تبليغاتX
let's go beyond

من که نمی دونم چی شد! سر فرصت  چند تا پست اندیشناکانه باید بنویسم از این تجربه وکلی حرف که اگه به جوون ها منتقل نکنم اون دنیا مورد نکوهش قرار می گیرم!

 اما سخنان مردم تا 8 ساعت بعد از اعلام آتش بس به این شرح بوده:

دکتر ر. (داور خارجی): کارت 100% مقاله است.

دکتر م.(داور داخلی): کار تمیزی بوده.

دکتر ک.(استاد راهنما):  خودتو دست کم نگیر.

دکتر ش.(استاد مشاور):ببین توی دوره ی دکتری و بالاتر شرط موفقیت برعکس تفکر خیلی ها 90% کار و تلاش است 10% هوش...فرض کنیم اون  10% رو تو نداری!!! تز تو نشون داد که 90% رو داری! پس دیگه چته؟! *

آزی: عالی بود!

ملت : مونده بودیم اینی که داره حرف می زنه همون بچه غرغرو است؟!

مامان وبابا : :)

مریم : بچه! کسی که واسه خودش دست نمی زنه تو جلسه ی دفاع!!!

مینا : من گفتم به خواهرت رفتی دیگه!

شوهر مورد فوق : این ها اثر اون مربایی است که ریختم توی کشک و بادمجونت!!!

مینو : دیدی ؟! بهت نگفته بودم؟! نه جدی! دیدی یا نه؟!

مادربزرگ : تو زحمت بکش من افتخارشو می کنم.تازه پاشو بیا این جا برات بلوز سرخه رو بپوشم!

دختر دایی شماره 2: ببین میایی چهارشنبه خونه ی ما. یه کم این انرژی رو تخلیه می کنی!!! بعدشم بی خود! باید دکتر بشی! مگه دست خودته؟!

مریم : از حالا بشین پست بذار ، چت کن ، پنج شنبه هم ...

و......

*: آقا ما نفهمیدیم این یک مورد توی N مورد جمله هایی که امروز بهم گفتند تعریف بود یا تقبیح؟!! تازه بعدش رفتم توی یکی از این سایتهای "درهم" یه تست روان شناسی دادم با عنوان :"آیا فردی کاری و سخت کوش هستید؟" جوابش این بود:

"شما یک فرد معتاد به کار و خوره کار هستید."

 

مریم هم ظاهراْ یه چیزی به منسبت امروز(روز سفر انوشه به فضا) نوشته...

خدایا! به این دوستای من همونی که خودت می دونی عطا کن :دی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 17:56  توسط مرضیه  | 

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا     بر منتهای همت خود کامران شدم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 17:52  توسط مرضیه  | 

بدجوری دارم دچار فقر فلسفی می شم.

این دفعه البته مثل دفعات پیش مسائل پیش پا افتاده ی دنیای فیزیکی و متافیزیکی علت نبوده...

تا فردا هم این قصه بیش تر ادامه نداره چون قصه سر دو صفحه ی ناقابل است که هنوز در تز چند ده صفحه ای من جایش خالی است. راستش به دلائلی (امنیتی) ترجیه(ح!)می دادم که این دو صفحه رو بعد از دفاع(8صبح فردا) بنویسم اما الان مردم عاقل دور و بر بهم گفتند تا فردا این کار را انجام بدم تا الکی یک گور مرتب برای خودم دست و پا نکنم! هر چند چیزی که به دل خواه من نوشته شود گور کذایی را زودتر آماده می کند!

ما که تا حالا به ساز مردم رقصیدیم:

عزیز دلم رو دعوت نکردم برای دفاع...توی اسلاید هام کاریکاتور نگذاشتم...توی پاور پونت کذایی موش ندواندم...کله پاچه جور نکردم...نوک قله ی توچال محل دفاع رو نگذاشتم...موسیقی برره ای در کار نگنجاندم....

اما حالا تو صفحه تقدیر تشکر چی بنویسم؟!!!!

تازه اون صفحه ی تقدیم که هیچ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 11:10  توسط مرضیه  | 

وبلاگ چک می کنم ، پس هستم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 8:31  توسط مرضیه  | 

هم اکنون ساعت3:55 بامداد است !

آنچه گذشت:

حوصله ی خوابیدن نداشتم! گفتم برم سروقت فریزر! ای امان ! بستنی  نسکافه ی عزیز نیم لیتریم؟!!!

داشتم سکته می کردم که یهو دیدم ظرف بستنی روی open اِ ! تازه یادم اومد که برای اینکه کمی بستنی نرم بشه و قاشق توش بره اول فیلم "تصادف" گذاشته بودمش بیرون!!!حالا من موندم و نیم لیتر بستنی آب شده ...

این جور وقتهاست که تصمیم های شما سرنوشتتون رو رقم می زنه.بحث پولش یا حَیف(!) بودن نبود قصه سر این بود که اون وقت نصفه شب من بستنی از کجا می آوردم؟! خوب منم ظرف رو دوباره گذاشتم توی فریزر با درجه ی بالا ...الان با گذشت یک ساعت نمی دونم چرا معده هه یک کم ارتعاش های بلند برد می کنه! در هر حال کار از محکم کاری عیب نمی کنه که!

این هم یه وصیت نامه :

(خلاصه می نویسم حالا .اگر اتفاقی افتاد، در اولین فرصت متن کاملشو شب جمعه ی بعدی میارم براتون!)

 

-در مورد جلسه ی دفاع: مریم ر. وکیل تام الاختیار من که به جای من مجلس رو بچرخونه.خوبیت نداره الکی جلسه برگزار نشه.توی اون دارالعلوم N نفر آرزوی دیدن لحظه ی آخر من رو داشتن. در ضمن سمیه ف. جان جون تو  و جون کله پاچه ها! من رو پیش دوستان بدقول نکنی؟!

 

-مدرک: اگه مدرکی در کار بود بازم بدید به مریم ر. که دلیلی برای صبح تا شب موندن در دارالعلوم رو نداشته باشه.(آخه می گن برعکس این دنیا اون دنیا هر چی مدرکت بالاتر باشه کارت سخت تر می شه! پس اگه شد لیسانس مون رو هم بدید به آقای فتحی یا احمد آقا تو صنعتی )

 

-حلالیت: از همه ی اون هایی که تو میل باکسم هستند و اون هایی که توی میل باکس هر کدوم از اون ها هستند حلالیت بطلبید(دسته ی دوم به دلیل Reply to all بوده!) اول با زبون خوش بعدش با ...رسید هم بگیرید. در ضمن به تعداد تمام آدم هایی که با من سر و کار داشتند و به تعداد دفعات ملاقات با آن ها خودکار، اتود، روان نویس، یک مورد هم یک کلید پی کی! ، بهشون بدید که مدیون نباشم.

 

-نماز و روزه: نمی دونم لازم هست یا نه که قضاشو برام به جا بیارید؟! آخه شنیدم کسی که امام زمانشو نشناسه به مرگ جاهلیت می میره...به آدم جاهل هم قراره گیر ندهند دیگه؟!!!

 

فعلاً همین . به همه ی کسانی که به حرف زدن های من عادت کرده بودند اگر اون دنیا به نت وصل شدم  قول می دهم تمام وقت کله ام روشن باشه تا یهو ترک عادت براشون نشه .اگر هم نشد هر شب جمعه تو ساعت های مرخصی به همه سر می زنم.

 

خب برم دیگه...اِ  پی سی ام همین الان برام یه پیغام داد!:

"رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من ِ خراب ِ شب گرد ِ مبتلا کن"

!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 4:32  توسط مرضیه  | 

I need to believe "

that

Something extraordinary is possible."

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 2:39  توسط مرضیه  | 

آخه چی بهت بگم؟!!!

ببین تو رو به همون خدایی که تا حالا هر چی زور زدی نتونستی برای بودنش مثال نقض پیدا کنی، این قدر فیلم بازی نکن!

این قدر قه قهه نزن ! این قدر  نپیچ تو کوچه ی علی چپ! این قدر کله خاموش آن لاین نشو ! این قدر پشت تلفن نگو :"بابا من؟!!!!!! من که به تنهایی عادت دارم! من و ترس؟ چه حرفاااااااااااا!!!!!!!"

این قدر نشین این جا ادا در نیار و به سبک جدید پست ننویس! این قدر از کلمه های فینگلیش استفاده نکن! این قدر صفحات سر رسیدتو سفید نگذار! این قدر کلمه های فرهنگ لغت "چاله میدونی" رو جایگزین وزن و قافیه نکن! این قدر از این !!!!! ها نگذار!

 

تو هم قراره آدم باشی ها! آدم ها  گریه هم می کنند ، دلشون تنگ هم  می شه، حالشون از زندگی به هم هم  می خوره ، منزوی هم می شن ، محتاج نوازش هم می شن، ...

نترس از این که بترسی. ترس هم یک حقیقته یا واقعیت نمی دونم اما هست.

اون کتاب روش های اجتماعی شدن که داری تند تند می خونی و می ری جلو رو بنداز تو کمدت فعلاً درش هم پلوم کن. اصلاً نمی خوام 100 سال سیاه که هیچ 100 سال راه راه سفید و آبی هم به خاطر این چیز ها طلوع صبح خواب بمونی .نمی خوام حافظ ات تنهایی بکشه . نمی خوام سر رسیدت در انتظار جوهر روان نویس ، جون به لب بشه.

 

یه چیز دیگه :این قدر پای بستنی رو وسط نکش! آخه بستنی ها چه گناهی کردند که روزی چند تاشون برن توی شکم تو تا تو رو مست کنند و ببرن تو عالم هپروت؟! تا تو رو از فکر تو پاک کنند...

 پاشو .تو رو خدا از پای این جا پاشو . می دونی چند وقته شیرجه ی میخی نزدی؟! می دونی چند وقته زیر آبی نرفتی؟! می دونی چند وقته چشم هاتو توی آب باز نکردی؟! می دونی ؟! لعنت به تو اگه ندونی!

می خوام تا آدم ها بر نگشتند دو روز که نه دو ساعت هم نه دو دقیقه هم نه اصلاً چرا هی به دو گیر می دی؟! دو رو یکی کن! فقط یک لحظه نقش خودت رو بازی کن...

وظیفه؟ خوب آره ترک عادت موجب مرضه .پس اول یک سمینار زمان دار بده  با اسلایدهایی که ساختی و سعی نکن اصلاً خودت باشی! سعی کن کاملاً آکادمیک و معقول باشی و از هر گونه رفتار طبیعی یک انسان پرهیز کنی .سعی کن لبخندت رو با گاز گرفتن لبات محو کنی. خلاصه سفارش نکنم سعی کن هر کسی باشی جز "مرضیه". آره همونی که استادت به ذهنش خطور هم نمی کنه که تو تا حالا کتابی غیر آکادمیک هم خونده باشی چه برسه....

منتظرم .یادت نره یهو! می خوام امروز کلت رو بکنم زیر آب ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 9:20  توسط مرضیه 

......1379

" با نهایت تأسف و تأثر ابقای خانم سمیه ن را به همه دانش جویان و اساتید تسلیت می گوییم... "   1380،دانشکده ی فیزیک ، برد شورای جـِل..یعنی صنفی

......1381

......1382

......1383

......1384

.....اطلاعیه:

 رفقای عزیز ، بر و بچه های اکیپ:

احتراماً به عرض می رسانم که من جداً از شما انتظار نداشتم!بابا بگیم :

مریم سرش شلوغه! فهامه کم حرف و مثبته ! طلوع حقش رو خوردن! اکرم مصداق ه. ا . م (همه اکرم رو می خوان:دی) است وایشششششششش...

عمه سودی! تو دیگه چرا؟!!! تو چرا ساکت موندی؟!!! بابا درسته من نبودم که ارشادتون کنم اما عمه جون تو که هم اهل کمالاتی و هم بالاخره خون من تو رگ هاته!تو چرا گذاشتی؟!!!!

 

#جوونااااااا لطفاً قبل از تصمیم های گنده یک کم تحقیق کنید یا لااقل از ما محققین کمک بگیرید!

 

می دونید رفقا: من به دلیل روحیه ی مسوولیت پذیری فوق العاده و تمام خصوصیاتی که بر خلق الله پوشیده نیست حتی در شرایط کنونی نمی تونم ساکت بمونم! به قول ملت درسته که هر چی باشه ما "آدم عروس"* ایم! اما من یکی نمی تونم حقیقت رو کتمان کنم پس با اجازه از بزرگان فامیل نامه ی سرگشاده ام را تقدیم می کنم:

"بسم رب النسوان

حضور محترم جناب شادوماد:

سلام علیکم

هرچند به دلیل مشغله ی زندگی و کشیدن گاری علم و پژوهش فرصتی نیافتم که زودتر این نامه نوشته و به وظیفه ی شرعی و انسانی خویش که همانا امر به معروف و نهی از منکر است عمل کنم ، لیکن اکنون زمان ، زمان سکوت نیست : (خوب دیگه آشنا شدیم؟! پس بقیه رو به سبک خودمونی می نویسم!):

ببین پسر جوون ! من در هر صورت لازم می دونم بهت بگم تا پس فردا نگی که نگفتی!:

راستش سخته! گفتنش خیلی سخته!

من همین الان برات صبر و شکیبایی و حلم و بردباری و...(تمام مترادف هاش) را از خدا در حد کمال می خوام.

دلیلش هم اینه که وقتی آدم مسوولیتش یه هو زیاد می شه باید خیلی صبور بشه و با ظرفیت:)

 آره جوون! آدمی که بخواد با "سمیه" ما بره زیر یک سقف مسوولیش خیلی زیاده، آخه یه دل دریایی به دلش گره می خوره ...

(و صد البته کسی که تا حالا اومده جلو حتماً صبر ایوب داره!)

ولی بی شوخی اکیپ ما رو دست کم نگیری ها! اون هم وقتی "آدم عروس" باشیم که دیگه نگو! می تونی از دو تا شادوماد دیگه بپرسی و خودت قضاوت کنی! حیف که فرصت این دست نمی ده تا همون پروژه ی 1مهر پارسال رو امسال اجرا کنیم، اما در هر حال ما رو دست کم نگیر!

دیگه صحبت رو کوتاه می کنم.آخه ما اکیپاً کم صحبتیم!

 خودم زودی میام و دلهاتون رو 7 تا "گره ی خفت" می زنم که عمراً توی هیچ صعودی از هیچ دیواره ای باز نشه!

امضا : مرضیه (آدم عروس متعصب) "

*آدم عروس: در فرهنگ لغت نصف جهان به خانواده ی عروس یا داماد آدم عروس(داماد) گویند.برای مثال در بیت زیر:

آی آدم دومادا!   آی لپ پر ِ بادا!                        ما آدم عروسیم! ما ناز و ملوسیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 23:35  توسط مرضیه  | 

معمولاً توی سریال هایی که به قول معروف کش اش داده اند (آب توش بستند!)،قسمت پایانی در سکانس های آخر ،بیننده شاهد مروری از وقایع اتفاقیه در طول سریال است که بیشتر از ذهن نقش اول داستان می گذرد.

جالبه! گاهی شما تنها از سر خود آزاری در گیر برخی از این سریال ها شده اید و با اعلام  قسمت آخر توسط مجری تلویزیون  نفسی راحت می کشید اما این سکانس در هر حال غمگین است.و حتی شما آرزو می کنید که کاش قصه ی بی سر و ته به این زودی تمام نمی شد! در فلاش بک هایی که می بینید مجموعه ای از صحنه های خاص و تأثیر گذاری که در "روند" قصه مشاهده شده گنجانده شده:

{تحقیر و توهین ها،  تشویق و امیدها،  شخصیت هایی که در وسط قصه می آیند و جریان قصه را تغییر می دهند، صحنه های کمدی و تراژدی، اتفاقات غیر مترقبه ای که معمولاً شخصیت های قصه را از این رو به آن رو میکند،... }

سکانس آخر انرژی منفی خود را خواهی نخواهی به همراه دارد.

 

این روزها سکانس های آخر را در یک سریال کش آمده تجربه می کنم. شاید برای همیشه از چنین فضایی خداحافظی کنم ...شاید هم چند وقت دیگر دوباره قصه آغاز شود، اما نه تکرار سریال بلکه نسخه ای جدید.

سریالی که شما خود نقش اول (در ظاهر)را در آن بازی کرده اید مانند فرزندی است  که خلف یا ناخلف در هر حال جزیی از وجود شماست. تک تک آن فلاش بک ها تجربه ای ارزشمند است که بهایش با عمر شما پرداخته شده و اگر تصور کنید که از روزی که موجودیتی برای خود متصور شده اید تا کنون در فضایی به نام "آموزشی" قوی یا ضعیف ایفای نقش کرده اید، بزرگ شده اید، توسط آدم های این فضا دوست داشته شده اید و دوستشان داشته اید ، دنیای بیرون از این فضا برایتان بیگانه و گاه رعب انگیز است.

شرط لازم برای "پریدن " ، "سوراخ کردن" پیله است هر چه قدر که درد داشته باشد اما:

 

سکانس آخر انرژی منفی خود را خواهی نخواهی به همراه دارد.

 

 

سخنی با اولیا و مربیان:

مادران عزیز:

اگر بچه ی دو ساله ی شما از شما تقاضای "نون وپنیر ِ بی نون" می کند! ذوق زده نشوید که بچه ام چه قدر بامزه است و خواسته اش را برآورده کنید! شاید 20 و چند سال بعد عوارضش معلوم شود!

   مربیان دل سوز:

اگر علاقه مند به گرفتن تست های IQ و تبلیغ شاگردان خود  هستید تصور کنید که چند تا سوال "چی مال چیه !" وحی منزل و معیاری بی نقص نیست و در ضمن افراد دارای روانی سالم  لزوماً تست IQنداده اند علاوه بر این که مشاهدات آماری ناقص ما بیش تر به رابطه ی معکوس بین سلامتی و IQ ی بالا اشاره کرده است!

   پدران دوست داشتنی:

درست است که فرزند میوه ی باغ زندگی تان است و با فداکاری های بی وقفه ی برخی از شما و محبت های بی اندا زه ی شما کمترین خواسته به ثمر نشستن این محصول است!، اما یک نگاه واقع بینانه به همه ی ما نشان می دهد که هیچ سیستم ایده آلی وجود ندارد،  به علاوه وجود آفات محیطی موجود را منکر نشوید پس از دل بندتان انتظار بی جا که هیچ به جا هم نداشته باشید!

خاله ، دایی ،عمه ....جان های عزیز:

همه ی بچه ها مستعدند . لزوماً قبولی در یکی دو مسابقه ی علمی- فرهنگی-هنری-ورزشی  به معنای "شق القمر" نیست. در ضمن این که بچه ای زودتر از هم سن و سالان خود حرف بزند! بدون گذراندن مرحله ی "چهار دست و پا رفتن" بدود! و قس علی هذا(!)  بازهم امر فوق العاده ای نیست.لطفاً کمی از بالا به قصه نگاه کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 22:10  توسط مرضیه  | 

..................................................

..............................................................

.......................................................................

...............................................................................

.......................................................................................

...............................................................................................

...................................................................................................

پی نوشت: مریم جان! متاسفم که حرفت درست از آب در نیومد شاید هم همونه که تو گفتی امروز:

"امشب وبلاگ مرضیه خوندن داره!!!"

امشب تمام حرفهام که قرار بود ان تا پست بشه رو سانسور می کنم ...امیدوارم بشه با این همه حرفی که قورت داده ام نفس کشید.این جا اکسیژن کمه...  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:6  توسط مرضیه  | 

تا دوباره پام رو توی دنیای آکادمیک نگذاشتم و یه پست سرشار از اثرات....(اسمشو نبر!) نگذاشتم چند تا واژه ی کلیدی بنویسم که وبلاگ تبدیل نشه به یه سریال سرشار از بیچارگی آدم ها!!! و صد البته عادت دیرینه ی غر غر کردن کمی تعدیل گردد:

فتیله ،جمعه تعطیله---ناهار دوستانه:)---....(حال گیری هاش سانسوره!)---معجزه!:لغو سفر یه خونواده ی هم مسلک!---خونه ی اون خونواده ی هم مسلک:یک جمع4نفره ی  کاملاً ایده آل !(4 نفر +Nتا بستنی)---احیای شب نیمه اون هم کاملاً ایده آل!---صبح عید:یک دنیای آبی: خنک ،بخار، گرم، تحرک، خانم خواننده ی 70 ساله!،3 ساعت تمام آب و آب و آب...----یک ناهار تووووووووپ---9+1 کتاب غیر آکادمیک از یک نویسنده ی حرفه ای---خرید یک کتاب توپ:دی---بازگشت---....----....---....---.

 

اوه دیرم شد،خدایا پست بعدیمون همش این مدلی نشه یه هو:  "....". راستی دستت درد نکنه!طبق معمول می گم:"بابا تو دیگه کی هستی؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 7:23  توسط مرضیه  | 

 

می خوام بدون ترس و بدون مرز بنویسم:

موضوع یه جورایی تو هستی: همونی که همش می گن:" عجل علی ظهورک " ...

 

مقدمه: ماه شب 14 تازه طلوع کرده بود...زدم بیرون...یک روسری سفید خالص خریدم ...مسیر رو از خیابون به سمت خیابون های یک در میون یک طرفه ی محل کج کردم...روی قرص ماه zoom  کرده بودم و به سمت خونه میومدم ...هر چه کوچه ها تاریک تر بهتر! آخه مهتابی تر می شدم...الان که دیدمش یه گوشه ی قرص صورتش گرفته بود ...خودمونیم ها جذاب تر شده! آدم رو هوایی می کنه...

 

مقدمه با متن اصلی چه فرقی داره؟! می خوام امشب رک وراست یه چیزی رو بگم. تو که می دونی یعنی گفتند:"مهدی از خبرهای شما آگاه است."پس کارم راحت تر می شه.نمی دونم تا حالا به چند نفر گفتم؟! حالا چه جوری ؟یادم نیست. فقط این که :"من با این قصه مشکل دارم ...نمی فهمم...با خودت  هم..."

 

حق بده دیگه! اگه جای ما بودی،باور می کردی؟! فکرشو بکن: عدالت جهانی

 

بابا خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی حرف گنده ایه! حالا این که سطح عقلانیت مردم بالا می ره و شکوفایی علم و فقر زدایی و اینا که همش تو همون عدالت جَمعه هیچ!

امنیت رو بگــــــــــــــــــــو! بابا می گن تو که بیای،  یه دختر  جوون از شرق به غرب زمین می ره تنهایی بدون هیچ مزاحمتی!!! خداییش این یکی دیگه برای آدمی که نتونسته یک کوه ناقابل توی همین شهر در چند قدمی خونه تنهایی بره و امنیتش تهدید نشه....قبول کن !باورش راستی راستی  سخته.

 

ببین این که این قدر پررو شدم نتیجه ی رو دادن خودتونه ها! آقا !خونوادگی آدم رو پررو می کنید، از بس هیچی نمی گید بهمون و تازه همه جوره هوای آدم رو دارید .حالا  که مهتابی شدم ، تو هم که همیشه available  ای و هیچ وقت برای آدم busy  نمی شی پس یه چیزی می گم که یه مدلهایی فوضولیه:):

راستش من اگه جای تو بودم اصلاً برای امثال خودم تره هم خورد نمی کردم! هیچ وقت نمی تونم احساسی که اون لحظه ای که خونه که چه عرض کنم قصر جناب "س" تاسوعا رفته بودم رو فراموش کنم...تو اون هیر و ویری کلی ما رو از حال در آورد اون مداح محترم! راستش کم کم داشت باورم می شد که همون شب نشده تو اومدی و همه چیز حله! عجبا!خودت چه حالی می شی وقتی این چیز ها رو هر روز داری می بینی؟ آدم هایی که به اسم مهیا کردن مقدمات اومدنت تو مخ مردم کردن که"بذار بزنن تو سرت و تو هم خفه شو! هیچی نگو! بشین تو خونه کشکتو بساب تا یکی بیاد جواب آدم بدا رو بده ...هر چی بیش تر هم زدن تو کله ات بیش تر لبخند بزن ! چون تو داری یک کار بزرگ می کنی!"

 

می دونم دارم تند می رم...خودم همیشه شعارش رو میدم که :"ملت! حق رو با خودش بسنجید نه با مدعیان حق پیشه! " هر بار قاطی می کنم یکی تو گوشم میگه:"مرضیه جان!درسته که اهداف الهی است ، اما ابزار بشری است." اما سخته .برای من یکی باور این شعارهای روزمره ی خودم سخته.

 

من مدعی رهروی مسلک تو و خونواده ات نیستم! اون قدر رفتارهاتون عادی و نرمال است که قابل هضم برای فرهیخته زدگانی چون من نیست!!! توی کله ی ما زندگی یه جور سیستم پیچیده ی غیرخطی است که هیچ قطعیتی در روابط حاکم بر اون وجود نداره...اما شماها با چنان قطعیتی حرکت کرده اید که هر چی ما توی چهار دیواری پژوهشکده ها به هم می بافیم در جا می پیچونید به هم، البته ما هم این جوری قراره به قطعیت برسیم دیگه:) از هیچ به همه چیز... بقیه حرفهامو با نگاه برات پست می کنم با اشاره ...اما تو یه جوری بگو که بفهمم...آره همون اشاره بهتره.آخه می دونی که: چشمهام خطی ترین عضو وجودمه .کی بود که میگفت:"نشود فاش کسی آن چه میان من و توست ...تا اشارات نظر نامه رسان من و توست..."

 

امشب بلند آرزو می کنم: آرزومه....

-          مرضیه! چی شد ؟! بالاخره این دوربین رو درست روی قرص ماه Zoom  کردی؟

-          چی رو؟!!!

-          خودت گفتی zoom  ِ!

-          آهااااااااااان! آره zoom ِ!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 6:56  توسط مرضیه  | 

 

ماه نامه ی "مجله ی زنان "/ مرداد 85  :

 

"بهترین راه مبارزه با فحشا ازدواج موقت است ."

 

عبدالرضا مصری ، رئیس کمیسون اجتماعی مجلس هفتم، در ادامه گفت:

"یکی از مزایای ازدواج موقت نسبت به ارتباطات نامشروع و مخفی ، که در حال حاضر در بین جوانان شایع است ، این موضوع است که حداقل ارتباطات شفاف و با اطلاع خانواده ها خواهد بود و دیگر زوجین پیش از ازدواج امکان خالی بندی  برای هم را ندارند."

 

پی نوشت: کمی تاخیر در اعلام این متن به علت مشغله های هدف مند من بوده که خدا را شکر اکنون به لطف حلال های قوی موجود همه چیز در حال حل شدنه ! متن بالا ذره ای کوچک از راه حلی مبسوط بود...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:24  توسط مرضیه  | 

مواد لازم:

یک خونه ی خالی از هر گونه موجود زنده

 یک پخش کننده ی موزیک!(هر چه قوی تر اثربخش تر)

تعداد متنابهی CD ِ آهنگ های جک و جواد

رنگ های جیغ (مختص خانم ها)

طرز تهیه:

 قبل از شروع به هر موجودی که ممکن است مزاحم شما شود بگویید که به دلیل مشغله ی کاری نمی توانید هیچ پاسخی به کسی بدهید.توجه کنید که شما به هیچ وجه دروغ نگفته اید...این متن را بخوانید تا متوجه شوید که چه قدر مشغله خواهید داشت!:

 کلیه ی در و پنچره های منزل را ببندید. مواد بالا را به حدکمال استفاده کنید...از لباسهایی که در کمدتان در حال کپک زدن است استفاده ی بهینه را بکنید...خودتان را آن قدر رنگ کنید که قابل شناسایی توسط خود نباشید.(این قسمت برای کاهش عوارض بسیار مهم است.)

 امید است آن قدر انرژی پتانسیل در چند روز قبل در وجودتان ذخیره شده باشد که بتواند به جنبشی ،در حد کمال تبدیل شود. این انرژی معمولاً "اکتسابی" است . اگر در محیطی انرژی ده نبوده اید این نسخه مناسب شما نیست.

 سعی نکنید هیچ سیگنالی را پردازش کنید...آهنگ ها را select نکنید...هر گونه مطلب قابل تأمل را از اطراف خود جمع آوری کنید...حالا کم کم به مرزهای بی خیالی نزدیک شوید...

 توجه!: مکان شما باید قابل شستشو باشد یا حتی المقدور به یک حمام یا دستشویی دسترسی سریع داشته باشید طوری که هر لحظه ای که خواستید تمام این بی خیالی را "یک جا" بالا بیاورید به فرش یا دیگر وسایل زندگی ملت "گند" نزنید.

 امیدواریم قبل از هر اقدامی این متن را تا به آخر مطالعه کرده باشید چون ما هیچ مسوولیتی در قبال زندگی شما نداریم.هر چند شما این نکته را تا کنون به کرات از بزرگان شنیده اید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:41  توسط مرضیه  | 

black

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:21  توسط مرضیه  | 

 

خوب این تیتر ربطی به پستم نداره! چون قصد گلایه ای نبوده (جهت خالی نبودن عنوان نوشتم!)

 

دو روز پیش بود که در اثر توجه ویژه ی اداره ی آموزش به دانش جو جماعت ، در اوج فشار کاری ،یک ای میل نوشتم برای چند تا از دوستان با عنوان "حدس بزنید!" ...یک جور غرغر بود دیگه ...آدم هایی که انتخاب کردم در اون لحظه کسانی بودند که به نظرم میومد خیلی تحت تأ ثیر انرژی منفی یک بچه ی غرغرو قرار نگیرند و به خصوص اهل لی لی به لالا گذاشتن و قربون صدقه رفتن نباشند... با کمال خوش حالی(!) همه از امتحان فوق سربلند بیرون اومدند:) جواب هایی که برام اومد یک نکته ی مشترک داشت:"طلب شفا*"! راستش بعد از اون با این که از کم صبری خودم شاکی بودم اما خدا رو شکر کردم که اگر یکی از این شفا خواستن ها بگیره واسه هفتاد پشتم بسه .چیزی که ربطی به تز و دفاع و این چیز های لوس نداره...

بعد از اون امروز که اجباراً منزل نشین بودم در حال خوردن سوپ اجباری:( یادم افتاد به یک خاطره :

یکی از بچه های خوابگاه که بنده خدا  خیلی به خودش می رسید یک مشکل گوارشی پیدا کرده بود پزشک هم براش "آندوسکوپی " داده بود و نمونه برداری از معده برای معاینه ی دقیق تر...آقا ! این هم توهم برش داشته بود که سرطان گرفته و امروز فردا بار سفر رو می بنده! یک فیلم ایرانی ای شده بود توپ! دو سه روزی دوست ادیب ما کلی رفته بود تو لاک خودش و هر چی بهش می گفتی جوابتو با یک بیت شعر می داد و از بی وفایی دنیا و محبت و عشق و... این چیزا حرف می زد! ...

تا این که یک روز که داشتم شرق و غرب عالم علم رو به هم پیوند می زدم تا مسئله ی "استاد بزرگ " رو  حل کنم، جماعت اومدند سراغم که می خواهیم بریم پیش فلانی یک کمی جفنگ بگیم که طرف از این وضع بیاد بیرون گفتیم تو بهترین هستی تو این وادی!!!!

حالا از من اصرار که بابا این کارا چیه؟! این جور مواقع نباید لی لی به لا لای طرف بذارید!!!! تازه با یک همزاد پنداری با بازیگرهای فیلم های ایرانی باورش می شه که مردنیه!!! از مردم هم انکار که نه تو بچه ای ! فقط بیا و یه چیزی بگو طرف حالش خوب شه!!!

توی اتاق طرف: داشتم سومین ابر لیوان چایی ام رو می خوردم ! و سعی می کردم شاخ هایی که در اثر حرف های ترحم انگیز ملت رو سرم داشت سبز می شد رو قایم کنم که دو سه تا نیشگون بر و بچ مجبورم کرد حرف بزنم!...

مرضیه:"خوب ،من الان فقط یه بیت شعر تو کله ام است!"

بر و بچ:"ای ول! از اشعار خودته دیگه؟! "

مرضیه:"نه! جفنگ نیست! مال جناب مولاناست...حکایات دفتر پنجم هم نیست !...از دیوان شمسه"

برو بچ:"....:)...."

 

"تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون؟!

                                 نه!کش کشانت می برند !انا الیه راجعون!"

...............

..................

اون روز نفهمیدم چرا مردم بستنی ای که باهاشون طی کرده بودم(!) رو برام نخریدند! شب هم مجبور شدم هم غذا بپزم هم ظرف بشورم!!!اما فرداش دوست رفتنی مون رو دیدم که داشت طبق معمول برای ملت جک بالاتر از 18 سال تعریف می کردو اصلاً شعر ادبی نمی خوند!!!

 

*: اگر منظورتون از شفا درمان است ،لطفاً اون رو با کسره تلفظ کنید عزیزان من.

پی نوشت: حقمونه دیگه! حالا بشینید و واسه جلب توجه مردم هی بزنید تو سر خودتون!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:24  توسط مرضیه  | 

یکی از بزرگ ترین موهبت های خونواده های شلوغ اینه که شما می تونید از تجربیات یک ملت به راحتی در یک مهمانی خانوادگی صمیمی بهره مند بشید و به راحتی یک سیستم هماهنگ برای یک هدف بزرگ(!!!) جور کنید.در زیر چند پیشنهاد برای یک دفاع با کمترین تلفات که  امروز به من  ارائه شده آورده می شود:

1)استفاده از توان مندی های  شوهر خاله های عزیز :

 فن بیان و جذبه ی یک استاد عربی جهت صحبت با سران مجلس در حین دفاع به خصوص استفاده از جذبه ی خاص برای کشتن گربه و از این حرفا کمی قبل از جلسه،دیسیپلین و تعارفات نامحدود  یک  رئیس بانک  برای گذاشتن ملت تو رودرواسی، صدای خوش و نوازندگی یک کارمند فنی برای آنتراکت های وقت و بی وقت به خصوص در هنگام سوال های نا به جای دوستان:)

2)استفاده از همسران اعضای بالا:

بهترین کاندیدا خاله ی شماره 3 بوده که با یک ظرف میوه در کنار روسا اون قدر میوه پوست می کنند و با زبون خوش به خورد ملت می دهند که سیستم گردش خون بدن علما ذخیره ای برای سلول های خاکستری(مرکز خطر ) باقی نمی گذارد.

3)بخش تغذیه:

با هماهنگی قبلی با بستنی فروشی روبروی پارک ملت برای جلسه ی مذکور بستنی "برجی" مخصوص سفارش داده شود! بدیهی است خوردن چنین برجی بدون از دست دادن لباس نیازمند 100% توجه دارد یعنی باز به سلول های خاکستری چیزی نمی رسه.*

*: برای کسانی که در رژیم هم به سر می برند چند نفر در نظر گرفته شد که در طرفین شخص مذکور مستقر شوند و به شیوه ای بستنی بخورند که طرف 120% توجه خود را متوجه لباس هاش کنه!!!

4)بخش بصری:

دختر خاله ی N-1  بهترین کاندیدا جهت بخش بصری (عکاسی) انتخاب شد. تجربه نشان داده ایشون  تا از کلیه ی فیگورهای ممکن یک فرد تصویر نگیره ول کن قضیه نیست! به خصوص اون قدر ایثارگر و مرضیه دوست هست که برای پرت کردن حواس علما از اصل قضایا کلی ابتکار به خرج بده.

5)بخش سرگرمی:

این بخش توسط خود ارائه کننده انجام می شود...بسته به نوع فضا امکان پخش هر گونه فیلم از تراژدی گرفته تا کمدی وجود دارد.

 

هم چنان منتظر پیشنهادات سازنده  دوستان هستیم...

ستاد مبارزه با جنگ و خون ریزی.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:52  توسط مرضیه  | 

 

یک نامه ی غیر آکادمیک در بین N تا نمونه ی آکادمیک امروز:

"می دونی ! به نظر من این END ِ بی شعوری است که آدم با این که هنوز حافظه اش کار می کنه و تولد ملت یادشه! بهشون تبریک نگه چوت هیچ کاری برای تولد ملت نکرده!

باز هم END ِ کشکی بزرگ کردن یک تز مسخره وباز END ِ  بی جنبه گی است که آدم نره سر خیابون لا اقل یه شکلات برای طرف بخره! اونم طرفی که برای این آدم بی جنبه کلی گیگیلی میگیلی آویزون در و دیوار کرد روز 29 تیر!

ببین حتی الان حال نقاشی هم برات نداره اون آدم! از همون نقاشی ها که کلاس اول بود می کشید...همون هایی که آسمونش قرمز بود!!! همونایی که معلم نقاشی اش مامان رو خواست مدرسه که در مورد آی کیو ی اون بچه یه صحبتی بکنن!!!

الان اصلاً برای مسائل واقعی وقت ندارم...برای این حرفهای غیر آکادمیک فرصت ندارم!...

ببین بعد از 27ام حتماً یادم بیار که بهت بگم:

 

 

             «تولدت مبارک»                         "

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:11  توسط مرضیه  | 

 

1)قابل توجه کلیه ی دانشجویان علوم پایه :

رفت و آمد در کلیه قسمت ها اعم از کلاس ها و آزمایشگاه ها ی ساختمان 6 طبقه دانشکده

علوم پایه تا تاریخ 19/6/85   اکیداً  ممنوع است .

                                                                            با تشکر

                                                                                      رئیس دانشکده علوم پایه

 

 

2) خانم دکتر "ش":

                        " آقای دکتر"د"! حالا این دانشجوها به کنار! اون کارگرهای بنده خدا !!! وقتی

                 این دخترا از کنارشون رد می شن، نمی دونن به رنگ و دیوار نگاه کنن یا به اینا!!!!"

 

 

3)"خانووم! فقط می تونم بگم(!)تا یک شنبه وقت دارید که متن تکمیل شده ی تز را با همراه تمام امضاهای اداری و... برسونید به دست تحصیلات تکمیلی!در ضمن، شما یک مشکل هم دارید اون هم این که واحد زیادی پاس کردید! راستی، من فعلاً وقت ندارم! موفق باشید:) "

 

 

تو رو خدا یک سایت ، کتاب یا یک معلم خصوصی معرفی کنید که بشه کمی بد وبیراه ازش یاد گرفت!

می ترسم خدای نکرده محصول این سیستم بی عیب و نقص یک مشت آدم عقده ای از آب در بیاد!!!

 

امضا:

 یک ایده آلیست ِ فرهیخته زده، محصولی از یک مجموعه ی ایده آل فرهیخته پرور  بی عیب ونقص.
 

بعد از چند ساعت...:

                            اگر به فیزیک غوطه ور در متافیزیک ! علاقه دارید...گزارش کامل امروزمریمرا ببینید.  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط مرضیه  | 

امروز یک بار دیگر به هر چی "کرم" هست حسودی ام شد! آخه ما که فقط افتخار مجالست یافتیم این طور تحویل می گیرنمون ،خود ِ کرم ها چه صفایی می کنند؟!!!

نتایج اخلاقی پارتی امروز:

1)      دماغ های ایرانی ها خیلی نافرم است.(جواب سوال یک فسقلی که از خانمی که چسب روی دماغشه می پرسه:"راستی چرا خدا هر چی خطا داشته توی خلقت دماغ از خودش بروز داده؟!!!")

2)      الان عمل جراحی دماغ از نون شب واجب تره! حداقل کمتر رفتارهای نبوغ آمیز شما به چشم میاد...

3)      چون بعد از عمل دماغ لازمه که تا 1 ماه قه قهه نزنید(یعنی دهانتون تا آخرین حد ممکن باز نشه! ) اول یک تست بدهید تا الکی مردم رو الاف نکنید...اگر هم N  شاهد حاضر ناظر (در پارتی ِ فوق) بهتون گفتند که شما واجد شرایط نیستید یا دهنتون رو بدوزید یا با همین دماغ سر کنید...

4)      بعد از عمل فوق باید تا 3 ماه با زاویه ی 70 درجه(یعنی نشسته) و بدون هیچ نوسانی بخوابید!پس اگر تا کنون سابقه ی افتادن از تخت را (یک شب در میان!) دارید جداً بی خیال شوید.

 

پیشنهاد، از نوع فسقلی: "به نظر من اول آدم باید سایز انگشت اشاره(یا هر کدوم که باهاش راحت تره) رو به جراح بده تا طرف میزان باریک کردن پره های دماغ دستش بیاد! "

 

نتیجه، از نوع "دماغ عملی" بعد از پیشنهادات و نظریاتی از نوع "فسقلی":

"آدم های .....  نه تنها عمل دماغ روشون جواب نمی ده بلکه باید تا 6 ماه (حداقل 1 ماه) از "دماغ عملی" ها فاصله داشته باشن. در ضمن اگر امروز من دماغم دفرمه شد میام سر جلسه ی دفاعت کاری می کنم که بیش تر از امروز من بخندی!!! "

پی نوشت: شما هم اگه رسیده و نرسیده بعد از پارتی ،پیغام استادتون رو مبنی بر جلسه ی تحصیلات تکمیلی فردا و ویرایش هایی که باید به تز اضافه کنید جوری که تز به کتاب تبدیل بشه رو

می گرفتید بهتر از این چیز نمی نوشتید!

پس پی نوشت: اگه بشه یه چیزهایی اندر باب تز نگاری و خلاقیت می نویسم هم چنین به کار نبردن واژه ی نامأنوس و ....درآوری ِ "فیزیک پیشه":(

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 23:44  توسط مرضیه  | 

بهش گفتم :"بیا ، بیا و توی آینه خودتو ببین تا باورت بشه..."

 شروع کرد به جیغ وداد...پاهاش رو روی زمین می زدو چشمهاشو روی آینه ای که توی دست من بود، بسته بود:"نه! نمی خوام ! من عقابم! همه می دونن... توی آینه چی ببینم؟معلومه که من عقابم ..."

 

دستاشو ول کردم:"به جهنم! اصلاً برو با توهم یک عقاب تا آخرین نفست زندگی کن...این آینه هم

می ذارم همین جا .بزن بشکنش...آره .این جوری ثابت می شه که چی هستی...مثل اون N  تا ...استغفرالله..."

زدم از اتاق بیرون و زیر چشمی می پاییدمش...

بعد از مدتی چشمهاشو یه کم باز کرد...پشت به آینه پای PC اش  نشست وپروژه اش رو ادامه داد...داشت سیستم پرواز یک عقاب رو با تقریب خطی worm similarity  شبیه سازی می کرد!

اما برنامه ها اجرا نمی شد...فکرش کار نمی کرد...یکی دو بار نیم نگاهی به عقب کرد تا...

چند دقیقه و چند دقیقه ی دیگر....

صدایی نبود...سکوت محض...نگران شدم...از اون بعید بود...رفتم توی اتاق...

 

جلوی آینه نشسته بود و زل زده بود به صورت کرمی که آروم آروم دونه های اشک از چشمهاش پایین میومد...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط مرضیه  | 

بلند شو ...تا قله چند صد ، هزار ،میلیون ،... قدمی بیش تر نمونده!

"یک کوهنورد حرفه ای هیچ وقت قدم هاشو کند یا تند نمی کنه ...هیچ وقت از گروه عقب و جلو

 نمی زنه...هیچ وقت بیراهه نمی ره...."

"آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ! خانوووووووووم! کجا کجا؟!!!

این جا، تو دیگه نه! این جا دیگه نمی تونی کله شق بازی در بیاری! این جا قانون ، قانون طبیعته .

حرف اول و وسط و آخر را اون می زنه... مدرکتو  بذار توی پناه گاه . دستاتو از جیبت درآر!                     بارتو سبک کن...

توی بطری آب چند قطره لیمو ترش بریز که جو زده نشی! فکتم ببند! آهان...بسم الله"

 

ساوالان

توضیح عکس: دریاچه ی قله ی ۴۸۱۱ متری "سبلان" به قول محلی ها "ساوالان". ۴ شهریور ۱۳۸۴

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 17:4  توسط مرضیه  | 

زور نزن! تو نه! بگذار "خودم"، آروم آروم ، تار به تار ، ذره ذره  سوراخش کنم...

طولانی؟! خوب معلومه که طول می کشه!می دونی چند ساله که این پیله درست شده؟

سخت ؟ خوب معلومه...هر چیزی قیمت خودش رو داره...

وااااااااااااااای نه! اون قیچی رو بگذار کناااااااااااااااااااار .دوست داری تا آخر عمرم کرم باقی بمونم؟!!! من می خوام بپرم. این فرصت رو ازم نگیر.حتی اگه یه روز با شعله ی یک شمع مسخ بشم و اون قدر دورش بچرخم که بال های نازکم بسوزه؛ این حالت ارجح است به اینکه توی یک پیله ی چند هزار متری با نمای مرمری در حال نشخوار کردن برگهای پاستوریزه ی ویتامینه هنک کنم ، هارد بسوزونم! اونم در اثر یک کرم ورژن 2006!!

نمی خوام منفی بافی کنم! می خوام "دو، سه ، چهار،...باره" شروع کنم .

یاد دوستم "جاناتان" افتادم...همونی که ازش خیلی درس گرفتم.اولین روز که دیدمش می گفت:

"چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی ،آزاد است؟"

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 8:41  توسط مرضیه  | 

دختر بزرگ کن ...

امشب احساس می کنم می خوام دخترم رو بفرستم خونه ی بخت!....

بهم می گه :"این هم دختر بود که تو بزرگ کردی؟! تازه رفتنش خوشحالی داره که..."

مامان جوابش رو میده!:"هر وقت دختر شوهر دادی می فهمی که ربطی نداره اون دختر چه مدلی بوده! بچه هر چیزی باشه بچه ات هست!..."

اولین پرینت رو از مخلوقم گرفتم. می خوام همه چیز درست باشه! نمی خوام برای دخترم چیزی کم بذارم! نمی خوام تو خونواده ی شوهرش ازش الکی ایراد بگیرن! خودم می دونم دخترم ایراد کم نداره!!! اما انتقاد باید منصفانه باشه...بگذریم ...شکون نداره این حرفها الان!

آره دختر مال مردمه !!!

"مامان جون! سخت نگیر زندگی رو ! تا بوده همین بوده...سفید بخت شی مادر." *

 

*: بنده خدا "مینا" اگه بدونه به جای ویرایش الان دارم چه میکنم، منو می کشه! خدائیش برای این یک نفر و آقاش! باید یک پایان نامه تقدیر بنویسم:)

»راستی رسمه برای مادر عروس هدیه بیارن؟! چه رسم خوبی:دی«

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:46  توسط مرضیه  |