می دونی پوست اندازی چه جوریه؟
یه لایه از پوستت خشک می شه و کمی از وجودت فاصله می گیره.
باید یاد بگیری و مشق کنی "صبر" رو، آخه اگر اگر بخواهی با دستت به زور لایه ی کذایی رو بکنی یک تکه از گوشتت هم کنده می شه ....
لایه ی زیر اون پوست "مرده" شفاف هست و براق و لطیف و "زنده".
حالا تصور کن لحظه ای که تمام اون نقاط اتصال هم گسسته بشه و پوست کهنه رها بشه روی زمین...
تصور بکن با یه پوست جدید بری زیر بارش برف. دست هاتو باز کنی و روی برف های نرم بدوی...
نمی دونم چه طوری می شه از خوش حالی و هیجان بالا و پایین نپرید و نگفت که :
"زندگی زیباست.چه سخت چه آسان."
پ.ن: شعار زمستانی: "غرغر کردن ممنوع!"
خوب برای تنوع هم که شده کمی آکادمیک بنویسم:
دو روز دیگه یک امتحان زبان کاملاً غیر استاندارد توسط سازمان سنجش برگزار می شه که من و مریم هم به دلیل کاملاً نامعلوم قرار هست که در آن حضور داشته باشیم...
از آن جایی که آن چه در این چند روز در راستای اهداف آکادمیک انجام داده ام (نداده ام!)بدآموزی داره چیزی نمی گم و فقط به این بسنده می کنم که بعد از تلاش عده ی کثیری از انسانهای داخل و خارج کشور برای هدایت من، به این نتیجه رسیدم که لااقل کمی به امر یادآوری زبان(فراموش شده) اهتمام بورزم در مدت زمان 2-3 روز باقی مانده.
باری نشاندن خویش بر صندلی و حفظ این حالت به مدت بیش از 10 دقیقه چیزی از مرتبه ی سنگ نوردی از دیواره ی با شیب منفی انرژی برد! تا این که به یاد یک روش بسیار کارآمد در وادی یادگیری افتادم: یادگیری موزون.
می تونم بگم کارآمدترین روش در خواندن درسی مثل بینش در دوران مدرسه همین روش بود، به خصوص وقتی اصلاً حس خواندن چنین درسی نبود! البته جدول تناوبی شیمی و دیگر دروس قابل تحمل هم به همین طریق آموخته می شد: یک کیف کمری که ضبط کوچک ام درونش گذاشته می شد و دیوارهایی که شنونده ی متون درسی به صورت ریتمیک بودند با حرکات موزون خواننده!
فقط بزگ ترین اشکال موجود چیزی بود که در لحظه ی امتحان بروز می کرد و آن هم این که حافظه ی شرطی شده ی من دقیقاً همان شرایط را برای خواندن اطلاعات طلب می کرد و علی الاصول در سر جلسه امکان یادآوری موزون نبود!
در حال حاضر به همین شیوه دو روزی است که اندکی به امر یادآوری مشغولم و تمام مشکلم جایی است که سر جلسه ی کذایی امکان یادآوری موزون وجود ندارد!!!(البته امید چیز خوبیه.)
پ.ن: اگر زبان خیلی نخوندم اما یک کشفی انجام دادم! اون هم این نویسندگان محترم کتاب
"Longman complete course for the TOEFL test" یک کم بگی نگی روان پریش بودند! آخه سر هر نکته یک جمله ی این چنینی نوشته:
"…can be confused in the TOEFL test" یا "it is difficult…".
خلاصه تضعیف روحیه اش در حدی است که اگر آدم جدی اش بگیره دیگه به "The window is open." هم شک می کنه!
از گفتن حرف های نا امید کننده بیزارم...
فقط می توان گفت:"خسته ام می کنی."
حالا برو و به شکرانه ی یک صبح بدون سردرد تا شب بخند و مصداق یک موجود "بی خیال" باش!
این پست ادامه ی پست جدی بگیریم است:
"ویکتور فرانکل" نویسنده و دکترای بیماری های روانی و رئیس بخش اعصاب بیمارستان روشیلیدون در سال 1942 به دست نازی ها اسیر شد . در مدت اسارت پدر، همسر و برادرش به طرز فجیعی کشته شدند و تمامی خانواده جز خواهرش در اردوها از بین رفتند...
او گهگاهی از بیماران خود می پرسید:
"چرا خود را نمی کشید؟"
و از این پاسخ ها راهی برای درمان بیماران خود پیدا می کرد.بافتن این رشته های گسیخته در نقشی استوار از معنا و مسولیت، هدف و منظور روشی است که دکتر فرانکل از "اگزیستانسیالیسم تحلیلی" ساخته و آن را "لوگوتراپی" می نامد.
خود فرانکل در تعریف لوگوتراپی چنین می گوید:
"نخست باید بگویم چرا من به نظریه خود نام"لوگوتراپی" داده ام. "لوگوس"واژه ای است یونانی که معنا را می رساند. لوگوتراپی که بعضی از نویسندگان کارشناس آن را مکتب سوم روان درمانی وین نام نهاده اند، بر پایه معنای هستی آدمی و تلاش فرد برای رسیدن به این معنا استوار است. بنابر اصول لوگوتراپی تلاش برای جستن معنایی در زندگی اولین نیروی محرکه و انگیزنده هر فرد است. به این دلیل است که من با مقایسه با لذت خواهی که بر پایه ی روان کاوی "فروید" است و نیروخواهی که بر پایه ی روان شناسی "آدلر" است، به این تئوری "معنا خواهی" نام داده ام."
در کتاب "انسان در جستجوی معنی"* فرانکل ابتدا وضعیت خود را در اردوگاه ترسیم می کند . تصویری که به واقع تکان دهنده است و در بخش دوم مفهوم اساسی لوگوتراپی توضیح داده می شود.
در پیش در آمدی که دکتر" آلپورت" استاد دانشگاه هاروارد بر این کتاب نوشته می خوانید:
"از این سرگذشت خواننده درس بسیاری می گیرد. می بیند وقتی چیزی برای از دست دادن به جز این زندگی لخت و عور و مسخره ندارد چه خواهد کرد."
اگر تا حالا این کتاب کم حجم اما پر محتوا را نخوانده اید حتماً این کار را بکنید و یک بار دیگر جدی بگیرید:
"چرا خودتان را نمی کشید؟"
*: انسان در جستجوی معنی/نوشته ی ویکتور فرانکل
/ ترجمه ی اکبر معارفی/انتشارات دانشگاه تهران
الف-آدم گرگ بیابون بشه اما مادر نشه!
ب- درصد کسانی که به قصد ثواب، کباب می شوند رو به افزایش است.
پ-مدیریت بحران دو بخش دارد: مدیریت و بحران. اما جمع کثیری که وارد این میدان می شوند
نمی دانند که بحران را با چه "ه" ای می نویسند!
ی(!)-وقتی در یک جلسه ی 4 ساعته (با دقتی از مرتبه ی چندین سال!) یک مصوبه هم به تصویب
نمی رسد، باید دست تک تک اعضای هیأت دولت را که در کسری از این زمان به تعداد جمعیت مملکت مصوبه تصویب می کنند بوسید!!!
ث-به تمامی کسانی که فکر می کنند تافته ی جدا بافته اند و آب از سرشان گذشته و دریچه ی آسمان باز شده و بلایا به بکباره بر سر مبارکشان نازل شده، بگویید :"لطفاً بساطتان را جمع نموده وبه خاطر همین لحظه ای که نفس می کشید سجده ی شکر بگذارید."
ج-از میان مسائل عالم تعداد اندکی حل پذیرند.
چ-با بلدوزرهای موجود می توان در بازه ی زمانی 3 سوت یک زندگی را با خاک یکسان کرد.
ح-زرشک و گردو در کوکو سبزی دل چسب است.
من نمی خوام از انتخابات حرف بزنم.
من نمی خوام بگم رأی دادم یا ندادم یا چرا ندادم یا برای چی دادم یا اگه بدیم می ریم تو بهشت و اگه ندیم به درک اسفل واصل می شیم یا نه!
من نمی خوام وارد بحث عدالت بشم و حق و نا حق و اینکه آیا می شه بوی زباله رو به رایحه ی خوش تعبیر کرد یا نه؟!
من نمی خوام یک متن بی انتها بنویسم از "بهشت" نقدی که امروز دیدم و نمی خوام بگم از اون همه دوستی که یک جا یافتم و رمز ورودشون "گمنام" بود.
نمی خوام با این حرف ها جهت مرجح اون ها رو به چپ و راست و آباد و اصلاح و اصول و...بچسبونیم. نمی خوام حرف های من رو ناشی از تشععات این تشکل ها یا اون آدم های آسمانی تعبیر کنید.
من نمی خوام این جا سوال هایی که این روزها هیچ کدام از آدم های بزرگ و کوچک نتوانستند جواب گو باشند را بپرسم که همیشه معتقدم آدم اول ببینه خودش چه می کنه بعد شاکی باشه که چرا بقیه کاری نمی کنند...
اما من یک چیزی رو به صراحت می گویم:
"لطفاً "حرف مفت" نزنیم! لااقل در ابعاد کلان نزنیم."
و یک چیز دیگر این که:
"لطفاً با ارزش ها بازی نکنیم. حتی اگر آن ارزش ما نباشد."
و دیگر این که:
من نمی خواستم اصلاً این ها را بگم! می خواستم بگم:
"نمی دونم چه قدر باید آدم "جنبه" داشته باشه وقتی از فک و فامیل نزدیک ودورتا رفقای مامان و بابا و کس وکارش تا دوست تازه عروس اش تا خدا -که تحویل گیریش هم مثل خودش قابل درک نیست - تحویلش بگیرند و الکی پلکی براش هدیه بخرند و اون آدم هم چنان به روی خودش نیاره و "متواضع " باشه و فقط بگه:"من متعلق به همه ی شما هستم!!!"".
حالا نگی این حرف ها ربطش به هم چیه؟! یا به ساعت 21؟
توی چیزهایی که ساعت 21 می گذاری دم در، همه چیز پیدا می شه:
قشنگ، زشت،مفید،بی فایده، خیس، خشک،عفونی، غیر عفونی،...
فقط تنها نکته ی مشترکش اینه که توی اون لحظه باید "رها" شون کنی تا دور و برت جا واسه ی خودت پیدا بشه.
نتیجه ی اخلاقی:
ملت همیشه در صحنه!: زباله ها را تفکیک کنید.
اولی - شنیدی "حسین" رو کشتند؟
آخری- خوب شد من نبودم. منم می کشتند.
"چرا خودتان را نمی کشید؟"
بعد از تحریر:
این پست ادامه دارد.(به صورت منطقی!)
می دانی که از کودکی با یک درس مشکل داشتم آن هم درس بینش اسلامی بود!
شاید بیش تر از تمامی هم دوره ای ها جملاتش را به یاد می آورم و هنوز نمی فهمم و هنوز سوالاتی می کنم از سر نفهمیدن - نه مقاومت- که دیگران را به مرز عصبانیت می کشاند!
دیشب در مسیر برگشت در سکوت کویر جمله ای در گوشم نواخته می شد از کتاب های سوال برانگیز دوران مدرسه...معجزه: خرق عادت...
نگاهی به آن چه گذشت نگاهی به لحظه ی حال نگاهی به تمام عادت هایی که عادت کرده ایم به آن ها و نگاهی به تک تک لحظات عادی برایم نشانی از معجزه بود...
فکر م کردم چه قدر کند ذهن می شوم وقتی از خدا نشانه ای می خواهم و خرق عادتی تا متوجه حضورش بشوم! وقتی تک تک آیه هایی که با نفس هایم می آید و می رود را نمی بینم.
حق می دهم به خودم که هنوز باید با شک الکتریکی تکان بخورم و چشم هایم نیمه باز شود، عادتمان داده ای به این که هر لحظه خرق عادت ببینیم و به این معجزه های پیاپی خو بگیریم و از تو خرق عادت طلب کنیم!!!
چه قدر گفتی که ما ناشکریم و نابینا و بیش از آن تأکید کردی که تویی مهربان توبه پذیر بینا.
لطفاً هم چنان بگو تا بلکه در بین این همه هیاهوی بی امان دور و برمان گوش هایمان بشنود و چشم هایمان بینا شود.
معجزه برای تو خرق عادت نیست، نقض اصول منطق نیست.معجزه های تو در برابر قضیه "دو دو تا" های بندگان مدعی ات همیشه جوابی برابر "چهار" دارد با قطعیت تمام.معجزه عین منطق است در چهارچوب بی کران تو و نمی دانم چه چیزی غیر از آن می تواند وجود داشته باشد!
گفت:"ارزش آدم به حرف هایی است که نگفته..."
گفتم:"نه! حرف زدن شهامت می خواهد..."
.....
می گویم:"سکوت کن! ارزش من و تو به سکوتی است که با آن تمام حرف هایمان را در گوشه ای از قلبمان مدفون می کنیم و به جای فریاد، سر به زیر می بریم..."
سکوت می کند...
اما
هنوز درک نمی کنم چگونه گاهی چنان از دایره ی درک و شعور بیرون می رویم که حد و مرزی برای خود و دیگران قائل نمی شویم. واقعیت را فراموش می کنیم و باور می کنیم تمام افکار بافته شده با تار و پود جهل و بدبینی خویش را.
شاید بدم نیاید در لحظاتی که با تمام وجود نزول را می بینم فریاد های فرو خورده را رها کنم و با همان منطق پست مقابله به مثل کنم. که می دانم چه قدر ساده است به کار بردن این نوع منطق...
اما باز هم می خواهم تمرین ریاضت کنم و سکوت. و آهی از سر تأسف برای این همه نزول...
چه باک از این که دیگری سکوتمان را ترس و لبخند تلخ ما را حماقت تعبیر کند؟!
چه باک از این که تمامی موجودات جمع شوند و حماقت ما را جشن بگیرند؟!
چه باک از این که باز هم گوشه و کنار قلبمان را گشاد کنیم تا بتوانیم هم چنان در لحظات درد، قهقه بزنیم و آن قدر به دیگران بگوییم که همه چیز مرتب است که خودمان هم شک نکنیم در آن که خدا هم باور کند که همه چیز مرتب است و آن وقت همه چیز مرتب شود؟!!!
این هم شاید درس امروز ماست که مشق سکوت کنیم در میان وراجی های تمام وقت...
شاید فردا اگر لبخندی را دیدیم او را به بی دردی و بی فکری متهم نکنیم...
شاید اگر سکوتی را شنیدیم آن را بی اعتمادی به عزیزانش تعبیر نکنیم...
شاید وقتی رفتار دیگران را تحلیل می کنیم و اشتباهات دیگران را فهرست می کنیم بدانیم که چه قدر نمی دانیم از آن چه بردیگران می گذرد که نخواهیم تعبیر کنیم که گاهی نخواهیم نظر بدهیم که گاهی نخواهیم بفهمیم که گاهی تسلیم حقیقت شویم در سکوت...
می گوید:
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
هنوز متن قبلی ام را پست نکرده ام و خط تلفن منزل مشغول است که بابا گوشی همراهشان به دست می آیند و گوشی را به دستم می دهند:"از اصفهانه!با تو کار دارند!"
................
نمی دانم هنوز هم نمی دانم که چرا من را انتخاب کردند برای خبر رسانی .آن هم آن ساعت شب که معمولاً مامان و بابا در شرف خواب هستند!
آن قدر بد، خبر "سکته ی مغزی " مامان بزرگ رو بهم گفت که همان طور که ضربان قلبم نمایی کند می شد و رنگ صورتم می پرید فقط به آیه ای که جلویم نقش بسته نگاه می کردم و چند لحظه ای فقط سکوت...
نمی دانم اثر آن آیه بود که مرا آرام کرد و شهامت گفتن به عزیزترین دختر و داماد مامان بزرگ رو در دلم بالا برد یا ...
امروز گفتم که می ترسم از گفتن بعضی چیزها که نکند ظرفیتش را نداشته باشم و به تعریف دیگران آن چنان غره شوم که توفیق از من سلب شود. گفتم می ترسم بگویم :"من، من،من"
اما وقتی گفتم "من"، من ای که می خواهد به سوی تو بیاید و رنگ "تو" را بگیرد، وقتی سیاهه ای نوشتم و آن را بلند با صدایی که فقط گوش خودم را کر می کرد خواندم، تو برایم مهربانانه آغوش باز کردی و من هم خودم را برایت لوس کردم و ....
می دانی اصلاً فکر نمی کنم این اتفاقی که همه ی اعضای خانه را از اتاق ها ی خواب بیرون کشید و منتظر خبر نتیجه ی اسکن و دیگر عملیات پزشکی بیدار نگه داشته عقوبت است یا معلول علتی است.
می خواهم شکر کنم نه شکایت!
نمی خواهم به خودم لعنت کنم که چرا یک تلفن هم در این هفته به مامان بزرگ نکردم،که لا اقل عنوان "نوه خوبه" یک محلی از اعراب داشته باشد!
می خواهم شکر کنم که آن قدر هوایمان را داشتی که امشب دایی مهدی پیش مامانش باشه و الان هم در کنارش جای خالی ما رو پر کنه.
نمی خواهم فکر کنم که درست است نوشتن این چیزها در یک وبلاگ که نویسنده اش نمی خواهد به هر قیمتی برای خود خواننده بیابد .
می خواهم بنویسم تا یادآوری کنم نعمت های تو را برای خودم و دیگران. برای شکر تو. برای آن که بدانیم زندگی به لحظه ای است و مرگ هم.
نمی خواهم فکر کنم که الان به جای این جا می توانستم در جانمازم باشم دور از چشم دیگران.
می دانم که تو می دانی و همین کافی است.
شکایت از تو که هیچ از خودم هم شکایتی نمی کنم و آرام در انتظار می مانم. می خواهم تمرین بندگی ات را از امشب شروع کنم همان اولین "می خواهم" در سیاهه ی مذکور.
می خواهم بنویسم شاید برای اولین و آخرین بار تا هرگز فراموش نکنم این همه نوازش عاشقانه را.
می خواهم امشب کنارمان باشی. کنار مامان بزرگ. کنار مامان صبور و آروم من. کنار بابای عاشق و مهربونم. کنار دایی مهدی عزیزم. کنار همه ی اون هایی که به آ غوش گرمت محتاجند.
راستی چه قدر خوبه به شکرانه ی سلامتی مون برای همه ی بیماران آرزوی سلامتی کنیم.
فردای دیشب:
حالا که یه کمکی وارد جزییات زندگانی مان شدم صرفاً برای جلوگیری از افت فشار دوستان عزیزم:
مامان بزرگ ما در حال حاضر تحت مراقبت ، بستری هستند و "نوه خوبه"(!!!) هم که 3 ماهی است که سر و کله اش در کار خودش گیر کرده بوده ، پایتخت رو رها می کنه و بعد از خوردن ناهار دست پخت خودش اگر زنده بمونه می ره اصفهان. پس اگر دیدید که 24 ساعتی ما حضور فعال در نت نداریم فکر توبه ی مرضیه را از نت در سر نپرورانید. لطفاً هم چنان برامون دعا هاتونو به سمت آسمون بفرستید تا ما هم آن سر دنیا(!) دریافت کنیم.
ما اصاب من مصیبةٍ الا باذن الله و من یومن بالله یهد قلبه و الله بکل شیئ علیم.
تغابن"۱۱"
John Nash- It's a problem. That's all it is.
It's a problem with no solution.
And that's what I do, I solve problems.
That's what I do best.
Dr. Rozen- This isn't math.
You can't come up with formula to change the way you experience the world.
- All I have to do is apply my mind.
- There's no theorem, no proof. You can't reason your way out of this.
- Why not? Why can't I ?
- Because your mind is where the problem is in the first place.
- I can do this. I can work it out. All I need is TIME.
"A beautiful mind"
به گاه ظهر از دارالعلوم خارج می شدم همراه با خر خویش...
یکی از مریدان در راه بر من رسید و ارادت همی رواداشت و من را استاد خطاب کردو از شدت ارادت پیشانی خر را بوسه داد و افزود:
"قربان ِ کله ی خرتان بروم."
از ظهر تا کنون در تفکرم که منظور مرید، کدام یک بوده است؟!!!
پی نوشت: یاد باد روزگارانی که نامعلوم کاتبه ای بودیم و پنهان از چشم اغیار از اسرار بسیار سخن می گفتیم با قلمی چنان.( برنده تر از تیغ اشرار!)
برات پیش اومده، وقتی با یک صورت مسئله ی بزرگ که احتمالاً طراح سوال هیچ شکلی برات نکشیده، یا مثل فیزیک کوانتومی که شما حق تصور هم با اون مغز کلاسیکتون ندارید،روبرو بشی و سرگیجه بگیری ؟ ...
تا حالا شده لباس هات اون قدر داخل کمد روی سر هم کپه شده باشند که هر چی نگاه می کنی یک دست لباس مناسب از میان انبوهی از لباس نبینی؟...
برای من این اتفاق زیاد افتاده...البته مورد دوم چند برابر مورد اول!!!
اون وقت یک راه حل معمولاً خیلی خوب جواب می ده:
همه ی "داده" ها رو بریزی وسط کاغذ ...
همه ی "دارایی" ات را بریزی بیرون از کمد طوری که همه رو در یک نظر ببینی...
معمولاً مسئله "درجا" حل می شه.
معمولاً اون قدر لباس مناسب و ست می بینی که خودت هم متعجب می شی.
امروز وقتی در کنار بخش بزرگی از "سرمایه" ام حضور داشتم فکر می کردم، احساس نزدیکی و راحتی مستقل از رابطه ی نسبی و سببی است. اینکه کسی دختر دختر پسر عمه ی پدرت باشد یا همسایه ی 70 ساله ی دایی ات یا دوست دوست پسر دختر عمه ی ...و حتی آدمی که هیچ اتصالی در زمان های گذشته ی تو ندارد گاهی می شود راه حل مسئله ی حل نشده ی تو! لااقل یکی از مجهول های معادله ی N مجهولی ات معلوم می شود و امیدوار می شوی به ادامه ی راه...
درست مثل این که همه ی "داده ها" را دور هم جمع کنی و بگذاری کنار هم ...
اثر قرآنی بود که مدت ها گوشم را این چنین نوازش نداده بود یا اثر دیدن کلی دوست و فامیل صمیمی یا اثر سبزی تازه یا اثر تعاریفی که امروز از شیطنت های خودم در دوران کودکی ام شنیدم(!) یا سالروز تولد" کسی"* که عاشقانه دوستش دارم و مصادف است با تولد"امام رضا" (عمو رضا جانم) یا.....
هرچه بود اثری در میزان سپاس گزاریم نمی گذارد.
از استدلال خسته شده ام ،می خواهم بی دلیل شکر گزارت باشم.
می خواهم با حس خوش امروز رویا ببینم و به آن چه فردا ممکن است با آن روبرو شوم نیندیشم.
می خواهم با رویای شیرین ام بیدار شوم و خواب واقعیت های تلخ را نبینم.
می خواهم واقعیت های واقعی ام را رنگ رویا بزنم.
می خواهم واقعی تر از همیشه باشم: زنده ی زنده: رویایی رویایی.
*: قرار بود برایت پست بگذارم که آن قدر سرت شلوغ است که فعلاً وقت جواب تلفن نداری چه برسد به خواندن نوشته های خواهر فسقلی ات. شاید بنویسم اگر احساسم از حد آستانه پایین تر بیاید تا دست هایم توان نوشتن پیدا کند ، برای خودت می نویسم فقط خود خودت.برای "کسی"،"استاد اعظمی"،"مینا" ی خودم:)
جداْ نمی دونستی ؟
خوب این رو هم بگذار در مجموعه ی ندانسته هایت در مورد من!
همون مجموعه ای که اسمش رو گذاشتی "مرضیه شناسی".
پی نوشت : بوی سبزی تازه آدم رو مست می کنه.
--------------------------------------------
صورتش قرمز شده، نگاهش را از نگاه پرسشگرم می دزدد. دنبال واژه می گردد .با تعلل می گوید:
"تو، تو فرق می کنی، من از تو انتظار ندارم..."
چشم هایم گرد می شود و آرام می پرسم: "من؟! چراااا؟"
اشک در چشم هایش حلقه زده، بغض می کند و می گوید:
"چرا نداره! تو فرق می کنی، تو با بقیه فرق می کنی..."
--------------------------------------------
گاهی از این فرق ها خسته می شوم. دلم می خواهد برای تو، برای بقیه فرقی نباشد بین من و دیگری. دلم می خواهد از من انتظار داشته باشی آنچه راکه انتظار نداری...
دلم می خواهد این قدر این جمله را از دیگران نشنوم:"فکر نمی کردیم تو این طوری باشی!" .
دلم می خواهد وقتی بر حسب اشتباه رئیس انجمن اسلامی صنعتی اسم اصلی من پای مقاله ی "انقلابی که به حاشیه رفت" نوشته می شود ، بچه های "مومن"(!) دور و بر، برای من کمیسیون نگیرند که وای یک "قدیسه" کافر شد! دلم می خواهد وقتی اتفاقی روز آش خوری پشت دانشکده فیزیک آقای"م.ر" می فهمد که سوت زن و آتش به پاکن دختر های 78 ای که بوده چهار شاخ نماند که مگر یک دختر چادری هم سوت می زند! دلم می خواهد وقتی تیپ ملحد (!) من را می بینی از من دلیل نخواهی که چرا مقنعه سر می کنی وقتی این همه روسری باکلاس جلویت ریخته!
دلم می خواهد فایل های Mp3 player ام را که می بینی از من نخواهی که انتخاب کنم :
"یا "بدایة الحکمة" گوش کن یا "modern talking"! "
دلم می خواهد ایمان مردم را نسنجی با وجود یا عدم وجود یک روسری یا...
دلم می خواهد بدانی که همه ی این رنگ ها و تغییرات برای رسیدن به یک نقطه است گاهی کمی چپ گاهی کمی راست گاهی کمی هم سکون گاهی حتی کمی عقب گرد...
می بینی؟! فقط کمی...
----------------------------------------------
سرم را زیر می اندازم و زیر لبی می گویم:
"از در کفر آمده ام، تا که به ایمان برسم."
وقتی خانم تمیز کار محترمه تان زیر قولش می زند و امروز غیبت می کند و شما 1/N از نقش ایشان را عهده دار می شوید...
اعضای خانه بیرون از منزل و شما در منزل هستید و با یک سیستم پیچیده به لوستر آویزان شده اید وسط زمین و هوا، که تلفن به صدا در می آید. برای برداشتن گوشی لازم است که شما بر زمین فرود آمده به شمالی ترین نقطه ی خانه بروید و برای نرفتن "آبرو " ی روسا ضبط را خاموش کنید! و به جنوبی ترین نقطه ی خانه برسید که گوشی تلفن آن جاست.
عملیات موفقیت آمیز بود! در حال نفس نفس زدن:
- بفرمایید
-(خانمی با لهجه ی خارجی و کمی نامفهوم و بسیار سریع صحبت می کند!): سلام... من از شرکت .. توزیع کننده ی کارت تلفن بین المللی و اینترنت مزاحم می شم ! شرکت ما در راستای جلب نظر مشتریان و....
خب در این لحظه ،شما انتخاب های متعددی دارید... اما توصیه می کنیم خونسرد عمل کنید:
(وسط توضیحات خانم)
- اِ ... می دونید؟ خانوم و آقا، خونه نیستند! منم تمیزکارشون هستم!
-(خانمه لهجه اش عادی می شود و کاملاً قابل فهم حرف می زند!) بله؟؟؟
تپ!
بدون خداحافظی گوشی را می گذارد!
نتیجه:با این روند(گرد کردن نیست ها!!!) شما سریع ترین روش برای بازگشت به شغل اصلی خود را انتخاب کرده اید:)
نکته: وقتی وزیر راه به اندازه ی وزیر آموزش پرورش در امور آموزشی صاحب نظر است(به نقل از شخص پرزیدنت)، یک تمیزکار محترم هم می تواند به دنبال مقاله نوشتن در "فیزیکال ریوییو لترز" باشد!
منطق ...
وقتی مرا به بی منطقی متهم می کنی ، سعی می کنم تمام منطق ام را جمع کنم و منطقی به حرکات تو و خودم فکر کنم...
می دانی "دوستم"! "منطق ِ من" به من می گوید که به صورت تابع نمایی از زمان، حافظه ام را در مقابل دل شکستگی هایم از دست بدهم و فردا که تو با من سر سنگین شده ای باز هم من پیش دستی کنم و به تو سلام کنم.
منطق من می گوید همه ی آدم ها مجموعه ای از سیاهی و سپیدی اند و یک دوست هم از همین مجموعه آمده، پس فقط نمی توان سپیدی اش را طلب کرد، نمی توان همیشه از او لبخند و "انرژی مثبت" هدیه گرفت، گاهی او برایت بغض و گریه و غرغر می آورد اما برای دوست آن بغض هم انرژی مثبت به همراه دارد...
منطق من می گوید بی منطق ترین کار در برابر یک دوست تقسیم انرژی دریافتی از او به "مثبت" و "منفی" است!
منطق من می گوید "سعی" کنم آدم ها را آن طور که هستند بخواهم نه آن طور که من می خواهم.
منطق من می گوید سوال "بی کلاس" از تأیید بی دلیل دیگران منطقی تر است ،حتی اگر "آبرویمان" برود!
منطق من می گوید احتمال احمقانه بودن سوال من با احتمال احمقانه بودن جواب بزرگان از یک مرتبه است!
منطق من می گوید وقتی دلم برایت تنگ می شود تو را در آغوش بگیرم، وقتی از تو دلگیر شدم پشت یک دیوار بلند گریه کنم، وقتی سرت داد کشیدم خودم را تنبیه کنم و "منت کشی" کنم تا مرا ببخشی، وقتی اشتباهت را دیدم به تو اخم کنم (اما نه در مقابل دیگران!)، وقتی اشکت را دیدم برایت آن قدر جک تعریف کنم و بالا و پایین بپرم تا لبخند بزنی، وقتی خنده ات را دیدم با تو بخندم و یادم برود که در قلبم چه می گذرد، وقتی برایت می نویسم صفحه کلید جلویم نمناک شود و وقتی به یاد "دوستی مان" می افتم نفس عمیقی بکشم و از خدا برایت خیر طلب کنم و تمام اشک هایم را در گوشه ای از قلبم قایم کنم تا فردا تو آن ها نبینی...
منطق من می گوید هر روز بترسم که دلی در گوشه ای از این جهان از من ناراحت نباشد و هم چنان بگویم :"دوستت دارم."
مقدمه:
همیشه معتقد بودم علمی که آدم را از "زندگی کردن" و "لذت بودن" بردن محروم کند علم نیست!
و چه بسیار آدم هایی را دیدم که برای رسیدن به آن چه علم نامیده بودند زندگی کردن را فراموش کردند.
تلاش کردن و زحمت شبانه روزی برای رسیدن به "لذت فهمیدن و فهماندن" چیزی متفاوت از متوصل شدن به هر حربه ای برای رسیدن به جایگاه و مدرک بالاتر است. مدرک گرایی و "فساد علمی" بزرگ ترین خطر برای یک محیط آموزشی محسوب می شود و چه علم پیشه هایی را که تا کنون با خود همراه نکرده است...
امروز فکر می کردم اعتبار یک محیط آموزشی ملاک تعیین کننده ای در میزان اعتماد ما به آدم هایی موجود در آن سیستم رو داره. فرض کنیم کسی از یک دانشگاه محلی در پاکستان و دیگری از جایی در حد پرینستون در ایالات متحده ایده ی جدیدی را مطرح کنند . کدام یک زودتر مورد توجه قرار می گیره؟
و این(متأسفانه) کاملاً منطقی است. البته کسانی که خرق عادت کرده اند هم در دنیای بی کران علم کم نیستند،
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس "امید" چیز خوبیه!
اصل قصه:
این مقدمات برای این بود که بگم :
دوستان عزیزی که افتخار ندادند و ما را در سمینار امروز همراهی نکردند کمی از عمرشان بر باد رفت!
هر چند کسانی که بودند هم احیاناً چیز زیادی دستگیرشان نشد.(حتی خود سخنران محترم هم معتقد بر همین بود!) اما علاوه بر اینکه listening دوستانی که قصد فرار مغزی را دارند قوی می شد و پذیرایی رایگان چیزی نیست که به این راحتی در مجامع مملکتمان پیدا شود، دیدن یک علم پیشه ی واقعی که زندگی را فراموش نکرده بود و هنوز می خندید(!)و کوله و کفش اسپرتش آدمی را به وجد می آورد، خالی از لطف نبود...
برای حسن ختام هم بگویم که آبروی جامعه ی بانوان امروز تغییراتی کرد!(قضاوت در مورد کم و زیاد شدنش را می گذارم به عهده ی دوستان! ). آن چه گذشت:
بعد از چند سوال کوچک و بزرگی که چند استاد فیزیولوژی و پزشک حاضر مطرح کردند،
M -excuse me, may I ask a question?
R -WOW! females never ask questions in these seminars!!!!
Thanksssssssss, ask, ask please!
پیش نوشت!: این پست برای راحت کردن خیال همه ی بزرگان نوشته شد تا هر گونه نگرانی شان رفع شود و هنگام خواندن فاتحه ما را بیش تر به یاد آورند...
وقتی فسقلی کوچک بود یک روز بی مقدمه از مادرش پرسید:
"مامان. من کی عروس می شم؟"
مامان فسقلی که شکه شده بود نگاهی به نیم وجبی کرد و گفت:
"خبببببببببببببب...... بیست سال دیگه..."
فسقلی باز پرسید:
"بیست سال یعنی چی؟"
مامان فسقلی با لبخند گفت :
"شمردن رو که یادت دادم. با انگشتات بشمار تا بشه بیست تا ..."
فسقلی از انگشت های دستش شروع کرد:
"یک ، دو ،....ده"
مامان:
"خب انگشتهای پاهات هم بشمار دیگه.."
فسقلی:
"یازده، دوازده،....،بیست"
فسقلی با چشمهای قلمبه اش نگاهی به انگشتهای دست هاش بعد به پاهاش دوباره به دست هاش کرد... سکوتی کرد و بعد با تمام وجودش به مامانش گفت:
"مامان! به خداااااااااااااااااااااااااااااا خیلی دیره."
!!!
...........................................................
میان نوشت: برای رفع سوء برداشت های دوستان این یکی را هم بخوانید:
وقتی فسقلی خیلی خیلی کوچک بود یک بار توی یک مهمانی خیلی مجلل، خانم یکی از دوست های پدرش که خیلی هم بابا مامان پیش اون ها "آبرو" داشتند، فسقلی رو بغل کرد و محکم چسبوندش به خودش و یه ماچ آبدار کردش و ازش پرسید:
"عییزم! عروس من می شی؟؟؟"
فسقلی که داشت زیر فشار بازوی خانم محترم و بوی میک آپ ایشون خفه می شد در جا جواب داد:
"فقط به شرطی که برام خونه ی جدا بخرید ،باشه."
پی نوشت: راویان اخبار از این دست روایات زیاد در چنته ی خویش دارند که ساحت وبلاگ را با آن درگیر نمی کنیم... راستی مراسم خداحافظی و تجلیل از فسقلی ای که قرار بود "مادر فیزیک ایران"، بشود(!) متعاقباً اعلام خواهد شد.
گاهی که فکر می کنم ما فرزندان آدم چگونه در روابطمان با دیگران "تعادل"، ایجاد می کنیم متعجب(و گاهی متأسف) می شوم:
تا زمانی که نیش مان تا بناگوش باز است و برای دیگران شلنگ و تخته می اندازیم و هر از گاهی چرند و پرندی سر هم می کنیم و با سیلی صورت مبارکمان را سرخ نگه می داریم و مثل فنر بالا و پایین می پریم و هر روز برای عزیزانمان هزار بار سلام و صلوات می فرستیم و "عشق" مان را با تمام وجود نثارشان می کنیم و مصداق یک "مرفه بی درد" ایم و فکر این که فلانی چه فکری می کند در سرمان نیست و ...
دیگری برایمان "ناز" می کند و شک می کند که حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه ی این موجود است (اگر نه چه معنی دارد که کسی این چنین برای آدم تره خورد کند!) و سعی می کند که فاصله را حفظ کند و روند رو به رشد علاقه راکند تر کند و "تعادل" ایجاد کند، تا نکند خدای نکرده سیستم از حالت "مقید" خارج شود و انرژی آزاد شده از "آستانه ی تحمل" فراتر رود و بشود آن چه در منطق نمی گنجد....
اما کم کم این روند، شتاب ِ کند شونده پیدا می کند و در نقطه ی "اوج" توقف می کند.
و بعد این نقش هاست که عوض می شود و ورق برمی گردد.
و در این ورق برگشتن ها چه میزان انرژی ای که صرف نمی شود و چه آدم ها که از بازی، خود به خود خارج نمی شوند و چه اشک ها و چه بغض ها که آفریده نمی شود و چه حرف هایی که در گلو خفه نمی شود.
ظرفیت های محدود و تحمل های کوتاه و بی قراری های بسیار و تلاش برای رسیدن به تعادل پایدار در حالت "مقید"، مسأله را پیچیده می کند. "قید" های مسأله گاه از "درجات آزادی" فراتر می روند و مشکل جایی حاد می شود که آدمی به لزوم "تمامی" این قیود "شک" می کند.
گاهی فکر می کنم "هنر" ما آدم ها در "مقید" بودنمان است .اما تعریف این حالت طوری که "تعادل" حفظ شود، چه قدر سخت به نظر می رسد.
پی نوشت: نمی دانم آدم (علیه الرحمة) چه می کشد وقتی می بیند فرزندانش به جای این که "حرف دل" شان را برای هم بگویند، این گونه آسمان و ریسمان سر هم می کنند و برای خارج نشدن از "حالت مقید" خودشان را جان به لب می کنند!
حضرت حافظ می فرمایند:
"شیخم به طیره گفت: برو ترک عشق کن
محتاج جـنگ نیست بــرادر، نمی کنم."
تفسیر بیت فوق برای راحت کردن مغز مفسرین و خوانندگان بلاگ:
آجی! دادا!: این قذه به ما گیر نده! بذار ما وَم یُخده اِز این فیلما در بیاریم بیبینیم عاقبتمون چی چی می شِد. دِ آخه مثلاً ما وم آدِمیما...
نتیجه ی اخلاقی: هنوز گرسنگی نکشیدیم که این فیلم ها یادمان بره.
نتیجه ی نتیجه ی اخلاقی: لطفاً اصلاً فکر نکنید که منظور من رو فهمیدید.
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"
ریشه ی مشکل "احتمالاً" آن جاست که معلوم نیست تو کدوم .... هستی که نمی آیی!!!