"And after all this time ,
And all this work,
I suddenly have the feeling that none of this is in my hands.
Nothing.
And if it isn't,
What do I do with that?"
یا ایهاالناس انتم الفقرا الی الله و الله غنی حمید.
ما شاء الله و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.
..................................................................
اصل اول آدم شدن:
برای حفظ هر چیز باید آن را بخشید.
..................................................................
مواد امتحان:
خدای من ماده ی امتحانی اش رو از چیزی انتخاب می کنه که بیش از بقیه توش ادعا می کنم.
..................................................................
آرزوی فسقلی:
درسته که تلاشمان این است که سر و ته دلمان را بکشیم و گشادش کنیم . حالا قدر دریا نشد لا اقل قدر یک رودخانه بشود، امــــــــــــــــــــــــــا آرزو می کنیم جنس سلول های دلمان همین مدلی بماند. چون سلول های دل فسقلی ها زود جوش می خورند.
..................................................................
راه نجات :
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت "راز پوشیدن"
..................................................................
نماینده ای از بزرگ ترین سرمایه های دل فسقلی :
.................................................................
شکر گذ اری:
ناز تنفستان!!!
هر وقت بمیرم خبر مرگم بهت می رسه.
قول می دهم خودم خبرش رو برات ای میل کنم.
فسقلی توی جنگل گم شده بود که ناگهان چراغ کهنه ای را در کنار یک درخت کاج پیر دید. چراغ را برداشت و گرد و غبار آن را با دست کنار زد . دودی از چراغ بیرون آمد و یک غول بالای سر فسقلی ظاهر شد...
غول: سلام سرورم!
فسقلی: اسم من سرورم نیست! من یک آدم کوچولو هستم به نام فسقلی.
غول: در هر حال شما سرور من هستید و من به پاس آزاد کردنم از چراغ جادو یک آرزوی تو را برآورده می کنم.
فسقلی:آرزو ؟؟؟ راستش من معنی آرزو را نمی فهمم.
غول:آرزو چیزی هست که دلت می خواهد به آن برسی.
فسقلی: من نمی دانم دلم چه می خواهد.
غول: شاید آن چیزی است که تو را به این جنگل کشانده است...
فسقلی: خب! می خواستم جواب سوال هایم را پیدا کنم از جنگل شروع کردم اما گم شده ام...
غول : پس آرزوی تو یافتن جواب سوال هایت است. خوب سوالت را بپرس.
فسقلی: من نمی دانم چه سوالی باید بپرسم!
غول: در هر حال من جواب همه چیز را می دانم.اما تو باید بپرسی تا من جوابت را بدهم.
فسقلی: من نمی دانم...
غول: (سکوت)
فسقلی : (سکوت)
غول: دیگر باید بروم .
فسقلی: به سلامت.
غول چراغ که آزاد شده بود آهی کشید . دود شد و رفت هوا.
فسقلی: ای کاش می گفتی باید چه سوالی بپرسم تا خودم جوابش را پیدا کنم...
چند روزی است که کارهای دنیا عادی ِ عادی پیش می رود. هیچ شگفتی ای نیست که آدم را تکان دهد.
مثال می خواهی؟ همین امروز من …توی این روند عادی ای که دارم طی می کنم این یکی دیگر خیلی عادی بود:
می دونی اصلاً تعجب نکردم وقتی فقط نیم ساعت قبل از شروع کلاس "حافظ شناسی" کاملاً عادی راه افتادم که بروم، آن هم جایی که برای اولین بار بدون داشتن آدرس دقیق می رفتم، وقتی به خیابان اصلی رسیدم اصلاً شگفت زده نشدم از تلاش 35 دقیقه ای ام برای یافتن کوچه ی ای که اسمش را نمی دانستم آن هم منی که 2 ماهی هست که لکه ابری یا اندک وزش بادی یا هزار و یک دلیل طبیعی و غیر طبیعی علتی است برای کنسل کردن محافل "علمی" و "آکادمیک"...
البته حتماً عادی است که جلسه ی کذایی به صورت کاملاً اتفاقی 30 دقیقه دیرتر از "همیشه" شروع شود و غزلی خوانده شود که صبح قبل از آمدن تو حافظ جیبی ات در اتاق انتظار آزمایشگاه برایت زمزه کرد...
میان آن مستمعین عادی معمولی که خانم هایی با قیافه ی زیادی معمولی با مدارج معمول دکترای فلسفه و ادبیات و پزشکی و... نشسته اند وجود من عادی تر از همه بود. آن هم وقتی یادم می آمد که معرف این مکان از " مهمانی فمینیستی" ای است که من کلی تلاش کرده بودم که پایم را آن جا نگذارم..
وقتی هم که لا به لای حرف ها ی امروز بحث به "مشق شب" من کشیده شد کاملاً عادی چشم هایم گشاد شد و مستقیم در چشم های جناب دکتر ش دوخته شد...
خلاصه این روز ها از این همه روند "یک نواخت" ی که برایم پیش می آید و کاملاً تصادفی، با من برخورد "سر به سر" دارند "شگفت زده" می شوم.
راستی در راه برگشت فکر کردم بی خود نیست که "حافظ" زندگی نامه اش را ننوشته و چند قرن هست که هر کسی پشت سرش یک چیزی سر هم می کنه و چه دعواها که سر او نشده است،معلومه دیگه: از بس "معمولی" هست حرف هایش...
حالا بعد از یک عمر غوطه ور شدن در عوالم چند بعدی غیر خطی غیر معمول به ما "مشق شب" می دهند از این آدم معمولی، که بیاییم و با مرکب مشق کنیم، تا برود در روابط منطقی غیر معمول و خاص وجودمان خانه کند:
"مشق شب" :
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهـــان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
وانگهم در داد جــامی کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
با دل خـونین لب خندان بیــاور همچو جام نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنـــا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نبــاشد جای پیغـــام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت گوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید زانکه آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
شما دیگر بزرگ شدید! یه کم فکر کنید روی کارهایتان، روی حرف هایتان، روی مسوولیت هایتان.
می خواهم دوستانه، مادرانه، خواهرانه، عشقولانه برایتان بگویم. (هر چند فکر می کردم شما باید این چیزها را بگویید.):
وقتی در رو می بندی و من رو می نشونی جلویت و اول می گی "من نمی خوام کسی رو زیر سوال ببرم" ولی بعدش از رفیق جونی جونیت تا کسانی که هر روز تا کمر براشون خم می شی رو می شویی و می گذاری آخر صف برای شستشوی مجدد، من چه بگویم به تو(شماااااا)؟
به من چه ربطی دارد که فلانی فلان است و بهمان؟!!! تو جوابگوی ...کاری های خودت باش.
وقتی مسوولیت قبول می کنی و بعد از سر توانمندیت بقیه را قربانی می کنی و بعد برای من از سردرد هایت می گویی من باید چه کنم ؟! می خواهی برایت آسپرین بیاورم یا کنار اشک های تو برای خودم خون گریه کنم؟!!!
ای کاش فکر می گردید به عواقب حرف هایتان، که اگر می خواستم چه ها که نمی شد کرد و چه آتش ها نمی شد افروخت از جهالت شما عالمان!
اگر فرهیخته نبودید ، اگر در رأس نبودید ، اگر من قد و قواره ام اندازه ی شما بودم(!) یک چیزی.(هر چند آن چیز ها مستقل از این چیزهاست!)
حالا اگر این قصه یک بار تکرار می شد یک استثنا بود در دنیای اخلاقی شما بزرگان علم اما ....
زشتی این چیزها حتی جایی برای نوشتن آن نمی گذارد...
درست است که عصر، عصر اطلاعات است.و آن دارالعلوم معدن اطلاعات شخصی و محرمانه!!! اما فرض کنید کسی هم در دنیا هست که شنیدن این چیزها برایش تهوع آور است.
حیف که آن قدر فرهیخته اید که به این چیزها فکرتان را محدود نمی کنید و الان که من دارم برای شما جان می کنم و می نویسم شما دارید physical review letters را با مقالات خود آباد می کنید.
حیف که با این وضع یا من نباید فرهیخته شوم یا امثال شما نباید سیستم ساز شوید!
بگذاریم شما در حالت stable باشید و من excited.
بگذارید من برای شما انسان تربیت کنم و بفرستم در کارخانه ی آدم سازی شما تا فرهیخته شان کنید و شما فرهیخته های مثل خود را به مراکز مشاوره ی من و امثال من راهی کنید تا مثل الان سنگ صبورتان باشیم و شما هم چنان مدارج فرهیختگی را طی کنید روی شانه های ما!!!
ما انتخاب کردیم راهمان را. مسیر ما و شما در یک فضا نمی گنجد. شما هم چنان انسان ها را در فضای هیلبرت تصویر کنید و "عشق" را با روش های مونت کارلو و random walk تقریب بزنید و ما هم می رویم و با خدایمان ستاره می شماریم و فال حافظ می خوانیم و نمی ترسیم از این که بگوییم:
"روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختـگان را همه گو باد ببر
روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده
وانـــگهم تا به لحــد فارغ و آزاد ببر "
والسلام.
نوروز سال 67 یا 68 شمسی است. باغ بزرگ مادربزرگ و جمعیت نوه ها و بچه های فامیل که ریخته اند آن جا . بچه پسر های 12-18 ساله که جمع شده اند دور هم با من و دو خواهرم . طبق معمول احمدرضا بچه ها را جمع می کند و ایده های نوینش را ارائه می دهد.
"یک بازی یاد گرفتم به اسم "هاگرگری!" باید همه دور هم حلقه بزنیم ..."
چهار زانو می نشینیم حلقه وار ...
احمدرضا:"یک اوستا میخواد که معلومه منم!!! ...."
شروع می کنیم:
- بچه ها هماهنگ با دست روی زانو می زنند و یک صدا می خوانند :
"هاگرگری،هاگرگری.هاگرگری،هاگرگری!!!"
1)احمد رضا:"من که می رم اوستاگری شما می رین چی چی گری؟!!!"(به احسان اشاره می کند.)
- ملت!:"هاگرگری هاگرگری..."
2)احسان:"شما که می رید اوستاگری منم می رم به زرگری"
-"هاگرگری هاگرگری..."
1)"من که می رم اوستاگری، ایشون میرن به زرگری شما می رین چی چی گری؟"
-"هاگرگری،هاگرگری..."
3)...
1)....
4).....
1).......
..........
روند بازی تند می شود و تک به تک ملت قاطی می کنند که کی "چی چی گری "بود. اوستا خودش "جر" می زند و وقتی اشتباه می کند به روی خودش نمی آورد .من آن قدر می خندم که عملاً از دور خارج می شوم!!!
آن موقع آرزویم این بود که در آن جمعیت بچه بزرگ ها بروم "اوستاگری"! حس ریاست برایم لذت بخش بود.اما همین قدر که با این اختلاف سنی آن هم وسط جمعیت پسرهای مدعی پسری! راهم داده بودند در تفکر حاکم بر جمع یک نوع موفقیت محسوب می شد بسی بالاتر از "اوستاگری"! به خصوص که گاهی بندگان خدا توسط عضو کوچک گروه به صورت کاملاً غیر مستقیم مدیریت می شدند!!!
...
امروز سر کلاسی که برای دو هفته مسوولیت "اوستاگری" اش به من سپرده شده - تا اوستایش از خارج برگردد- به این نتیجه رسیدم که این "اوستا گری" خیلی پر راز و رمزتر و پر هزینه تر از رویای کودکی من است.به خصوص اگر بخواهیم "جر" نزنیم.
بابا امشب از کلاس ام می پرسند، توی جلد ادبی ام می روم و می گویم:
"ملا شدن چه آسان! آدم شدن..."
مکث می کنم...
مامان ادامه می دهند:"چه مشکل!"
از پوستم در می آیم! و می خندم:"نه جوون! در نسخ معتبر تر آمده:"محال است!""
مسیر نا مشخص می نمود. گیج شده بودم .هیچ کدام از وسیله ها کار نمی کردند. نه جهت را می دانستم نه ارتفاع را. از اعضای گروه عقب مانده بودم یا جلو زده بودم؟ کسی دور و برم نبود.
سراسیمه پایین را نگاه کردم ابرهایی که زیر پایم بودند حجابی بودند در جلوی چشم هایم. کمی به خود مغرور شدم، از این که ابر ها را پشت سر گذاشته ام. چه مرتفع! چه توانمند!
اما چه زود لبخندم خشکید! تنهایی، شک، تردید، ترس...
با تردید بالا را نگریستم نور شدیدی چشمهایم را زد. نا خودآگاه سرم را پایین انداختم. چشم هایم تحملش را نداشت .همان طور سر به پایین با چشم هایی بسته ....
نمی دانم زمان متوقف شده بود یا این من بودم که بی خیال از زمان و مکان در وجود خودم می رمبیدم . می چرخیدم و شعاع چرخش رفته رفته کوتاه تر می شد...
چه بود و که را نمی دانم اما دستی گرم مژه های بلندم را مشت کرد و همان طور که سرم پایین بود پلک هایم را به بالا کشید...چشم هایم باز شد و جلوی پایم را دید . بخش کوچک از صخره ای که رویش ایستاده بودم زیر پای من نمایان شد. نفس حبس شده ام را آزاد کردم. آرام آرام کوله بارم را سبک می کردم . چیزی در وجودم جوانه می زد. به آن "اعتماد" کردم.
جناب دکتر ب. زنگ می زنند که "آقا زاده" پسر قندعسل شان از فلان دانشگاه ِ... بعد از شش سال بالاخره به مقام والای مهندسی نایل آمده اند و تازه اکنون در فلان دانشگاه پایتخت فوق قبول شده اند!(عجالتاً یک دست،یک هورا برای ایشون!!!)
از تعاریف و تمجیدهای پدر این پدیده بگذریم، می رسیم به اصل مطلب که پدیده ی نوظهور به
طرفة العینی خوابگاه را محل "شهرستانی" (!)های بی فرهنگ دیده اند و آدم هایی که از شهرهای کوچک آمده اند و فرهنگشان با ایشان جور در نمی آید.(این قسمت رو با این پدیده موافقم!فرهنگ کلمه ی بزرگی است برایش!) صد البته ایشان تحت آن چنان فرهنگ بازی بزرگ شده اند که زمان و مکان در رفت وآمدشان نمی شناسند چه برسد به رعایت حقوق ِ مردم(وای مردم! همون میکروب در دید ایشون!) الغرض پدر در اثر شنیدن سخنان پسر بر آن شده اند که منزلی بخرند در یکی از محله های با فرهنگ به نام پسر که ایشان را خدشه ای در روح حشاش (جایگزین حساس) و لطیفشان پیش نیاید.
متراژ زمین هم که مهم است نکند خدای ناکرده احساس تنگی جا به سلول های خاکستری آسیب برساند!!!
ابتدای کلام خنده ام می گیرد و با دستم جلوی دهنم را می گیرم تا صدای خنده ام به آن طرف گوشی نرسد!فکر می کنم چه کیفی می ده اگر دست این شازده رو بگیرم و کارنامه ی سنجش ام را رو کنم برایش و وادارش کنم که رشته ی قبول شده ی زیر فیزیک را بخواند و برای من مهندس بازی در نیاورد!(کاری که هرگز نخواهم کرد!).
اما کم کم توهین هایی که می شنوم و تصور موجودی که قرار است مثلاً جزو دسته ی فرهیختگان جامعه بشود برایم حالت تهوع ایجاد می کند. به دنبال چیزی می گردم که گوش هایم را با آن پر کنم و چیزی از این ارتفاع پست نشنوم.
فکر می کنم حیف که نمی خواهم دست این موجودِ ... را بگیرم و ببرم جایی که آدم هایی که از شهر ها و روستاهای کوچک آمده اند را نشانش بدهم. می دانم که نمی بیند و نمی فهمد . نمی بیند فرهنگی که در آن احترام به پدر و مادر معنا شده است. قدر شناسی معادل زمینی دارد. هیچ پسر 40 ساله ای بر سر پدر خویش فریاد نمی کشد و طلبکار ی که سر تاپایش در بدهکاری غرق شده است دیده نمی شود. می دانم که چیزی از اجتماع و "مردم" سر در نمی آورد. از زندگی چیزی جز توقع بی جا نیاموخته است!همان بهتر که با اتومبیل گرانقیمتش در خیابان ها لایی بکشد و هر شب سر میدان برای دخترهای بافرهنگی مثل خودش چراغ بزند و تنها افتخارش پسر فلان دکتر، استاد، وزیر، ...بودنش باشد .این موجود، پدیده ی نادری نبوده و نیست.
لبخند می زنم و به پدرم می گویم که انتظار دارم چند صباحی دیگر عاقبت این پدیده به کجا ختم شود. (هر چند دعا می کنم این یکی از جمع مجموعه ی "علف های هرز" مملکت ،خودش را بیرون بکشد...)
پدرم می پرسند: " پیش گو شدی؟"
جواب می دهم:"آخه من که مهندس نیستیم! من یک فیزیک پیشه ام و به قول دکتر شریعتی :"فیزیک, علم پیش گویی نتایج آزمایش ها و پدیده هاست"."
نکته:
با این که در اثر الطاف بزرگان و نگرانی های مشاوران خرد و کلان قصد کردم کم تر وقت صرف نوشتن کنم اما این مورد اضطراری امشب آن قدر ارزش داشت که برای تخلیه کمی از آن چه به من ارزانی شد وقت صرف کنم! پیشاپیش از بزرگ اساتیدم پوزش می طلبم.
ترس هایی در زندگی هستند که مثل سیاهچاله عمل می کنند.
ترس هایی که برای مواجه نشدن با آن ها، فرار را انتخاب کرده ایم و به خیال خود بعد از مدتی هم فراموش شده اند.
اما فقط یک مرور وقایع یا یک دو راهی در انتخاب ماست که ما را به گذشته، جایی که ترس هایمان جای گرفته اند، می کشاند .
حتی وقتی لجوجانه بخواهیم آن را دور بزنیم ، جاذبه ی سیاهچاله مسافران خوش خیال زمان را به درون خود می کشد و بیرون آمدن از آن بعید به نظر می رسد!
گاهی فقط یک کابوس شبانه بهانه ای می شود برای یادآوری وجود این سیاهچاله ها...
امروز شنیدم یک نوع ویروس آنفولازای نادر در امریکای لاتین هست که بالای 80% مبتلایانش رو به کام مرگ می کشونه.
توی اوقات فراغت اجباری ای که برام پیش اومد یک تحلیلی روی این ویروسی که من رو خونه نشین کرده، انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که این ویروس آنفولازای من از نوع ملی است! دلایلم رو عرض می کنم:
تا وقتی توی تختتون تخت خوابیدید و در عوالم هپروت فکرتون سیر می کنه ویروس عزیز هم کاری به کارتون نداره. نه دردی نه علایم حادی، به خصوص اگر موسیقی ای هم گوش کنید که کلاً شما رو از افکار منطقی باز بداره. اما:
- به محض این که قصد یک کار مفید مثلاً خوندن یک کتاب بکنید ویروس عزیز به مغزتون یک سیگنال ارسال می کنه و بعد چشم هاست که می سوزه و سیل اشک که از دیدگان روان می شه و ...
- اگر قصد بلند شدن از تخت و حرکت انقلابی برای رها شدن از این سکون کردید دنیا است که دور سرتون می چرخه و همه ی دور و بر در صدد برگرداندن شما به حالت stable هستند!
- خدا نکنه بخواهید بحث علمی(!) کنید یا حرفی حسابی بزنید که از چند کلمه بیش تر باشه، سرفه مجال نمی ده و شما رو به جای حرف زدن به سکوت اجباری دعوت می کنه.
- اگر قصد نوشتن داشته باشید دست هاتون یخ می شه و شما یا نمی نویسید یا اون قدر سر و ته قضیه رو "سانسور" می کنید که خواننده هیچی سر در نمیاره و حتماً برچسب "دیوانگی" هم به پیشونی تون می خوره!
-...
دست هام یخ کرد! از ذکر دلایل بیش تر معذورم.
سخنی با ویروس عزیز:
ببین با زبون خوش بیا و پاتو از زندگی من بکش کنار! ملی بودنت به کنار، اما من کلاً با گفتمان و اینکه بشینیم N سال بحث کنیم و ببنیم تو حق مسلم من هستی یا نه مخالفم! این جا مبارزه ی مسلحانه رو ترجیح می دهم!
پ.ن: بی خود برچسب سیاسی به من نزنید مردم! من گواهی پزشکی میارم که در حال تایپ این مطلب تب داشتم:)
مگه می شه آدم اول دفاع کنه بعدش N+3 واحد هاشو حذف کنند و اون "آدم" واحد کم بیاره؟(اجازه ی دفاع وقتی صادر می شه که آموزش رسماً واحدهای درسی رو تأیید کنه.)
مگه می شه توی ورودی ای که 6 تا فارغ التحصیل داده و همه واحدهاشون یک جور بوده آخرین نفر که در حال فارغ شدن (!) است مشکل داشته باشه؟؟؟
مگه می شه صورت جلسه توی یک دانشگاه معتبر گم بشه؟؟؟
مگه می شه بعد از 3 دوره تازه به اسم یک گرایش برچسب بی هویتی بزنند؟؟؟
...
مگه می شه رشد بی رویه یک سلول یک پسر 23 ساله ی سالم رو سه سوت داغون کنه؟؟؟
...
مگه می شه مرفهین بی درد ،درد داشته باشند؟؟؟
...
می دونم توی وبلاگی که قراره بگه "همه چی می شه" مگه می شه سوال عجیبیه!
اما خدایا اگه این جریاناتی که به قیمت شاخ در آوردن من! داره می شه، می شه.حتماً این هم میشه که:
به تمام این چیزها بخندمم و نفس عمیق بکشم و حتی برای امتحان هم که شده نقش آدم های راضی به رضای تو رو بازی کنم، با نیم ساعت تأخیر برسم سر کلاس آدم کله گنده ها تازه جلوی بر و بچ مدعی اظهار فضل هم بکنم!!!، زیر بارونت یک دور افتخار دور اون دانشگاه بزنم، توی مترو فال حافظ بخرم و به امید روزی باشم که از هر چه منزل ویران هست بروم...
بهت بگم :"رب اشرح لی صدری" و تو هم نه از صبر ایوب بلکه یک کم از صبر خدایی ات به حسابم واریز کنی.
می دونی خداجون همه چی می شه جز یک چیز. اون هم امری خصوصیه بین تو و بنده هات! من هم که اهل لو دادن نیستم، پس نمی گم.
نیت می کنی :
"ایاک نعبد و ایاک نستعین"
نگاهت گم می شود بین ِ معرق کاری منبر ِ رو به رو، تصویر گنبد طلایی که در محفظه ای شیشه ای دور منبر منعکس شده، محراب مرمری، سقف بالای محراب -که قابل توصیف نیست- ،گنبد بالای سرت با کتیبه های "لااله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله" و لوستر بزرگی که شمع دان های "علی ولی الله" طلایی اش در کنار کتیبه های زرین بر روی زمینه ی آبی زیباترین ترکیب را برایت نقش
می کند...
نمی دانی یک بار خواندی یا 100 بار؟!
اما سلام می دهی ...
به سمت عقب بر می گردی. برق گنبد در زیر آفتاب چشم هایت را روشن می کند. لبخند می زنی. کتاب را می بندی...
بقیه روز را با نگاه در سکوت سپری می کنی،"در گوشه ای از بهشت".
.................................................................
مسجد جامع گوهرشاد *
مسجد جامع گوهرشاد در بخش جنوبی نقطه ی مرکزی حرم مطهر رضوی واقع شده است. بانو گوهرشاد همسر میرزا شاهرخ تیموری، در سال 821 ه.ق. این مسجد را بنا نهاد. این بنای عظیم با چهار ایوان بزرگ به نام های "ایوان مقصوره" در زیر گنبد مسجد (جنوبی)، ایوان دارالسیاده (شمالی) و ایوان های شرقی و غربی و هفت شبستان به نام های "علوی"(شماره ی 1)، "نجف آبادی"(شماره ی 2) "میلانی"(شماره 3)،"نهاوندی"(شماره 4)،"تبریزی"(شماره ی 5)،"سبزواری"(شماره ی 6)و "گرم" (شماره ی 7) توسط معمار معروف ایرانی، قوام الدین شیرازی، با به کار گیری سبک معماری دوران تیموری ساخته شده است.
صحن مسجد 2800 متر مربع و زیربنای آن 6048 متر مربع می باشد. نام بانو گوهرشاد –بانی مسجد- در ایوان شمالی معروف به ایوان دارالسیاده بر کاشی معرق زردرنگ با خط ثلث مکتوب است.ایوان با معرق کاری هنرمندانه تزیین یافته و پنجره ای نقره ای از آثار هنری عهد قاجاری بر سر در ورودی آن به رواق دارالسیاده نصب شده است.
در ایوان جنوبی که به "ایوان مقصوره" معروف است محرابی یکپارچه از سنگ مرمر با تزیینات و
کنده کاری های ظریف و منبر حضرت صاحب الزمان (عج) واقع در کنار محراب، ارزشمند و دیدنی است. این منبر رفیع و مجلل از چوب گردو و گلابی با شیوه منبت کاری بدون به کار رفتن میخ و یا هر فلز دیگر به دست پرتوان استاد محمد نجار خراسانی منبت کار معروف عصر فتح علی شاه ساخته شده است و اکنون در محفظه ای از شیشه مستحکم و شفاف قرار گرفته تا آسیب نبیند.
گنبد رفیع و باشکوه مسجد بر فراز ایوان مقصوره نیز بسیار نفیس و از لحاظ قدمت حائز اهمیت است. ارتفاع گنبد 41 متر و فضای خالی بین درپوش آن 10 متر است و سطح خارجی آن با آجر لعابدار پوشیده شده و با کتیبه های به خط کوفی تزیین یافته است. در دو طرف ایوان مقصوره دو مناره هر یک به ارتفاع 43 متر –از کف مسجد- برافراشته و کتیبه هایی بر آن دو نقش بسته است. کاشی کاری ها از نوع معرق و معقلی است. هنرمندان مختلفی در این مسجد هنرنمایی کرده اند، از جمله:
بایسنقرمیرزا-فرزند گوهرشاد خاتون- که کتیبه های ایوان مقصوره را نگاشته و محمدرضا امامی
کتیبه نگار عصر صفوی که کتیبه های بخش فوقانی طاق ها و پیشانی این ایوان باشکوه به خط اوست. مسجد گوهرشاد از حوادث روزگار مصون نمانده است. از جمله بر اثر زمین لرزه سال1048 ه.ق.
به ویژه ایوان مقصوره صدمه دید که پس از آن مرمت شد. در گلوله باران روس ها در سال 1330ه.ق. گنبد و ایوان مسجد آسیب دید. که در سال 1339 ه.ق. اساساً بازسازی شد.
بعد از نگارش:
*توضیح:
این قسمت از مطلب از روی نوشته ای که توسط "آستان قدس" در ایوان مقصوره گذاشته شده بود به صورت کپی پیست آورده شده بود که ذکر نشده بود! مسوولیت صحت این قسمت با بزرگان آن دیار است! علاوه بر این که راوی کلاً در این زمینه صلاحیت اظهار نظر نداشته و کلاً از دیدگاه گردشگری و ذوق
هنری اش، این قسمت را روایت کرده است.
راستش ، آقای محترم! چه جوری بگم مممممم....
من راستش مدرک دانشگاهی ندارم، خونواده مون هم تحصیل نکرده اند، شجره نامه هم نداریم، اصلاً دکتر و مهندس تا حالا ندیدم، فک و فامیل یونایتد استیت ی ندارم، خونه مون بالا شهر نیست، جهیزیه ندارم، ابروهامو تا حالا دست نزدم، فرق رژ لب رو با ریمل و خط چشم نمی دونم، بر و روی درست حسابی ندارم، کمرم باریک نیست، کلاه گیس می گذارم روی کله ی کچلم، جون کوه بالا رفتن و پول استخر رفتن رو ندارم، حرکات موزون هم نمی دونم چیه، آداب معاشرت بلد نیستم، اجتماعی نیستم حتی وقتی زور می زنم که باشم، اهل حرف زدن نیستم چه برسه به این که با مزه باشم، هیچ وقت سوگلی نبودم، روابط عمومی عالی با ظاهر آراسته هم که ندارم، از بچه خوشم نمیاد، احتمالاً بچه دار هم نمی شم، اهل گشت و گذار نیستم، فلسفه و کلمات دانشمندانه ی باکلاس بلد نیستم، از تغزل هم چیزی سرم نمی شه، رمانتیک که به هیچ وجه ...
اگر با تمام این قصه ها باز هم به من علاقه مندید، براتون توی اولین سفرمون به ایستگاه فضایی
بین المللی بعد از سمیناری که توی دانشگاه"پرینستون" دادید ، وقتی دارید شعری که باهاش
جایزه ی اسکار گرفتید زمزمه می کنید و اس ام اس هایی که دوستای بی شمارتون از سراسر دنیا براتون می فرستند رو می خونید، از انتظاراتم از شما و زندگی می گم. از آرزوهای بزرگم. چون زیادند نمی تونم بنویسم!
نظرتون چیه؟ لطف کنید هر چه زودتر برام کتباً بنویسید تا تکلیف بقیه متقاضیان روشن بشه...این جا ؟ نه! آخه خانواده رد می شه!
پی نوشت : بی شوخی!: چه قدر من رو به خاطر خود خود خودم دوست داری؟؟؟