یکی بود یکی نبود. یک کافه ای بود نوک یک تپه ی بلند و سنگلاخی که کلی مشتری از بین کوه نوردها داشت. صاحب کافه دو تا الاغ داشت: یکی سفید یکی خاکستری. این دو تا الاغ برای حمل محموله ی غذاها و جابه جا کردن فروشنده ها ی کالا هر روز باید چندین بار مسیر دشوار رو بالا و پایین می رفتند. محموله ی آذوقه وزنی چند برابر وزن یک آدم بود برای همین صاحب الاغ ها از ابتدای کار قصد کرد در هر مسیر رفت یکی از الاغ ها محموله را بیاورند. اما الاغ خاکستری چموش تر از این حرف ها بود. او که از کرگی اش همیشه خود را اسب می دید و باربری را دون شخصیت یک الاغ می دانست به هیچ وجه نمی گذاشت که محموله روی او جا بگیرد. اما الاغ سفید با این که از نژاد نادرو ارزشمندی بود معتقد بود نباید باری روی زمین بماند. پس از همان روز اول ِ کار، الاغ سفید محموله را می برد و الاغ خاکستری آدم ها را. گاهی هم خاکستری خودش را به چلاغی می زد تا سوارش مجبور شود پیاده شود و بقیه مسیر را پیاده برود و او هم در دل به ریش آدم ها می خندید.
خیلی زود این شیوه برای همه عادی شد. صاحب کافه حتی به فکرش نمی رسید که لزومی به نگهداری الاغی که در توهم اسب به سر می برد نیست. الاغی که عملاً جز خوردن یونجه و جفتک پرانی به مشتریان سود دیگری ندارد.
اما الاغ سفید با تمام این اوصاف وقتی از فرط خستگی روی زمین می افتاد و سهم یونجه اش عملاً نصیب خاکستری می شد نگاهی به پایین می کرد و فکر می کرد:
"نباید باری روی زمین بماند."
....
پ.ن:
نتیجه اخلاقی هم نوشته بودم که حذفش کردم.
فکر کنم داستان بالا به اندازه ی کافی مفهوم هست.(؟)
دیروز دانشگاه صنعتی اصفهان پذیرای جمعی از فارغ التحصیلان (دانش آموختگان) خود بود.
بعد از پذیرش و ثبت نام در انجمن دانش آموختگان برنامه ی اصلی شروع شد.
ثبت نام کنندگان بر اساس سال ورودی حق عضویت را می پرداختند(از ورودی 78 به بعد 3000 تومان. از 75 تا 78، 5000 تومان و ماقبلی ها هم 10000 تومان) و به این ترتیب می توانند علاوه بر تسهیلات دانشگاه مثل کتاب خانه و استخر و سوله از اخبار دانشگاه هم مطلع شوند و سال های آینده هم در چنین مجمعی دعوت می شوند...(فکر کنم هنوز هم وقت برای پول دادن هست!)
برنامه از ساعت 10 صبح شروع شد. رئیس کنونی دانشگاه ،دکتر قنبری و بعد دکتر...(یادم رفت!) به عنوان مسول پارک فناوری کلیییییییییییییییییییی حرف زدند که محتوای آن را درست نمی دانم چون اعتراف می کنم که یا حرف می زدم یا به استقبال دوستان می رفتم! یک پذیرایی کاملاً دانشجویی(!) و قسمت دوم که خیلی جالب بود با گروه موسیقی و یک کلیپ طنز که بچه های عمران از وضعیت بچه های صنعتی درست کرده بودند و الحق معرکه بود و بعد محمدرضا آقاشاهی (77ریاضی) قسمتهای کوتاهی از مثنوی صنعتی اش را که دوباره شنیدنش هنر او را بیش تر برایم نمایان کرد ، خواند. بعد هم علیرضا عسگری (معدن ) بیانه ای را خواند که اعتراضی بود به معدل پایین صنعتی و البته کمی هم قیاس کرد از وضع نمرات صنعتی با دانشگاه های معتبر حتی شریف. البته شاید کسی جز بچه های صنعتی اصفهان چنین حرفی را نفهمند و قبول نکنند اما برای اثبات کافی است یک ترم آن ها مهمان صنعتی شوند تا مشکل حل شود! خلاصه امید داریم که امضای بچه هایی که بودند اثری بر زندگی ما بگذارد (پیشنهاد کردیم که برای معدل بچه های صنعتی ضریب قائل شوند. حالا اگر بشود آیا به ما وصال می دهد یا خیر هم الله اعلم.)
و بعد از این حرف ها حدود 13:30 ناهار (جوجه کباب با سیخ چوبی!) بود و بعد هر رشته ای در دانشکده خودش جلسه ی خصوصی تر.
در دانشکده ی فیزیک: دکتر شیرانی (رئیس فعلی)،دکتر میرزا،دکتر علامت ساز،دکتر صفا، دکتر کلانتری، دکتر ذهبی و دکتر علی دادخواه در کلاس 2 حضور داشتند.
رئیس دانشکده از اهداف این انجمن حرف زد و از کمک های مالی(!!!) و معنوی ای که فارغ التحصیل ها می توانند بکنند حرف زد.و هر کدام از استاد ها چند جمله در این راستا صحبت کردند. بعد تک تک ملت خودشان را معرفی کردند و سال ورود و این که الان چه کاره اند و چند جمله ای نظر و ...(من بعد از سخن وری خودم مجلس را ترک کردم که برسم به دوستانی که در ترمینال منتظرم بودند.)
این یک گزارش مختصر به خصوص برای دوستانی که نبودند و جایشان خالی بود.
و اما تعداد زیادی از بچه ها (حتی نیمی از اعضای اکیپ خودمان که همیشه از زیر سنگ هم که باشندسر قرارها می آیند! )نیامدند و من می دانستم چرا. خاطراتی که زنده می شد همه سفید نبودند برخی از آن ها بغضی می شد. برخی لرزش صدایی، برخی انرژی ای برای ترک کلاس 2 (دیروز کلاس را که ترک می کردی دکتر ... داد نمی کشید سرت که :"مگه این جا "قهوه خونه ی قنبره"؟!")، برخی باعث فرو خوردن حرف هایی که چند سال نزدی و چهار دقیقه هم وقتی برای آن حرف ها به تو نمی دهد.
یاد آوری لحظه های تلخی که همیشه ترسی است که مانع بشود تا پایت را بگذاری در جایی که با تمام این اوصاف برایش احترام قائلی. یادآوری لحظه هایی که هیچ گاه برای کسی بازگو نکرده ای و فکر ها و چالش ها و قاط زدگی ها و رنجش ها و تحقیر هاو....در کنار تمام دوستی های نابی که بزرگ ترین دلیلی است که صنعتی را برای بچه هایش قیمتی تر از جاهای دیگر می کند.
وقتی بعد از مثنوی صنعتی این قطعه ی زیبا به نقل از یکی دیگر از بچه های صنعتی خوانده شد(اسم نویسنده اش را نشنیدم) همه ناخودآگاه با تشویق خود،آن را تأیید کردند.:
"صنعتی تنها خوبی اش رفاقت هایی است که با شک به تداوم می رسد و اگر روزی رفتن از این جا دلگیرمان می کند خاطره ی همین رفاقت هاست. وگرنه من و تو خوب می دانستیم، صنعتی چیزی نداشت که به آن عادت کنیم."
خدا را هزاران بار شکر می کنم.دیروز جای همه ی فارغ التحصیلان به خصوص همه ی دوستان عزیز و انسان های بزرگی که صنعتی بهانه ای شد تا با آن ها آشنا شوم و درس های بزرگی (فراتر از تمام واحد های درسی ) از آنان بیاموزم، خالی بود.
امیدوارم هر جا هستند موفق باشند وشاد.
یک روز ازمون پرسیدند : "می خواهی چه کاره بشی؟"
جواب بدیهی بود:" دانشمند!"
دیروز بهم گفت بشین هر کاری (هــــــــــــر کاری!) که برات جالبه رو ردیف کن. می گفت در علم روان شناسی (دوست عزیزمان شاگرد اول برق صنعتی بود که الان داره پی اچ دی مشاوره می گیره!) هر چی این لیست کذایی طولانی تر باشه نشان دهنده ی سطح خلاقیت است. در ای کی ساعت! لیستم از حد و حدود معقول گذشت!(تو کف سطح خلاقیت موندم.) البته اصلاً قابل انتشار نیست چون بد آموزی داره.
اما روزی که بعد از جان به سر شدن، مدرکم رو اساتید بزرگ و کوچیک دیدند در جواب سوال "می خواهی چه کار کنی؟"(چه کاره بشی معنی نداره دیگه. فیزیک پیشه شدیم آخه! بماند که الان برای سوال میمون و آینه ِ توی هالیدی رو هم بعد از یک میزگرد Nتا جواب متناقض پیدا می کنیم!!!)
چی می گفتم؟ آره دیگه گفتم :" می خواهم بقال بشم."
یادش به خیر روزی که(دو سال پیش) دکتر شریعتی یک آنالیز شیک و دقیق از بقالی بهم ارائه کرد که واردش نمی شم فقط نتیجه اش این بود که :"بقال ها آدم های خوش حال (چه بسا خوش حال ترین شاغل) در مملکت هستند."
همین نتیجه کافی هست دیگه.
بقالی هنوز افتتاح نشده اما فعلاً از چند تا فیزیک پیشه ی خرد و کلان چند تا جنس ارائه می کنم.
ببخشید که بدون اجازه ی کتبی جنس آوردم. آخه قصد کردیم این جا دیگه کاغذ بازی راه نیندازیم.
به ترتیب کبر سن و درجه :
بقیه رو هم داریم بار می زنیم.
راستی به چند نفر فیزیک پیشه ی ساده با روابط عمومی عالی و ظاهری آراسته نیازمندیم.
برو پایین دیگه! واسه چی این جا گیر کردی؟ نکنه همین جا بمونی و بزرگ بشی؟ اگر تا صبح همین طور رشد کنی اونوقت چی می شه؟ فرضش که محال نیست...پس مجمل بگم:
merc "maman",merc" baba",merc maryam ,merc mina ,mec minoo, merc saied, merc great family even my little Albert! merc all friends specially my great miss mavadat group!,merc Nahid,merc derakht, merc Mr.phd, merc Azii, merc akram, merc najmeh, merc teachers,merc Mr Fathi, merc all my dead chickens, merc mountains,merc seas, merc all the trees, merc ice- creams, merc rivers, merc pools,merc life , merc all
- می خواهم زنده بمانم.
- هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق.
...
- کجایی و چرایی و چگونه ای و چه می کنی و چرا و چرا و چرا؟
- می خواهم زنده بمانم.
...
-
-
از سیاحتم با رنگ سفید N تا خط نوشتم. دو تا خطش را بالا کپی کردم.
N تا هم سپاسگذاری کردم .
عالم خالگی هم یه چیزیه برای خودش. طعمش مشابه بستنی است.
تجربه ام می گه بچه ها خیلی بیش تر از اون چیزی که آدم بزرگ ها (نه آدم ها ی بزرگ!)تصور می کنند می فهمند. خیلی راحت می فهمند تو داری الکی فیلم بازی می کنی یا واقعاً دوستشون هستی. صداقت کلید ارتباط با یک کودک است.
دیدن رفتار و واکنش های یک کودک جذاب ترین فیلمی هست که هیچ کارگردانی نمی تونه بسازه. البته صحنه های تراژدی هم داره که تحمل اون به عهده ی والدین هست نه امثال من!
از دورانی که بچه به حرف نیفتاده خیلی لذت می برم! می تونی متکلم وحده باشی و تمام حرف های عالم رو براش ردیف کنی(حالا تحت اشعار موزون یا لالایی یا مرثیه خوانی) اون هم با چشم های از حدقه در اومده به حرف های بی سر و ته ات گوش بده و نتونه اعتراض کنه یا حرفت رو قطع کنه!(البته بچه که رودربایستی نداره. یک وقت به جای حرف خیلی راحت حال شما رو به شیوه های فیزیکی دیگر می گیره!)
انرژی مثبت من چند ماهی هست که نه تنها با یک لهجه ی عجیب و غریب و کلماتی که حتی من هم گاهی نمی تونم از این واژه ها تولید کنم حرف می زنه و هر چند روز چند ساعتی حضوراً ما را به فیض می رسونه، تلفنی هم ما را احضار می کنه که شنوای سخنان نغزش باشیم.
یک دایرةالمعارف هم داره که فقط چند نفر از اصحاب خاص به اون واقفند.
و اما نکند که کودکی قصد کند شما را شهره ی آفاق کند! این شازده کوچولو که چنین نقشه ای کشیده و تلافی تمامی ساعتهایی که هنوز راه نیفتاده بود و من دور از چشم دیگران می نشاندمش و برایش فیزیک کوانتومی و غیره ردیف می کردم را دارد در می آورد.
حالا بیا و درستش کن، وقتی فسقلی جلوی یک سری آدم های خیلی باکلاس در جواب سوال بی مزه ای که فقط آدم بزرگ ها بلدند از بچه بپرسند که "این کیه؟!"(اشاره به من) با یک جیغ بنفش می گه :"ملضی حالا حالا"!
خداراشکر که آدم بزرگ ها نمی فهمند و قرار نیست که بفهمند یک بچه چی می گه!
* توضیح برای اون هایی که آدم بزرگ نیستند:
حالا حالا: یک آواز با حرکات هماهنگ موزون می باشد که تلفیقی از موسیقی برره ای، رقص آفریقایی و حرکات نمادین سرخپوستی است. وسایل لازم هم دو موجود فعال است :
یک موجود هوشمند ِ active over
و یک موجود دیگر(مهم نیست هوشمند باشه یا نباشه!!!) به عنوان موسیقی دان و رهبر ارکستر و یک وسیله ای که بشود به هر گونه با آن صدا تولید کرد.
خدا قسمت کرده و طبق معمول وقتی خواستم از چیزی سر در بیارم باب آن را برایم باز نموده...
البته فهمیدن بهای خودش را می طلبد...
مرتبه ی بزرگی بعضی از چیزهایی که شاید بدیهی به نظر بیاید با عدد و رقم داره کم کم جلویم ردیف می شود و می فهمم مصداق :"شنیدن کی بود مانند دیدن ؟"را.
گاهی فهمیدن بهانه ای می شود برای درد. اما این انتخاب من و تو است که بهای فهمیدن را بپردازیم یا مرفه بی دردی باشیم همچون کبکی زیر خروارها جهل و حماقت.
مجبور به سکوتیم. مجبور به لبخند زدن . مجبور به حرکت کردن و دیگران را به حرکت تشویق کردن.
و این "جبر"ی است که وجودش یکپارچه "اختیار" است!
و "امید" چیزی است که اگر به پایان خوش این راه پرفراز منتخب ات "ایمان" داشته باشی، تنها سرمایه ی توست. گاهی کم گاهی زیاد. اما هیچ گاه یأس مطلق نخواهد شد.
آری! بیداری ، سنگین است و ما هنوز نوسفریم.
تاریخ را دوست دارم. خواندن زندگی نامه و افکار کسانی که به هر نوع بر اطرافیان خود تأثیر شگرفی گذاشته اند برایم همیشه جذاب بوده است.
از تاریخ تمدن و ادیان تا تاریخ معاصر داخل و خارج.
و تاریخ پهلوی نیز. کتابهایی چون "ظهور و سقوط سلطنت پهلوی"، "آخرین سفر شاه"، "کاخ تنهایی"،"دخترم فرح"و تعدادی دیگر که به زبان هر یک از اعضای چنین سیستمی نوشته شد در مقابل کتاب های دیگر و سخنان راویان دو جبهه و روزنامه های آن روزها، مجموعه ای از نظرات مخالف و موافق بود که زمانی از نوجوانی ام سپری آن شد ...
و در مقابل خواندن در مورد شخصیتی چون "امام خمینی". بدون هیچ گونه پیش داوری. (که خوش بختانه در دور و برم چنین فضایی موجود بود که موافق و مخالف جمع باشند و بشود در میان نظر ها به چیزی فراتر از تمجید محض یا انکار صرف پرداخت.)
نظری نمی دهم تا هر کس خود با عقل سلیم و ذهنی رها از هیاهوی زمان به قضاوت بنشیند!
- نمی دانم چرا "این روزها" به خواندن بیشتر در مورد شخصی چون "رضاخان" علاقه مند شده ام؟!
پزشکان معتقدند بزرگترین بخش از فرآیند درمان "تشخیص" و سهم عمده ی این تشخیص
"شرح حالی " است که بیمار بیان می کند.(حالا باز هم معترضید که من خودم رو صاحب نظر در طبابت می دونم؟!)
الغرض بعد از اینکه گودزیلای 13 ساله دوباره سر و کله اش پیدا شد و من هم چنان لی لی به لالاش نگذاشتم امروز زد به سیم آخر و این جانب بعد از 30 ثانیه اتصال به نت و گرفتن تار عنکبوت از صندوق پستم "4 چنگولی" چسبیدم به سقف تا اینکه جمعی از پزشکان حازق دور سر من تجمع کردند تا بفهمند این چه مدل مرضی هست؟ یا بهتر بگم این دیگه چه مدل مریضی هست؟!
و اما سخت ترین بخش ماجرا یعنی شرح حال:
"خوب! یه جور احساس می کنم دو تا میخ به فاصله ی 10 سانتی متر در راستای عمودی کوبوندن روی کمرم بعد یک کش بهشون وصله. بعدش وقتی مچاله ام مشکلی نیست اما وقتی کمی باز بشم از هم این کشه کش میاد به میخه فشار وارد می شه می ره توی کمرم!
دیگه اینکه از صبح داره چگالی output ام به صورت نمایی کم می شه، با محاسبات خودم کم کم تبخیر می شم! آهنگ بیرون روی (گلاب به روتون) با کم شدن چگالی به صورت مجذور اون تابع نمایی قبلی داره افزایش پیدا می کنه!
دیگه چیزی که نمی تونم بخورم اما آب که می خورم احساس می کنم اسد سولفوریک قورت دادم . بعدم مثل اینکه اون پایین یک گروه کروکودیل دارن فکشون رو به هم می زنن و چون چیزی تو معده نیست جداره ی معده ام داره گاز گازی می شه...
بازم بگم؟!!!"
حالا تصور کنین جماعت اطبا (که از شانس شما همه با هم یه جور رابطه ی خانوادگی هم دارند)بالای سر شما یاد خاطرات جوونی شون و وقایع نادر در دنیای طب بیفتند و اصلاً یادشون بره که قرار بوده یکی رو از سقف بیارن روی کف!
اما جداً مهم تر از دوا درمون اون برخورد پزشک و اطرافیان بیمار با بیماری هست.
یادش به خیر یکی از بچه ها توی خوابگاه معده اش کمی ورم کرده بود، فکر می کرد سرطان گرفته و از دم از همه حلالیت می طلبید و خانواده اش هم از ولایت راه افتادند اومدند برای تشییع جنازه!
به من هم برچسب بی احساس چسبونده بودند که نمی رفتم براش روضه ی وداع بخونم!
در هر حال تعادل هم خوب چیزیه !
پ.ن: مسلماً این جا باید از جماعت اطبای خوشحال، تشکر وافی رو بکنم. چون همان طور که مشخصه از سقف اومدم پایین.به یمن یک ژل جادویی(ژل پیروکسیکام) که به اندک زمانی درد کمر را کاهش داد. هرچند هنوز مشکل چگالی به جای خود باقیست!
می نویسم از احساس دِینی که بر تک تک ذرات وجودم سنگینی می کند.
نگو که جو گیری است! این "من" ی که این جا با سوزش معده نشسته و تمام ضریب هوشی اش را به استمداد می طلبد برای فهم لحظه ای از این واقعه و از این مکتب و از این اهل الله، کسی نیست که یک شبه جو زده شده باشد یا کسی که هیچ گاه در مقام انکار "همه چیز" بر نیامده باشد...
از دعای خیر مادرم یا پدرم یا لبخندی که لحظه ای بر لبان کسی نشاندم یا دعایی که همیشه از درگاه احدیت خواستم یا غروری که از ترس نفس سرکش گاهی در بین لحظات غفلت قربانی کردم یا...
نه! بیا اسمش را شوک زدگی بگذاریم! مگر عاشورا چه بود جز بزرگ ترین شوکی که به تاریخ وارد شد؟ مگر من ِ مگس وزن چه قدر توان مقاومت در برابر این شوک را داشتم که اکنون به نقطه ی تسلیم نرسم؟
نه عاشورا که تاریخ مکتب ما ، تاریخ شیعه چیزی نیست جز مظلومیت.
اشتباه نکن! مظلومیت را با کوچکی و ناتوانی معادل نگیر. مگر بیست وپنج سال سکوت "علی" را کسی جز او یارای تحمل است؟ لحظه ای استخوان در گلو و خار در چشم را کدام یک از ما مدعیان روشن فکری می توانیم تحمل کنیم؟ از "فاطمه" و پدرش، از "حسن" و دیگران بگذار چیزی نگویم که نه می فهمم و نه می توانم بیان کنم.
نگو تکراری است این سخنان! چه کسی تا کنون برایمان حجم بزرگی ِ غیر قابل تحمل آن صحنه ها را تصویر کرده و ما فهمیده ایم؟ چیزی نگو! همین که هنوز نفس می کشیم معلوم است که نفهمیده ایم!
شاید این حرف ها را کنار بگذاریم و لحظه ای به راستی فکر کنیم...اگر لحظه ای با دل پاک و صاف و صیقلی آن لحظه را دیدی گمان کنم سوزش دل را بفهمی چیزی که ربطی به اسید معده ات ندارد.
بگذار بگویم الان چه لحظه ای است. غروب شده و آسمان تاریک. بوی خون همه ی فضا را پر کرده و کم کم بوی دود...آتش خیمه های عزیزترین مخلوقات به آسمان می رود و بچه هایی که از تشنگی بی رمق شده اند و اشک بی پدر شدنشان هنوز بر روی صورت است ،در بیابان هراسان و سرگردان ...
ولی می خواهم از چیزی دیگر هم بگویم:
امروز وقتی چادرم را روی صورتم کشیدم تا چشم هایم را ببندم و تصور کنم لحظه ای از روز واقعه را ، وقتی خواهر زاده ی عزیز دو ساله ام چادر را پس زد و با نگاه معصومش با احساسی از ترس و التماس
چشم به چشمانم دوخت، در جا بغضم را فرو دادم و به اجبار لبخند زدم تا عزیز دلم نترسد...
می دانی قابل قیاس نیست ؟ می دانی هر چه روح صیقلی تر باشد، مهربان تر است؟می دانی هر چه وجود بزرگوارتر، دل نازک تر است؟ برای همین دیوانه شدم وقتی ذهنم این صحنه را به صحنه هایی از زندگی این خاندان پیوند زد:
جایی که:
"علی" آرام، بدن "فاطمه" را غسل می دهدو بغضش را در مقابل کودکانش فرو می خورد.
"حسن" در مقابل جهل مردم سکوت می کند برای ماندگاری دین هدایت این مردم.
"حسین" در آن بحبوحه تسلای دل بانوان و کودکان حرم است.
....
و از امشب "زینب" و "علی بن الحسین" و دیگر فرزندان این خار را در گلو تحمل می کنند...
و ما مدعی پیروی چنین مکتبی هستیم!
بیایید جو گیر شویم. که نکند روزی برسد که آن قدر بی تفاوت شویم که فرقی بین نور و ظلمت قائل نشویم. ما شیعه ی همان امیر الموءمنین علی "ع" هستیم که به وقت جنگ و حرکت کسی را توان مبارزه با او نیست.به وقت کار وتلاش و رفع گرفتاری معاش از زندگی دیگران همتایی ندارد و به وقت سکوت و تحمل بیست و پنج سال را چنان تحمل می کند.
می خواهم از این همه نعمت،سجده ی شکر بگزارم.
می خواهم همچون نام خانوادگی ام منسوب به زیباترین مخلوق خدا شوم.
می خواهم پناه ببرم به خدایی که لحظه ای من را به خود وانگذارد وتنم همچنان می لرزد وقتی در زیارت عاشورا می خوانم :
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و "آخر تابع له علی ذلک"...
صبر: گیاهی است از تیره ی سوسن ها…طعمش "تلخ" است. در آب جوش و الکل حل می شود. درطب به عنوان مسهل و برای تقویت دستگاه هضم و دفع کرم معده و بعضی امراض کبد به کار می رود. در صنعت نیز برای رنگ کردن پشم و ابریشم از آن استفاده می شود.
….
دارم جرعه جرعه، جوری که معده ام واکنش ناگهانی نشون نده جوشونده ی صبر می نوشم.
حالم داره بهتر می شه… احساس نوجوانی می کنم از یادآوری تمام لحظه هایی که توی خونه ی اصفهان دور حیاط راه می رفتم دست به معده.
چه قدر خوش بختم و چه قدر عزیز دردونه ات!
مثل همیشه درست تو سر وقت بودی و سر وقت چشمهام رو به زور درل هم که شده بود باز کردی.
تو تنها کسی هستی که هیچ وقت از قرار گذاشتن باهاش نگران نشدم که نکنه یک وقت یادش بره…
می دونی هنوز هم معتقدم این شربت آلومینیوم ام جی و قرص های آمریکایی و مشابهاتی مثل رانیتیدین و کلیدینیوم سی و پانکراتین و … با معده ی من یکی سازگار نیستند.
راستی می دونی چی باعث شد دوباره بیام این جا بنویسم؟
امروز یک مورد به حق الناسی که همیشه برای خودم تکرار می کنم اضافه کردم:
حق وبلاگ خوان ها!
می دونی صبر این نیست که صبح تا شب نقش موجودات صبور رو بازی کنیم بعد بیاییم اینجا سر چند تا دیگه غر بزنیم و مخشون رو تیلیت کنیم (که خدا راشکر چون عادت داریم این اتفاق معمولاً نمی افته)
صبر این نیست که بالش رو به وقت درد گاز بزنیم که کسی فکر نکنه ما سوسول هستیم و توی دلمون به کائنات واسه ی بلایی که خودمون سر خودمون آوردیم فحش بدهیم. بشویم انبار باروتی که به اشاره ای منفجر بشه.
چی می خواهیم این دو روز تعطیلی یاد بگیریم؟
بعدش چی؟ فکر کنم قصه تازه بعد از عاشورا قراره شروع بشه…
صبر رو چطوری معنی می کنیم؟
صحنه ی صبر رو می دونی چی می بینیم؟
تمام این قصه اما چند روز دیگه صحنه ی اصلی:
زینب رو ایستاده و محکم می بینم که در مقابل یک جمعیت مملو از نامردهایی که کمر به تحقیرش بسته اند در مقابل سوالی که می پرسد :"کربلا را چگونه دیدی؟"، می گوید:
"ما رأیت الا جمیلا".
مامان خانم عزیز می فرمایند:"خودکرده را تدبیر نیست!"
این سخن در حالی بیان شد که بالاخره امروز به بازگشت گودزیلا معترف شدم آن هم بعد از چند هفته ای که هر از گاهی خودی نشان می داد و من بی خیالش می شدم.
و اما این بار گودزیلا تمام شب پا به پای من دور خونه پیاده روی کرد و درکنارم شب را به صبح رساند.
صبح هم با کمال بی شرمی ول کن نشد تا جایی که مجبور شدم اندکی از آن چه گذشت را بازگو کنم تا بلکه به اتفاق اهل فن برای بیرون کردنش چاره ای بیندیشیم.
خوب بخش ناچیزی از اعترافات من نشان دهنده ی عمق فاجعه بود.
و این چنین بود که علاوه بر کسب حلالیت اقدام به صدور بیانیه ای شدیم به این مضمون:
ملت همشه در صحنه!
با توجه به تجربه ی چندین ساله و نتایج آزمایشاتی که توسط خودم بر روی خودم انجام شده است اعلام می دارم ، مقاومت بدن انسان ها محدود بوده و چنان که کسی با کله شقی تمام قصد اثبات نقض آن یا اندازه گیری کران بالای آن را داشته باشد دیدگان مبارکش در اندک زمانی در خواهد آمد و کلیه اجدادش در برابر آن دیدگان ِ در آمده نمایان خواهند شد.
لذا با توجه به نظریه ی پزشک متخصص گوارش ام که معتقد است شرط لازم برای پرهیز از دردهای کشنده ی معده و گره خوردگی روده نخوردن "حرص" و "دود" است، به این نتیجه رسیدیم که برای ادامه بقا راهی جز رها کردن فرهیختگی نداریم.
این که نفهمیم و نخوانیم و نپرسیم وندانیم تا حرص نخوریم و دیگر این که در زمینی بکر و دور از تمدن بشری غاز و گوسفند بچرانیم تا هم دود را نخورده باشیم هم مورد اول را.
پی نوشت : ترک عادت موجب مرض است => در صورت اصرار گودزیلا به ماندن، همین امروز با یکی دو تا هات و داگ و یک و نیم لیتر نوشابه و دو سه تا قوری چایی کار را یکسره می کنم!
فرزندم!:
"کشتی گیر با تجربه توهین را تحمل می کند، او قدرت مشت خود را می داند و مهارت فنون و ضربات خویش را می شناسد. او مستقیم در چشمان حریف که آمادگی کامل ندارد نگاه می کند و پیش از آنکه مبارزه را به سطح برخورد جسمانی بکشاند، برنده می شود.
هر چه مبارز راه روشنایی بیشتر از استادش می آموزد، نور ایمان در چشمانش درخشان تر می شود و او نیازی به اثبات چیزی به کسی احساس نمی کند. دلایل و اعتراضات حریف تأثیری بر او ندارد. حریف می گوید: خدا ، خرافه ای بیش نیست، معجزات، شعبده هایی توخالی هستند و باور به فرشتگان به معنای گریز از واقعیت است.
مبارز راه روشنایی مثل کشتی گیر از قدرت عظیم خویش آگاه است و هرگز با کسی که لیاقت افتخار مبارزه را ندارد نبرد نخواهد کرد."
مبارز راه روشنایی/ پائولو کوئیلو.
پ.ن: فرزندم! چون امکانات نداشتم(به قول دکتر م. در صنعتی) نتونستم کشتی گیری رو شخصاً تجربه کنم لیکن بازگویی تجربه ی دیگران هم نوعی تجربه است. در هر حال امیدوارم این متن برای تو و دیگر فرزندانم بدآموزی نداشته باشد. آرام باش و در آرامش "انتخاب" کن. سخنان مادرت را هم در مورد نسبیت در این جا بازگو نمی کنم که بدآموزی نباشه! لبخند بزن دیگه!
همیشه درخت ها بی صدا در مقابل جیک جیک جوجه ها شاخه هایشان را باز می کنند بدون اینکه جوجه کلاغ ها را از سینه سرخ ها جدا کنند.
"درخت" دارالعلوم هم امروز دفاع کرد...ترکیبی از هیجان و انرژی بی نهایت صبح من و یک احساس زندگی با حسی از نگرانی و شاید چیزی که غیر از خودم درخت ها می فهمند و بس.
همیشه همینه :به وقت حاجت زبان قاصر است از بیان کلمات!
تا صفر کلوین قدمی بیش نمانده...
چند دقیقه ای هست که چشمهام بسته شده، کتابم از دستم ول شده روی لحاف و دست هام انرژی خاموش کردن چراغ مطالعه رو هم نداره.
یک صدای مهیب... اول فکر کردم دارم خواب جنگ های صلیبی رو می بینم.اما نه! توی بیداری یک جمعیت کثیر با طبلی چند برابر ابعاد من و بلندگو هایی که به هم سری بسته شده اند تا صدایش کل منطقه 3 را در بر بگیرد،دارند از پشت پنجره رد می شوند. (ساعت 23:13) خیابانی که اگر یک دقیقه مسدود شه، ترافیک وحشتناکی تولید می شود، 48 دقیقه مسدود است... مداح آذری با حداکثر صدایی که می تواند داد می کشد و جمعیت را به بلندکردن صدایشان تشویق می کند. لابه لای حرف هایش می گوید:"هر چی حاجت داری بخواه!" .
"آرام"می گویم:"سیم بلندگوت قطع بشه!"
می گوید "آآآآآآآآآآآآآآآآآی مریض دارها!"
تصور می کنم چنین صدایی چه تأثیری بر مغز و اعصاب یک فرد سالم دارد، چه برسد به مریض و مریض دار...
**************
جمعیت رفته اند...حالا کم کم دارم گرم می شوم . اشک هایم در چشمم حلقه می زند...
اشکی که از سمت سلول های مغزم از بخش تفکر به چشم هایم دیکته می شود.
راستی مقصد کجا بود؟
قرار بود پوستین را وارونه به تن کنیم و در خیابان ها دوره بیفتیم؟
بشویم قربان صدقه روی چشم و ابرو و بازوی "عباس" و تمام وجود یک انسان را در هیکل او خلاصه کنیم؟
هر سال مدل جدیدی از کربلا بگوییم و چند شخصیت و صحنه ی روان پریش کننده به عنوان چاشنی اضافه کنیم تا ملت اشک مضاعف بریزند و چنین اشکی که این چنین بوجود آمده را کلید بهشت برچسب زنیم؟
در چنین واقعه ی عظیمی گرفتاری هایمان را یاد آوری کنیم و برای قیمت سیب زمینی و گوجه فرنگی به اسم دیگری زجه بزنیم؟
وقت وهزینه و انرژی بگذاریم به نام "اهل بیت" در حالی که چند دقیقه قبل برای آن هزینه سر هزار بنده ی دیگر را کلاه گذاشته ایم و با زبانمان ظلم ِ نکرده در حق کسی فرو نگذاشته ایم؟
....
گاهی هم بشویم نمادی از "نیمه روشن فکر" انی که همه چیز را حتی اصل جریان را انکار می کنند و به دنبال حقیقتی که از شدت روشنی نادیده گرفته می شود در تاریکی "من" بزرگ شده ی خویش دست و پا بزنیم؟
...
فکر می کنم به:
"انتخاب"ی که "حر" در آن هیاهو انجام داد...
"ادب"ی که "عباس" نشان داد...
"تسلیم" بودن "علی اکبر" در مقابل پدرش...
"صبر" ی که "امام سجاد" برای حفظ ارزش ها هزینه کرد...
"استقامت" ی که "زینب" تا آخرین لحظه ی حیاتش نشان داد و ذره ذره ی وجود"فاطمه" را تدایی کرد...
فکر می کنم به کسی که فقط حس می کنم حجمی از بزرگی را که در وجود کوچکم جا نمی شود. هنوز نمی فهمم که بود و چه کرد.فکر می کنم به "حسین".
راستی مقصد ما، "انسان" ها کجا بود؟
یه بنده خدایی دیروز می گفت:"من موندم این موجوداتی که بلاگ می نویسن از کجا حرف میارن!"
راستش منم موندم بهش بگم که چیزی از "باد هوا" شنیده یانه!
الغرض توی ترافیک فجیع دیشب فکر می کردم که اگر به دلایلی چون : محدودیت و معذوریت و معلولیت و ... نبود بدمان نمی آمد حجم تمام سیستم ها ی بلاگ ها را اشغال کنیم و کارآفرینی کنیم از برای چندین جوون بیکار از برای تایپیستی خود و آن قدر بنویسم تا کمی از باد هوایی که در کله ی خویش داریم خالی شود و سلول های مغزمان کمی به مرخصی بروند...
خدا را شکر!
هاردی داریم که حجمش آنقدر هست که بتواند تحمل نوشته های هر روزه ی ما را داشته باشد و هر وقت دلش خواست آن ها را دوباره به باد هوا منتقل کند!
خدا را شکر!
ملتی هستند که گوششان مانند توربین با یکی از هزاران کلمات ما به کار بیفتد و پره هایش گاهی مغزشان را رنده کند !
خدا راشکر!
دیروز کشفیدیم که ما قرار نیست بالاخره مقاله ای که صد سال پیش می شده بنویسیم را بنویسم! که ما قرار است حوزه ی جدیدی از علوم عقلیه را باز کنیم و باید تا لحظه ای که جان در بدن داریم در راستای نگارش مقاله مان از هر دری مطلبی ادعا کنیم و در اثبات آن بکوشیم چونان که بعید نیست به زودی بر آن شویم که با بضاعت ناچیز و سواد نم کشیده ی خویش صدای نفس اماره را هم از مطمئنه جدا کنیم.
خدا را شکر!
هنوز هم آن قدر لجباز هستیم که وقتی همه اتفاق بر حلق آویز شدن دارند، ما از طناب دار خویش! استفاده ی دارحلقه کنیم و آفتاب مهتاب برویم .
خدا راشکر!
هنوز هم خودمان را تحویل می گیریم، این جوری.
الان چند دقیقه ای هست که از دیدن برنامه بسیار جالب "medical detectives" که با ترجمه ی "کارآگاهان عرصه ی پزشکی" از شبکه چهار پخش شد می گذره.
(واقعاً خوش حالم که امروز یک کم مفید بود خانه نشینی من و شاید دعایش را باید به جان دکتر ش. کنم که قرار امروز را کنسل کرد... از بحث پرت نشیم! )
این برنامه امروز به شرح یک واقعه ی مستند در امریکا می پرداخت و بیماری عفونی خطرناکی به نام
"HUS". از شرح ماجرا و توضیح واقعه که خیلی جذاب کارگردانی شده بود(حتی هیجان انگیزتر از هشدار برای کبری 11) بگذریم،این چیزها ازش دستگیرم شد:
بیماری HUS که تا چند سال اخیر (و فکر کنم هنوز هم) برای بسیاری از پزشکان ناشناخته است توسط باکتری ای به نام "E-coli" بوجود می آید. این باکتری معمولاً در بدن دام موجود است و توسط آلودگی آب ، میوه جات و ... با فضولات دام به انسان منتقل می شود. با توجه به استفاده از کود حیوانی در کشاورزی تصور کنید با خوردن یک آّب سیب غیر پاستوریزه (سیب قبلاً افتاده رو همون زمین کود داده شده!) به راحتی مبتلا می شویم. اما شایع ترین راه بروز این بیماری از طریق گوشت گاو به خصوص در همبرگر وقتی کاملاً پخته نشده باشد است.به گفته ی گوینده شایع ترین دلیل ناراحتی و از کار افتادگی کلیه در بین کودکان امریکایی وجود چنین باکتری ای هست.
(راستش یکی نیست به من بگه تو که لالایی بلدی پس چرا نمیری بگیری بخوابی؟!)
اما در هر حال فکر کنم جالب تر از مطالب علمی جریان که به صورت داستان یک کودک مبتلا به این ویریوس مطرح شد، برایم نوع نگرش و تلاشی بود که والدین کودک(پدرش دکتر بود گویا مادرش هم پرستار و 4 تا هم بچه ی قد و نیم قد داشتند.) برای زنده نگه داشتن او کردند. در اوج بیماری مادرش به تمام کتاب های پزشکی را جستجو می کرده برای یافتن راه نجات و پدرش به دنبال دوستان قدیمی برای گرفتن راهنمایی و در اوج ناباوری بعد از چندین بار رفتن تا پای مرگ این کودک نجات یافته.
در نهایت هم کتابی توسط مادر او با عنوان "E. coli O157:H7 " به چاپ رسیده و انجمنی هم در راستای اطلاع رسانی در باره ی این بیماری و حمایت از بیماران توسط او ایجاد شده!
جمله ی آخر پدرش این بود:
"آدم های زیادی کمک کردند تا پسر ما به ما برگرده، ما هم وظیفه داریم تمام تلاشمان را برای نجات دیگران انجام بدیم."
(مقایسه کنید با برخورد معمول ما، مثالش هم یکی از این سریال ها.: بچه دل درد داره، می گذاریمش تو قبر براش دعا می خونیم تا معجزه بشه و خودش با پای خودش بیاد از تو قبر بیرون!)
یک سوال:"کدام یک از ما در مواجه با یک مشکل یا بیماری چنین برخوردی داریم؟"
همچیــــــــــــــــــــــــن قصد کردم بنویسم که نگو! حالا ببینم تا کجا سوی چشم ها یاری کنه و انرژی انگشتانم. نتایج آماری می گه اگه نوشته ای جدی باشه و پرمحتوا و از یکی دو پاراگراف بیشتر باشه و پیوسته هم باشه نسبت به نوشته ای که کنایه آمیز هست (و نویسنده مطمئن هست که اکثریت نمی گیرین جریان چیه ) و کوتاهه و موضوع خاطره ای شخصی هست و علی الاصول گسسته هست مخاطب کمتری داره. خودم هم همین طورم!
حالا فکر کن آدم بیاد این جا N خط بنویسه و بدون موضوع بندی از هر دری بنویسه یه جا.موضوع رو بذاره شخص شخیص خودش و خلاصه از این حرف ها، اون وقت یه جور تلفیق دو تا حالت بالا هست. لینک هم نده. رنگی هم نکنه . از ! و ... و "" هم زیاد نگذاره. من اسم این سبک نوشتن رو می گذارم مسئله ای با شرط مخلوط (یه جور اقتباس گرفته از حل معادله لاپلاس با شرط مرزی مخلوط.)
این از مقدمه . حالا می رسیم به اصل جریان. اصل که نه یه جریان متلاطم که ممکنه هر لحظه شرایط اولیه منبع عوض بشه و جوابش هم تغییر کنه. از اعتراف جلوی همه و منم منم گفتن خوشم نمی اومد هیچ وقت. یه عده می گن این بازی ها به هر اسمی که باشه، شجاعت می خواد یه عده می گن این یه جور نشونه ی کمبود توجه است. حالا هر چی که هست.خنده ام می گیره از آدم هایی (حتی گاهی خودم هم این جوری می شم.)که مثل آب خوردن آدم ها رو نظریه بارون می کنن. فرت و فرت نظر می دن در موردشون. جالبیش به اینه که این خود ما هستیم که چنین بابی رو روی ملت باز می کنیم. این نظردونی گاهی اون قدر مفیده که نگو. عیناً مثل وقتی که مبهوت یک صحنه شدی مثل یک کوه و یک ماشین داره مستقیم میاد روی سرت. خوب اگه کسی اون جا جیغ نکشه می ری زیر ماشین و تمام. اما گاهی مسیرت رو تعیین کردی و داری با توانمندی از روی یک طناب رد می شی تا دره رو پشت سر بگذاری و فقط تو می دونی داری چه می کنی. حالا یکی از سر محبت مضاعف و احساس قلمبه شده اش سر می رسه و تو را آن چنان با جیغ شوکه می کنه و صداش طناب مذکور رو مرتعش می کنه که معلوم نیست چه بر سرت بیاد. خودم رو می بینم که در هر کدوم از این حالت ها خودم رو مقصر می دونم. چه وقتی مبهوت کوهم و کسی جیغ نمی زنه که من زیر ماشین نروم. چه وقتی دارم از دره می گذرم و آن قدر گوش هام رو عایق بندی نکردم که از صدای جیغ با مخ نیفتم پایین. حالا نقش اولی ِ خدا را در سناریو می گذارم کنار!
همیشه می نشینم و فکر می کنم به آن چه بدست می آورم و آن چه از دست می دهم. اتفاقات زیادی بودند و هستند و خواهند بود که نقششان ایجاد نویز و سوار کردن آن بر سیگنالی است که ما ساطع می کنیم. اتفاقاتی که گاهی در قالب یک محبت بی منطق، حسادت خواسته یا ناخواسته، احساس مسوولیت نا به جا، احساس گناه و مانند آن به وجود می آید و خواهی نخواهی انرژی منفی به بار می آورد.اصطکاک همیشه وجود دارد. اما چه کسی می تواند مسئله ی جسم در سیال متلاطم را حل کند وقتی حرکت با سرعت ثابت در یک بعد بدون هیچ نیروی اصطکاک را حل نکرده باشد؟!
می فهمم که گاهی حجم نویز دریافتی آن قدر بالا می رود که سیگنال در درون آن محو می شود.
من ضربه و نویز و آسیب کم دریافت نکرده ام تا کنون. و این جا خودم را یگانه مسوول دریافت آن ها می دانم. گاهی در حد معقول وجود نویز را لازم می دانم مثل واکسن. گاهی مقاومتم کم می شود و پشت سرش یک مریضی. اما آن انتخاب خودم است نه کس دیگری. دوست دارم تجربه کردن را در چهارچوب ارزشی خودم. چه کسی می داند یک پیامد و یک انتخاب در نهایت چه نتیجه ای خواهد داشت؟ چه کسی می تواند اثبات کند حماقت دیگری و در مقابل درایت خودش را؟
خسته می شوم از عواملی که نا عادلانه انرژی ام را کم می کنند. از انرژی ای که در وجودم رسوب می کند. از حرف هایی که هیچ وقت از زبانم بیرون نمی آید و از پوسته ای که در اوج شفافی گاهی بر ذهن و روحم فشار می آورد. اما احساس آزادی و سبکی در این حال به مراتب بیش تر از دیگر موارد است.
از نکات بارز مرضیه یک ساله حرف زدن اوست که رکورد دار شد در این فقره،در بین هم سن و سالان. آن روزگار پیش بینی شد به زودی دچار لکنت زبان می شود چرا که در این سن ادای کلمات عربی و قرآن برای یک کودک ثقیل است. وقتی یک شب تا صبح زجه زد و صبح بی هوش شد کسی فکر نمی کرد این کودک در حال دفع 11 هسته ی آلوزردی است که در طی یک مهمانی از بشقاب ها کش رفته بوده است .دبستان بود که کسی شک نمی کرد که این بچه هیچ استعدادی در زمینه ی نقاشی نداشته باشد، چه بسا مشکل بزرگ تری در پیش است وقتی آسمان به جای آبی قرمز شود.
وقتی آزمون سمپاد نمره نیاورد همه تعجب کردند ولی کسی به فکرش نرسید مرضیه از سر لجبازی تمام تست ها را با یک اختلاف بالا پایین زد (دو به جای یک...). بازیگر قهار بودن و خود را به خواب زدن هم که از فنون تخصصی بود. عاشق مدرسه بودم نه فقط به خاطر درس خواندن که بیش تر به خاطر این که قرار است با یک عده از بچه ها حرف بزنم و بخندم و بالا پایین بپرم. گاهی احساس می کردم دیگران خنگ هستند حتی معلم هایم. اما این احساس لحظه ای خیلی زود بی رنگ می شد وقتی در جا اتفاقی می افتاد که به حماقت خودم معترف می شدم. به وفور از گیر انداختن معلم واثبات نقض واضحات کیف می کردم.وقتی کلاس چهارم دبستان برای اولین بار انشا ننوشته سر کلاس رفتم می دانستم که حتماً اگر یک نفر هم هست من باید انشا بخوانم و همین طور هم شد، دفتر م را از وسط باز کردم و انشای طولانی ام را از روی کاغذ سفید خواندم. یکی از بهترین انشا هایم بود اما اضطرابی که از خواندن از روی کاغذ سفید از چشم هایم بیرون زد گرفتارم کرد و معلم محترم هم مادرم را به مدرسه احظار کرد. آن روز تنها روزی بود که مادرم در مقابل معلم از من دفاع کرد. تا 12 سالگی لب به تنقلات غیر بهداشتی نزده بودم. همون سال بعد از یک سری آزمایشات و عکس و کمیسون پزشکی مشخص شد زخم اثنا عشر دارم و ورم شدید جداره ی معده. دو سال بعد آندوسکوپی ام هم نتیجه ای مشابه رو اعلام کرد. سه سال تمام با دستکش نخی به مدرسه می رفتم چون اگر یک ذره گچ روی دستانم می نشست تمام بدنم دونه می زد. سال آخر راهنمایی برای اولین بار شدم مامور انتظامات راهرو ها. اون هم فقط به خاطر این که به جای شرط بلند قدی رتبه ی علمی در مسابقات شد ملاک این پست اسف ناک. شدم مامور راهروی طبقه بالا که باید اسم بچه ها رو می نوشتم اگر از کلاس ها بیروم می اومدند. خیلی زود از پست برکنار شدم چون مسابقات اسکی در راهرو راه انداخته بودم.سال سوم راهنمایی ام مصادف شد با تغییر مسیر من از پاستوریزگی به سمتی دیگر. چند اردوی ویژه و توپی که برایم خاطره انگیز است و منی که دو سال تمام شکل کباب و جوجه کباب شده بودم تمبر هندی می خوردم و پفک و لواشک غیر بهداشتی. کم کم دستکش ام رو کنار گذاشتم و کف زمین می نشستیم با بچه ها و از ظرف هم غذا می خوردیم. و کم کم حساسیت پوستی و دردهای کشنده ی معده هم کم تر از قبل شد! دبستان که بودم وقتی خواستم بسکتبال بازی کنم به خاطر قدم مجبور شدم بروم بدمینتون و چه قدر بدم می آمد وقتی می دیدم بدمینتون یک درصد از آن انرژی را طلب نمی کند. راه نمایی هم یواشکی به جای بچه ها ی تیم بازی می کردم و با این که دریپلم حرف نداشت به خاطر قد از تیم حذف شدم. اما در دبیرستان و بعد در دانشگاه بالاخره تیم را هم فتح کردم. فکر کنم اعصاب خورد کن ترین مورد برای یک حریف 1متر و 80 سانتی این باشد که شما در سطح زمین دریپل کنید و او مجبور باشد برای توپ زنی از شما کف زمین بخوابد! توی دبیرستانی که مدیرش از شدت تعصب فسیل شده بود، من شده بودم مطرب کلاسی که معدل بالای 19 داشت و 100% قبولی داد در کنکور و بچه هایش از شیطنت روی گذشتگان وآیندگان را سفید کرده بودند. زنگ های تفریح من ومیز نیم استوانه و ضرب گرفتن و ملت که روی نیمکت ها قر می دادند. بی برو برگرد هفته ای یکی دو تا منفی کلاسی نصیبمان بود . اما معلمانمان همیشه آواز به به و چه چه شان از ما بلند. آن قدر مدرسه و بچه های کلاسمان را دوست داستم که قابل وصف نیست. آزاده ای بود که "حج خانوم" مان بود و نهال ی که "حج آقا" و من هم که دختر چش سفید آن ها به نام"فلورید" که نامی بود که معلم شیمی مان رویم گذاشته بود آن هم به دلیل شباهتم با یون فلوئور . آن قدر در تقلید لهجه حرفه ای شدیم که گاهی در خانواده هم آبروریزی می کردیم. طرفدارهای پرسپولیس بودیم که هر هفته، هفته نامه ی "فانوس" به دست روانه ی خانه می شدیم. سال سوم که من در فوتبال ِ 13 به در پایم به طرز فجیعی گرفتار گچ شد، وقتی روز 15 فروردین با پای در گچ وارد مدرسه شدم، همه داوطلب بودند که ندیمه ام شوند و به قیمت به دوش کشیدن کیف من از سر صف صبح گاهی جیم شوند. چه قدر تلاش کردم که کلاسمان از طبقه ی دو به همکف آن هم روبه روی دفتر منتقل نشود و چه قدر بچه ها ممنون دار من شدند. تا سه هفته مقاومت کردم و گچ ،سفید باقی ماند تا روزی که بچه ها صبرشان لبریز شد و همگی بر سر من مصدوم ریختند و آن قدر یادگاری بارانم کردند که نقطه ی سفید بر گچ کذایی باقی نماند.همان سال بود که برای آقای شریفیان، معلم رویایی جبر و احتمال مان، شعر طنزی گفتم اما از بچه ها قول گرفتم که کسی عامل آن را لو ندهد. غزل مذکور را روی تابلو نوشتیم و یکی از بچه ها آن را خواند و آقا معلم هم فکر کرد او آن را گفته و کلی ذوقش را کرد. هیچ وقت نفهمیدم چرا باید دوستم همان سال کنکور MS بگیرد و بزرگ ترین سوال من راه علاج آن باشد. نفهمیدم چرا رویا باید از آن نوبت مدرسه به کلاس ما بیاید و کنار من بنشیند و اندک زمانی با من دوست شود و بعد از عید مدرسه نیاید چون از سرطان مرده بود در حالی که بچه ها حتی من نفهمیدیم صورت رنگ پریده ی رویا به خاطر چیست.پیش دانشگاهی بچه ها بزرگ ترین سوالشان از یکدیگر این بود که چند دور کدام کتاب را خوانده ای! و همیشه من توسط بچه های آن کلاسی متهم بودم به دروغ گویی و من هم چنان دقیق سوال ملت را جواب می دادم. سال پیش دانشگاهی ام فرق چندانی با سالهای دیگر نکرد جز این که عید آن سال عربی ام را از ترس عرب بودنم در موضوع دوره کردم. شاید هیچ احساسی بدتر از دیدن آقای سازمان سنجشی وقتی با آن قیافه ی همیشگی داوطلبان عزیز را مخاطب قرار می دهد برایم نباشد. نمی دانم چه شد که روز قبل کنکور خودم را به دیدن قیافه اش راضی کردم و او هم زمان را بر حسب دقیقه گفت. مطمئناً نباید به کسی که در ریاضیات و محاسبات ذهنی مدعی است شک کنید اگر دقیقه را به ساعت تبدیل کند. 10 دقیقه وقت اضافی سر عمومی در شرایطی که دو تا درصد 100% داشته باشید و بعد سوالات اختصاصی. یادم نیست سوال چندم به ساعتم نگاه کردم که به خیال کمبود وقت دو دستی بر سرم کوبیدم.( تجربه ی کنکور آزمایشی که نداشتم. کنکور آزاد هم که کلا سال دوم و سوم می رفتیم الکی می دادیم و کاری به زمان و مکان نداشتیم. ) دفتر چه را بستم و چند دقیقه برای مرضیه ی رد شده فاتحه خواندم کم کم منتظر بودم که پاسخ نامه را بالا بگیرم که هر چه نگاه کردم خبری نشد. از مراقب نزدیکم پرسیدم قضیه چیه که تازه فهمیدم روز قبل زمان را اشتباهاً تبدیل واحد کرده ام و کلی وقت دارم. و لی دیگر نمی شد به خودم و اون شوکی که خودم به خودم وارد کرده بودم فحش ندهم. کسی فکر نمی کرد مرضیه فیزیک خوان صنعتی اصفهان بشود.
خسته شدم.
من یک آدم معمولی هستم با ابعاد معمولی.این همه حرف بیان لحظات یک روز من هم نبود چه رسد به 18 سال زندگی.افتخار یا حماقت جدیدی نبود که دیگری از آن محروم باشد. باز کردن سفره ی دل هم نبود . حرف دل نه در این جا می گنجد نه با کلمه می توان نوشت. محرم خود را می طلبد. انتخاب های من، من را می سازند حتی وقتی اجازه دهم دیگران انتخاب کنند. نه من نه هیچ کس دیگری نمی دانست و نمی داند که لحظه ی بعد،این انتخاب به کدامیک از جوابهای مقدر الهی منتهی می شود. هر چه او بخواهد همان می شود!
یک خبر داغ داغ:
ژن بسیار نادر "KH" که به تصور ما در مملکت گل و بلبل منقرض شده بود، دوباره توسط "جمعیت عقلا" در تعداد اندکی "نمونه" کشف شد. گویا چنین ژنی با افزایش سطح درآمد،موقعیت اجتماعی، تحصیلات،... در آب و هوای ایران بسیار ضعیف می شود و عملاً کارآیی خود را از دست می دهد.
لیکن "نمونه" های مورد بررسی در نهایت ناباوری دارای "IQ" ی بالا (140 رو بگیر و برو...)، خلاقیت فوق العاده، درک اجتماعی قابل قبول و ظاهری بسیار شاد بوده اند.
از دید "عقلا" چنین ژنی باعث بروز رفتارهای "غیر متعارفی " مانند موارد زیر می شود:
- بیان ایده های نو و افکار جدید "توپ" به صورت"مفت" برای هر کسی. (مستقل از این که طرف چه موجودی باشه. )
- بازگویی آموخته ها و تجربیات گذشته و حال بدون فیلتر.
- تعبیر مثبت از رفتارهای دیگران. این قشر معتقدند همه ی آدم ها اون ها رو به شدت دوست دارند!
- با توجه به اعتقاد فوق برای جبران هم که شده این موجودات نقش "آچار فرانسه" رو در زندگی دیگران بازی می کنند.
-در چهارچوب قواعد "آکادمیک" نمی گنجند.
- موقعیت از دست بده ی قهاری هستند به خصوص موقعیت هایی که شرط لازمش دیدن "دم"(با هر اعرابی خواستید بخونید!) کس دیگری باشد.
- در مواقعی که همه برای سوار شدن به اتوبوس هم دیگر را تکه پاره می کنند، می ایستند کنار و بعد از اینکه همه سوار شدند و اتوبوس رفت با تاکسی و در صورت بی پولی پیاده به مسر خود ادامه می دهند.
- هرگز فکر نمی کنند که موجود "احمقی" هستند!
- در اوج مشکلات، قه قهه می زنند!
...
ژن فوق هم چنان در حال بررسی است. در تحقیقات جدید مهمترین علت "پیری زودرس"، وجود چنین ژنی اعلام شده.بنابراین به شما توصیه می کنیم چنان چه در بین اطرافیان خود چنین کسی را می شناسید برای اصلاح ژنتیکی او را به یکی از مراکز دولتی، ادارات (ترجیحاً زیر میز شان به اندازه ی کافی بزرگ باشد!)، مکانهای ممنوع الورود!،دارالعلوم ها،... ببرید. مطمئن باشید شخص مذکور الی الابد از پیری مصون خواهد بود!!!
پی نوشت: اشتباه نکنید! من از این ژن ها ندارم. تازه معتقدم اون هایی که وقتی منو می بینن دندوناشونو رو هم فشار می دن و می گن :"مرضیه جوووووووووووووووووووووووووووووون" خیلی منو دوست دارن که "یه هو" با دیدن من حالشون عوض می شه :)