تبليغاتX
let's go beyond

1)پیش آمد های مستقل:

در  صورتی که احتمال وقوع یک پیش آمد از دیگری مستقل باشد به آن ها مستقل گویند یعنی احتمال رخداد یکی بر دیگری اثری ندارد. احتمال کل ،حاصلضرب ِاحتمال رخداد تک تک پیش آمد هاست.

2) فرآیند های مارکوف:

وقتی احتمال رخداد یک پدیده به یک و فقط یک گام زمانی قبل بستگی داشته باشد .بسیاری

از پدیده های بیوفیزیکی و طبیعی مانند سری زمانی قلب،سیگنال های زلزله نگاری یا سیگنال های

"ص و ت ی":) در این رده قرار می گیرند.

3)همبستگی بلندبرد:

وقتی داده ها به صورت تابعی توانی از پارامتری(فاصله ی دل به خواه بین داده ها) با هم رابطه دارند... 

 

-نتیجه ی اخلاقی:

1) من می خوام مستقل بشم!!! یه جورایی .Simple e simple حداقل فایده ای که داره اینه که  اگه یک روزی کسی خواست سیگنال مرضیه را پردازش کنه، جونش راحته ! تازه مستقل بودن به شما این امکان رو می ده که کارهاتون به پیشامد بغل دستی ات کاری نداشته باشه.یک جور رهایی ِ محض:) ...چه کیفی داره ها...اون دنیا حق خلق الله هم رو دوشت نیست دیگه!

2)خدایا ! کارت خیلی درسته ها! "مارکوف" یه جور حد وسطه بین طبقه بندی در فرآیندهای تصادفی...بعد می بینی طبیعت یه جورایی با این مدل ما خیلی وقت ها جور در میاد:) راستی RAM ِتو چنده؟! آخه ما با این همه امکانات و این RAM چند گیگ ِ مون یه روز برنامه هه طول می کشه تا یه کمی از داده ها را تازه با خطا ی(نمی گم!) محاسبه کنه! دست آخر هم .... بابا تو دیگه کی هستی؟!

3)واه واه واه .خوبه سیگنال صوتی همبستگی بلند برد نداشت! اگرنه ...    

من نمی خوام مثل white noise(همون "نوفة الابیض") همبستگی ام صفر باشه ها. اما نمی خوام همبستگی ام بلند برد هم باشه! ببین رابطه ی توانی خیلی خوب نیست...یه هو میزنه می ره بیرون از صفحه!

 

-نتیجه ی غیر اخلاقی:

کی گفته من حرف هام مفهوم نیست؟! هاااااااااااان؟ هر کی نفهمید من چی می گم حضوری در خدمتم!(البته بعد از 4 شنبه !اگه با این وضع 4 شنبه ای در کار باشه!).تضمین می کنم بهش بفهمونم چی می گم!!!

 پی نوشت:راستی خبریه امشب؟ چه قدر شولوغ پولوغه دنیا! ببین "حرا"و"کوه نور"و"مبعث" و"27 رجب" و این چیز ها رو من نمی دونم الان...اگه وقت کردی یه فایل ِ" تِک" ازشون درست کن بعد از 4 شنبه یه نگاهی می کنم... البته صبرکن ببینم...  این ها آشنا هستند برام...فکر کنم یه بار یه سیگنالش به دستم رسید...6 سالی گذشته. البته هنوز برنامه اش داره اجرا می شه!  فکر کنم باید RAM رو ارتقا بدم .یه کم فیلتر هم بد نیست،آخه این روش های مغزهای فسقلی ِ ما که توی محیط نویزی جواب نمی ده...راستی یکی الان گفت:" امشب بارش سیگنال داریم!  "اگه چیزی گرفتی  save اش کن. من الان فرمت این سیگنال رو نمی شناسم.  اگه یه روز فرمتش رو تونستم بخونم میام سراغت...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:57  توسط مرضیه  | 

یه دعا می خوام بکنم...دستاتو بیار بالا ،چشماتو...نه نبند!بگذار eyes to eyes باشه!

گوش کن...بــــــــــــــَه... این قدر به مرجع و سند و علم رجال و حدیث گیر نده!

به حال  ما چه فرقی داره ؟! ...تسبیحی که امروز سوغات گرفتی رو بذار کنار.

می تونی یک لحظه تئوری اعداد رو فراموش کنی ؟!

میک آپ ات رو که پاک کردی؟ نمی خوام زیر چشمات سیاه بشه، که همه بفهمن...

خوب، آماده ای فسقلی ِ پر ادعا؟!

 

"اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا"

 

یه چیزی بهت بگم ؟!فکر نمی کنی این جا علیت نقض شد؟! انگار قبل از اینکه این دعا

رو بکنی دعات مستجاب شده...(خوب شد اون ریمل رو شستی آخه واتر پروف نبود)

 

راستی می خوام یه دعای دیگه بکنم، اون اولی "پیش دعا" بود!:

"خدایا به هر درجه که مرا نزد خلق رفعت و بلندی عطا می کنی به همان درجه مرا نزد

خودم پست و ذلیل گردان و به هر عزت که در ظاهر به من عطا فرمودی همانقدر ذلت

و حقارت به باطن ذاتم کرم فرما."

 

دستاتو باز کن ...باز ِ باز...بالا و پایین رو بی خیال شو ... خودتو رها کن ... گرمای وجودش  

رو حس کن...حالا با همین حس و حال تا صبح حرف بزن...با نگاه! نه سیگنال صحبت!

حالا می شه در گوشی یه چیزی بهت بگم؟!

-نه !نگو! لو نده! قرارمون یادمه !:" هر وقت دلخور ازت شدم بهت یه جوری نشون میدم!" به

 شرطی که تو هم چشماتو نبندی ها...باشه فسقلی ؟؟؟

 

ممنونم مهربونترین  ِ مهربون ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:16  توسط مرضیه 

نگاهت همیشه برام سرشار از زندگیست...

توی چشمهای معصومت می شه گم شد و برای لحظه ای کوتاه در زمان حال غرق ...

 

 

 

راستی عزیز ِ دل ِ خاله! تو می دونی بزرگ شدن ،یعنی چی؟!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:44  توسط مرضیه  | 

خوب مامان پریمم !بهم گفته چیزی رو لو ندم! منم گفتم باشه! اما الان دیدم نمی تونم از دیروز چیزی ننویسم! چند تا گزاره می نویسم اما قول می دم هیچی رو لو ندم!جوری که هیش کی نفهمه! :

عدد 7 در فرهنگ ما عدد مقدسی است. روزهای هفته فرقی با هم ندارنددوشنبه یا چهار شنبه فرقش چیه؟!... یه کم دیوونه بازی  توی فضای باز مثل یه کوه می چسبه ! به خصوص اگه  هوا  خنک  هم باشه، آدم احساس می کنه که از همه چیز راضیه یه جور احساس استغنا مثل  عطر مریم   یا بوی نرگس توی یک  کویر بی نهایت جایی که anything is possible . بَــه! خودمونیم، مریم و نرگس  ترکیب قشنگیه تو ذهنم... گفته بودش گروه جالبی می شیما!...

یووهووووووووووو منم می تونم چیزی رو لو ندم! به قول دوستی:

"من و این همه خوشبختی محاله محاله محاله!!!"

راستی جناب حافظ دیروز همون جایی که من لو نمی دم ،برای اون 7 تایی که اسمشون رو به هیش کی نمی گم، این رو به مرضیه گفت:

مرحبـا طــــــایر فرخ پی فرخنده پیام

                                         خیر مقدم !  چه خبر  ؟یار کجا ؟ راه کدام؟

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

                                         که از و خصم به دام آمد و معشوقه به کام

 

...بعد از مدتها دیروز اکسیژن ِ غنی شده خوردم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:26  توسط مرضیه  | 

بگذار برای یک بار هم که شده صریح و راحت و بدون استفاده از صنایع ادبی ابراز عقیده کنیم! به همان راحتی که فیله ی مرغ رو تند یا لواشک را ترش می گوییم.*

 

2 روز از قطعنامه ی سازمان ملل(1701) در مورد جنگ لبنان گذشت.امروز قرار آتش بس بود که ظاهراً تا کنون این اتفاق افتاده(نمی خواهم بدبین باشم!) .رهبر حذب الله "سید حسن نصرالله " امروز اعلام کرد که از فردا کار بازسازی لبنان آغاز خواهد شد.بعد از حدود یک ماه مقاومت در برابر ارتشی به نام "اسرائیــــــــــــــــــــــل" .

 

من نه سیاستمدارم نه نماینده ی حذب الله! اما مثل تو من هم فکر می کنم و هر لحظه در حال انتخاب.آره قضاوت.مثل قضاوتی که با دیدن این عنوان در ذهنت تدائی شد.یا با خوردن لواشک یا...حاشیه نمی رم :

امروز بعد ازظهر لا به لای کارهام کمی سرک کشیدم به شبکه های اون ور آب! و بعد این ور آب. شب برای اولین بار روی پشت بوم جایی که مهمون بودم، فریاد زدم:"الله اکبر"! اون هم جایی که اگه فقط یه نگاه به زیر پات و دور وبرت می کردی می فهمیدی مرفه بی درد یعنی کی! امشب دوباره فیلم سید حسن وقتی تعریف می کرد "لبّیک یا حسین" یعنی چی رو  "بعد از  اون فریاد" دیدم و انرژی گرفتم .

 

اگه می گی این ها احساساتی شدنه: می گم  نه و می گم بله!

بگذار یک بار هم که شده صریح بهت بگم که تو هم فکر کنی روش، کمی صریح تر کمی دقیق تر! که فقط به خاطر یک موج روشن فکری (یه شِبه بذاری اولش بهتره!) همه چیز رو نفی نکنیم یا زیر سوال نبریم یا شک نکنیم که الان شبه یا روز!

 

من هم مثل تو و شاید بارها بیشتر از تو در همین مملکت که دین و دموکراسی و عدالت شعار اول سیاستمداران آن است قربانی بی عدالتی ،تعصب ، افراط و تفریط و ...شده ام. نیروی محرکه ام تحت تنش کم شده. عالمان بی عمل و دین نمایان فاسق کم ندیده ام (حتی گاهی در آینه هم دیده میشه اگه بتونیم ببینیم!)

خودم که هیچ، اما آن قدر مثال "واقعی" از یک "دنیای واقعی" دیده ام که به خودم حق بدم که "حق" طلب کنم ،که گاهی از برخی نا امید بشم، که ایراد های سیستم رو فریاد کنم .اون قدر سیستم مرید و مرادی دیده ام که بدونم خدا کردن یک فرد یا عقیده یعنی چی! و اون قدر از این مرادهای قدّیس و قدّیسه و از مریدهای دنباله رو ضربه خورده ام و آنقدر ضربه خورده دیده ام که بگویم خطر این گونه افکار از هر بمب میکروبی و ویروس کفرآلود بدتر است...

 

امشب می نویسم تا کمی از فشار باری که احساس می کنم کم شود.تا عادت نکنم که همیشه در نقش مخالف عمل کنم. که بر اساس "معیار" و "ارزش" ی که بر اساس آن فکر می کنم عمل کنم. که بفهمم که عقیده تنها فکر نیست که اگر به مرحله ی ظهور در وقت مقتضی نرسید به زودی دفن می شود. که" انسان" دارای "چارچوب ارزشی " است ،که داشتن ارزش با پذیرش هر عقیده و نظر در تناقض است. که دموکراسی به معنی بی ارزشی نیست.که بیراهه واقیعت است نه توهم.

من نه سیاستمدارم نه نماینده ی حذب الله! نه خونی در این جنگ داده ام نه هزینه ای(جز چند دقیقه مرور اخبار یا نوشتن چند خط در روز).تا آن جا که فکر و زمان ام یاری کرده احتمالات را سنجیده ام.در مورد اینکه از انرژی یا فکر من و امثال من برای منفعت دیگری استفاده ی سو شود فکر کرده ام.حتی برای همان "الله اکبر" ی که با عقیده ای مغایر با خیلی ها فریاد زدم... تاریخ را اندکی خوانده ام، از فرعون تا معاویه سودی که از جهل مردم و سوء استفاده ای که دولتها همواره از  دین طلبی فطری مردم کرده اند را تصور کرده ام و هنوز هم می بینم به وفور...

 

من نه سیاستمدارم نه نماینده ی حذب الله! اما نمی توانم به روز و شب شک کنم! حتی وقتی "هر چیزی امکان دارد"! هیتلر و ناپلئون و رضاخان هم افرادی موثر بوده اند و قابل توجه و بررسی در تاریخ اما فرق عمده ی این افراد با کسی چون امام خمینی در دید من اختلاف در "چهار چوب ارزشی" است. ارزشی که فرد یا مکتب یا عقیده ای را جاودانه می کند نه صرفاً در صفحات تاریخ .

 

من نه سیاستمدارم نه نماینده ی حذب الله! اما با تمام مخالفتم با افراط گری های هر روزه ی سیستم دولت ایران و با تمام اثرات منفی احساساتی برخورد کردن، نمی توانم واقعیت را انکار کنم:

دولت اسراییل یک دولت نامشروع است با سرمایه ای قوی از علم و فن آوری با سیستمی مغایر با ارزشهای انسانی(مستقل از نوع مذهب انسان ها)...

بقیه واقعیت ها را با نگاهی گذرا به وقایع یک ماه گذشته و کمی قبل تر می توان به راحتی دید و به راحتی "انتخاب" کرد و تنها به خاطر عملکرد ضعیف برخی مجریان یک جریان فکری، عملکرد شخصیتی چون" سید حسن "و مقاومت یک ملت را در دفاع از ارزشهای انسانی از خاطر نبرد.

 

*پی نوشت: امشب قصد داشتم کمی از وقایع امروز بنویسم که روزی به یاد ماندنی و شیرین در ذهنم است،سرشار از انرژی ِ مثبت :) امیدوارم این فرصت پیش بیاد . به هر حال نوشتن این پست در حال کنونی ام ارجح بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:53  توسط مرضیه  | 

یکی از رفقای گرمابه و گلستان ما این گونه برام نوشته امروز!:

salam marzierasti chera sarma khordi?ache!!manam fek konam az to gereftam negaran nabash hardomon anfelanzae morghi gereftim be zodiam mimirim.rasti dost dari sare ghabret chi benevisan? man ke migam nemikhad hichi benevisn.makhsosan nanevisan gavane nakam!:)
to chi jojo?
 
در ضمن اگه بلاگ نویس هستید یا با وبلاگی جماعت سر و کار دارید این رو بخونید. 
اگر هم از این بچه بازی ها خوشتون نمیاد و یک قطع نامه ی توپ هوس کردید!:بفرمایید!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:50  توسط مرضیه  | 

اولین باری که ازش چیزی شنیدم اولین روزهای عاقل شدنم بود!اصلاً با عقل جور در نمیومد...

وقتی زنگ زد و گفت اسمتو نوشتم، گفتم:"من که نمی تونم یه گوشه بشینم! کلی کار دارم!تز دارم،تازه روزه هم که نمی گیرم، بعدشم اصلاً الان تو این وادی ها نیستم چه برسه به شسه روز... "

گفت:"خوب متقاضی زیاد بود من گفتم اسم تو رو بنویسم اگه نخواستی فاطمه یا خاله یا مامان جان یا....میان.مشتری زیاده...تازه کی گفته نمی شه تو بیای .خوب نیت نمیکنی بعد هم می تونی بری و بیای.روزه هم که هیچ...".نمی دونم می دونست که هنوز این حرف ها کنجکاوی منو تحریک می کنه یا نه.

آماده اید؟! به جای خود:1...2...3

1.شب تولد "علی" است. چرا گریه می کنی؟!چرا قرآن می خونی؟! ...خانمه می گه"قدر خودتو بدون !قدر این دعوت رو بدون!اینجا بدون دعوت نامه ی مخصوص کسی رو راه نمیدند!..." نگاه می کنم،این چیزها با عقل جور در نمیاد...

حالا دیگه صبح شده: "عید" شده. لباس خوشگلا رو در میارن...همه روزه...ساعت 10 صبحه...معده هه قور قور می کنه...خوب ما رفتیم...برم یه چیزی بخورم! ...یه کار عاقلانه ای بکنم!...یه پستی،یه برنامه ای،یه چتی!...از در که میام بیرون نفس می کشم!"وای چه قدر سخت بود!چه قدر دیوونه بازی!!!"...

2.روز دومه. آدمها روزه...چند تا دوست جدید ...خانم پیری پیشم می شینه...می خواد براش "حدیث کسا " بخونم.سواد نداره...کتاب سیگنال رو می بندم! شمرده سعی می کنم درست بخونم براش.بلند بلند باهام تکرار می کنه!همه رو غلط غلوط! چند لحظه بعد صداش عوض می شه بغض کرده بعدشم...نگاهش می کنم...به معنی چیزی که می خونم توجه می کنم...نمی فهمم، هیچ کدوم رو...یه حدیث، یه قصه ...خوب که چی؟! با عقل جور در نمیاد...ظهر شده ...می زنم بیرون اما این بار کمی در رفتن تردید دارم...دلم نمی خواد برم سراغ تز...عقلم کار نمی ده! ناهار رو که می خورم یه آف می ذارم واسه ملت...نمی دونم چرا. اما نمی تونم ننویسم ،حرف نزنم ...نمی تونم معتکف بشم...

3. شب آخر...شب نیمه...قرص ماه وسط آسمون بالای سر من ...نماز و دعا و اشک و...کسی نمی خوابه...میگه:"معرفت بدون سحرخیزی حاصل نمی شه..." حافظ رو باز می کنم:

هرگنج سعادت که خدا داد به حافظ   از یمن دعای شب و ورد سحری بود.

ظهر شده آخرین لحظاته..."یـــــا علی! این هم شد کار؟! 5 ساعت قرآن بخونی که چی بشه؟! این همه سوره؟! با عقل...خوب می دونی من می خوام روی هر کلمه فکر کنم! می خوام عاقلانه باشه! می خوابم حالا برای دعاش صدام کن!"... چند ساعتی بعد...داره "واقعه" می خونه...خانم پیره داره گریه می کنه! داره میگه"العفو" ..."همه به سجده برید...این اشکها خیلی ارزش داره...جوونا التماس دعا...قربون این حالتون برم ...التماس دعا...هر چی می خوای بگیر ازش..."

چه قدر آشناست این حرفا!وای چه تقارنی! درست 6 سال پیش،همین موقع ...حاج آقا شریفانی استاد دانشگاه شیراز :"التماس دعا...این جا هر دعایی قبوله...این جا مرکز عالمه...این جا بهترین زمین خداست..."

خانم جلویی برمی گرده عقب:"عزیزم! خیلی التماس دعا..." دیگه عقل کار نمی کنه...دیگه تئوری های فیزیک ریاضی جواب نمی ده .دیگه دست گیرت می شه که چه قدر پرتی! دیگه می فهمی چرا از این جور حرفا کمتر شنیدی ...یا اگه شنیدی تو کتت نرفته...

آره! اونی که فهمید و عارف شد معتکف شد و کلامی نگفت. فهمیده بود که جان کلام با این واژه ها بیان نمی شه،اونی هم که نظاره گر بود و بیرون گود که نمی تونست چیزی بفهمه یا پستی بذاره...

تمام شد.تمام.دوباره زندگی عاقلانه! همه هم دیگه رو بغل می کنند انگار این 3 روز سالها آشنایی بوده...همه آشنان...خانم رمضانی میاد پهلوم،روی اون صورت خشن و دیسیپلینی که 3 روز دیدم لبخندش برام شیزینه:"عزیزم! این یه یادگاریه برای اونهایی که سال اولشون بوده"...کتاب دعا رو دستم میده.سرم رو پایین میندازم"من که معتکف نبودم..." سرم رو بالا میاره ...نگاش کلی معنی داره معنی ای که نه با عقل جور در میاد نه با کلمه...

 

صبحه ،اتاق خودم،تخت و تشک نرم و بالش و...تنم داره می سوزه...آب از گلوم پایین نمی ره...بابا می گه"خوب 3روزه جلوی کولر،غذا هم که درست نخوردی،...معلومه سرما می خوری ،تب می کنی..." چشمامو می بندم:"نه! ربطی به سرما خوردن نداره...تب ِ..." حرفمو می خورم!این حرفها کجا .من کجا؟! آخه کدوم آدم حسابی میاد این قصه ها رو جار بزنه واسه آدمهای دیگه؟! اما می دونی چیه؟ می نویسم که فردا روزی که دوباره عقلم جوونه زد و همه چیز رو بر حسب تابع موج فکر خودم بسط دادم اگر گذرم به این جا افتاد یادم بیاد که چند صباحی با یک مشت دیوونه ادای دیوونه ها رو در آوردم و تو اون دیوونه خونه چیزهایی دیدم

 که به عقل هیچ عاقلی نمی رسه.با چشمهای داغم حافظ رو باز می کنم:

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

                                            رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 15:26  توسط مرضیه  | 

۳.اجابت

گریخته بودم ،تو خواندی.ترسیده بودم تو بر خوان نشاندی.

عَلَمی را که خود برافراشتی نگون سار مکن.

چون در آخر عفو خواهی کرد، در اول شرمسار مکن.

تنی ندارم که بار خدمت بردارد. دستی ندارم که تخم دولت بکارد.

چشمی دارم که هر لحظه فتنه به بار آرد.

ما را پیراستی چنان که خواستی.

نه خرسندم ،نه صبور.

نه رنجورم، نه مهجور.

تا با تو آشنا شدم از خلایق جدا شدم،

در جهان شیدا شدم.

نهان بودم ،پیدا شدم.*

 

*:رسائل/خواجه عبدالله انصاری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 22:30  توسط مرضیه  | 

۲.طلب

الهی!*

اگر کسی تو را به طلب یافت، من خود طلب از تو یافتم.

ار کس تو را به جستن یافت، من به گریختن یافتم.

الهی!

چون وجود تو پیش از طلب و طالب است،طالب از آن در طلب است،

که بی قراری بر او غالب است.

عجب آن است که یافت،نقد شد و طلب برنخاست،

حق دیده ور شد و پرده ی عزّت به جاست!

*:کشف الاسرار/ ج3

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 15:29  توسط مرضیه  | 

1.غریبه

به طواف کعبه رفتم . به حرم رهم ندادند،

که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟!*

*بعد از نگارش:

به گفته ی مریم شعر فوق رو تصحیح میکنم!:

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط مرضیه  | 

بعد از یک روز تحمل ِ: یک فضای آکادمیک! آدم های متفکر ِ فهیم ِ متواضع که

همه جوره مشتاق دیدار تو اند! نوشتن مطالبی که دنیای علم رو متحول می کنه!

تصور یک آینده ی روشن که اساتید بزرگ و کوچیک برات به تصویر می کشند!

استفاده از امکانات پیشرفته ی آن فضای آکادمیک از جمله آب و هوای مطبوع!

و...(خوب همه جملات فوق رو معکوس کنید.)...

چی می چسبه؟!!!

 

دیدن  یک دوست قدیمی بعد از چند سال، جایی که اصلاً انتظار نداری آدم قابل توجهی

ببینی!

 

امضا :بز کوچیکه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 19:15  توسط مرضیه  | 

امشب قبل از اینکه بزنم از خونه بیرون گفتم برگشتم یه پست از دست آورد دو روز

Home alone بودنم می نویسم...حدود 45 دقیقه ی بعد به این نتیجه رسیدم که اعتراف به گناه*(از نوع اتلاف وقت) نه تنها هنر نیست(هر چند اخیراً یه چیزی در حد هنر هفتم شده!!) بلکه ...بگذریم...جو ّه دیگه !وقتی آدم رو می گیره کاریش نمی شه کرد.الان جو اینه که شما بشینی و برای مردم داستان تغلّب ها،حماقت ها ، به قول ملت "سوتی ها" رو تعریف کنی و مردم هم برای این همه هنر هورا بکشند...

به قولی: "بی خیال"!

امشب دم در مسجد این بچه پسرها ی 20 -30 ساله! جمع شده بودند و چراغی و میزی و پارچه ای و تبریک 13 رجبی و...همون تکرار 13 رجب هر سال اما...اولین چیزی که گذاشته بودند یک تلویزیون با تصاویر لبنان و عکس سید حسن نصرالله ...

از سر کنجکاوی** ایستادم یه گوشه و واکنش آدم ها رو زیر نظر گرفتم!! خیلی جالب بود: جملات بعضی از لیدی های جوان! که خطاب به جنتلمن بغلی!!!گفته می شد،نگاه عاقل اندر سفیه آقای کت قرمزی که تازه یک سبد بزرگ گل خریده بود و داشت به طرف "بی ام و" آخرین مدلش می رفت،دعا و نفرین های حاج خانم(دوست جون مرضیه!)، متلک های دو سه تا موجود ِ ...که تنها راه ابراز وجود رو در حرف مفت زدن و دود کردن و نوشیدن و...دیدند و کلی آدم دیگه که کوچکترین واکنشی نشون ندادند،100% ایده آل،100% نجیب!...

پا نوشت ها:

1)برخی گفته اند:"حالا که چی؟! ..."

2)دوست هندی ام دیشب می گفت:"گاندی گفته جنگ کار  آدم ها نیست!"

3)دوست دیگری می گفت معلم دفاعی شون تو مدرسه گفته این خیلی خوبه که لبنانی ها دارن برای ما می جنگند!(دوستم پیش دانشگاهیه و 3 هفته است مدرسه می ره!)

4) این نقل قول رو نمی گم چون طرف کله گنده است!فقط حرفش زیادی جای حرف داره!

5) قصد بیانیه صادر کردن ندارم! البته اگه از این تیپ چیزها خوشتون میاد به صحبتهای "روزمره ام " توجه کنید!!!

پی نوشت ِ پا نوشتها(برای تزیین و تنوع!):

*:بزرگی گفته اند:"تو یا کافر ِ کافر می میری یا برعکس.حد وسط هم نداری!"

**:دیگر بزرگی گفته اند :"برای رفع این معضل اصلاح ژنتیکی برات واجبه! ربطی هم به ملیت ات نداره!"

راستی این رو هم ببینید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 21:48  توسط مرضیه  | 

دوباره می پیچم تو کوچه ی "علی چپ"!

بهش عادت دارم...برام آشناتر از کوچه های باکلاس ِ با اتیکت و چراغونی که سردرش پر از شعارهای عامه نفهمه است!

بقیه هم عادت دارند...فقط هنوز نمی دونند که اسم همه ی این کوچه پس کوچه هایی که هر بار تحت عناوین باکلاس ِ "درس"،"امتحان"،"تز"،"کار"،"پروژه"،"نوشتن"... جلوه گری می کنند،همون کوچه ی "علی چپه"!

توی این کوچه خیلی ها رو می بینی اما کسی به روی خودش نمیاره که کسی رو دیده! کوچه ی شلوغیه...بزن و بکوب...بگو و بخند ...ظاهر آدمها ساده...بی درد...بی خیال... میانگین ِ آی کیو ی این محل از دید آدمهای کوچه های چراغونی به نظر 20 -25 می رسه...هر از گاهی چند تا جهانگرد توی کوچه ی کذایی پیدا می شن و شروع می کنند از این نمونه های نادر عکس گرفتن!...اما زود زود دوباره وضع عادی می شه...بعضی اوقات که یه مشت دیوونه هم پیدا می شن که می گن توی این کوچه "مغز" اون هم به مقدار فراوون پیدا کردند!!!

صبح و شب توی این کوچه کلی با هم توفیر داره:صبحها یه مشت آدم الکی خوش و وراج و over active که هنوز نفهمیدند زندگی عرق ریختن و دویدن و گوش کردن به اشعار کودکانه و حروم و حلال کردن نیست؛شبها سکوت. و تنها صدا، صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ،کتابهایی که آروم دارند خونده می شن،نگاههایی که باز به آسمون گره خوردند و چشمهایی که قصد بسته شدن ندارند و حرفهای آدمهای وراجی که هیچ وقت بیان نمی شن حتی روی کاغذ.

دیشب سر پیچ وقتی به اتیکتی که این بار زدم روی اسم "علی چپ" نگاهم افتاد، خدا رو شکر کردم که هنوز اون قدر حساب رومون باز می کنه که این جور کوچه ها رو ازمون نگیره...

 الان بیشتر از این جایز نیست بنویسم! می ترسم سرعتم زیاد شه از کوچه بزنم بیرون!!!

پی نوشت : از جانب همه ی هم محلی ها از همه ی دوستان التماس دعا دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 13:22  توسط مرضیه  | 

 

میون کوه و دره، یه میش بود و یه بره...

اون ور کوه تو جنگل ، یه گرگ چاق و تنبل...

پرخور و ناقلا بود، دشمن بره ها بود...

بره ی نازی نازی ، تنهایی رفت به بازی ...

آی آی خبر دار! کی خوابه و کی بیدار؟!!!

بره رو گرگه برده ...سر پا نشسته خورده...

 

 

یادته؟! چند ساله بودی؟!4 یا 5؟!

قصه ی اون روز، آخرش قشنگ بود...

مامان میشه رفت جنگ گرگه! و شیکم گرگه رو پاره کرد...

بره هه پرید تو بغل مامان میشه...

امروز چی؟

-اصلاً منظورت چیه از این حرفها؟!!!

هیچی! می خواستم بزنم به دنده ی بی خیالی! همین!

(هیچ ربطی هم به بی حساب کتاب بودن مملکت و سیستم آموزشی نداره!)

توی شیب های این زمونه باید با این دنده(بی خیالی) بری! سبک ِ سبک!!!

 

آی آی خبردار! کی خوابه و کی بیدار؟!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:49  توسط مرضیه  | 

 

قصد ندارم مطلب پ ی و س ت ه ا ی بنویسم! می خوام ا ح س ا س ی بنویسم!

می دونی این محیط مجازی خیلی حسن داره! نوشتن توش تو رو متعهد به هیچ چیز نمی کنه! می تونی بدون تعقّل توش هر چی خواستی بنویسی و هیچ تعلّقی هم ایجاد نکنی! می تونی خودتو متفاوت جلوه بدی! می تونی خودتو یک فیزیک دان جلوه بدی! می تونی نقش آدمهای بزرگ رو بازی کنی! می تونی با یک متن همه رو به تحسین از ا ح س ا س ا ت ِ پاک یک ا ن س ا ن وادار کنی! واکنش آدم ها هم خلاصه می شه در چند مورد مشخص:

"آخـــــــــــــــــــــــِی! نازی ! واااا! اَه!!  اِ !! نــــــَه! ؟؟؟..."

وقتی نمودار  ارزش نوشتارت(یه جورایی میزان انرژی ای که زور زدی به ملت منتقل کنی!) رو بر حسب تعداد نظرات آدمها و گرفتن منظور خودت رو رسم می کنی، شاخ در میاری! آخه این قدر فاصله؟!!! این قدر تنهایی ؟!! این قدر ناتوانی در بیان هدف؟!!!

ولی تو همچنان به این صفحه ی مجازی دل خوش می کنی...آخه بعضی وقتها نگذاشته بترکی! هر چند حرف اصلی رو نزدی اما لا به لای حاشیه هات وقت ات رو گذروندی!! لا به لای کلمه های گیگیلی اون انرژی منفی رو کم کردی!

می تونی خودت رو بزنی به اون راه! می تونی یه عکس هم نذاری توی بلاگ از اون همه عکسی که دیدی تو این چند روز... می تونی اصلاً اسمی از لبنان و قانا نبری!

تازه می تونی به جای این حرفهای ا ح س ا س ی از مقاله هایی بگی که حرف اول رو تو فیزیک سیستمهای پیچیده می زنه!!! از همون هایی که پایه ثابتشون یه فیزیک پیشه ی صهیونیست ِ دو آتیشه است ، موجودی که home pageاش توی دانشگاه تلاویو بیشتر از فیزیک از عقاید و تفکرات نظامی ِ یک نابغه پر شده! می تونی تمام وقت بشینی توی سر خودت بزنی و به جای تز نوشتن اینجا رو پر کنی از نویز بعدشم چون برای دفاع از حقوق بشر جان فشانی کردی و رو حیه ات کم شده، قرار استخر سر باز با زن دایی ات بگذاری تا بری و دوباره زیر آفتاب شارژ بشی! می تونی اون قدر حرص بخوری که مجبور بشی متوصل بشی به یکی از اون قرص های آمریکایی معده که عمه ات برات فرستاده، آخه اون موقع که عزیزان کافر ما داشتند قرص می ساختند ما داشتیم کفر اونها رو "محکــــــــــــــــــوم" می کردیم! اون موقع که هنوز بلاگ ، ملاگی در کار نبود اما در عوض زانوی غم که بود! که محکم بغلش کنیم.شونصد روز برای زدن توی دهن کفار تعطیل کنیم دانشگاه ها رو!!! و بشینیم مقاله بنویسیم که :آآآآآآآآآآآآی چی فکر کردید؟ اون کتاب قانون مال ابوعلی سینا ی ما بوده ها که الان دارید می جویدش! اون الکلی که دارید همه جوره باهاش حال می کنید مال ماست! ما اول پیداش کردیم! مال مااااااااااااااااااااااااااااااااست! تازه می تونیم ادعا کنیم سری حسابی رو مرحوم دکتر حسابی کشف کرده، کسی هم که نمی فهمه راست بوده یا دروغ! مهم اینه که ما باید عزت نفسمون رو حفظ کنیم! مهم اینه که ما نباید و ا ب س ت ه باشیم!!! آره این طوری خوبه مثل یه دیازپام(از نوع آمریکایی!) که بخوری و تخت بخوابی .توی خواب با همین حرفها می تونی همه جا رو فتح کنی! می تونی با منطق جلوی بمب وایسی! می تونی با همین بلاگت که حتی پول یک روزنامه هم بالاش ندادی وظیفه ی انسانی، نوع دوستی، مسلمونیت رو تمام و کمال انجام بدی، بعدشم شب اول قبر لینک نوشته امروز رو بدی به جنابان نکیر و منکر که دیگه تا ته خط رو برن و سوال اضافه نپرسند!

تازه می تونی شعار هم بدی! برای آدمها فیلم بازی کنی: که آی ما الان نباید این جوری اعصابمون رو خورد کنیم! ما باید قوی باشیم!باید"مقاومت" کنیم! باید خودمون رو بـِکـِشیم بالا ،باید یه روزی ما بشیم رفرنس علوم پایه نه صهیونیستها! باید حرکت کنیم !باید جونمون رو بدیم اما نه با قرص اعصاب اون ور آبی ها! نه با سکته ی قلبی پای سایتهایی که عکسهای جنایات اون ها رو نشون می دن. باید حداقل اندازه ی یک سر سوزن از اون چیزی که بهش خودمون رو چسبوندیم!(از اون "حسین" ای که براش مشکی پوشیدیم!!!از اون"علی" ای که بزرگترین افتخارمون ولایت اونه.از اون "فاطمه" ای که درکش نیاز به ظرفیتی از مرتبه ی ظرفیت " شب قدر" داره.از "محمد" ی که واسطه ی رحمت هست برامون...)باید به اندازه ی یک اپسیلون هم که شده اون مدلی بمیریم! اگه نتونستیم تا حالا اون مدلی زندگی کنیم...

 

خوب،مرضیه جان! تخلیه شدی؟!!! حالا برو بفهم اون یارو اسراییلیه چی گفته توی مقاله ی کله گندش!!

 

پی نوشت: می خواستم کلی لینک، مینک بدم از آدمهایی که آدم وار از لبنان، قانا،آدم ها، ...چیز نوشتند اما اصلاً وقت ندارم!!!!(جایگزین جمله ی حال ندارم!)

استدلال هم می کنم که اونهایی که تا حالا اهل عمل بودند خودشون دیدند و گفتند و نوشتندو تا ته خط رفتند! بقیه هم که مقاله، وقت براشون نگذاشته که خوب هنوز هم وقت ندارند!!!

 

9 ساعت بعد از نگارش!:

این قسمت ربطی به بالا داره یا نداره؟!نمی دونم...می نویسم چون دارم می ترکم!

چی می نویسم ربطی به چیزی که علت ترکیدن من است،داره یا نداره؟!باز نمی دونم!

چون نمی خوام الکی گرد و خاک کنم به یک خبر علمی بسنده می کنم!:

ظاهراً اون چیزی که توی علوم دبستان بهمون گفتند:

"انرژی از بین نمی رود بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود.

مثلاً انرژی ماهیچه های شما از غذایی که می خورید به وجود می آید."

درسته! یعنی حتی در مورد آدمهای مدعی و کسانی که فکر می کنند

خونشون از بقیه رنگین تره هم صدق می کنه!نمی دونم چرا بعضی از این جوونها

فکر می کنند بدون غذا می تونند 60 متر پروانه برن؟؟!! حداقل کرال پشت می رفتی که

بعدش چیزی از ذخایر نفتی ! به سلول های خاکستری هم برسه که الان این طوری

چیز ننویسی جلوی خلق الله!!!

راستی کسی داروی ترک اعتیاد به نت  سراغ نداره؟!!!(نمی تونم خودمو به تخت ببندم

آخه وقت ندارم!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:57  توسط مرضیه  | 

گفتی :"بدی! بی شعوری!بی جنبه ای!..."

گفتی:"لیاقت دوست داشته شدن نداری!..."

گفتی:"پرتی!  شوتی!  اوتی! تو آفسایدی!..."

گفتی:"خنگی!نمی تونی از پس یه پایان نامه بربیای!..."

می خوام بهت بگم:

"من نمی دونم تو تا الان این هایی که گفتی هستی یا نه!

اما بگذار یه چیزی رو بهت بگم که بهش ایمان دارم،باور دارم:

خواستن توانستن است!

آره ! باور کن! اگه این چیزهایی که گفتی رو می خواهی: مطمئن باش، مطمئن باش، که خیلی زود،بی جنبه تر،بی شعورتر ، بی خودتر،...تر از تو توی دنیا پیدا نمی شه!!!

پس برای یه لحظه تصمیمتو بگیر...اِ ...باز نگاه می کنه منو!!! زود باش...

می خوای اون چیزها باشی؟!!!یک کلمه بگو!:

آره ...یا ...نه...؟!"

 

بگذار از یه آدم high level یه چیزی بگم که نگی این عنوان بی ربط بود!:

"اندیشه ات جایی رود، وانگه تو را آنجا کشد

زاندیشه بگذر، چون قضا : پیشانه شو پیشانه شو"

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:43  توسط مرضیه  | 

 

"می خوام بزنم به سیم ِ آخر..."

 

تا حالا چند بار تصمیم گرفتی بزنی به سیم آخر؟! چند بار تصمیمتو عملی کردی؟!

راستی سیم آخر چه جوریه؟!!!راست راستی،آخر ِ آخره؟!!

 

تازگی ها صدای ارتعاش این سیم ها رو زیاد می شنوم! ارتعاش اونها من رو هم می لرزونه! دامنه ی فرکانس و شدتش بسته به منبع ارتعاش، متفاوته!

 

یکی امروز زده بود به سیم آخر! همین چند ده متری من! داشت عربده می کشید! می گفتند زیاد خورده!!!... یکی دیگه دیروز،پریروز فکر می کرد زده به سیم آخر! هر چی تو دلش مونده بود رو خالی کرد رو سر یکی دیگه!... یکی فردا می زنه به سیم آخر! وقتی عکسش رو توی صفحه ی حوادث می بینی، اصلاً باور نمی کنی چنین سیم هایی هم توی دنیای متمدن ما وجود داره!

 

دیروز یک سری عکس جدید دیدم، یک شبکه ی جدید، یک نگاه جدید، اونها هم زده بودند به سیم آخر ! یکی با بمب فسفریش ، یکی با خون بچه ی لپ گلیش!...

 

این ها هم که دارن جلوم می پرن بالا و پایین! اینها هم زدند به سیم ِ آخر؟!:)

"laa laa ,laa laa laa…   live is life…  laa laa ,laa laa laa…"

 

فکر کنم "حافظ "هم زده بود به سیم آخر ،دیشب! شاید هم مجبور بود با آدمی که زده به سیم آخر این جوری حرف بزنه!:

 

"ناگهـــــــــــان پرده برانداخته ای، یعنی چه؟!

                                               مست از خانه برون تاخته ای، یعنی چه؟!

هر کس از مُهره ی مِهر تو به نقشی مشغول

                                               عاقبت با همه کج باخته ای،یعنی چه؟!"

 

 

بعد از نگارش:

به عنوان یک موجود ِ باتجربه در زمینه ی سیم و فرکانس و ارتعاش و...! توصیه می کنم اگه هوس کردی یک موقعی بزنی به سیم آخر ،سعی کن یه جایی اون رو بزنی که پژواکش کمتر بشه! البته این جا یه فرقی با همیشه داره اون هم اینکه در جایی مثل "کوه" پژواکش کمتره!!! پژواکی که می خوره مستقیم توی سر خودت!

پس امیدوارم اون قدر خوش شانس باشی که یک کوهی ، بیابونی، کویری،دریایی، (دِیری،مسجدی!) چیزی جلوت سبز بشه که بتونی اونجا و فقط برای یک و تنها یک کس بزنی به سیم ِ آخر! اون موجود اونقدر با ظرفیت هست که هیچ وقت پژواک تو رو بهت برنگردونه و همیشه توی سیستم تو و اون قانون سوم نیوتون نقض بشه!!!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 7:53  توسط مرضیه  |