این جادارالعلوم نسوان است.
این جا همان جایی است که نامش را نشنیده ای تا...سالی که بزرگانی که در علم شهره ی آفاق اند تصمیم می گیرند از جاهای بزرگی مثل این جا، آن جایا آن یکی جادور هم جمع شوند و مکتب جدیدی بسازند که پایه ای ،درست و اصولی و ایده آل علم را بنا کنند. معیار در این مکتب ارزش هایی است که هر کدام از این بزرگان عمر خود را تا کنون در آن راه صرف کرده اند: آموزش ، پژوهش و ترویج.
این جا همان جایی است که همان سال افتتاح مکتبش مصادف می شود با انتخاب رشته ی تو و بزرگان دارلعلوم بزرگی که در آن بوده ای برای این همه اقبال تو هورا می کشند که می توانی پایت را به جایی بگذاری که" ایده آل" است.
این جا همان جایی است که اگر اهل فن باشی و نابغه شناس می دانی که وقتی کسی به رفتن تو به این جا به گفته ی خودش حسادت می کند یعنی چه.
این جا جایی است که استاد بزرگی می آید و بزرگ معلمی و کلی دوست و رفیق بزرگ و کوچک دور هم جمع می شوند برای خرق عادتی بزرگ در جایی که خودش هم جزیره ی ناشناخته است!
این جا جایی است که وقتی آن جا می روی از "نظریه گروه" ،"هندسه دیفرانسیل" ، "جبر خطی" به گونه ای برایت می گویند که تمام دانسته هایت را در بست تخته می کنی و تازه می فهمی که چقدر نفهم بوده ای تا کنون!
این جا همان جایی است که الکترو دینامیک تمام کتاب جکسون است نه چند فصل اول و سمبل کردن معنایی برای بزرگ معلم ات ندارد وقتی تمام تابستان تو و دیگر همکلاسان ایده آلیست به سر کلاس می روید و بزرگ معلم هم بدون چشمداشتی برایتان می گوید و می گوید و...
این جا همان جایی است که برای عده ای شعور و اخلاق با استاد بزرگ بودن منافاتی ندارد...
این جا همان جایی است که با تمام امکانات نداشته اش در حالی که کلاس های ما سو گلی های مملکت در آزمایشگاه و روی صندلی های گرد فلزی برگزار می شد ، احساس فهمیدن درس های عجیب و غریبی را به تو داد که حتی اگر ذره ای از آن دریا را فهمیده باشی حالا حالا ها می توانی در این وادی حرفی برای زدن داشته باشی..
..........................................................................................
این جا ایران است. مملکت امام زمان! مملکتی که مقدمات ظهور را فراهم می کند!
این جا همان جایی است که هر چیزی در آن ممکن است!
این جا همان جایی است که بعد از دفاع از پایان نامه ات در حالی که تا قبل از دفاع واحد زیادی پاس کرده ای به یک باره بر یکی از یاران امام زمان الهام می شود که بخشی از واحد ها را حذف کنند و به تو بگویند"واحد کم داری !!! فارغ التحصیلی کیلویی چند؟!!!"
این جا همان جایی است که مدیره ی گروه دانشکده اش به تو می گوید:"فلان صورت جلسه ای که در فلان روز این واحدها را تصویب کرد فعلاً گم شده ولی شما صدایش را در نیاور!!!"
این جا همان جایی است که از 7 نفر ورودی 6 نفر فارغ شده اند و یک باره این قصه برای تو علم می شود و ورودیهای بعد از تو!!!!
این جا همان جایی است که واقعیت هایش برای تو در ابتدا حکم شوخی را دارند و گاهی آن قدر می خندی که در نهایت کارت به زار زدن ختم می شود!!!
این جا همان جایی است که وقتی از بزرگانش راه چاره می خواهی تو را به اعمال زور راه نمایی می کنند چون جایی که منطق راهی از پیش نمی برد راه حل اعمال زور است!!!
این جا همان جایی است که آن هایی که حرف می زنند می تازند و آن ها که اهل عمل هستند در گرد و خاک تازنده ها درگیرند!
این جا همان جایی است که رسانه های گروهی اش برای تو تنها جرقه ای شده اند برای تخلیه تمام فحش های بلد نبوده ات به بعضی ها و تنها موجودات غیر قابل اعتماد برای کسی که می خواهد به همه اعتماد کند...
این جا همان جایی است که عادت کرده ایم همدیگر را مردم خطاب کنیم و به این مردم وصله ی دزد و خر و احمق و شارلاتان و ...بچسبانیم !
این جا همان جایی است که با تمام وجود دوستش داریم و حتی وقتی می گویی :"خاک بر سر این مملکت " حاضری برای سرفرازی اش، برای اعتلای فرهنگش ،برای استقلالش، برای رهایی از جهل و حماقت تحمیلی اش ،برای امام زمانش همه ی هستی ات را فدا کنی.
- خبر جدید (!) رو شنیدی؟
"پژوهشگران فلان جا احتمالاً دارویی برای مهار سلول های سرطان یافتند... نتیجه ی این دارو برروی موش ها رضایت بخش بوده... فقط عوارض جانبی این دارو معلوم نیست!!! "
- یک بار توی یک سمیناری یک متخصص طب سوزنی اهل چین می گفت ما اصلاً توی کشورمون کلمه ی "سرطان" برامون بزرگ نیست مثل ایران...توی ایران معادل این کلمه یعنی تمام...توی چین اصلاً این طوری نیست...
- یک بار زندگی یک زن آلمانی مبتلا به سرطان سینه رو خوندم که با "امید" تونسته بود 30 سال زندگی کنه، بعد از این که همه ی علما ازش قطع امید کرده بودند...
....
مرضیه جان! خبرها، شنیده ها و خونده ها خیلی ضعیف تر از اون هستند که ما چیزی از اصل ماجرا حس کنیم... دست و پا نزن...فقط چشم هاتو نبند، ببین، دعا کن، شکر کن .
شاید کمترین شکرانه برای سلامتی مون همین 20 دقیقه تماس تلفنی در ماه یا سال باشه، برای یادآوری خیلی چیزها به خودمون.
خدا کنه توی دقایقی که داریم دوتا یکی از نردبون های علم و پیشرفت به خیال خودمون بالا میریم این 20 دقیقه ها رو گم نکنیم.
در فضیلتت بس که تنها و تنها یک نفر در عالم وجود در کعبه متولد شد و او، تو بودی " علی".
می گویند رسول خدا در شب معراج با لسان تو سخنان پروردگار را در عرش الهی شنید، آخر تو در دل "محمد" از همه کس و همه چیز محبوب تری. پس خالق ِ "محمد" با زبان محبوب با محبوب ِ خود سخن می گوید.
می گویند از "علی" دنیا و آخرت نطلب! "علی" فـــــــــراتر است. از علی "معرفت" ِ علی بخواه ...
و چگونه از تو بگویم وقتی رسول خدا گفت تو را بشر نتوان نامید...
علی! تو خود چگونه از معرفت علی بگویی؟! وقتی کلمات ، توان بیان ِ مفاهیم را ندارند. این جا طناب واژه ها توان تحمل وزن شناساندن تو را ندارند. این جا با این طناب به قله ی اعلی نمی توان رسید. این جا برای صعود باید رها شد، رهای رها از هر گونه تعلق، از هر طناب و ریسمان علم وعبادت!
خودت را رها کن! تارهای سستِ "منیّت" را پاره کن. تارهایی که حجابی شده اند در مقابل خود ِ واقعی تو. رنگ ِ اصل و نسب و شهرت و مدرک را از صورتت پاک کن. بگذار آفتاب سوزان بر پوست عریانت بخورد.بگذرا آفتاب حقیقت اندکی بر وجود منجمد از کبر و غرورت بتابد. بگذار در این آفتاب ذوب شوی،آب شوی، فرو بریزی...
نگران نباش،نگران آن چه دیگران زین پس نخواهند دید، نباش!دیر یا زود این بلور یخی ذوب می شود و دیگران تلألو آن را فراموش می کنند. چراغ های چشمک زن و برچسب های شبرنگ را از خود جدا کن.
بی "خود" شو!
این " هبوط "سقوط نیست. این هبوط رسیدن به لایه ی پایین تری از سطوح انرژیِ نفس توست. هر چه بیش تر تابش کنی و انرژی بیش تری از دست دهی پایدارتر می شوی.
رها کن انرژی منفی تعلقاتت را: بیش تر ، پایین تر، پایدارتر، علی گونه تر، رفیع تر...
نترس! نردبانی که تو برای خویش ساختی از تعریف و تمجید دیگران ، از مدارج پر زرق و برق، از ریا و تزویر ،از آن چه علم و عبادت نامیدی، پوسیده تر از آن است که توان تحمل تن نحیف تو را داشته باشد. و تو چه جاهلانه به آن دل خوش کرده ای و چه کورکورانه پله های آن را بالا می روی و چه ابلهانه در هر پله ترقی خود را جشن می گیری!
زودتر پایین بیا. زودتر از لحظه ای که از پله های بالاتر سخت تر و پر صداتر بر زمین کوبیده شوی.
نزدیک تر شو...
عـــاشق شو
لــــایق شو
یـــگانه شو
"علی" شو.
- قدر، مقدّر(ات) ، تقدیر ...؟؟؟
- و ما ادراک ما لیلة القدر.
ببخشیدا، این طوری نمی شه که! توی دنیایی که من بزرگ شدم ، وقتی با هر مسئله ی واقعی آدم ها رو به رو بشوند و نفهمند، مسئله رو در حد فهم خودشون ساده می کنند و تقریب می زنند! درسته که گاهی خطای جواب زیاده اما بهتر از هیچی هست که!
"قدر"
- قدر یعنی این که قدر خودت رو بشناسی و دیگه به هر چیزی تن در ندهی...
- خود ؟؟؟؟؟
- یعنی این که...یعنی ...خوب خود یعنی...یعنی همون "من" ای که همه چیز رو به اون نسبت می دی! ...یعنی...راحتت کنم : نمی دونم!
فکر کنم رسیدم به سوال اصلی...
اون چیزی که اگه بفهمم اون وقت می تونم بگم برای من هم:"لیلة القدر خیر من الف شهر"
شاید بعد از 25 سال دوباره توی چنین شبی متولد بشم.
پی نوشت : بی کلاسیه بگم؟
من می گم ،مثل هر آدم عادی دیگه که خیلی راحت می گه:
"التماس دعا"
در کشف علوم شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند"
"خیام"
شب نیمه هم آمد...صفحه ی تقدیر و تشکر تز را می نوشتم ...
چرا همیشه برای مردم؟! یک بار هم که شده برای خودم (و نمونه های مشابه که فراوانند.) تشکر بنویسم :
می خواهم به خاطر تمام پیش رفت هایت از تو تقدیر کنم:
به خاطر این که از صورت اعمال فاصله گرفته ای ، سطح را رها کردی و عمق را می جویی:
دیگر لاک ناخنت مبطل وضو نیست چرا که تو "می خواهی"وضو با تپش پنجره ها بگیری...
اول و آخر وقت در نمازت بی معناست...ملکوتی که تو در طلب آنی زمان نمی شناسد...
ناهار ظهر رمضانت با روزه در تناقض نیست چون تو به دنبال حقیقتی هستی ورای نخوردنی که سلول های خاکستری را که قرار است نردبان شناخت تو باشند ضعیف می کند،نخوردن برای عوام است و سطحی نگران...
شب قدر را باخوابیدن تا صبح قدر می گذاری، چون فردا یش باید مقاله ای بنویسی و باعث مباهات دیگر بندگان شوی،شکی نیست که عبادت علم پیشه ها و فرهیختگان مانند عوام نیست...
از کثرت به وحدت نقل مکان می کنی با ارزش نهادن به تمام مکاتب و عقاید بشری ...
فاصله ی خود را با هدف کم کرده ای نه با بالا بردن خود بل که با پایین آوردن ایده آل ها، کتاب مراقبه ی اوشو را از کنار قرآن و مفاتیح الجنان انتخاب می کنی و به هدف نزدیک می شوی...
طلب نمی کنی، تو فهمیده ای که خدا به همه چیز آگاه هست پس "دلیل" ای برای دعا نمی بینی...
قرآن نمی خوانی ، چون نمی خواهی مانند "عوام" جلوه کنی چون دنبال معنا هستی پس آن را با شعر سپید بدون وزن و قافیه ی یک سرگشته ی مجنون جایگزین می کنی...
سی دی های قرآنی ات را بایگانی می کنی چون زبان مادری ات نیست، پس چه تأثیری شنیدن قرآن عربی ؟ به جای آن در به ترین حالت "سامی یوسف" گوش می کنی که
برایت "he was Mohammad" سر می دهد و تو به ماورا می روی...
و اگر بخواهی خاص تر شوی از هر چه هست و نیست راه عرفان می جویی ، چرا که فیلتر کردن از دست دادن اطلاعات است، خوب "خشگلا باید برقصند" هم سیگنالی است سر شار از داده ...
چشم هایت را تا نهایت باز می کنی تا چیزی را از دست ندهی، خوب زن مصداق جمال خداست پس نگاهت را پایین نمی اندازی به جای آن پای تلویزیون، کوچه و خیابان ، دریا کنار و...."فتبارک الله احسن الخالقین" می خوانی . باور داری که شکر نعمت نعمتت افزون کند!!!
....
قلم قاصر است از شرح پیش رفت های تو! از درک عمق این بحری که تو می جویی!
آخر در تفکر عام لازمه ی رسیدن به عمق ، عبور از سطح است اما تو هر چیزی را ممکن می دانی...
دو روز بعد از نگارش:
ظاهر امر بلاگفا تعداد نظرات رو درست نشون نمی ده!!!
جواب دوستان داده شد به خصوص دوستی که مانند برخی دیگر به نوشته ی من اعتراض کردند.
فعلاً به همین قدر توضیح کفایت می کنم. اگر لازم شد در فضایی بازتر از بلاگ گفتمان خواهیم کرد:)
- خلاق، هنرمند، نویسنده، دانشمند جوان، خاله ی مهربون، اکتیو، خندون، بامزه،متفاوت.
"جایزه رو گرفتی ،شبیه ماهی از رود.. 100، 100،100 ...100،100...100 باریکالا بچه...کارت خیلی درست بود"
- آش کشک خالته ...بخوری پاته، نخوری پاته.
"غذا رو کی می پزه؟...هر کسی که آشپزه.."
- فکر می کنی اون ورااا عرش الهیه ؟ اون جا چی داره که این جا نیست؟! مگه اونا کی هستند؟!
"کی بود که گفت پاتینگا؟ کی صدا زد قاطینگا؟ ..."
-ببین برو سریش این دکتره شو... تو هر کاری هم بکنی آخرش اون باید تو رو بخواد!!!
"دکتر چه مهربونه...درد منو می دونه..."
- زنگ زد و عذرخواهی کرد منم گفتم باشه! می گی چه کار می کردم؟! ....
"یه دست یه هوراااااااااااااا "
- خب نتیجه؟ منظور؟ هدف؟ چی می خوای بگی؟
"به پایان این بخش از خبرهامون رسیدیم، خودمون نفهمیدیم چی گفتیم چی شنیدیم، کاشکی می شد یه گوشه یه ربعی می خوابیدیم."
* : به تو لینک نمی دم! حالا هی به من لینک بده !
این پست به دلیل پرت بودن نگارنده از موضوع، حذف شد!
حس مشترک
"فاینمن* بالاخره معادله ی حرکت بشقاب چرخان و لنگان را در آورد."می خواستم این حرکت را فقط از قانون های نیوتون بفهمم. می خواستم نیروها را ببینم، نه این که صرفاً لاگرانژی بنویسم و معادله های حرکت را درآورم. می خواستم ببینم قانون های حرکت نیوتون در مورد قرص چگونه اند."
فاینمن پس از حل کردن معادله های بشقاب چرخان لنگان به دفتر بته رفت و با شعف به او گفت:"هی! من چیز قشنگی در مورد قرص فهمیده ام و به بته گفت در کافه تریا چه دیده بود و محاسبه هایش را نشان داد . بته پرسید "خب! کجای این مهم است؟" و فاینمن به او گفت که اهمیت خاصی ندارند، اما قشنگ اند. "از این به بعد می خواهم فقط کارهایی بکنم که از آن ها لذت می برم!" "
Mehra,Jagdish: The Best of a Different Drum-The life and science of Richard Feynman. *
---------------------------------------------
امروز معلم محبوب من لابه لای صحبت در باره ی مکانیک کوانتومی* گریزی به تاریخ علم زد که برام جالب بود:
"هایزنبرگ" در دانشگاه "گوتینگن" دست یار "ماکس بورن" بوده . این دو در آزمایشات خود در مورد گذارهای اتمی به نکات جالبی برخورده بودند(تولد مکانیک کوانتومی) نتایج کار را برای بررسی نزد "هیلبرت"که در آن زمان یک ریاضی پیشه ی بزرگ و شناخته شده بوده و استاد "بورن "محسوب می شود می برند تا در مورد ساختار ریاضی آن از او کمک بگیرند."هیلبرت" می گوید که چنین جواب هایی با ساختار یک معادله دیفرانسیل پاره ای با شرایط اولیه خاص مشابه است اما باز هم او دقیقاً مطمئن نیست...
هایزنبرگ و بورن "احساس می کنند" که هیلبرت حرف آن ها را نفهمیده و دنباله ی کار را نمی گیرند اما کمی بعد شرودینگر با ارائه ی معادله ی معروف خود برای تابع موج ذره که به "معادله ی موج" معروف است و شامل یک معادله ی دیفرانسیل پاره ای مرتبه اول است بر حرف هیلبرت صحه
می گذارد...
شاید اگر هایزنبرگ و بورن حرف هیلبرت را دنبال می کردند تاریخ علم به گونه ای دیگر رقم می خورد.
*: جای همه ی کسانی که لا اقل یک بار تدریس دکتر شریعتی را دیده و لذت فهمیدن را تجربه کرده اند جداً خالی بود، استاد معلمی که حتی مرضیه ی کلاس گریز را بر روی صندلی می چسباند!
از شواهد و قراین موجود کمتر از کارشناس را در این دیار راهی نیست! شما به راحتی می توانید کارت عضویت این مکان را در عرض 30 دقیقه دریافت کنید. این کارت به مدت 5 سال برای شما صادر می شود! مدارک لازم هم یک سری رونوشت(به جای کپی) از تمام صفحات شناسنامه،رونوشت یک چیزی که بگه شما کارشناس هستید (مثلاً کارت دانشجویی ارشد بدون اعتبار شما!) و یک قطعه عکس.
البته نکته ی مهم این که نه حق امانت کتاب دارید(منطقی است.) نه حق بردن دفتر و دستک و کتاب خود به درون این مکان(...)
اگر علم پیشه ای هستید که با خوش بینی به دنبال آخرین دستاورد دنیای علم می گردید بیهوده وقت تلف نکنید این جا کتاب خانه ی ملی است و شما چند کتاب معتبر ملی در زمینه ی علوم و فنون می شناسید؟(پس باز هم منطقی است!!!) .
اگر قصد دارید کتاب های مرجع را ببینید باز هم به بخش کتاب های زبان انگلیسی (کتاب های مد روز مثل تافل و آیلتس و...) نگاه نکنید. چون قفسه ی شیک کتاب خانه ی ملی ،تصویری از یک زیر زمین در انقلاب را تدائی می کند که به صورت کاملاً تصادفی از هر گوشه ای و هر زمانی کتابی جمع کرده و چوب حراج را نثارشان کرده است: "سه تا بخر چهار تا ببر...".
با تمامی این اوصاف کتاب خانه، خانه ی کتاب است و ظاهر این خانه مجلل از دیگر خانه های چنین در مملکت ما است هر چند شاید ساکنانش چیزی فراتر از موکت و میز مطالعه ی آن چنانی (از نوع غیر ملی) می خواهند.
همین قدر جای شکر باقی است که محوطه ی بیرون گل کاری شده و آب راهه های محوطه با فواره های کوچک شما را وسوسه می کنید که چند قدمی از میان آب بروید و چه بسا اگر قانون "با وقار بودن در جمع"! شما رو سنگین و رنگین نمی کرد چنین کاری ساده تر از خوردن آب بود.
از حق نگذریم جایی دنج است که تلاش می کنم با نهایت خوش بینی امیدوار باشم که دنج بماند.
این خطوط مقدمه ای بود برای معرفی کتابی که من و "زهرا" را جذب خود کرد و خواندن آن را به تمامی دوستان به خصوص جوانان علاقه مند به هنر نگارش خصوصاً نامه نگاران، که با گسترش فن آوری روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود، توصیه می کنم:
نامه های بهار/ انتشارات اسناد ملی
قیمت : از مرتبه ی1500 تومان (با خطایی از مرتبه ی 200 تومان)
این کتاب شامل نامه های شاعر گران قدر ملی ما "ملک اشعرا بهار" است. بخشی از این کتاب که مورد توجه ما قرار گرفت نامه های عاشقانه ی "بهار" به "سودابه صفدری" فرزند "عطاالسلطنه" که پس از ازدواج با او به "سودابه بهار" تغییر نام داد می باشد. زمان نگارش به سال 1337 و قبل از ازدواج "بهار" است و از ظاهر نامه چنین بر می آمد که این نامه ها مرتب در فواصل زمانی خیلی کم و قبل از دیدار این دو (حداقل به صورت رسمی!) نوشته شده . متن نامه ها علاوه بر نشان دادن هنر مسلم نگارنده حاکی از فاصله ی چندین سال نوری ما از چنان ادبیاتی است. اگر اندک قیاسی با نوشته های خود در وبلاگ و ای میل و حرف های روزمره داشته باشید با احتمال قوی چند ناسزایی به جان خویش و دیگر وارثان این همه هنر، نثار می کنید!
نکته ی دیگر و جالب از نوع نگرش این شاعر است، با وجود زیبایی نگارش شما وضوح مطلب را در نامه ها می بینید حتی با تمام جملاتی که حاکی از تمنای "بهار " است انتقاد هایی ظریف و در نهایت ادب از نوشته های "سودابه" می بینیم مثلاً در جایی ، "بهار" انتقاد خود را از به کار بردن واژه هایی مانند روسیاه که ظاهراً "سودابه " به کار برده است، می کند و حتی با زبان طنز او را از چنین "شکسته نفسی" ها نهی می کند و خود در معرفی خود چنان می نویسد که شاید امروزه ریا به حساب آید. در تمام نامه ها چند جمله ای از علاقه ی شدید "بهار" به "سودابه" نوشته شده با کلماتی روان و زیبا!
خواندن این نامه ها به خصوص برای علم پیشه های دور مانده از دنیای ادب و هنر توصیه می شود:)
پاییز 81 – اصفهان – دانشگاه صنعتی اصفهان
من: فاطمه! تو فقط یک کم از حال و اوضاع من مطلعی! خودت فکر کن ببین کی با این شرایط می ره امتحان فوق بده؟! می خواهی همه ....
فاطمه: می دونی بیا به آخر خط این راه نگاه کنیم! فوق فوقش مردم می گن!: اَ این مرضیه هم با اون همه ادعا، دیدی خنگ از آب در اومد؟! تازه از قیافه اش معلوم بود چه قدر می خونه! ترم 7 خیلی خوش بود ! معلوم بود تابستون همه ی درس ها رو دوره کرده دیگه!!!!!!!
تازه، یک سوال! اگه من الان این حرف ها رو می زدم خود تو چی به من می گفتی؟
من: می گفتم خیلی ضعیفی،کم آوردی....!!! خدا رو دست کم گرفتی...
بهار 85- تهران- منزل پدری!
(هر 10 دقیقه یک بار گوشی فاطمه زنگ می خوره یا اون با مردم تماس می گیره.دیروز جلسه ی اول از سری دوم شیمی درمانی مسعود رو شروع کردند امروز عوارض دارو داره بیش تر و بیش تر می شه.دارم آماده می شم برم دانشگاه! به روی خودم نمیارم که چه قدر حالم خرابه...دیشب با مامان بابا تماس گرفتم تا فاطمه با خدا تلفنی حرف بزنه! شنیدم به شوهرش امروز می گه:"ببین عمه ی من دعاشون قبوله ها اونم توی مسجدالحرام...")
فاطمه ساکته ...نمی دونم چه کنم...دیگه فیلم بازی کردن و پلو گیگیلی دست پختم و سوتی های روزانه ام کار نمی ده...یک ساعت دیگه با استادم قرار دارم!می شینم کنارش.
فاطمه: مرضیه! تو فقط یک کم از حال و اوضاع من مطلعی! فکر می کنی من با این شرایط می تونم امتحان بدم؟ بابا نمی تونم بمونم .می خوام حذف ترم کنم...
من: می دونی بیا به آخر خط این راه نگاه کنیم! تو فردا برو این امتحان رو بده.فوق فوقش مردم می گن!: اَ این فاطمه هم با اون همه ادعا، دیدی خنگ از آب در اومد؟!
فاطمه: حرف های خودم رو به خودم تحویل نده! تو نمی تونی ...
من: آره من نمی فهمم ..نمی تونم بفهمم ...اما این رو بدون! خدای من و تو معادلاتش با تقریب های خطی ما قابل فهم نیست... این رو دیدم بارها هر چند هنوز نمی فهممش.فقط مطمئنم که پارامترهای خیلی زیادی هست که تو مخ من و تو نمی گنجه!
راستی ناهارو بپز تا وقتی از دانشگاه برگشتم و خواستی بهم روحیه بدی انرژی داشته باشیم هر دو!!
پاییز 85 – اصفهان – دانشگاه صنعتی اصفهان
آدم ها فرق کرده اند... قصه نه!
--------------------------------------------
امشب داشتم فکر می کردم اگه جای خدا بودم چه قدر می خندیدم؟!!! ما بنده های مدعی یک تابع دوره ای شدیم از اتفاقات و حرف هایی که تکرار می شن.مکانش فرق می کنه زمانش عوض می شه اما سر وته حرف های هممون یکیه!
بعد هم فکر می کنیم خونمون از بقیه ملت رنگین تره، مشکلمون پیچیده تره، راهمون متعالی تره و... خلاصه یک آدم یکتای غیر معمولی هستیم بدون هیچ مشابهی!!!
راستی یکی از دوستان بزرگ امروز پند همی داد که :"نترس از این که آدم متوسطی باشی! همیشه برنده نشدن معنی باخت نداره!"
امروز دوباره به پای تخت برگشتم...
پست هایی که این چند روز توی ذهن و قلبم نوشتم رو آرشیو کردم یه جایی که خیلی امنه! یه جایی که برای این که آمار نظرات بالا بره یا برای این که مردم برای این همه نبوغ هورا بکشند چیزی آرشیو نمی شه.جایی که نمی تونی شیطنت کنی و با پست های مبهم و صنعت ایهام مردم رو کمی بگذاری سر کار و سلول های خاکستری ملت رو به کار اضافه وادار کنی!
عنوان پست هام:
یک مهر و حس آدمی که 76% زندگیش رو سر کلاس سپری کرده بوده و امسال اولین سال "راحتی" اش(به قول ملت) بوده .
شرحی از اثرات کتاب "الکلی های گمنام" که چند صفحه ای از آن را خواندم و بقیه را به بعد موکول کردم... به امید این که برای یک بار زنبور بی عسل نباشم. با این شعار که اعتیاد راهی است برای فرار از واقعیت برای فرار از "من" ...برای چیزی که هم چنان شعار می دم که فرقی نمی کنه اون حبابی که ذهنت رو توش ایزوله می کنی الکل، نیکوتین، هرویین، بستنی ، نت، تز فوق ، عنوان "خانم/آقا دکتر"، ... باشه .همه اش سر و ته یک قصه است.
ماهی ای که توی آب غوطه ور است و داره از حسرت یک قطره آب می میره...وقتی یک کمی سرش رو میاره بالا تازه می فهمه قصه چی بوده ...
قصه ای تکراری و قدیمی و همچنان مبهم ترین قصه همون حکایت "مردان مریخی و زنان ونوسی".
صندوقچه ی خاطراتی که باز هم درش رو باز کردیم و با هم توی فیلم عقد مریم، خونواده ی عمه سودی،شیطنت های بهاره ، التماس دعای طلوع، سیب های سمیه، نامزدی فهامه، جملات قصار اکرم و علما وفضلا و آقای جامعه و مجعد و شوت ملخ و ....غلت(؟!) زدیم و دوباره جوون شدیم!
صنعتی لعنتی خودمون که خونه مون هست هنوز و ما هاونگ سر خونه اش (به گفته ی جوجه های پررو ی صفر مطلقی)هستیم !
آدم هایی که حتی وقتی چندین ماه ندیدیشون و ظاهراً با ندیدنشون اتفاقی هم نیوفتاده وقتی می بینیشون تازه می فهمی که چه قدر ابلهانه منابع انرژی نقد و بدون هزینه ی دور و برت رو ندیدی و همه اش چسبیدی به توهم "مسلم" انرژی هسته ای !
دوست های کوچولویی که باز هم بهترین هدیه ها رو بهت می دهند بدون هیچ چشم داشت و باز هم نقاشی های کودکانه ای که بی قیمتند .
و ماهی که باز هم اومد با تمام تلاشهای تو که نیاد!!! و تکرار حس عذاب آور غروب هایش وقتی محمد رضا شجریان "ربنا" می خواند و بغضی که شاید شب قدرش هم سعادت ترکیدن نداشته باشد...و شاید چند روز دیگر آن قدر موج تجدد تو را با خود همراه کند که بغض و حسرت غروب ها به نسخه ی تجدد ی تبدیل شود که همراه با ناهار مفصل ماه رمضان به خورد منورالفکرهایی چون خود دهی!!!
.....
خدا کنه حافظه کم نیاره برای این همه پست .این ها که فقط عنوان بخشی از حرف هامه! نمی تونم حجم حرف هامو تخمین بزنم! فعلاً این ها این جا باشه تا وقتی یک کوپی از خودم رو بفرستم به یک کوهی، دریایی، جنگلی، بیابونی جایی! البته شنیدم یه چیزی هم هست به نام "دل دریایی" که حجمش به این زودی ها پر نمی شه!!!فکر کنم از این واژه های سوسولانه است که برای جوون های بی کار تازه فارغ التحصیل ایده آلیست در آوردند که یک وقت به فکر حرکت های انقلابی نیفتند. غلط نکنم کار کار آمریکاست.
دکتر سمیه (بز هوشمند) بهم گفت :"یافت می نشود گشته ایم ما!"
هوشمند عزیزم شروع دوباره رو با شعری که خودت هم نمی دونستی مال کیه! و از توی اتاق صنعتی ات کش رفتم ! می نویسم (نگو ،تو که گفتی" این چیز ها آدم رو می خندونه! "بابا همه که با گریه کردن احساساتی نمی شن سمیه جان بعضی ها باید اون قدر بخندند که اشکشون در بیاد!):
زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است.
از تماشاگه آغاز حیات
تا به جایی که خــــــــدا می داند.