دیگر .اما خواهد دمید. مطمئنیم. تنها امید به ادامه ی راه، امید دیدن آن طلوع است...
........
خداوندا از این که از بندگانت در مقابل خلایق بیماردل محافظت می کنی متشکرم.
می روم در هوای آزاد تا حافظه را ریست کنم.
بالاخره این تکنولوژی باید یک خیری هم برسونه یا نه؟!
همه اش که نمی شه زاغ سیاه مردم رو چوب زد و شد مته ی روح آدم ها!
همه اش نمی شه این میل باکس رو دید و در میان شونصد تا میل فورواردی دنبال یک حرف اوریجینال گشت...
همه اش که نمی شه از روی وبلاگ ،سیگنال حیاتی از ملت دریافت کنی.
به قول دوستان عزیییییییییییییییییییییز:
به هدفم رسیدم:دی
...
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
حالا دیگه میل باکسم پر شد از میل اوریجینال ِاوریجینال:)
این هم نتیجه ی اخلاقی:
"when one door of happiness closes ,another opens; but often we look so long at the closed "door that we don't see the one which has opened for us.-Helen Keller-
از وقتی یادم میاد اگر کاری توی خونه بهم محول می شد(که معمولاً به بچه ی آخری کاری محول نمی شه!) وقتی به مامان می گفتم :"نمی تونم!" جواب می گرفتم که :"نمی تونی یا نمی خواهی؟!"
و من هم که استعداد دروغ گفتن نداشتم...
-دومین جلسه ی آموزشی شنا، خاله شیرین که مربی بچه ها ی کوچک بود، وقتی گفت یا می پرید تو عمیق یا خودم میندازمتون تو آب ، ترسیدم. اما سوال کذایی همون موقع به ذهنم رسید و قبل از اعلام خاله، پریدم وسط آب! (البته بعداً فهمیدم که قبل از پریدن بچه ها، باید خاله میله ای رو از اون طرف استخر می آورد تا ما باهاش بیاییم بیرون، بدون خوردن چند لیتر آب!)
- معلم ورزش کلاس چهارم دبستان که ارمنی بود گفت کاری به روزه بودن چند نفر نداره! دوی 540 متر رو باید برید! تا اومدم بگم من نمی تونم...یک صدایی ازم پرسید:"نمی تونی یا نمی خواهی؟!"
-ترجیح می دادم خودم رو از ارتفاع 4811 متری بندازم تا بخواهم خودم بیایم پایین! اما سوال کذایی دوباره پیداش شد...
...
هر وقت صورت این سوال را پاک کردم یا آن قدر درگیر کلاف های سوال هایی بودم که هوش و حواسم از سوال اصلی پرت شد اشتباه کردم...
...
جواب این سوال آن زمان ها سخت نبود، خواستن و انجام تمام چیزهایی که برای بقیه افتخار و مدال و مایه ی پز می شود!
...
اما یک جایی است که وقتی این سوال سر و کله اش پیدا می شود جواب و انجامش سخت است:
وقتی خوبی ها با بدی ها جواب داده می شوند...
وقتی ارزش مداری ات توسط منفعت گرایی دیگری به بازی گرفته می شود...
وقتی آدم ها یادشان می رود که همه ی ما توانایی اذیت کردن داریم و اگر این توانمندی را استفاده نکردیم دلیل قدرت است نه ضعف...
وقتی...
وقتی می خواهی از همه ی این نقاط سیاه بگذری و هم چنان لبخند بزنی و به خدا شکایت نکنی و احساس می کنی دیگر آن قدر درد کشیده ای که جایی برای بخشش دیگری نمانده.
آن وقت صدایی در وجودم فریاد می کشد:
"نمی تونی یا نمی خواهی؟!"
زندگی کردن و زنده ماندن شهامت می خواهد، جسارت می طلبد، انرژی می برد...
اگر حاضر به دادن بهای زنده ماندن هستی : بسم الله...
اگر هم که نه: بزن کنار، راه برای بقیه باز شه!
....
واین گونه شد که ما نیز به جرگه ی حکما پیوستیم.
نتیجه ی اخلاقی: سخن حکیمانه مثل چیپس فلفلی است. اولش قرمزه و خوشگل و با خوردنش اتفاقی هم نمی افته.اما بعد از اینکه گفتیش بسته به عادت داشتن به آن یا نه در عمل سوختن شروع می شه...در هر حال وقتی به خاطر کار عقب افتاده خودت رو با کامپیوترت به هم زنجیر کنی همه چیزی می شی از حکیم گرفته تا نمکی: کد C، تابع توزیع دم کلفت، رمال، کف بین،...می خریم!
عنوان رو دیدی؟!
خوب چیز دیگه ای نیست جز یک بیتی که داره توی کله ام دور می زنه:
"چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده که اکنون همانیم."
پ.ن: بنده خدا تا زنده بود ملت یادشون نبود! از صبح تا حالا تلفن فقط داره خبر مرگش رو از این طرف، اون طرف میاره!!! خدا همه ی زنده ها و مرده ها رو رحمت کنه...
حیرت: تمام توصیف حال کنونی است.
یک طرف صبر و استقامت و شعور و انسانیت.
یک طرف پستی و غفلت و ...(غیر قابل وصف!).
یک طرف بی نهایت مثبت یک طرف بی نهایت منفی...
بیایید دعا کنیم.
برای کسانی که مثل کوه ایستاده اند و دردهایشان را به هیچ کس نمی گویند.
برای کسانی که دلشان خون است ولی لبشان خندان.
برای کسانی که حق الناس را می فهمند.
برای انسان های واقعی.
بخواهیم :
صبر را
فهم را
عاقبت به خیری را.
خوب این طوریه دیگه! یک روز سرشار از انرژی، اون قدر بازدهی داری که دور و بری هات برای این موجود استثنایی(!) هورا بکشند و آن قدر محکم که هر خبر ناگواری که بهت می رسه فقط سکوت کنی و بشی واسطه ی آرامش برای بقیه و هر چیزی که می بینی به روی خودت نیاری و صبر و سکوت...
یک روز دیگه فقط سکوت ت ت ت...
صبح که با فشار گلوم چشمهام رو باز کردم و بالش خیس رو دیدم فقط خندیدم!
گفتم پاشم و یک پست از وقایع اتفاقیه بنویسم... اااااااا چی می شه! کلی تخلیه می شیم. کلی ملت برای ما هورا می کشند!!! کلی آدم ها می فهمند که درد برای همه است. دنیا هیچ وقت محل آرامش نبوده وگرنه اسمش دنیا نمی شد. بنویسم تا آدم ها به امثال من حسادت نکنند(!) و بدونند که مرفه بی درد بی معنی است.بنویسم تا تقسیم بار کرده باشم .بنویسم تا از قافله ی درد نویسان عقب نمونده باشم...
اما مثل کوه رفتنمان که کوله ام را به کسی نمی دهم، این بار هم کوله بار ی که انتخاب کرده ام را به دوش می کشم!
تنهایی؟ هرگز! هیچ وقت تنهایی را تحمل نمی کنم.
خوب ما موجودات مرفه بی درد حرف کم نداریم! اگه بدونی؟! تازه کلی ملاحظه ی دور و بری ها رو می کنیم. تازه به قول دوستان سهمیه حرف دیگران هم به ما رسیده! اما وقتی پای حرف اصلی پیش بیاد ورق برمی گرده.
به نظر بعضی می رسه حساب حرف هامون دستمون نیست. اما سنگین ترین سیستم های امنیتی ضد هکر روی حرف های اصلی مون سوار هست!
جالب تر این که درد در دید برخی تنها سرطان و مرگ و بی شوهری و دعوای عروس و مادرشوهر و دوری معشوق و چک برگشتی و معدل مشروطی و گند کاری های مملکت داران و نفهمی یک مشت رئیس احمق و ...هست!
چه قدر محدود فکر می کنند!
محدودتر این که اسم این چیزها و آن مجموعه ی بزرگ بیان نکردنی را درد بگذاری!!!
حالا من رو سوال پیچ کن که:" بگو ببینم طرف کیه؟!!!"
من هم مثل همیشه جوابت را می دهم که :"کدومشون رو بگم؟!!!"
....
دیدی؟ این همه حرف هم حرف اصلی نبود!
....
راستی خیلی ها تا حالا نصیحت مان کرده اند که کاری نکنیم بقیه فکر کنند زیادی خوشیم و حسادت کنند و چشممان بزنند...
خوب از سر لجبازی نیست ها ولی با احترام می گویم:
"دلم نمی خواااااااااااااااااااااااد!"
"ملت همیشه در صحنه:
ما (من و برو بچ) در نهایت خوش حالی به سر می بریم. هر کی هم حسودیش می شه بشه!
خوش حالی را انتخاب می کنیم و چشم هایمان را همچنان باز نگه می داریم.
آن قدر هم از این شعار ها می دهیم تا روزی مصداق کامل آن ها شویم .
و هم چنان به سکوت اصلی ادامه می دهیم..."
سال 2020 است. مجنون در حال احتزار اس-ام-اس ی به این مضمون برای لیلی می فرستد:
"oomadam naboodi…naya dige ke nistam…"
لیلی پشت فرمان وسط جنگل لویزان (ادامه ی اتوبان همت) داره تخت گاز می ره که موبایل گویا به صدا در میاد :"یک پیام از طرف مجنون دریافت شد."
قیییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
جفت پا روی ترمز می ره و یک خط ترمز روی آسفالت نو به جا می مونه...
لیلی مسیر رو عوض می کنه.چند دقیقه ی بعد پشت دیوار پژوهشکده نگه می داره تا از سیستم وایرلس اینجا استفاده کنه! لپ تاپ رو در میاره و homepage مجنون رو چک می کنه. بعد یاهو مسنجر رو تا ببینه کله ی مجنون روشنه یا خاموش. به وبلاگ مجنون سر می زنه و تاریخ آخرین آپ اش رو نگاه می کنه. تمام لینک های وبلاگ های دوستان مجنون رو می بینه و تمام کامنت ها رو می خونه تا ببینه خبری از مجنون توش هست یا نه، فیلتر شکن رو run می کنه تا بتونه به سایتهای خبری که فیلتر شده وارد بشه: خبری از مجنون نیست...توی سایت متقاضیان بورس تحصیلی کانادا و امریکا می ره و لیست پروازهای خارجی رو چک می کنه.... نه خبری نیست...
کم کم داره نگران می شه!!!
لیلی بعد از چند ساعت سرچ داره به سمت خونه ی مجنون می ره...
مجنون به سختی نفس می کشه...لیلی رو می بینه ... از آخرین باری که لیلی رو دیده بینی لیلی یکی دو سایز کم تر شده، گونه هاش برجسته تر و پوستش از برنزه کمی آن طرف تر شده...اما مجنون لیلی را حتی بعد از عمل لیپوساکشن اش از چند کیلومتری تشخیص می دهد...
لیلی به مجنون نگاهی می کنه و سعی می کنه اشکهاش رو با گوشه ی دستمال پاک کنه تا ریملش پایین نیاد...مجنون به سختی بریده بریده حرف می زنه:"دددیررر... شددده... کاش ش... زوددد تررر..."
لیلی :"خوب می ترسیدم از دنیا عقب بمونم! نمی تونستم خودم رو محدود کنم!اما همیشه به فکرت بودم."
مجنون:"فکرررر؟!!!"
لیلی:"آره. به یکی از منشی هام گفته بودم که هر روز وبلاگت رو چک کنه ببینه اگر آپ کردی وقت خوردن چایی برام بخونه. اسمت رو داده بودم به یکی از موتورهای جستجو تا هر وقت خبری ازت شد برام ای میل کنه.تازه برای اینکه آمار rss وبلاگت بالا بره به منشی ام برای هر 100 تا کلیک روی آدرس تو پاداش می دادم..."
مجنون:"پس س س... چرااا... یک تماس این سال ها نگرفتی؟!"
لیلی:"خوب!وقتم کم بود...از دنیا عقب می موندم...اصلاً مردم چی می گن؟!"
مجنون:"مردم م م م؟!...من می دونم م م م... می گن ن ن... "
مجنون حرفش ناتمام ماند و مرد.
لیلی مبهوت به لبخند مجنون نگاه می کرد که تلفن زنگ خورد...صدایی از آن طرف می گفت:
"خانم لیلی! بلیط کنفرانس "چگونه از دنیا عقب نمانیم"رو از بازار سیاه براتون گیر آوردم..."
در حالی که اتاق رو ترک می کرد آخرین بار مجنون رو نگاه کرد:
مجنون جواب رو فهمیده بود.
مجنون دنیا رو هم جا گذاشته بود.
کلاغ؟ پر.
گنجشک؟ پر.
مرضیه؟پر.
"ملضی که پَل ندااااااااااااااااااااااااااااااااند
خودش خَبَل ندااااااااااااااااااااااااااااااااند."*
*: از افاضات اخیر انرژی مثبت.
؟- "وبلاگ خیلی خوشگلی داری.من کشته مرده ی اینم که تو بیایی وبلاگ من رو ببینی..."
مرضیه- " البته من خودم از وبلاگم خوشگل ترم. وقت ندارم وبلاگتونو ببینم، اما به یکی دو تا از پاوبلاگی های پرو پاقرصی که صبح تا شب آن لاین هستند تا من افاضه ی فضلی بکنم توصیه می کنم که یک کلیکی روی آدرس شما بکنند بلکه آمار بینندگان شما هم بالا بره. البته سبزه گره زدن هم راهکاری بود که شاید هنوز نیمچه اثری داشته باشه.ما که امسال وقت این یکی رو هم نداشتیم و البته هیچ دلیلی بر انجام این فقره نبود، اگر نه حتماً نایب الگره می شدیم..."
پ.ن: می خواستم یک مسابقه ی بزرگترین دروغ راه بندازم دیدم بهتره وارد سیاست نشوم!
"If you tighten the string too much, it will snap.
And if you leave it too slack, it will not play."
Little Buddha""
فقط می خوام این لحظه رو ثبت کنم که در آستانه ی ذوق مرگ شدنم!
دیگه چه اهمیتی داره که چه اتفاقی می افته، وقتی می بینی کسی هست که...
و بدین ترتیب تئوری احتمال و کل نمودارهای ریسک را به مرخصی می فرستیـــــــــــــــم.
واااااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی یییییییییییییییییییییی مخلصیم!
حالا با کله می آیم!
خودمونیم! چه قدر ما آدم ها خریم! حالا هی بریم آویزون خلق الله شیم!
بابا جواب خودتو عشقه:
"فاصبر علی ما یقولون و سبٌح بحمد ربٌک قبل طلوع الشمس و قبل غروبها و انآی اللیل فسبٌح و اطراف النهار لعلٌک ترضی.(طه. 130)"
پ.ن:این پست کاملاً خصوصی هست بین خالق و یکی از خلق الله.
روز ازل بود و خلایق صف بسته بودند و سهمشون رو از هر چیزی می گرفتند...
اون قدر مبهوت شده بودم که نفهمیدم داره شب می شه و هنوز من نرفتم توی صف!
خلاصه رفتم توی یکی از صف هایی که خیلی هم شلوغ بود.نوبت من که شد مسوولش گفت:"آبجی! دیر اومدی. "بی خیالی" تموم شد."
گفتم:"اِ! پس چه کار کنم؟" گفت:"فردا هم یک چیزی قراره بدیم خواستی بیا و بگیر."
شب کوله ی 55 لیتریم رو برداشتم و رفتم دم باجه و کیسه خوابم رو پهن کردم که زرنگی کنم و اولین نفر من باشم برای سهم فردا.
صبح شد و جز دو سه تا آدم "معمولی" کسی توی صف نیومد...
آقای مسوول نگاهی به قیافه ی پر انرژی من کرد و گفت:"ببین . این باجه امروز مشتری زیادی نداره. اگه دوست داری سهم بقیه رو هم بدم به تو؟"
گفتم:"آقا حق الناس به گردنم نمی مونه؟!"
قهقهه ای زد و گفت:"بابا تو دیگه کی هستی؟!!!"
الغرض کوله رو بهش دادم اون هم پُرش کرد و منم چیزی نپرسیدم...
دیشب توی وسایلم کوله ام رو دیدم. 25ساله که بازش نکرده ام . یادم به فردای روز ازل افتاد و این که اصلاً یادم رفت ببینم اون چی بود که من ازش این قدر سهم دارم؟!
کوله رو باز کردم:
"عذاب وجدان با غلظت 99%"
کاری به صنایع ادبی مثل استعاره و تشبیه ندارم. جواب من اینه: "بــــــــله!"
من دوست دارم نقابم رو خودم انتخاب کنم. دوست دارم نقاب خوش حالی و سادگی داشته باشم .تو اسمش رو گذاشتی:"مرفه بی درد"!
اصلاً می دونی "مرفه بی درد" وجود نداره؟ یک خیال واهی هست. اون هایی که حتی پولشون از پارو بالا می ره یا فکر می کنند هیچ دردی ندارند درد بزرگتری دارند که یکی از گدا گشنه ها و بیمارهای خاص دنیا اون رو ندارند: دردشون اینه که نمی دونند چه دردی دارند!
اما من وقتی شبها سلول به سلول درد رو احساس می کنم. وقتی بغض گلوم رو فشار می ده. وقتی توی جمعیت تنهایی رو با تمام وجود احساس می کنم. وقتی درد بقیه درد من می شه. وقتی ...
نه! دردهای من خصوصی ترین بخش زندگی ام است. دوست ندارم اون ها رو فریاد کنم. اگر گاهی هم نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم سعی کردم جلوی کسی باشه که شعور و فهم درد رو داشته باشه. کسی که فقط از سر ترحم بهت نگاه نکنه و بگه :"آخی! الهی!!!"
من دوست دارم روزها بالا و پایین بپرم و قه قهه بزنم و چشم هام رو به روی همه چیز باز کنم.
دوست دارم چشم هامو توی چشم آدم ها بدوزم و دردها و حرف های نگفته ی اون ها رو ببینم.
دوست دارم اتاقم به قول تو مهدکودک باشه و هر فسقلی ای اول به اتاق من هجوم بیاره و وقتی می ره یک نقاشی به کلکسیون نقاشی هام اضافه بشه.
دوست دارم این جا و حتی توی سر رسیدم هم دردهام رو به دنیا تقدیم نکنم.
دوست دارم اون قدر بزرگ بشم که بزرگ ترین دردها در مقابل کوچک ترین شادی ها قابل صرف نظر کردن باشه.
دوست دارم این نقاب دوست داشتنی رو.
راستی اصلاً درد چه معنایی داره وقتی بدونی همه ی این دردها قراره به نقطه ی رهایی ختم بشه؟
شاید تو راست می گی! :"مرفه بی درد"!
از اتاق فرمان بهم خبر داده اند که مواظب خودم باشم!
باشه. ما حد و حدود خودمون رو می شناسیم و وارد صیاثت نمی شیم! اصلاً آقای دکتر مقاله به چه درد مملکت می خوره؟!
فقط لطف کنید آدرس منزل رو بدید ما بیاییم سر کوچه ی شما خرید...
خبر1: "امروز خیار خریدم کیلویی 900 تومان!"
خبر 2: "اخبار ساعت 9 رو دیدم و دو تا شاخ در اومد رو سرم! آخه می گفت مردم از توزیع میوه راضی هستند!"
سوال اخلاقی : منظور از مردم دو سه درصدی هستند که نود درصد سرمایه مملکت تو حسابهای بانکی شونه؟
نتیجه ی اخلاقی: چون مصرف بیش از اندازه ی خیار، اسهال می آورد، همان بهتر که کسانی بخورند که هزینه ی دوا درمون را هم دارند.
کسی می دونه چه طوری یک کسی "استاد دانشگاه" می شه اما هر چی می سرچی دریغ از یک مقاله ی ISI از طرف؟
نگیدا! خودم فهمیدم!: بابا دکتررررررررررررررررر! چه قدر پول دادی google و بقیه موتورهای جستجو که اسمت رو نشون نده که ریا نشه؟!
بابا برو بچ خارجکی: نسرچید خواهشاً! فکر می کنید همه مثل شما هستند که تا یک چیزی کشف می کنند تو بوق هر چی مجله و سایت هست بکنند؟!
تازه ما مثل شماها اون قدر ابله نیستیم که کلی درس بخونیم و کلی هزینه کنیم یک مرکز CERN با خدا دلار بسازیم که یک هسته بشکافیم. ما 16 ساله هامون تو آشپزخونه هسته تولید می کنند.(هسته ی چی اش مهم نیست! هسته ی آلبالو هم هسته است.)
دانشمندای کله گنده! حسودی تون شد؟!
حالا کجاشو دیدید؟ ما تازه ترمز بریدیم!
داداش! آبجی! ما رو تحریم می کنید؟
باشه! واسه رو کم کنی هم که شده دفعه ی بعدی اعلام می کنیم که :
"یک کودک 2 ساله ی ایرانی در wc یک "black hole"(سیاهچاله) کشف کرد!!!"
نسخه ی جدید فیلم "تنها در خانه" در حال تولید می باشد:
فرزند کوچک تر یک خانواده ی بزرگ (نقش اول فیلم)با خانواده به مسافرت نرفته ، تعطیلات سال نو است. یک شهر بزرگ و یک خانه و ...
بقیه ی سناریو توسط اداره ی نظارت بر وبلاگ خواب ها سانسور شده!
البته پیشنهاد می کنم از تخیل خود استفاده کنید و بقیه فیلم را در ذهن مبارک دنبال کنید.(رعایت حجاب اسلامی در این مکان الزامی است.)
پ. ن: از هر گونه دستورالعمل غذای فوری و بی دردسر و بی خطر استقبال می شود.
در تردید گفتن و نگفتن، نوشتن و ننوشتن دست و پا می زدم. اکنون که می نویسم می دانم که نوشتن از آن فضا چه جراتی می خواهد و گفتن برای آن ها که منظور من را نمی فهمند چه بهایی طلب می کند... توکلت علی الله:
بامداد دوم فروردین به تهران رسیده ام. اردوی شش روزه ی جنوب با سازمان ملی جوانان .
این که چگونه و چرا رفتم برایم آن قدر واضح است که هرگز نخواهم توانست به زبان بیاورم! و آن قدر ناباورانه که هنوز هم فکر می کنم چرا من در این بازی منطقی دعوت شدم؟!
مسافرت از پیش تعیین شده ی خانوادگی در یک لحظه (یکی دوروز قبل از رفتن)تبدیل به سفری شد که "هیچ" چیز از آن نمی دانستم جز جهت جغرافییایی مقصد :"جنوب". نه سوالی کردم نه نقشه ی مسیر را در گوگل ارث دیدم ،نه برنامه ای ریختم، نه همراهی بردم نه ...
این هم از آن بی منطقی هایی است که در نهایت به "منطق محض" ختم شد.
شش روز با آدم هایی که هنوز هم معتقدم به اسم دین "گاهی" بیشترین ضربه را وارد می کنند و دور و بری هایم می دانند که من چگونه تحمل این فضا را هیچ گاه نداشته ام و سردرد های گذشته ام گویای حجم فشاری است که در این فضا ها بر مغزم وارد می شده...
اما این بار با "شناخت"، چنین ریسکی را کردم. می دانستم که وقتی گرد و خاک تاختن گروه افراطی بلند می شود چشم هایمان ناخودآگاه بسته می شود و حقیقت هم در این بین دیده نخواهد شد. خدا را شکر، من عینکی شده ام! عادت ندارم، اما عینک را می زنم و به نیت دیدن حقیقت در میان فضای سنگین می روم.
جواب سوال هایم در بین گرد و خاک مدفون شده. باید بروم و خودم ببینم.
باور نمی کردم اما با ناباوری "حرکت" کردم و "برکت" را به تمامی دیدم.
یادم می آمد که سفر حج را چگونه رفتم و چگونه دور از شعار و تبلیغ، حقیقت را بدون حجاب دیدم هر چند حافظه ام گاهی یاری یادآوری آن لحظات را نمی کند و در غفلت غرق می شوم...
شش روز سفر من مثل شش روز خلقت بود.
شش روز چشم هایم را در هیاهوی تبلیغ و حرف و حدیث راوی های ناشی و قالبی ای که نه چیزی از جنگ فهمیده بودند و نه جواب کوچک ترین سوال های من را داشتند به زور باز نگه داشتم. گاهی از حجم گرد و خاک تبلیغات به مرز خفگی رسیدم. گاهی از دیدن مظلومیت حقیقت، اشک در چشم هایم حلقه زد و راویان، آن را به پای هنر گریه گیری خود گذاشتند!
سکوت کردم و تازه به خودم جرات دادم که در شبهای سرد کویری از جمع جدا شوم و زیر آسمان با "علی" درد دل کنم و بگویم:" من هم لحظه ای استخوان در گلو و خار در چشم 25 سال مظلومیت تو را فهمیدم."
سختی های سفر برایم شیرین بود. نه برای هدفی که "برخی" دم از آن می زدند و می خواستند برای سربازی امام زمان آماده شوند و دیگران را هدایت کنند!
احساسی منطقی به من می گفت این سکوت و تحمل به جواب ختم می شود. اروند و شلمچه و فکه و فتح المبین و شوش و طلاییه وکرخه و پادگان دژ و آن مرکر تفحص و همه و همه ساکت بودند و در مقابل بلندگو ها و آدم هایی که حرف هایشان مثل اسید همه ی آن حقیقت را در خود حل می کرد و
جز علامت سوال های بزرگ تر و احساس غربت تمام آن اهل بیتی که شعار عشق به آن ها فضا را پر کرده بود چیزی برایم باقی نمی گذاشت.
نه این که بگویم عذاب آور بود نه! این عذاب با حقیقتی که نشانه هایی از وجودش را در پس همه ی این ها احساس می کردی شیرین بود و برای من انگیزه ای برای تحمل کمبود امکانات و کثرت شعار!
و دیدم که چگونه خدا به وعده اش عمل می کند: "همانا خداوند حال قومی را تفییر نمی دهد مگر آن که خودآن ها حال خود را تغییر دهند." قدم اول این بود: "طلب".
و آخرین شب سال در پادگان دوکوهه، جایی که تازه فهمیدیم گروه ما جای خواب ندارد! حرف و حدیث و مجادله ی بقیه برای من و یکی دو دوست ناب دیگر که انگار صدها سال است آن ها را می شناسی مفهومی نداشت. با اوج خستگی کم خوابی ها و در حالی که برای خدا خط و نشان می کشیدم که من کاسه ی صبرم لبریز شده و خستگی توانم را بریده به پیشنهاد سرپرست کل اردو که در جه ی برادری اش قابل تحمل تر بود(!) چند نفری شدیم و رفتیم گشت شبانه دور پادگان. زمین صبح گاهی که روزی میزبان اهل عمل بوده است ساکت و تاریک بود . صدای بلندگویی نبود . در آن سرما جمعیت در گرمای حسینیه پای بلند گو نشسته بودند و ما در تاریکی و سکوت دور زمین صبحگاه با خستگی چند روزه شروع به دویدن کردیم. بچه ها همگی جز من و رییس و زینب (موجودی عجیب که بعد از خواندن رشته ی موسیقی اکنون در حوزه طلبه است و همچنان ساز هم می زند و مصداق جمع نقیضین برای متعصبین است) به اندک زمانی از بازی کنار رفتند ... سکوت و آسمان پر ستاره ی بیابان ...
در سکوت محض در حال نفس نفس زدن چنان فریادی وجودم را گرفت که... نه! من کسی را ندیدم که دستمال سبزی برایم بیاورد یا دستی بر سرم بکشد یا به من بگوید "خواهرم! ..." ...من دیدم آن چه را باید می دیدم و فقط یک چیز گفتم وقتی به حال عادی(!) برگشتم:" ممنونم!"
تحویل سال را جایی بودم که مخروبه ای بیش نبود و تاریک تاریک و ساکت ساکت. و چه تحولی!
جایی که محل اسکان بچه های تخریب بوده است. خط شکنان! جایی سه کیلومتر دورتر از هر روشنایی در دل بیابان. جایی برای تمرین کسانی که سخت ترین راه را بر می گزینند و خط شکنند.
از سقف ساختمان فقط تیر آهن ها مانده بود و آسمان پر ستاره ی کویر سقف بالای سر و سرمای بیابان ما بیست سی نفر را در آغوش گرفته بود. دیگر گرد و خاکی نبود. با لباس های خاکی و بدنی که عرق 5 روز سفر را در خود داشت با دل هایی که در مقابل حقیقت واحد با تمام اختلاف وسیله (نه هدف!) یک صدا دعای تحویل را می خواند و عهدی که بسته شد، سال نو شد.
اولین سالی که با لباس های خاکی روی خاک با نیت تکاندن دل و جان از هر گونه گرد و خاک سال برایم تحویل شد و چه قدر زیبایی در تک تک این لحظات بود.
سکوتی که در نهایت فریاد زد.
می دانی؟ از من نپرس چه دیدم! این شش روز کلاس بزرگی بود که جز با دیدن آن درک نمی توان کرد.
خاکی که روزی شاهد حقیقت بوده است اکنون در بین هیاهوی زمان هم چنان سخن می گوید.
می خواهم دیگر در گردباد هم چشم هایم را نبندم!
گوش هایم را از گرد و خاک می تکانم.حقیقت فریاد می زند...
و چه قدر لحظه ی خداحافظی دل های ما به هم نزدیک شده بود.
تجربه ی منحصر به فردی که گویای نوشته ی کاغذی بود:
What happens, happens for a reason.""