چی بنویسم که تعداد خمیازه هام رو به بقیه نشون نده؟!
این همه اتفاق رو می تونم توی حجم وبلاگ جا بدهم؟
نتیجه ی اخلاقی امسال؟
نقد فیلم آنچه گذشت؟
نقاط ضعف بازیگرنقش دوم سریال؟
بزرگی نقش اول رو بگم که هنوز توش موندم؟ (نمی تونم این رو نگم که جداً تو کارهای خدا هر چی بیشتر سرک می کشم بیش تر مبهوت می شم.)
می شه یه پست کوتاه بگذارم که فقط یک خط ، نه! دو تا خط باشه؟
همه چی می شه دیگه:)
"سال نو برای همه ی همه مبارک و شاد.
هر کی هم حقی به گردن ما داره تا پرونده مون بسته نشده بیاد بگیره!"
نشانی : چند سانتیمتر این ور یا اون ور سیم خاردار.
پی نوشت: نشانی جزو پست دو خطی محسوب نمی شه. در ضمن از کلیه اساتید و رفقایی که خیال خواندن وصیت نامه ی ما را در سر می پروراندند پوزش می طلبم. سرم شلوغه و وقت افقی شدن ندارم!
دعای "حول حالنا "رو فراموش نکنید بی زحمت "الی احسن الحال" رو امسال غلیظ تر ادا کنید.
.
تا حالا دقت کردید بعضی از شبانه روز هایی که توی عمرمون هست از 24 ساعت خیلی خیلی بیشتره؟!
دیروز هم از اون روزها بود...
توی اداره ی بیمه ،اول صبحی، با دیدن اون همه آدم شکه شدم. عده ای که برای تایید داروهایی که بدون تایید بیمه هم نایاب هستند هم خیلی گرون، بقیه برای تایید کارهای درمانی از قبیل بستری بیمارستان و غیره که این دسته ی دوم به مراتب کارشون طول و تفسیر بیشتری داره.
یک پروسه ی : پذیرش->تایید دارو->ثبت در کامپیوتر و گرفتن برچسب تایید رو باید دفترچه ی بیمه به دست طی می کردم. بعد از کلی وقت و دیدن صحنه هایی که هیچ وقت توی کتاب و فیلمهای مستند نمی تونی ببینی و بفهمی رسیدم توی صف جناب اپراتور کامپیوتر... توی کیفم دنبال یک شکلات می گشتم (که خوشبختانه به علت دستبرد خواهرزاده ی محترم چیزی یافت نشد!) که دیدم خانم روبرویی بعد از کلی چک و چونه کارش تموم شد و نوبت من شده، که یک آقایی دفتر چه اش رو از کنار من داد به اپراتوره...اومدم محترمانه بگم آقا نوبت من بود که دیدن قیافه ی اون آقاهه صدام رو خفه کرد:
بیشتر از سی و چند سال نمی زد اما می شد کاملا فهمید که حداقل یک دوره ی کامل شیمی درمانی را طی کرده. تمام پوستش شفاف شده بود مثل اینکه لایه برداری کرده باشند. موها و ابروها کاملاً ریخته بود، و گلویش مثل کسی که اوریون گرفته باشه متورم بود (می دونستم که این از نشانه های عود تومور هست. غدد لنفاوی. قبلاً چنین چیزی رو دیده بودم.).
دستش رو به لبه ی صندلی تکه داده بود،متوجه شدم اون قدر ضعف پیدا کرده که متوجه صف هم نشده.خانم پشت سری که قبلش فقط داشت با بقل دستیش مشترکاً "مردم شارلاتان ایران"(!!!) را تحلیل می کردند شروع کرد به غر زدن که آدم ها چه قدر فرهنگ ندارند و صف حالیشون نیست و همینه که ما این قدر بدبختیم و...
آقاهه تازه نگاهی به پشت سرش کرد و ما رو دید! در حال عذرخواهی مودبانه اش در حالی که خانمه تازه قیافه ی آقای با فرهنگ کنونی رو دیده بود تلفنش زنگ خورد و استاد مملکت از آب در اومد! خلاصه بعد از رفتن اون آقا، خانم عزیز ورقش برگشت و شروع کرد به تاسف خوردن برای آقاهه.
فکر می کردم وضع کدوم از این دو نفر تاسف خوردن داشت؟
آدم بزرگی که چند روز دیگه ممکنه انرژی ای برای حرف زدن هم نداشته باشه و به عمرش به سال دیگه هم وصال نده یا موجود کوچیکی که با کفش پاشنه 10 سانتی هم چیزی به ابعاد وجودیش اضافه نشده؟
فکر کردم تو این هیرو ویری شب عید که عده ای دنبال ست کردن سرویس جواهرات با جورابشون هستند و عده ای با حسرت فقط اجناس پشت ویترین رو نگاه می کنند، کسانی هم هستند که برای یک لحظه سلامتی حاضرند تمام زندگی شون رو معامله کنند!
...
می دونی یک دنیا مشاهده ام چی بهم گفت؟
روزها زیبا هستند اگر بخواهیم زیبا ببینیم. هر جا درد هست درمان هم هست. هر جا ویروس می بینید به دنبال آنتی ویروسش بگردید!
اتفاقاتی که دیروز از خونه تا فاطمی تا اداره ی بیمه تا انقلاب تا دانشگاه تهران تا ونک تا دانشگاه الزهرا تا دولت تا منزل خواهرم تا خونه تا خودم افتاد همه و همه تجربه بود و همه شیرین حتی طعم قهوه ی خالص!
...
و روزی که در نهایت به انرژی مثبت ختم شد. "انرژی مثبت" من دو ساله شد.
راستی یک نکته ی علمی هم بگم: هر چه قدر از بالا به یک لایه ی پر از پستی و بلندی نگاه کنی اون رو هموارتر می بینی! شاید برای همینه که خدا این قدر صبوره:)
راستی از مغزم تشکر می کنم که دیروز over flue نشد!
من به کی مشکلم رو بگم؟! بابا قدیم ها که تلفن ها آی دی کالر نداشت، کلی کیفور بودیما!
تلفن رو برمی داشتی و شب چهارشنبه سوری زنگ می زدی به مردم!
-الو؟
-(صدای قاشق که داره توی قابلمه می خوره)
-...
این مدل قاشق زنی شیوه ی بدون ریسک بود. چون یک بار سعید ِ همسایه در حالی که قاشق و کاسه به دست، چادر مامانش رو صورت به طرز تابلویی اومده بود در خونه با یک قابلمه آب از بالای دل که روی سرش خالی شد روبرو شد! خوب این درسی بود برای خودمون که چنین ریسکی نکنیم و چی بهتر از تلفن ؟!
حالا با این تکنولوژی که آدم رو لو می ده قاشق زنی چه معنی داره؟!
با اجازه ی مرحوم میرزای شیرازی:
الیوم(اللیل) استعمال هر گونه "آی دی کالر " بای نحو ٍ کان در حکم محاربه با قاشق زن ها می باشد.
مقاله و پایان نامه و سمینار ها رو که دیدید؟! یک سری کلمات کلیدی (key word) معمولا قبل از مقدمه می نویسند که معمولاً واژه های تخصصی اون مبحث است.
فکر می کنید کلمات کلیدی زیر مربوط به چه جور سمیناری است؟(همه مربوط به یک سمینار هست!)
احمدی نژاد- چهارشنبه سوری- آتیش پاره- موشک- بمب هیدروژنی- سازمان ملل-300
– چشم برزخی- سفرهای استانی- نیویورک و چایی.
خطاب به فرزندانم که در سراسر دنیا پخش شده اند:
فرزندم!:
کسانی که ادعای آدمیت می کنند، یک خصیصه ی جالب دارند:
هر چیزی که جلوی چشم هاشون خیلی واضح هست رو نمی بینند!
حالا هر چی طرف فکر کنه آدم تره این کوری هم درجه اش بیشتره.
پس ادعا نداشته باش!
...
عزیز دلم!
اگر روزی روزگاری کاره ای شدی و سرنوشت یک مملکت اومد توی دستات، سعی کن صبحانه کره عسل بخوری تا مغزت کشش مدیریت کلان رو داشته باشه.
وقتی رفتی مناطق زلزله زده برای بازدید،چند ساعت تمام ،N تا مدیر رو تو مغز آفتاب یک لنگه پا نگه ندار و زمانی که هر لحظه اش حقوق مسلم ملت است را برای ماچ و بوسه با پیرمردا و دختر بچه ها صرف نکن.(آخه حرف، سقف بالای سر نمی شه.)
خنداندن مردم هنر است. اما برای هنرمند شدن، شعور یک ملت رو به تمسخر نگیر.
...
دلبندم!
اگر روزی روزگاری خواستی کاری کنی که بری توی بهشت. بدون، که نیازی به بدل کاری و حرکات گاز-انبری نیست.
خیلی راحت می تونی بهشت را معامله کنی:
سعی کن "وظیفه" ی خودت رو انجام بدی! همیــــــــــن و بس!:
چشم هات رو بر حقیقت نبند. ندای دلت رو خفه نکن. لبخندت رو از هیچ کس دریغ نکن...
مامان بزرگ که داره برای هزارمین بار قصه ی قمر خانوم رو تعریف می کنه، طوری به حرفهاش گوش کن انگار بار اوله که می شنوی.
عفت خانوم که میاد خونتون برای خونه تکونی بشقابتو ببر کنارش و با اون ناهار بخور. بگذار هر چی می خواد درد دل کنه تا سبک تر برگرده خونشون.
برای خاص شدن، خاصیت های یگانه ی خودت را فراموش نکن.
سعی نکن دیگران رو آدم کنی قبل از این که از آدم شدن خودت مطمئن نشدی. (اصل عدم قطعیت هایزنبرگ می گه این اطمینان هیچ وقت حاصل نمی شه!!!)
برای دوست شدن با یک کودک نیازی نیست که قربونش بری! یک نگاه خندان و یک دل پاک کفایت می کنه. همه ی آدم ها یک کودک درون دارند که کافیه همین جوری با اون ها هم رفتار کنی.اگر آدم باشند همه چیز حلّه.
مغز آدم های دور و برت رو فقط وقتی بخور که بدونی سیرت می کنه!
با توجه به جمله ی فوق این نامه را در این جا ختم می کنم و بقیه اش را به خودت واگذار می کنم. به عنوان آخرین نکته و مهمترین اش هم مادرانه بهت می گم:
"وقتی فول پروفسور شدی و همه جلوت دولا و راست شدند و پولت از پارو بالا رفت و ... یادت نره کی بودی و یک روز دماغت رو هم نمی تونستی بالا بکشی. وقتی یادت اومد نیاز نیست که خودت رو از عذاب وجدان دار بزنی. فقط یک سر بیا سراغم:)"
از آن چه دیده ام ...آن چه شنیده ام...آن چه احساس کرده ام...آن چه فهمیده ام...
مجهول هایی که با معلوم شدن هر کدامشان مجموعه ی دیگری از مجهولات را برویم باز می کند.
آلیس هیچ وقت این گونه در سرزمین عجایب متعجب نشده بود.
فشار مغزم که بالا می رود به سرم می زند هوایی به آن بدهم.
لحظه ای که گره ی روسری را باز می کنم، نیرویی جادویی دستم را خشک می کند.
بگویم که دیگران بفهمند؟
بگویم که دیگران بفهمند که من می فهمم؟
بگویم که دیگران بفهمند که من می فهمم که آن ها نمی فهمند؟
بگویم که دیگران بفهمند که من می فهمم که آن ها نمی فهمند که من می فهمم؟
...
از چه بپرسم؟
بپرسم که بدانی؟
بپرسم که بدانی که نمی دانی؟
بپرسم که بدانی که نمی دانی که من هم نمی دانم؟
بپرسم که بدانی که نمی دانی که من هم نمی دانم که تو نمی دانی؟
بپرسم که بدانی که نمی دانی که من هم نمی دانم که تو نمی دانی که نمی دانی؟
...
روسری را با احتیاط بیشتری گره می زنم . بند کفشم را محکم تر می کنم.
می دانم راه درازی در پیش دارم. راه سختی است. گاهی از فکرش هم مو بر تنم سیخ می شود.
اما می دانم لازمه اش کنار گذاشتن "ترس" است.
معذرت می خواهم! من را به زیر می کشم! من را می کُشم!
از رفتارهای غیر خطی ام گیج می زنی؟!
من را ملامت نکن. گاهی برخی از نویزها از وجودم بازتاب می کنند اما من همچنان ضریب جذبم را بالا می برم...
دوستت دارم. ت به که بر می گردد؟ به تو؟ بلی! به تو! شک نکن!
از چه کسی استفتا کنیم که آیا این دوستت دارم حرام است یا حلال؟!
فکر می کنی فرقی می کند شیب صدای ت در نمودار ESS بالای نیمساز ربع اول است یا پایین؟!
خوش حالم که حالش را نداریم این همه حرف را بخوانیم.
خوش حالم که توان تکرار حرف های تکراری را نداریم.
خوش حالم که همیشه شبی هست که وقتی صبح می دمد از دیدن تلالو خورشید ذوق زده شویم.
خوش حالم از نوعی که دلم می خواهد تا خود صبح قدم بزنم تنهای تنها .
خوش حالم وقتی می بینم هنوز می توانم وزن روسری را بر موهای پر پشتم تحمل کنم.
از حجابم لذت می برم.
از دیدن این حضور لذت می برم.
از دیدن این همه دردی که نشانه ی حیات است واهمه ندارم.
من انتخاب کرده ام.
فقط تحمل شنیدن شکستن دل ها را ندارم!
باور می کنی؟
از سیاست و اقتصاد و حرف های قلمبه سلمبه خسته شده ام.
امروز سبک ترین روز و امشب سنگین ترین شب سال را تجربه می کنم!
حالم خوب است آن قدر که پست های تحلیل اجتماعی و اندیشناکانه ام را به سطل زباله واریز می کنم.
حالم آن قدر خوب است که به جای یک بیت یک کتاب شعر می نویسم.
حالم آن قدر خوب است که تلاشی برای نشان دادن چهره ی سفید زیر این کرم پودر خاکستری نمی کنم!
حالم آن قدر خوب است که باور می کنم هیچ پدیده ی تصادفی در جهان تصادفی نیست.
می دانی این پست قرار بود چه باشد؟ فقط یک بیت آن هم عنوانش را دیگر "الهام" نمی گذارم. که ادعای پیامبری فردا روزی نکنیم! آن بیت هم چیزی است که دو بیت قبل از بیت اصلی می آمد جایی که می گفت :
ز ملک تا ملکوتش حجـــــــاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند.
برای کشف حجاب لحظه شماری می کنم...
نشستم درست روبرویش. مستقیم در چشم هایش خیره شدم.
دست هایش را به سویم دراز کرد:
"یکی از این دو را بردار. آبی یا قرمز؟"
به دو قرصی که درون دست هایش بود با تعجب نگاه کردم.
"اگر آبی را انتخاب کردی، به دنیایی که تا کنون دیده ای بر می گردی.
دنیایی بدون تنش. دنیایی بدون درد. دنیایی که از پشت آکواریوم به کوسه ها نگاه می کنی و فقط لذت می بری. دنیایی که در آن می توانی اصطکاک را حذف کنی و بگویی که انرژی در کل مسیر پایسته است. دنیایی آبی بدون هیچ دود. دنیایی..
اما قرمز را که انتخاب کنی به دنیایی دیگر می روی. دنیایی که راه بازگشت نداری.
دنیایی "واقعی". نویز هایی می بینی که هیچ گاه نمی توانی از سیگنال اصلی تفکیک کنی و باید وجودشان را بپذیری. دنیایی که همیشه اصطکاک بخش لاینفک مسئله هایش است. دنیایی که گرگ هایش بره ها را درسته نمی بلعند تا بزبزقندی با شاخش اشتباه شنگول و منگول را به راحتی جبران کند.دنیایی که همه ی آدم ها عاشق تو نیستند. دنیایی ...
انتخاب کن. "
به دست راستش چشم می دوزم و بدون تأمل قرص قرمز را می بلعم.
پی نوشت: این داستان، واقعی است!هر گونه شباهت هم با صحنه ای از فیلم MatriX(I) مشکل من نیست!!!
بنابراین هیچ تفسیری بر اینگونه وقایع نمی کنم!
قابل توجه فیلترگز(ذ)اران اعظم!
هر چیزی که چیـــــــــــــز نیست عزیزان دلم!
ببینید اون چیز بدی که به شما گفتند هر جا دیدید یا شنیدید حکم تکفیر گویندگان و شنوندگانش را اعلام کنید و برای جلوگیری از اشاعه ی اون چیــــــز خیلی چیزهای دیگه هم که ربطی به اون چیز هم نداره فیلتر کنید که همیشه چیـــــــــز نیست!
آخی! نفهمیدید؟! خب چی بگم که بفهمید و خودمونم فیلتر نکنید؟!
یک چیزی هست به نام "جنسیت"! خوب؟! حالا این چیز که همیشه اون نیست که! گاهی یک مشت آدم بی کار که به جای رفتن دنبال کارهای اهمی(ohm نخونید! این یعنی مهمتر.) مثل کارهای شما می روند دنبال signal processing و voice recognition یک کاره می بینند که برای تشخیص گوینده باید تشخیص جنسیت هم بدهند. خوب؟ حالا این بیچاره ها که ابزار دستشون یک مغز و یک مشت سیگنال و یک کامپیوتر هست که علی الاصول هیچ ربطی به اون چیـــــــــــز هم نداره چه کار کنند وقتی کارشون به زبون کفار به واژه ی چیـز هم مرتبط می شه؟!
چی؟ مشکل اینه که ما نباید راه کفار رو در پیش بگیریم؟ ....
....(ببخشید مغز من ناخودآگاه بعضی از سخنان خیلی بی ربط رو فیلتر می کنه.یه دماپا توشه که مثل اتو وقتی خیلی داغ می کنه مدار رو قطع می کنه و ورودی نمیاد تو سیستم!)
پی نوشت :دوستانی که وقایع مشابهی رو مرتباً تجربه می کنند:خیلی غصه نخورید و داغ هم نکنید. نویز گاهی ناخودآگاه خودش می شه راه حل! این رو خودم تجربه کردم ها.اگر خواستید براتون نمودارهاش را هم رو می کنم تا کیف کنید. در هر حال برای حال گیری فیلتر دون های عزیز هم که شده ما ول کن نیستیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.:دی:دی:دی
فکر می کنم یکی از اصلی ترین مشکلات فرهنگی ما اعتبار ناچیزی است که برای ارزشمندترین سرمایه یعنی زمان خود قائلیم. این نظر نه بر اساس احساس صرف و نه از سر زیر سوال بردن عادات فرهنگی مان است و نه برای تحسین آن طرف آبی ها. می توانم بگویم نظری است ناشی از مشاهدات هر روزه ی من.
تجربه ی شخصی ام می گوید احتمال "جواب نگرفتن" و "معطل ماندن" برای یک نامه که به شخص ناشناسی در آن سوی مرز ها زده باشم چندین مرتبه "کم تر" است از همان مورد در صورتی که داخلی باشد.
جالب این که همین افراد کسانی هستند که تجربه ی زندگی شان در خارج از مرز با عادت های کنونی کاملاً متفاوت است.
این جریان به نامه های کاری و رسمی ختم نمی شود. قرار ملاقات های دوستانه، مهمانی ها و مجالس و حتی جواب یک SMS ناچیز!
چند ساعت تاخیر و انتظار دیگران برای برخی آن قدر عادی است که اعتراض به تضییع حق مسلم خود (این حق مسلم را با حق مسلم سیاستمداران اشتباه نگیرید!) در حد یک شوخی مضحک است!
گاهی فکر می کنم تا چه حد اعتبار زمان تابعی از مکان است؟!
آیا پایبندی به زمان، نشانه ای از ارزش گذاشتن به حقوق دیگران و در نهایت احترام به خود نیست؟
آیا عزت نفس ما هم تابعی از مکان شده است؟!!!
یکی از دوستان عزیزی که همین اخیراً کشف کرده ام حرف جالبی بهم زد که امروز برام یادآوری شد.
می گفت :"من هم خیلی تحمل خیلی چیزها به خصوص چیزهای یکنواخت و کند رو نداشتم! اما چون مجبور بودم باید تحمل می کردم و کم کم یاد گرفتم چطوری تحمل کنم..."(دوستم دانشجوی ارشد فیزیک هست که بدلیل معلولیت جسمی با صندلی چرخدار حرکت می کنه. یک انسان واقعی و باهوش که در عین درس خوندن کار هم می کنه و کلاً به N تا آدم مدعی دیگه که دور و برم زیادند می ارزه. )
دکتر ش. هم چند ماه پیش می گفت شرط جلو زدن توی کار به خصوص پژوهش سه چیزه:
پرسش گری ، ترس نداشتن از حرکت و تجربه ی جدید
ومهم تر از همه: تحمل محیط و آدم های دور وبر و محدودیت ها.
نگاه که می کنم می بینم برگ برنده ی بازی زندگی چیزی به اسم هوش و سرعت نیست...
برگ برنده "قدرت تحمل" است.
چندمین دوره ی بلوغ زندگی ام هست؟! شاید چیزی از مرتبه ی بزرگی: 25* 365 .
توی دوره ی جدید به خودم یادآوری می کنم که چه ارزش هایی را "انتخاب" کرده ام.
"معیار"هایم را با سکوت در ذهنم مرور می کنم و لبخند می زنم.
قرار نیست بال بال بزنم تا کسی مرا ببنید و برایم هورا بکشد...
فکر می کنم کسانی که "فهمیدن" را "انتخاب" کرده اند، روزی روزگاری، نزدیک یا دور، می فهمند. کسانی هم که "نفهمیدن" را "انتخاب" کرده اند نه با قسم و آیه ی من و بزرگ تر از من می فهمند نه قرار است که بفهمند که چه قدر نمی فهمند!
شاید روزی داغ می کرد مغزم از کج فهمی ها...
الان سرم را پایین می اندازم و سکوت می کنم...
زیر لب می خوانم : "رب الشرح لی صدری و..." ...
می گذرم.
تنها سرمایه ام "ایمان" به پایان خوش این راه ناهموار و خطرناک است.
با امید می گذرم.
می خواهم هم چنان همان دریایی باشم که آزاده امروز تشبیه کرد...
دوست عزیز! نگران نباش که کسی در دریا هر از گاهی آشغال هم بریزه! اتفاق خاصی نمی افته!
پی نوشت : راستی فیزیک دونی هم داره کارآفرینی می کنه. یک سری بزنید و اگر پولدار شدید ما را هم دعا کنید.