می دونی از چه اسمی برای اون روز خوشم میاد؟
"یوم تبلی السرائر : روزی که اسرار هویدا می شود."
تصورم از اون روز اینه که زمین تخت بشه ،تخت ِ تخت. بعدش همه ی آدمها و شاید همه ی چیزهایی که توی زمانی که توی دنیا بودی و سر راهت قرار گرفتند رو ببینی...
راستش غیر این باشه فکر نکنم من یکی بیام وسط!
یه جورایی باید معلوم شه سر و ته قضیه دیگه...
حالا آدمها با افکارشون، با نیت هاشون، با درونیاتشون جلوت ردیف می شن و تو هم.
وحشتناکه؟ شاید اما نه به وحشتناکی سوء تفاهم .
نمی دونم چه قدر شرمندگی داره، تدایی لحظات ِ حسادت ها، قضاوت های غلط،سد کردن راه دیگران، دل شکستن ها، زیر پا گذاشتن حقوق دیگران، ظلم ها، دروغ ها، تهمت ها...
فکر می کنید چند تا از غول ها اون روز به چشم نیان و در مقابل چند تا غول از همین آدم های معمولی و "پرت" دور و برمون ساخته بشه؟
فکر می کنید اون روز چه قدر بفهمیم که چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه قدر از هم دور بودیم؟
می خواهم با همین خیال خوش که اون روز نیت ها هستند که نقش بازی می کنند نه ظاهر رفتار
بی ربط ما! امیدوار باشم به رحمت تو.
می خوام هم چنان چشم هام رو روی همه ی لحظات تلخ ببندم ، هم چنان حرف های خودمانی مان را برای خودم نگه دارم، هم چنان در آدم های خاکستری به دنبال نقاط سفیدشان باشم و از سیاهی ها عبور کنم، هم چنان برای تو فسقلی باشم و روز به روز کوچک و کوچک تر...
می خواهم هم چنان همان دعای اولی که گفتی بی برو برگرد قبوله.
محرم هم اومد .
از وصیت نامه ی امام علی به امام حسن
-راستی این سمینار یک شنبه هم از طرف روح مادر فیزیک ایران.
من نمی فهمم چرا هنوز که هنوزه مردم حرف ها و سخنان نغز و جدی من رو شوخی می گیرین؟!
آقاجون! مویز بخورید یک کم این حافظه ها تقویت بشه...
مجبور شدم صراحتاً این جا اطلاعیه بدهم:
\\\ (این حاشه ی بالای اطلاعیه هست ها! سه تا هم گذاشتم واسه محکم کاری.)
هو الباقی
"مادر فیزیک ایران"(از نوع چینی اش!)مرد!
بدین وسیله از کلیه کسانی که معتقدند چنین حرکتی خودکشی محسوب می شود خواهشمندم آخر همین هفته مقارن با اتمام ثبت نام آزمون دکترای دانشگاه به اصطلاح شریف(!) برای تخلیه تمام آه و ناله و بغض و گریه به سوی یکی از قلل مرتفع با مرحومه همراهی کنند و برای شادی روحش، "بیا بریم دشت..." سر بدهند.
در ضمن از کلیه بزرگانی که قرار بود پول ثبت نام من را بدهند تا من هیچ بهانه ای نداشته باشم! تقاضا می کنم وجه ناقابل را برای خرید بستنی روزانه ی من هر چه سریع تر تقدیم نمایند.
...
1) یکی از نوابغ صنعتی که امروز مدرک پی اچ دی بدست به دارالعلوم آمده بود برای درخواست استخدام، ازم پرسید :"مرضیه!کجا apply کردی؟!"
جوابم رو سانسور می کنم!
2)یکی از خواص کسانی که در زمان جوانی هیچ وقت نمره هایشان را نمی دیدندو کارنامه شان دست دیگران بود به جای خودشان، این است که وقتی گواهی مدرکشان دستشان می آید نمره ی معدل خود را یک نمره بیش از آن چه در رزومه داده اند دست مردم، می بینند! (فکر کنم یک کم استعدادم درخشان شده الان!)
با توجه به بند 2) و نتیجه ی آزمون زبان و تحویل گیری استاد داور خارجی من سر دفاع، فکر کنم خودکشی من ابعاد جهانی به خود بگیرد! (نوع جدیدی از خود تحویل گیری در زمان کمبود محبت.)
نتیجه ی اخلاقی: دیدید؟ اگه با زبون خوش می اومدید اینجا هر روز نظر می دادید کِی من برای جلب توجه این کارا رو می کردم؟!
دارم...
-کات! خانوم محترم!مگه قرار نبود نقش یک مرفه بی درد رو بازی کنی؟
دوباره می گیریم.
پ.ن:بیا بریم دشت...
تصور کنید در یک خانواده ی "نه سیریان"، آخرین نقطه از کل منحنی کمی پرت افتاده باشد!
حالا تصور کنید اون نقطه ی پرت،در اولین روز فراغتش به عنوان هدیه از یکی از هم مسلکانش یک شیشه ترشی "سیر" دریافت کند!
نقطه ی عزیز می تواند هم چنان ماهیت خود را استتار کند یا این که با شهامت بزند به سیم آخر و هدیه کذایی را که عمری برای خوردنش در جمع خاندان آرزو در سر می پرورانده علنی کند!
(تا این جا فهمیدی مریم جان؟ یا توضیح بیش تر بدم؟! ته اش این که من امروز سر ناهار ترشی سیر خوردم!)
و اما هر انقلابی تبعات خود را دارد...
باز هم خدا را شکر که هم چنان آن قدر محبوب هستیم که به جای این که ما را ساعت بیست ویک سر کوچه بگذارند تا اطلاع ثانوی به چهار دیواری اختیاری مان تبعید شدیم تا زمانی که رایحه ی خوش(برداشت سیاسی ممنوع!) از وجودمان بپرد!
...
- این پست از طرف مجمع عالی سامان دهی به وبلاگ خواب ها فیلتر شد!
من و وجدانم:
ترس چیه؟ من و ترس؟! عمراً!ها ها ها!
نا امیدی؟ این نای اول امید یعنی چی؟!چه قدر دیگه برات بخندم؟!
استرس یعنی چی؟ خوب، من آب زیاد می خورم، منطق هم می گه output متناسب هست با input!
غصه؟ من که غصه دونی شخصی ام تار عنکبوت بسته بود! واسه همین از همون بچگی اطلاعیه دادم که :"ملت یک تکه ی گنده از یک دل فسقلی برای انباری درد و مرض های همه ی موجودات اعم از رجال و نساء و خرد و کلان و ... شبانه روزی در خدمت می باشد..."
سکوت؟ ایییییییییییی که گفتی یعنی چه؟!
.....
من و خدا:
خداجونم! تو رو خدا! تو که امتحان سخت سخت واسه آدم می ذاری یک راه نمایی ای، فرمولی، چیزی هم زیر میزی رد کن بیاد!
خداییش تو می دونستی من هر وقت فشار روم زیاد می شد کارآییم بالا می رفت؟ نکنه استناد می کنی به کنکور فوقم؟! واسه همین این جوری منو نخود آش مردم کردی؟!
نمی ترسی ناجی غریق خودش هم با غریق بره زیر آب؟
مگه ندیدی ناجی، خودش توی یه برکه ی دیگه داشت دست و پا می زد؟
.....
من و من:
آی خانوم کجا کجا؟!
بیشین بینیم باااااااااااااااااا!
آش کشک خاله هست دیگه! آره آش کشک. می فهمی؟ از بستنی هم خبری نیست!
خودت هم می دونی که این یک نعمته! پس اگه لایقش بودی آفرین! اگر نبودی لایق شو!
برای یادآوری هم عرض کنم هر چه قدر شما بی حواس تشریف دارید خداتون حواسش جمع هست، قراردادت یادته؟ پس وقتی گوش مبارک رو خدا می پیچونه که عقلت بیاد سر جاش لطفاً ، احتراماً، کمی خفه شو!
راستی داروهات یادت نره! (صبح یک کپسول لبخند و تشکر،در طول روز یک قرص زیر زبونی صبر،شب هم یک قاشق شربت توکل. )
.....
خدا:
والله یعلم ما تسرون و ما تعلنون.
شاید در چنین شبی که برایمان عید است و نورباران، نباید گله کرد پس تا به شب نرسیده ایم در کنار کارهای دیگرم برای دل خودم هم می نویسم...
"خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! تو خود حدیث مفصل بخوان!"
(زرنگی دارم می کنم غر غر نمی کنم بهت و گله هایم رو نمی نویسم برات! اما تو که به دل ما نزدیک تری پس یه سری اون جا بزن و ببین چه خبره!)
این هم برای دل خودم(جمعه یکی دیگر از انسان های روی کره ی خاکی رو دیدم که "کویر" اثر "علی شریعتی" و مقدمه اش از "رساله ی عشق"اثر"عین القضات" را برایم زنده کرد...گویی حرف دلت را کس دیگری به زیبایی گفته است.):
"هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آن چه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی "خود" که چون "واخود" آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست می ترسم-و جای ترس است- از مکر سرنوشت...
حقا، و به حرمت دوستی، که نمی دانم که این که می نویسم راه "سعادت"است که می روم، یا راه "شقاوت"؟
و حقا که نمی دانم که این که نبشتم "طاعت" است یا "معصیت"؟
کاشکی، یکبارگی، نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم،رنجور شوم از آن بغایت!
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم؛
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم، هم، نشاید؛
و هر چه نویسم هم نشاید؛
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید؛
و اگر گویم نشاید؛
و اگر خاموش گردم هم نشاید؛
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید..."
این پست به درخواست یکی از دوستان که ظاهراً کاری جز خواندن نوشته های ما ندارد، نوشته می شود:
و اما بعد از واژه هایی جدیدی همچون "فیزیک پیشه"،"علم پیشه"،...که توسط استاد بزرگ وارد دایره ی لغات مریدان و فداییان ایشان شد، این جانب به عنوان ناخلف ترین دانشجوی ایشان واژه ی جدیدی را به صورت "عملی" وارد فرهنگ لغت می فرمایم:"گِل پیشه"
ریشه ی این لغت به خاطره ای از یکی از نوابغ بزرگ فیزیک مملکت برمی گردد.
نقل می کنند به سال 1379 که این جانب بدون رعایت پیش نیاز بر سر کلاس فیزیک کوانتومی جلوس فرمودم، نابغه ی مذکور که استاد حل تمرین ما بود بر سر یکی از جلسات از سر شگفتی در اثر حل یکی از تمرین ها بانگ برآورد و کتاب را با شدت بر میز کوباند و گفت:
"اینااااا خرکاریه کــــــــــــــــار گِلِه"
و صد البته زودتر از این که قلب ما از ترس بایستد متأسفانه نیشمان از این سخن نغز و واژه ی جدید نشنیده و موسیقی مستتر در این کلام باز شد و نابغه ی عزیز از دیدن این صحنه کاسه ی صبرش لبریز گشت و ترک مجلس گفت!!!
نتیجه ی اخلاقی:
کلیه فارغ التحصیلان به خصوص فارغ التحصیلان تحصیلات تکمیلی از این به بعد می توانند خود را شاغل معرفی کنند، و امید داشته باشند که لااقل بخشی از تلاش هایشان الکی هم که شده برچسب فی سبیل الله پیدا کند.
امروز یک چیزی گفتیم که ما را بعد از مرگمان روی زمین ولو کنید و الکی پول بالای قبر ندهید،
اما اکنون با توجه به شرایط کنونی جامعه سخن خود را اصلاح می کنیــــــــم:
همچنان الکی پول بالای قبر برای ما ندهید، اما ما را دربست(یعنی درهم!) بدهید یک جایی جهت تشریح!
خواهشاً تا جایی که می توانید مقاومت کنید که به موزه ی لوور نرویم یا خدای نکرده دست مردمان بلاد کفر با ما تماسی پیدا نکند، چرا که بیم آن داریم که حقایقی افشا شود که نباید بشود!
ما را در همین مملکت به دست سلاخان بسپارید چرا که در دوره ی حیاتمان به تجربه و توان مندی این عزیزان در مورد خود واقف شده ایم!
بچه که بودم مامان به نقل از مادربزرگش برام شرح حال آدمی را می گفت به نام ملانترقو!
این آقاهه خاصیتش این بوده که در یک زمان هفت تا کار مجزا انجام می داده:
1)با پاش پدال ماشین پارچه بافی اش را تکان می داده و با دست ماکو را جا به جا میکرده.
2)یک مشک به پشتش بسته بوده و در حال پارچه بافی کمرش رو جلو عقب می آورده و دوغ توی مشک به کره تبدیل می شده.
3)یک چوب سر مشک بسته بوده با یک پارچه سر چوب کذایی که با تکان خوردن آن گنجشک هایی که به ارزن هایی که توی ایوان زیر آفتاب پهن کرده بوده فراری می شدند.
4)بچه اش روی زانو در اثر تکان خوردن او خوابش می برده.
5)به شاگرد هایش درس می داده.
6)زیر پدال ماشین پارچه بافی اش شلتوک برنج پهن کرده بوده و با ضربات پدال برنج و سبوس از هم تفکیک می شده.
7)...(خودتون این رو بسازید. من یادم نیست!)
....
می خواهید بگید منظور؟!
خوب آخه من گاهی شبیه این آقاهه میشم!
امروز وقتی داشتم با نت چت علمی می کردم و همزمان با دوست شفیقی سر زمان قرار فردا چونه می زدم و در گوگل دنبال یک بانک داده های صوتی می گشتم و در Mathematica صدای توابع مختلف در می آوردم و همزمان برنامه ESS ام در محیط Microsoft Visual C++ اجرا می شد و داشتم حرص می خوردم که چرا این نمودار Tecplot حاصل از نتایج برنامه قبلی ام شیب منفی می دهد و بستنی چوبی ام را که داشت آب می شد قلمبه می گذاشتم در دهانم و تازه آن طرف تر نوار کاست ام برای خودش می خواند تا ترانه ای از عهد بوق را بیابم ....
وقتی کامپیوترم در یک لحظه هنگ کرد!
به یاد حکایت ملانترقو افتادم....
نمی دانم ملانترقو هیچ وقت به ذهنش می رسید که می تواند هنگ کند یا وقتی برای این مسائلات نداشت.
الان که بعد از یک روز سرشار از فعالیت فیزیکی و متافیزیکی نشستم رو صندلی ام، دارم به این نتیجه می رسم که بهتره هنگ کنم و مستقیم در تخت خوابم شیرجه بزنم حتی بدون مسواک زدن!
خدا را چه دیدیم چه بسا این حرکت آخر بهترین حرکت در مجموعه ی اعمال امروز شد!
شاید مطالب این پست کمی پراکنده شود و طولانی، اما امیدوارم کمی در کنار فحش و طنز و استفاده از استعاره و کنایه و تمام صنایع زیبای ادبی مان گاهی از چنین فضایی برای بیان تجربیات و مشاهدات عینی مان استفاده کنیم و قدم کوچکی برای روشن شدن راه و بزرگ شدنمان برداریم.
راستش بعد از دیدن سایت وزارت ارشاد که مربوط به "سامان دهی" سایت های فارسی است می تونم بگم مغزم سوت کشید که ماحصلش پست قبلی شد!
امروز هم که استاد بزرگی،لطف کردند و این مطلب را هم برایم فرستادند، ظاهراً این قصه ی بی سر و ته مربوط به چند وقت قبل بوده!!!
شاید خود من هم با استناد به بسیاری از این تهدیدات(برخورد با بدحجاب ها یا کارت هوشمند سوخت یا....) خیلی این مطالب را جدی نگیرم، اما نکته همین جاست:
چگونه می شود که حرف اولین و بالاترین شخصیت های حقیقی و حقوقی برای ما وسیله ای برای خندیدن و ناسزا گفتن شده و امروز گفته می شود و فردا تکذیب می شود ؟
ظاهراً سیاستمداران ما اول حرف می زنند و مصوبه تصویب می کنند بعد فکر می کنند که متأسفم که ظاهر امر نشانه ای از فکر بعد از عمل هم نیست.
فکر می کنم این مطالب برای ما آن قدر تکراری شده که اگر روزی روزگاری کسی حرفش باد هوا نباشد حتماً به عقلش شک کنیم!
اگر من وشما هم برویم و با راننده ی تاکسی و میوه فروش محل همکلام شویم و مثل او رکیک ترین فحش ها را به رده بالاترین شخص مملکتی بدهیم مطمئن باشید که کسی ما را فیلتر نخواهد کرد، اما اگر رابطه ای اندک منطقی و گزارشی مستند نوشتید از واقعیت های موجود نمی گویم همیشه اما احتمال فیلتر آن مطلب و نویسنده بالاست(رجوع می کنم به مشاهدات خود و اطرافیانم.)
یک بار با یکی از اساتید اقتصاد صحبت می کردم می گفت ما هیچ مجله ی اقتصاد واقعی نداریم. چرا؟
فکر می کنید اگر ما به جای این که از دم همه را دزد خطاب کنیم عدد و رقم و ریز جزییات هزینه های مملکت را بدانیم چه می شود؟
فکر می کنید اگر هر یک از ما ارزش کارمان را به دلار درک کنیم حاضریم آن را به ریال بدهیم؟
من وارد مفاهیمی مثل میهن پرستی نمی شوم. این مفاهیم همیشه در طول تاریخ وسیله ای بوده اند برای استفاده ی سوء از منابع انسانی.
اما در وادی جناح های سیاسی قضیه به گونه ای متفاوت است:
تجربه ام در دوران کارشناسی نشان می داد که انرژی دانشجو ها بر سر دعوای جناحی هدر می رود بدون این که مشکلات ریشه یابی شود و این وسط کسانی که سر منشأ معضلات هستند ذی نفع تر از همه بودند.
وقتی گرد و خاک بلند می شود چشم هایمان خود به خود بسته می شود و ندیدن یعنی ماندن در جهل آن هم از نوع مرکب.
پیشنهاد می کنم:
کمی گرد و خاک ها و هیاهوی تبلیغاتی را کنار بزنیم و با چشم های باز نگاه کنیم.
بیایید خودمان را ارزش گذاری کنیم.
از لحظه ی اکنون استفاده کنیم برای بالا کشیدن خودمان. باور کنیم که کسی قرار نیست ما را نجات دهد جز خودمان. کوچک نمانیم. بزرگ شویم شاید روزی قدرتمان آن قدر بشود که بتوان به جای فرار، حقی که اکنون برایش التماس می کنیم را با دستان خودمان بگیریم.
بیایید خودمان را مفت به زمان نفروشیم.
بیایید برای تک تک لحظاتمان برای تک تک نانو ذرات وجودمان ارزش گذاری کنیم.
ومن الله توفیق.
پ.ن:شعار دادن همیشه بد نیست اگر احتمال آن رود که روزی روزگاری درصدی از آن عملی شود.
به به! بابا تو دیگه کی هستی؟ بی خود نیست من نامه ی عشقولانه برات می نویسم!
جداً شوخی گرفتم این سایت رو. حالا من ِ نوعی بیام برات آدرس و تلفن منزل بدم که چی بشه؟
خوب میومدی از خودم می گرفتی! به این همه جوون که از سر خفگی میان این جا چهار تا چیز میز بنویسن که یهو نترکن چه کار داشتی؟
در گوشی می گم:درسته که من با پسر بچه ها میونه ام خیلی خوبه. اما از بچه ی لوس خیلی بدم میادا. یک کمی هم خشن می شما!
اِ اِ. همین امروز توبه کردیم و خواستیم بچسبیم به کار ...
اِ اِ اِ. داشتم قبل از شنیدن این خبر صدا می ساختم و کم کم از حیطه ی بیولوژی(!!!) قصد داشتم بیام بیرون و بشینم صدایی که حق مسلمم باشه بسازما...
حالا می دونی چه احساسی دارم؟
احساس می کنم از این فرصت کوتاه آزادی(!!!)ام استفاده کنم و چند نفر تایپیست استخدام کنم و روزی یه وبلاگ با شصتات تا پست بفرستم رو نت! عین موقعی که یک کسی چشمشو دوخته به بستنی تو و اگه قلمبه نگذاری تو دهنت میاد و بستنی ِدهنی تو را می قاپه.
ببین خداییش من رو که می شناسی اهل فحش نوشتن نیستم هر چند تو دلم زیاد این کارو بکنم.
اما داری مجبورم می کنی برم تو دیکشنری و تمام کلماتی که اون علامت خطر جلوش هست رو استخراج کنم و برات این جا ردیف کنم...
بابا جون جواب نامه ی عشقولانه رو که این جوری نمی دن.
خداییش دکتر "ش" امروز راست می گفت:
"ما و امریکا با هم نمی سازیم. چون عین هم داریم عمل می کنیم."
البته یک جایی رو من بهت می گم که خوش حال بشی:
ما از اون ها یک قدم جلوتریم: ما داریم تخت گاز می رسیم ته خط!
درخواست: یک وکیل جور کنید که حق خوردن بستنی رو در بعضی مکان هایی که اصلاً وجود نداره اما گاهی بعضی از آدم حسابی ها که مدتی غیبشون می زنه و ما همه فکر می کنیم رفتند جزایر قناری ، برام بگیره.
شعار هفته: بستنی نسکافه، حق مسلم ماست.
نتیجه ی اخلاقی: ما باید هر روز ظرفیت دانشگاه رو چند برابر کنیم چون جوون باید فکرش فقط بره توی کتاب های عهد بوق و گرفتن مدک بعدی برای رو کم کنی خاله خان باجی ها و وقتش رو با کپی کتابهای حل المسائل پر کنه تا مثل امثال نگارنده کله اش بوی قرمه سبزی سوخته نده و از سر خوشی نشینه اکاذیب منتشر کنه.
این هم تفال ما:
گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیـــک به خون جگر شود
امضا: دانشجوی مثبت اسبق،مرفه بی درد امروز،....فردا؟!
چی چی رو مبارکه؟!
اینکه آدم همین الان یک برگه ی کذایی که برای هر مهرو امضاش، متوسط چهار بار رفته باشی توی تک تک سوراخ سنبه های دارالعلوم و برای سهل انگاری ملت اسکناس اسکناس داده باشی و هوار هوار سخنان نغز شنیده باشی و قبل ترش سه ماه تو رو جان به سر کرده باشند و ...
مبارکه؟!
اینکه بعد از یک عمر لقب رویایی اجتماع ما را از تو بگیرند و تنها مدرک نشان از این مقام والا که همانا یک کارت شیک است را از تو بستانند . بدون هیچ رسیدی تو را روانه ی "بیرون" کنند که آیا تا هفته ی دیگر این مدارک روی میز کذایی خانم گم بشود یا نشودو در ازایش روزی روزگاری یک گواهی موقت بگذارند کف دستان مبارکت که تنها نشان از فرهیختگی توست که نمی دانم می توان آن را در ِ کوزه گذاشت یا نه؟!
جداً مبارکه؟!
بالای کارت کذایی نوشته بود:" دانشگاه منشأ تحولات است. ". هر روز که وارد می شدم و آن را در می آوردم به این جمله نگاه می کردم و هنوز هم نمی دانم "است" در این جمله نشان از چه زمانی است.
حالا جدی جدی، مبارکه؟!!!
می دانی از کودکی عاشق شیرجه بودم؟
........
زندگی شاید
همراهی با یک کودک 6 ساله برای غافلگیر کردن مادرش،
ذوق کردن برای کار جدید یک دوست عزیز،
دست کشیدن به سر بره ای که برای قربانی آماده شده،
دویدن و نفس تازه کردن در یک هوای بهاری،
گفتن حرف های احمقانه با عاقل ترین دور و بری هایت،
خندیدن و دست زدن و رقصیدن با نزدیکانت،
گپ زدن با آدم هایی که ظاهرشان کاملاً متفاوت از توست،
یافتن دوستان جدید در یک کافه ی بین راه،
زندگی شاید
رها کردن دغدغه* های فردا و ندامت های دیروز است.
زندگی شاید
"آب تنی در حوضچه ی اکنون است."
....
عجالتاً بیایید همگی با هم شیرجه بزنیم!
آماده:
سه، دو ، یک.
*: نمی دانستم دقدقه را دغدغه می نویسند! فرهنگ لغت گاهی مفید است.
چند روزی است که می خواهم از تو بنویسم ...
دوست داشتم در یک بلاگ دیگر بنویسم تا این متن در کنار دیگر حرف های بی سر و ته ام جای نگیرد.
اما امروز می بینم که چگونه در میان همین حرف ها به استعاره و کنایه از تو گفته ام.
چه اهمیتی دارد که کلمه ها ظاهرشان چیز دیگری است؟
چند روزی است که می خواهم بنویسم:
"ای قوم به حج رفته، کجاییــــــــد کجاییِِِِِِِِِِِِــــــــــد؟
معشوق هم ، اینجاست!
اما شما لطف کنید و همان جا که هستیدبمانیـــــــدبمانیـــــــد!"
حتی اگر تمام ملایکه ات هم جلویم سبز شوند و بگویند تو که هستی که دم از این حرف ها می زنی، اگر همه بگویند باز هم برای جلب توجه چند تا آدم مثل خودت نشستی این جا و نقش قدیسه ها را بازی می کنی،حتی اگر از ترس خودم هم دستانم بلرزد و باز هم از میان هزاران کلمه ی دلم چند تایی را با هزار ترفند بچه گانه در میان کلماتم بگنجانم باز هم می خواهم بگویم:
امروز روز مخصوص رحمت توست، روزی است که گفته ای بزرگترین گناه بندگانت نا امیدی است.
فرشته ای روی شانه ام می زند:
"مرضیه! آن جا "عرفات" است که برایش چنین گفته اند، نه این جا!"
خودم را به نفهمی می زنم! دلم می خواهد یک امروز را در توهم به سر ببرم!
می خواهم امروز نقش بازی کنم و تو هم خودت را به نفهمی بزنی!
شاید کمی هم اظهار فضل کنم...
شاید کمی هم سرم را بالا بگیرم برای 14 روز مهمانی مخصوصت در 25 سال مهمانی ات به بقیه پز بدهم.
شاید کمی یاد بچه های کاروانمان بیفتم و کمی یاد استاد دانشگاه شیراز،روحانی جوان کاروانمان که برایم خاطره اش محو نشدنی است.
می خواهم چند دقیقه ای مرور کنم خاطراتم را با صدایی بلند که بهانه ای شود برای مرور خاطرات دیگران.
از لحظه ی رفتن بگویم که تک تک آجرهای مسجد دانشگاه اصفهان هم به وجد آمده بودند و همه(حتی منطقی ترین مسافر کاروان!) مطمئن بودند این سفر چیز دیگری است...
ذهنم به کمی قبل می رود روزی که از تمرین تیم برگشتم و بچه هایی را دیدم که روی سرم ریختند و برای فسقلی سال اولی اشک شوق ریختند و من حتی زحمت حضور در جلسه ی "غیر منطقی!" قرعه کشی را هم به خودم نداده بودم...
نمی توانم تصویر کنم آن جا را که به تمام کسانی که ندیده اند حق می دهم که این متن را ناشی از احساس بی منطق یک دختر احساساتی بدانند و جو زدگی.
از طرفی آن کسانی که دیده اند حتماً نکوهشم می کنند که چرا با کلماتت بزرگی آن لحظات را کوچک کردی.
بگذار تا چند کلمه بگویم از چند لحظه ی بی پایان تا تو هم با من در توهم شریک شوی.اگر بخش بزرگی از اصول منطقت را در طول 14 روز از دست داده باشی،اگر با شک رفته باشی و آن جا برایت با اصولی فراتر از معادله و منطق اثبات کرده باشند، اگر مثل من به دلیل گناه دختر بودنت از خیلی جاها منع شده باشی بیش تر درک می کنی ...
"صحن ساکت و خلوت مسجد النبی" در بدو ورودت نیمه شب و گنبد سبزی که تصورش هم آرامش دهنده است.
"داخل مسجد"...من و تو چیز زیادی ندیدم چون جزو "نساء" محسوب می شدیم. اما اگر آن روز درگیری آن زن عرب شیعه با آن غول های نگهبان در جلوی درب خانه ی "فاطمه" بودی می فهمیدی چرا بعضی چیز ها را نمی توانم رد کنم حتی اگر منطقی نباشد.
"پنجره های بقیع"...من و تو چیزی جز غبار پنجره هایی که در نیمه شب دست هایمان به آن تبرک می شد چیز دیگری با چشم سر ندیدیم.
"لبیک اللهم لبیک..." زیباترین موسیقی ای که گوشمان را نوازش داد از مسجد شجره تا...
..... نمی دانم تو چیزی یادت می آید؟ فکر کنم در آن لحظه ی ورود وقتی ساعتی پشت در خانه اش با سکوتمان اذن دخول می خواندیم زمان هم متوقف شده بود.
"غار حرا" کوهی که به راستی جبل النور بود. و زیباترین نماز صبحی که بر بالای سر غار خوانده شد. هیچ گاه از سرپیچی هایم از قوانین وضع شده احساس رضایت نکرده ام. اما هنوز هم خوش حالم که جزو 3 نفر خاطی دانشگاه صنعتی بودم که با چند نفر دیگر و روحانی مان با کفش و دمپایی نامناسبمان جایی رفتم که مثل و مانندش در جهان نیست.
دلم می خواست از مشعرالحرام بگویم و از عرفات و ...
اما هنوز منطقی تر از آنی هستم که برایم دعوت نامه بفرستی. کمک کن زودتر از دست این منطق هم رها شوم.
در این جا قصد دارم کمی جوانان عزیز را با اصول منطق آشنا کنم.
بدیهی است "اصل" به معنای گزاره ای است که بدون استدلال آن را می پذیریم.(می پذیرند!)
و اما چند تا از اصول ابتدایی منطق:
1. در زمستان "کوه نوردی" حماقت محسوب می شود. چه هوا آفتابی باشد چه نباشد. چه شما مجهز به یخ شکن و دیگر وسایل ایمنی باشید چه نباشید. چه از صد سال پیش مقدماتش را فراهم کرده باشید چه نکرده باشید و قس علی هذا.
2. خوردن بستنی در زمستان هنگامی که برف می آید احمقانه است.
3.بازگو کردن دست آوردهای علمی به کسانی که احتمال فهمیدن آن مطالب بر آن ها می رود نهایت حماقت است.
4.نوشتن یا بیان آن چه در ذهن دارید و ممکن است به مذاق بعضی ها خوش نیاید چیزی فراتر از حماقت معمولی است.
5.بیان احساس واقعی تان نسبت به دیگران احمقانه تر از حماقت است.
6. خوردن بستنی به جای انواع قهوه و شکلات گرم حماقت است.
....
شاید بهتر این بود که اسم این اصول را اصول حماقت می گذاشتیم(می گذاشتند)!
اما تجربه ی آماری ما که قابل استناد تر از اصول منطق یا حماقت است نشان داده است که:
هر موجود فرزانه و با درایتی در اوج رعایت منطق حامل درجه ای از حماقت است.
و البته فرضیه ای در دست آزمایش می باشد که می گوید:
میزان تظاهر به فرزانگی ضرب در میزان درایت موجود برابر است با مقداری ثابت.
به صورت آماری دیده ام که عروسی فامیل درجه یک بیشتر دردسره! عروسی های فامیلی درجات بالاتر هم که معمولاً تحت یک سری چهارچوب و قوانین خاص حاکم هست که درجه ی آزادی آدم کم می شه!(البته هر قانونی استثنا داره!!!)
اما عروسی دوستان به خصوص اعضای یک اکیپ هماهنگ یه چیز دیگه ست...
حالا اگر دو طرف این جبهه (فامیل عروس و فامیل داماد) با این اکیپ در طول تاریخ آشنایی داشته باشند و دیگر مشکلی به لحاظ زمانی برای تعارفات اولیه تلف نشود، من اسم این مجلس را می گذارم :
"یک مجلس ایده آل برای اکیپ مذکور!"
شاید اگر در جشن فارغ التحصیلی 78 ای های فیزیک صنعتی در فرم های تعیین "ترین ها" مودب ترین را هم می نوشتیم . عروس یک شنبه ی ما نامزد جایزه ی برتر می شد:) در حالی که خوش حال ترین ، خندان ترین ، شنگول ترین، هنرمندترین، شیطون ترین و دست آخر "دونده ترین" هم از چنین اکیپی سر در آورد!
در مورد آقای داماد چیزی نمی گم که بعداً ملت نگویند من داماد ها را بیش تر تحویل می گیرم!
در هر حال، رفتن به چنین مجلسی مستقل از بعد مسافتی به نظر من واجب عینی است.
به خصوص اگر دوستان در آستانه نجات مغزی هم باشند!
امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی "شروع" شود.
شخصاً حضور در چنین مجالسی را به جوانان توصیه می کنم.
می دانی که مدت هاست می خواهم برایت از احساسم نسبت به تو بنویسم...
از روزی که تو را دیدم در تب و تاب گفتن و نگفتن به سر می بردم...
دل با دل، عقل با عقل در گیر بود...
سکوت می کردم و فقط تو را می دیدم و دم بر نمی آوردم.
می خواهم کمی برایت از آن چه در دل زندانی کردم بگویم:
می دانی، وقتی تو را از چند متری در یک فضای آکادمیک دیدم با آن همه هیاهوی دخترانی که دور و برت را گرفته بودند و برایت سر و دست می شکستند نمی دانم چه چیز پاهایم را بست و من را به تو نرساند؟!
وقتی دلم را شکستی باز هم سکوت کردم و زبان به سخن نگشودم.
حتی وقتی به جای من و امثال من وقتت را صرف دیگری کردی و نامه های عاشقانه ات را در دست مردم دیار دیگری دیدم باز هم تحمل کردم...
اما وقتی ناسزای مردم آن دیار را در مقابل آن همه مهر ورزی تو دیدم احساس ترحم در وجودم شعله کشید.دل بود که برای تو و امثال تو در آتشی پر گداز سوخت...
وقتی تلاش های شبانه روزی ات را برای جلب توجه ام دیدم باز هم دلم می خواست بگویم که من از تو توقع این چنینی ندارم.
چه روزها که یک شبه همه ی زندگی میلیون ها نفر را تعطیل کردی و چه تغییرات آنی که به وجود نیاوردی...
تمام این ها برای من بود؟!!!
می دانی یک روز که پدرم عصبانی بود که تغییر ساعت کار بانک ها بدبخت می کند ملت را، من در دلم می دانستم که تو برای که چنین کردی!
اکنون هم می دانم که برای که دوباره پا بر روی غرورت گذاشتی و ...
می دانم که چرا یک باره به دست چندمین حقوق مسلم ملت گیر داده ای! کسی که نمی داند رشته ی تحصیلی من چیست اما تو از همه چیز باخبری.
بگذار(بگزار؟!) هم چنان من سکوت کنم، همین که تو هم چنان نای حرف زدن در ابعاد کلان را داری برای هر دو و چه بسا برای همه کافی است.
نمی خواهم با این همه مشغله و سفر دل نگرانت کنم، اما به خاطر من هم که شده مواظب خودت باش، مواظب حرف های کلانت، مواظب قلم روانت، مواظب دور و بری هایت، مواظب همه ی آن چه تو از آن ها دم می زنی و من هم سعی می کنم در سکوت طولانی ام، عامل به آن ها شوم.
دعای من بدرقه ی راه توست.
از کرامــــات شیخ ما این است
قند را خورد و گفت: شیرین است!
وقتی نمی شه، نمی شه دیگه!
نمی شه آدم هیجان زده نشه. نمی شه واژه ای پیدا کرد که حس رو ترجمه کنه. نمی شه جو زده نشه. نمی شه اوج احترام را توصیف کنه...
وارد اتاق شدم و فقط نسخه پایان نامه رو گرفتم جلوم.
روزی که رفتم برای صحافی در حالی که ملت کلی وقت می گذاشتند برای انتخاب جلد به آقا داوود گفتم "ببینید هر چی خواستید بزنید بره پی کارش!!!"
هر کدوم از نسخه ها یک رنگی بودند بد رنگ ترینش رو دادم به مدیر گروه!
آخرین نسخه نسخه ی آبی و قشنگ ترین اش بود گذاشتم برای یکی از عزیز ترین معلم هام.
رسم هست یا نیست کاری ندارم اما تنها چیزی بود که می تونستم برای چنین کسی انجام بدم...
هیچ وقت نمی تونم توی چشم هاش نگاه کنم و بگم احساسم رو.
امروز تمام وقت یاد روزی بودم که بعد از چند ماه کار روی پروژه ام سر ساعت قرارمون رفتم توی اتاق...
هفته ای دو ساعت سر وقت من و آناهیتا و دکتر شریعتی...
اون روز من تنها بودم...
هیچ وقت نمی شد جلوی چنین آدم بزرگی غرغر کرد! حتی نمی شد خارج از محدوده ی کاری حرفی زد.
نمی دونم چه جمله ای گفتم .بی مقدمه به این نتیجه رسیدیم که علی رقم این که کار داره پیش می ره من "لذتی" نمی برم. بلافاصله بعد از دو سه تا جمله سوال کرد :"پروژه ات رو می خواهی عوض کنی؟!"
شکه شده بودم. کار غیر ممکنی به نظر می رسد اون هم توی یک محیط بسته ی اداری...
یادم میاد اون روز با جدیت توی چشمام نگاه کرد و گفت:
"نترس!هر چیزی ممکنه! فکرت رو محدود نکن."
چند هفته ی بعد مصداق اون جمله بود و من و IPM و کوهی از مقالات از فیزیک پایه ی پایه.
وقتی بهم پیشنهاد کرد با استاد راهنما ی جدید کار کنم که کارش توی زمینه ی مورد علاقه ام هست برای این که مشکل زمانی پیدا نکنم نمی دونستم چطور می تونه این کار رو بکنه وقتی تمام این چند ماه وقت با ارزشش بی نتیجه می مونه.
هیچ کس نمی دونه چه قدر دیوانه کننده بود وقتی بچه های ورودی جدید برای تعیین استاد راهنما ازم مشورت می خواستند و همه فکر می کردند من سر مشکلم با استادم مسیرم رو عوض کردم...
دلم می خواست یک جلسه ی علنی بگذارم و به تمام آدم های پرت بگم "برید کشک خودتون رو بسابید! به من چه کار دارید؟! "
چند دقیقه ی کوتاه امروز توی اتاق کافی بود که تمام الکترون هام برانگیخته بشوند شاید الکترون های او هم...
هنوز هم می گم. هیچ آدمی بی نقص نیست. اما بعضی از آدم ها ارزش وجود خودشون رو درک کرده اند.آدم هایی که می شه بعد از خدا ستایششون کرد!
این آخری فرق داشت. یه جور دیگه ای بود که گفتن فرقش راهت نیست. اما چیزی که من می دونم اینه که تمام باورهای آدم ها شیرین اند وقتی فکر کنند اونها شیرین اند و تلخ می شن وقتی فکر کنی دیگه شیرین نیستن، به همین راحتی، خودت و از بهشت بیرون می کنی و می ندازی تو جهنم.
کی می دونه کجا بهشت واقعی و کجا جهنم؟
کی می دونه کی راست می گه و کی دروغ؟
کی می دونه اونی که فلانی ازش حرف می زنه همون بهشتی که من می خوام یا نه؟
کی میدونه بهشتی که خدا وعده داده تو همین جاست یا نه؟واسه همه یه شکل یا نه؟
بهشت خدا واسه آدم های سرمایی گرم و واسه گرمایی ها سرد؟
اگه بهشت خدا رو اعمال آدم ها می سازه کی می تونه بگه بهشت خدا همین دنیا-با روشی که تو برای زندگیت می سازی و انتخابت که تو بهشت باشی یا زندگی رو به خودت جهنم کنی- نیست؟
می بینی مرز بین احساس رضایت و عدم رضایت از اونی هم که فکر کنی باریک تر.. یه آنه یه لحظه است
وقتی من تصمیم می گیرم خوشبخت باشم خوشبختم.فقط کافی فکر کنم دارم خودم گول می زنم و خوشبختی مال از ما بهترونه ، شایدم مال تو قصه هاست. اصلا من مال این حرف ها نیستم. ما جهان سومی های بدبخت باید تو این دنیای بدون خوشی زجر بکشیم بعدم بریم اون دنیا ببینیم اونهایی که اینجا خوش بودن اونجا هم خوشن، ما باز دوباره بدبختیم.بعدشمشروع می کنیم به جیغ زدن سر خدا که این انصاف نیست !
آره اونی که تو این دنیا خوش ِ حقش تو اون دنیا هم خوش باشه، چون خوش بودن رو یاد گرفته.ولی منی که بلد نیستم از کجا معلوم تو بهشت خدا نباشم و صدای فریادام از بی عدالتی عرش رو نلرزونه؟
اصن اونی که بلد خوش باشه باید اونجام خوش باشه چون ناشکری کردن بلد نیست.
می بینی ؟ جالب نه؟
بعضی ها فکر می کنن این که شاکر نعمت ها باشن یعنی این که کل عمرشون رو طوری زندگی کنن انگار وقت دنیا اومدن یکی رو پیشونی شون نوشته. ولی من فکر می کنم شاکر بودن یعنی از حال ِ ت لذت ببری ولی آینده رو فراموش نکنی تلاش کنی ولی غصه نخوری.
می دونی آدم ها کی غصه می خورن؟ آره ، وقتی اونی رو که می خوان بهش برسن انقدر بزرگ می کنن که اگه بهش نرسن ، بدشانس ترین ، بدبخت ترین ، کودن ترین ، فلک زده ترین و ... موجود روی زمین می شن، که هیچ کس هم اونا رو درک نمی کنه و خداشون هم به کم رنگی اعتقادشون می شه این آدم ها خیلی دور نیستن دور و برت پر ِ کافی نگاه کنی یکیش من.
این که آدم کجا زندگی می کنه با کی معاشرت داره چی می خونه مردم راجع بهش چی می گن . به نظر من همش آوای دهل.
نمی خوام بگم پول دارها همشون بدبختن ، سرطان می گیرن ،مریضی های بد می گیرن برو خدا رو شکر کن گدایی روزیت رو از آب می گیری. می خوام بگم اگه پول دار خوشبخت داریم فقیر خوش بخت هم کم نداریم .
می خوام بگم اگه مایکلسون بچه ی یه تاجر پول دار بود و تو بهترین کالج های خارج درس خوند و دانشمند شد. دوپلری هم بود که باباش سنگ تراش بود و به سختی درس خوند ولی دوپلر شد.
کی می دونه کی خوش بخت تر بود؟
فابری که تموم عمرش رو تو سمینار ها گذروند و شهرتش تو زمون خودش عالم گیر شد یا پرو که به خاطر علاقه ی زیادش به خونوادش هیچ جا نرفت و هیچ وقت هم نتونست به شهرتی که لیاقتش رو داشت برسه؟
آخرش یک جمله ی تکراری و شاید به ظاهر شعاری:
عظمت باید در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می نگری.
ارادتمند شما نجمه
....................................................................
عادت ندارم این جا از روابط ام با "انسان" های دیگه بنویسم و سفره ی زندگی شخصی ام را پهن کنم برای دیگران...
اما متن تو را تا کنون سه بار خوانده ام و یک بار نوشته ام...
نظری نمی دهم برایت!
همیشه می گویم قدرت تجسم خوبی دارم. بار اول که فایل پی دی اف تو را باز کردم خیلی، کلمات و واژه هایش را ندیدم. "دوستی" را می دیدم که احساس واقعی اش را ترجمه می کند با کلمات. "احساسی" را می دیدم که در تک تک حروف جاری می شود. نمی دانم به قول خودت زیاد"دری وری" نوشتی یا نه! اما این سبک نوشتن و این حرف ها برای ما جماعت "مرفه بی درد"
آشنا تر از چرندیاتی است که هر روز برای بزرگ تر ها ردیف می کنیم و نقاب کودکی بی خبر و بی تفاوت را به چهره می زنیم.
بچه ها خیلی زود با هم "دوست" می شوند خیلی راحت سیب شان را با هم تقسیم می کنند...
خوش حالم که هنوز هم در بین آدم هایی دور و برم می توانم کودکان هم سن و سالم را تشخیص دهم که با نگاهی و لبخندی می توان از پشت نقاب کودکانه شان بزرگی شان را دید...
زندگی دریافتن لحظه ی "اکنون" است.
و چگونه می توان از تک تک این لحظات شکرگزار نبود؟!
شاید الان که هواپیمای ایران ایر از آسمان "وطنت" بلند شده فکرت به حرف های دیشب معطوف شده و تصویری که برای من ترسیم کردی از این وطن ی که اکنون زیر پای توست و منی که هنوز در خاک آن اسیرم!
از "فکر محدود" گفتی و اینکه آن چه مرا به این جا پایبند کرده تنها "ترس" از شکستن این محدودیت هاست.
گفتی که "جان کندن" برای فهمیدن دیگر مفهومی ندارد. از جان کردن پدرم برای درس خواندن گفتی و این که چگونه برای حفظ کردن اجباری کتاب های گیاهان دارویی جوانی ات را "تلف" کردی به جای این که به خوش گذرانی ات برسی. گفتی ادامه ی این راه در این زمان"حماقت" محض است. گفتی دنیا دنیای search است نه محفوظات.
گفتی هر انسان بی مغزی می فهمد که این جا گورستان مغزهاست.
گفتی در دنیای امروز "رضایت" هیچ کس بر "سعادت" من ارجحیت ندارد.
گفتی آن جا دنیایی است که درهای علم به روی موجودات"هوشمند"و "مشتاق" باز است و این جا ...
گفتی از آن چه در این سال های بیش تر از سن من در آن جا دیده ای و گفتی نمی خواهی به رخ بکشی دست آورد های فرزندانت را که اکنون چه ها که نیستند در حالی که مفهوم زندگی را فهمیده اند و می دانند که زندگی "جان کندن" برای هیچ نیست.
گفتی و گفتی و گفتی...
سکوت کردم و لبخند زدم و خندیدم...
حرف هایت برایم جدید نبود. تکراری تر از "جان کندن" های همیشگی من برای فهمیدن. تکراری تر از برزخی که در آن گرفتار بوده ام.
سکوت کردم. آخر حرف هایمان تکراری می شد! حرف های قسمت محدودی از یک وجود "سرکش" را به خودش تحویل دادی! اما هیچ چیز از آن قسمت "نا محدود" نگفتی!
لبخند زدم. می دانستم که هیچ گاه در میان آن دوران عقب افتادگیت، از جان کندن هایت "لذت" نبردی. هیچ گاه از "پایبندی" احساس "آزادی" نکرده ای. هیچ گاه ترس هایت را انتخاب نکرده ای و به وجودشان افتخار نکرده ای.
خندیدم. به تمام حماقت های خودم خندیدم. به حماقت هایی که رنگ تازه ای در پوست جدیدم یافته خندیدم. به تمام لحظاتی که من محبت search می کنم و دلهای جدید را در جعبه ی منبت کاری محفوظاتم حفظ می کنم، خندیدم.
من را "مخ" خطاب کنی یا نه فرقی نمی کند حالا چه "مغز" معنی دهد چه مخفف "مخالف"!
می دانی برف می آید و دلم نمی آید این جا بنشینم می خواهم از "اکنون" لذت ببرم.
من و تو چه بدبخت و چه خوش بخت، سهممان از آسمان به اندازه ی گستردگی چشم هایمان است، چه در جهنم باشیم چه در بهشت!
زیر آسمان می روم و تو را همچنان در جعبه ام محافظت می کنم.
برای تک تک لحظاتی که برایم حرص خوردی ممنون.
من هنوز هم فسقلی هوشمند احمق دوست داشتنی تو هستم عمو جان!
اصل "بد و بدتر" شما را یاد چی میندازه؟!
فکر کنم یاد انتخابات!!!(ملت! به بد رای بدید که بدتر نره بالا!)
اما کی خواست از صیاصت حرف بزنه؟ من قرارهست آکادمیک بنویسم!
...
با توجه به اصل فوق، درسته که خالی کردن محتویات بینی یک آدم (بهتره بگیم یک استاد فیزیک مطرح!) در داخل دستمال، اون هم سر یک سمینار رسمی، کار بدی هست!
امـــــــــــــــــــــــــــا
بدترش این هست که یک مراقب جلسه ی امتحان زبان غیر استاندارد جلوی شما رژه بره و به صورت پیوسته دماغش رو بالا بکشه!
راستش چند بار وسوسه شدم یک دستمال تقدیم آقاهه بکنم و بگم:
"آقا! :) مرگ یه بار شیون هم یه بار!"
نتیجه ی اخلاقی: کی اون شعار زمستانی را علم کرد که آدم مجبور بشه به جای حرف های اصلی وارد جزییات بشه؟!