نمی دونم به کدوم یک از دلایل فوق دارم می نویسم! نمی دونم قراره به چی برسم توی این پست!
خوب حالا موضوع چی هست؟!دوباره یکی یک چیزی گفته؟"یک خبری،عکسی، ای میلی ،وبلاگی،...؟!"
-"آخه که چی؟! تو میخوای چه کنی مثلاً؟ نظریه بدی؟!!! اثبات کنی ؟!!!طومار امضا کنی؟تظاهرات کنی؟ برای حمایت از اون ها انصراف بدی؟! براشون اون قدر حرص بخوری که سرت بترکه؟! من که می دونم این ها فقط بهانه است..."
-"خانوووووووووووووم!!! شما سر کلاس من فقط یک دانشجوی فیزیکی و بس! وقتی رفتی بیرون می تونی نماز بخونی یا نخونی! خدا رو قبول داشته باشی یا نداشته باشی!این جا شما می خوای کوانتوم رو ربط بدی به خدا؟!شما در اینجا یه فیزیکدونی(!!!)همین..."
-"شما فقط بچسب به درس ات! به جای این که مقاله ی اجتماعی بنویسی اگر وقت می گذاشتی روی الکترومغناطیس الان نمره ات کامل بود! من از شما انتظار بیشتری دارم... "
-"ببین می خوای با کی در بیفتی؟! اصلاً مگه کسی صدای تو رو می شنوه؟ گنده تر از تو اینقدر داد زده اند و فایده ای نداشته...فعلاً سعی کن خودت رو قوی کنی تا بتونی بعداً یک اثری بذاری..."
-"ببین عزیزم ، یک توصیه همین روز اول دانشگاه بهت می کنم:فقط درست رو بخون.به سیاست و دولت و این چیزها کاری نداشته باش.خطرناکه..."
-"استرس! مرضیه این ها فقط باعث استرس می شه...اصلاً شما فعلاً نه روزنامه بخون نه خبر ببین نه سایتی ....این ها هدفشون ایجاد استرسه عزیز دلم!..."
-"شما دیروز 16 ساعت کار مفید برای پروژه داشتید؟!!!فعلاً تا دفاع همه ی زندگی تعطیل!!!...تا بوده همین بوده...من که دانشجو بودم..."
-...
امروز وقتی ای میلی که از طرف گروه فدراسیون کوهنوردی اومده بود رو دیدم داشت اشکم در می اومد...چند تا عکسی از کشتار شیر های دریایی که توی قطب اتفاق افتاده بود میشد 100 تایی تخمین زد!!! با عنوان:"Stop!!" ...هنوز تو حال و هوای این فقدان بزرگ بودم که برای تنوع گفتم یک نگاهی به بلاگهای ملت هم بندازیم!...یک جمله کافی بود که مرضیه جوگیر بشه !و تا چند روز تحمل آینه رو نداشته باشه! آخه چشمهام احساساتم رو راحت لو می دهند... چشمهایی که حاضر نشدند چند روز، خبری ، روزنامه ای ، سایتی،چیزی که خلاصه چیزی از "لبنان"،"مقاومت"،"کشتار"،"مردم"،"انسان"،...توش باشه ببینند.چشمهایی که فقط دنیا رو "فیزیک"،"پروژه"،"سیگنال"،"هدیه ی تولد" ، "فارسی تک"،...دیدند.چشمهایی که برای رسیدن به هدف متعالی"فیزیک دان شدن"(!!!) خودشون رو بر کلی "واقعیات" ِ فراتر از معادلات فیزیک بستند.
راستی چند تا آدم کشته شدند؟ چند برابر اون شیر دریایی ها الان "آدم" بی جا و مکان هست؟ چند نفر الان از ترس، زندگی شون مختل شده؟
راستی چند تا پروژه ی فیزیکی الان می تونه به آدمها زندگی بده؟(فکر کنم اول باید زنده بود بعدش فیزیکدون شد!!!)
-"خانوووووم !این ها واقعیته .باید باهاش کنار بیایی...شما اساساً ایده آلیستی...با این طرز تفکر شما انرژی ات رو تلف می کنی فقط.شما الان فقط یک فیزیک پیشه ای .وظیفه ای هم غیر از پیشبرد علم(!)نداری"
-"ببخشید آقایون "دکتر" !خیلی معذرت می خوام. یه کمی کم حافظه شدم! می شه بگید ما، یعنی شما، قرار بود علم رو به کجا برسونید؟!اصلاً از اول سناریو چی بود؟!!!"
اللهم اجعل محیای محیا "محمد" و "آل محمد"
و
مماتی ممات "محمد"و "آل محمد"
پی نوشت: جواب نظرهای دوستان در پست قبلی رو دادم امشب!
امروز صبح رفتم دفاع ِ یکی از دوستان ...سوار تاکسی ِ خطی ِ پاسداران-ونک؛یه خانم جلو بود منم ناچاراً عقب؛ بعد از من یه پسر دیگه ای سوار شد وبعدی و حرکت...از اون جایی که تصمیم داشتم توی تاکسی به مقاله و تز و فیزیک و ...فکر نکنم MP3player در گوش داشتم دنبال ِ یک منظره ی جالب می گشتم که آقای راننده یهو دو لاین در جا عوض کرد و فولدر من هم مستقیم افتاد رو دست بغل دستیم!( این همه حرف زدم که بگم چی شد که با وجود فیزیک پیشه بودنم آدم بغل دستیم رو در تاکسی دیدم!!!)اون جوون هم متقابلاً یه چیزی تو گوشش بود و با کمال تعجب داشت تو تاکسی کتاب می خوند (برام عجیبه که پسرای این دوره زمونه این جور جاها کتاب بخونند!) بگذریم...چیزی که جالب بود کتاب ِ آشنای دست ِ ایشون بود: بله!کتابی که سه تا عنصر مورد علاقه ی من رو داره (نظریهQED؛فاینمن؛دکتر شریعتی) !فکر کنم هر کدوم از این سه مورد کافی بود که من رو مشتاق کنه که بفهمم اون آقاهه چی کاره است...فیزیکی هست یا نه!...چه قدر از این کتاب* رو می فهمه...برام جالب بود که توی این اوضاع احوال زندگی دیدن دوباره ی یک کتاب هیجان زده ام کرد .(یادتونه که قرار بود به فیزیک فکر نکنم!)توی کل مسیری که توی ترافیک ِ همت تا خروجی کردستان طی کردم همش داشتم دو دو تا می کردم که درسته من از این آقاهه بپرسم رشته اش چیه؟!!!
خوب حتی همین الان هم دارم دو دو تا می کنم که درسته این پست رو بنویسم یا نه!
خلاصه در انتهای سفر بالاخره با احتساب کلیه ی احتمالهای موجود و محاسبه ی خطا به آقاهه (که قیافه اش داد می زد یه بچه دانشجوی لیسانس هست!)نگاه کردم و گفتم :"ببخشید...شما فیزیک می خونید؟!" جالب بود که فیزیکی نبود ...سال دوم مکانیک ...علاقه مند به فیزیک اما کم اطلاع از اوضاع و شرایط حاکم بر جامعه ی فیزیکی...توی 3 دقیقه بیشتر از این چیزی نفهمیدم...تنها چیزی که بهش گفتم این بود که" اگه فیزیک رو دوست داری و می خواهی فوق فیزیک بدی از همین الان تصمیم بگیر و مطمئن باش که انگیزه مهمترین شرط قبولیه..."
حتی وقت نشد کمی استاد نمایی کنم! یا اینکه دو سه تا کتاب که الان فقط اسمشون رو به خاطر دارم بهش بگم...
خوب ؛اصلاً از این که هنوز با شرایط کنونی ِ جامعه اهل دو دوتا کردن برای شرایط عادی ِ چنینی(به خصوص در برابر آقایون!) هستم ناراحت نیستم.حتی گاهی اوقات (به خصوص در مقام نگارنده) خطای خودم رو در حرکت عجولانه و راحت یا همین دو دو تا "نکردن" می دونم؛اما امروز یک لحظه پیش خودم فکر کردم چه قدر فرصتهای یادگیری و شناخت رو در زمانهایی که ذهنم در حال بررسی احتمال ها و میزان خطا و درصد ریسک بوده از دست دادم...
یعنی چه قدر از آدمها این بررسی ها رو می کنند؟...
راستی اگر بخش کثیری از خانمها فرکانس صداشون در برخورد با آقایون چند برابر نمی شد!!! اگر میزان بینایی آقایون در شرایط مختلف عوض نمی شد!!!اگر توی سریال های تلویزیون ایرانی هر دختری که با یک پسری تو دانشگاه بحث علمی می کرد بعد از چند روز، چایی بدست جلوی آقاهه ظاهر نمی شد!!! (سینمای ایران که هیچ...) اگر برخی بزرگان بعد از دو بار سوال پرسیدن ازشون حساب ِ پسر خالگی با آدم پیدا نمی کردن...اگر ...اگر این اگر ها رو می کاشتیم و سبز می شد!یعنی چیزی عوض هم میشد؟!!!
پی نوشت: نمی دونم درسته که بعد از این حرفهای نامعقول از چنین کتاب؛نویسنده و استادی که ترجمه کرده نام ببرم؟!اما در هر حال اگه دوست دارید کتابی بخونید که خلاقیت و هنر یک انسان رو در بیان ِ یک نظریه پیچیده که به سادگی و وضوح بیان میکند،ببینید:
*کیو.ای.دی.نظریه ی عجیب ِ نور و ماده/نوشته ی :ریچارد فاینمن/ترجمه ی:احمد شریعتی/نشر هوای تازه/قیمت 900 تومان!
"اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دچار کمبود محبت شدم!"
و بعدش تا ۲ روز همین طور از در و دیوار بهم محبت بشه! برام یه کلمه بنویسی" سلام"!
دلم می خواد از آب بگم از استخر ِ سرباز! از حمام آفتاب ! از کوهی بگم که امروز فقط با حسرت از پایین بهش نگاه کردم! آخه تنهایی نمی شد رفت...دلم می خواد از همه ی اون چیزهایی بگم که نیازی با رفرِنس نداره...رِفرنسش خود ِ خودمه...دلم می خواد همه ی آدمها آن لان باشند و هیچ کاری نداشته باشند !...دلم می خواد فکر نکنم"چقدر خنگی!"...دلم می خواد خودم باشم ،نه کمتر نه بیشتر.(می دونم اگه کمتر باشم دوست ها بیشترند،اصطکاکها کمتره،محبت ها(!)بیشتر می شه)...دلم می خواد نظرم رو راجع به نظرات سیاسیت رک بگم و تو فکر نکنی برای مخالفت با تو یا علاقه به خاص بودن اون حرف رو زدم...دلم میخواد بفهمی که من نه "چپ"ام نه"راست"و اصلا "همسانگرد"هم نیستم!...دلم می خواد اگه حوصله ی حرفهام رو نداری همین الان این صفحه رو ببندی!...دلم می خواد وقتی حرف می زنم من فقط مرضیه باشم و تو فقط خودت...دلم می خواد حرف من رابخونی نه قضاوت خودت رو...دلم می خواد بدون ِ تحلیل ِ شخصیتی ِ من حرفم رو بخونی ...دلم می خواد به دنبال ِ اسم خاصی که ضمیر "تو "بهش برمیگرده نباشی...دلم می خواد باور کنی که اون "تو"، تویی...دلم می خواد کانِکشن ام هیچ وقت تموم نشه!...دلم می خواد همین الان بعد از ثبت مطلب، اون رو بخونی ...دلم می خواد بفهمی که نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم...دلم می خواد بفهمی که کلمه هام امشب خیلی کم اند...دلم می خواد بفهمی که بلاگ ظرفیتش کمتر از این حرفهاست...دلم می خواد غرغر نکنم...دلم می خواد فردا گرسنه بشم!!! دلم می خواد یک بار دیگه بادکتر شریعتی الکترودینامیک داشته باشم اون هم یه بار دیگه سر امتحان ِ ۸ ساعتی اش! برامون بستنی بخره...دلم می خواد یه بار دیگه با دکتر اربابی بریم شاندیز و دیزی بخوریم!...دلم می خواد یه بار دیگه"دونده ترین"بشم...دلم می خواد یه بار دیگه "فهامه"و "رسول"با پارتی بازی ! توی مسابقه ی جشن فارغ التحصیلی من رو برنده اعلام کنند!!!...دلم می خواد یه بار دیگه آدم ها بهم بگن:"فلورید"؛"متیل"؛"فسقلی"؛"آی لاو یو!"؛"جوجو"؛ "فیزیک دانه"؛ "آبدار جوردن"؛"فوتون"؛... دلم می خواد دلت برام نسوزه ...دلم می خواد بدونی که همه با مانتوی تنگ و چسبون "خوش تیپ ترن"!...دلم می خواد دلم برات تنگ بشه... دلم می خواد تو هم دلت برام تنگ بشه...دلم می خواد وقتی سلام می کنم جواب سلام رو بر اساس ِ رزومه ی من ندی...دلم می خواد وقتی توی نمایشگاه کتاب من رو می بینی و دلت میخواد یه سلامی بکنی بعد از چند سال ،کله ات رو نکنی توی یک کتاب اپتیک تا یک وقت من فکر نکنم که تو فکر می کنی که...دلم می خواد اینقدر دنبال دلیل برای هر حرفت نگردی...دلم می خواد فکر نکنی حتما باید چیز معقولی باشه تا برام نظر بنویسی!
دلم میخواد این پست نپره یهو!
دلم می خواد تصور کنی چه قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم می خواد !
تصور کنید یکی از اطرافیانِ شما که دارای هوش سرشار و سابقه ی "درخشان" (البته از دید ِ خودش نه شما یا افراد ِ قابل استناد!)است از شما با کمال "راحتی" می خواهد که source ِتمام ِ برنامه هایی که برای شما انرژی و زمان ِ زیادی برده است را دربست به او تقدیم کنید...با این توضیح که برای چنین موجود ِ هوشمندی نوشتن برنامه های ساده ای(مانند کارهای شما) کاری ندارد اما چون کارهای مهمتری هست که باید به دست "حرفه ای ها" انجام شود ،بهتر است که وقت این گروه بیهوده تلف نشود!
خوب هر مسئله راه حلهای مختلفی داره ...مثلاً شرافتمندانه یا....بگذریم..
یک راه حل جالب :
شما می تونید با کمال خونسردی sourceِ برنامه را به شخص مذکور بدهید...اما قبل از آن کاملاً "اتفاقی"! در یکی از حلقه های تو در توی برنامه شمارنده ی حلقه کمی دستکاری شود! نتیجه ممکن است بر حسب ِ آن اتفاق(!!!): اجرا شدنِ برنامه بدون خاتمه ی آن! یا پر شدن درایو ِ شامل ِ فایل خروجی با کلی عدد ِ بی ربط! یا پیغام خطا در هنگام ِ اجرا و متوقف شدن برنامه باشد!!!
البته از یک موجود هوشمند انتظار نمی رود که متوجه خطای"اتفاقی" که در یک برنامه ی ساده که توسط یک آماتور نوشته شده نشود و نتواند آن را تصحیح کند...
.....
اخطار: اگر شما در آستانه بیست و چند سالگی هیچگونه سوابقی در اتفاقات ِ از نوع فوق ندارید، اکیداً توصیه می کنم که راه حل ِفوق نه تنها مناسب شما نیست بلکه شما شرط لازم برای تبدیل شدن به یک "شارلاتان ِ علمی"را در شرایط عادی ندارید! متأسفم...
بهتر است با کمال خونسردی sourceِ برنامه را به همراه "comment" های مبسوط ،طوری که هر موجودی (مستقل از هوشمند بودن یا نبودنش) متوجه ِ آن بشود هر چه سریع تر آماده کرده و در صورت لزوم خودتان را هم به آن الحاق کنید!
پی نوشت: چقدر خوبن آدمهایی که از اول به جای این همه حرف کارشون (یعنی همون comment نوشتن) رو انجام میدن، وقت خلق الله را هم نمی گیرن!
امروز گذارم افتاد به یک آزمایشگاه ِ مجهز ...روی یکی از دیوارهای اتاق ِ انتظار یک پوستر ِ تبلیغاتی ِ بزرگ نصب شده بود:
"سونوگرافی ِ چهار بعدی ِ جنین"
ناخودآگاه فکرم رو بلند گفتم!:"بعد ِ چهارمش چیه دیگه؟!!" ...که یک دفعه یه آقایی که ظاهراً منتظر همین سوال بود،با عصبانیت گفت:"بعد ِ ترکه(تلکه؟ ...یک چیزی با همین وزن و آهنگ)ی پوله..."
به نظر من هیچ فرقی نمی کنه که آدم ها کی تبریک میگن و چطوری ...مهم اون بار ِ مثبت ِ کلمه ای مثل ِ"مبارک"هست که آدم رو سر حال میاره!
البته این طور مواقع آدمهایی که به بهونه ی کار ، درس... مناسبتهای ویژه ی زندگی ِ آدمهای دیگه رو فراموش می کنند به میزان قابل توجهی عذاب ِوجدان می کشند!
به هر حال 4 یا 24 یا "29" ِ تیر فرقی با هم نمی کنه! مهم همونی هست که همه می دونیم!
پ.ن: هر چند ایجاد ابهام در تاریخ تولدم را از توطئه های استعمار می دونم! اما همین یکبار دستش درد نکنه! آخه آدم مگه چند بار تو زندگیش دچار کمبود (توجه،مخاطب،محبت،...)می شه؟!!
امشب 5 شنبه است! من زیر تصمیم ام زده ام!نه تنها می خوام استفاده ی سوء از connection ِ "مردم با فرهنگ"بکنم و سیگنالهای نویزی بفرستم بلکه شاید تا خود صبح یا شنبه ی نحس! اینجا هذیان بنویسم. مهم نیست کی چی فکر کنه! مهم نیست پیشینه ای حفظ بشه یا نه!
مهم نیست امشب به دوزخ واصلم کنی! مهم نیست از شدت کفرگویی تمام نعمتهایی که دادی رو ازم بگیری! مهم نیست همه ی کائنات از دیدن این موجود ضعیف حسرت بخورند! مهم نیست ...مهم نیست.
اما برام مهمه که بهم نگاه کنی،حتی با غضب...مگه "علی" نمی گفت: "صبرت علی عذابک، فکیف اصبر علی فراقک؟" خوب می خواهی بگی به چه حقی خودم را با "علی" مقایسه می کنم؟ حق داری...آخه دیگه نمی دونم حق چیه ناحق کدومه! می گی ناسپاسم؟ آره خیلی بیشتر از اونی که خودم هم فکر می کردم...می گی نا امیدی کفره؟ جواب می دم :خودت گفتی "لا یکلف الله نفسا الا وسعها". می گی این یه امتحان ساده است که توش موندی! می گم مگه قرارمون این نبود که امتحان متناسب با سطح درک و میزان صبرو معرفتم باشه؟می گی "تو به نهان و آشکار همه و همه چیز آگاهی"؟می گم تحمل بی عدالتی سخته! می گی دارم تند می رم؟ می گم آره! شیب ِ مسیر تند شده نمی تونم ترمز کنم! می گی این مرضیه ، مرضیه ی همیشگی نیست؟
(... کسی که می خواست دنیا رو آباد کنه!کسی که فکر می کرد حفظ ارزشهاش بالاتر از هر منفعتی است...کسی که با تمام محدودیت ها معتقد بود توی این مملکت هم می شه کار کرد...کسی که برای یک تکه کاغذ نمی خواست درس بخونه... کسی که باور داشت که "می خواهم در آینده فرد مفیدی برای جامعه ی خود باشم!"...کسی که می گفت این حرفها باعث سلب نعمت می شه...کسی که حاضر نبود این حرف ها رو توی سررسیدش بنویسه چه برسه توی بلاگ...)
نمی دونم...الان از مرضیه قبلی چیزی به خاطر نمیارم! فقط می دونم دلم براش تنگ شده...دلم برای اون دنیای آبی تنگ شده...دلم برای ارزشهاش تنگ شده...دلم برای حرف زدنش با تو تنگ شده...دلم برای یک رکعت از نمازهای آخر وقتش! تنگ شده...دلم برای خلوت تو و خودش تنگ شده...
بعد از نگارش:
حافظ ِخلوت نشین دوش به میخــانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
گریه ی شام و سحر،شکر که ضایع نگشت
قطره ی باران ِما گوهر ِ یکـــدانه شد
با این که خیلی سخته! اما با استناد به اصل "هر چیزی حدی داره!" و با توجه به عملکرد چند روز اخیر (که بهتره بهش فکر هم نکنم!) ، مستقل از نتیجه ای که امروز از کارم ممکن است بگیرم؛ یک تصمیم گرفتم:
"تصمیم ِ کبری!"
در راستای تصمیم فوق موارد زیر لازم الاجرا ست:
1)امروز بعد از ناهار و شستن ظرفها(!) "پیاده" اون هم از مسیر"اختیاریه" باید به کتابخانه ی IPM مراجعه شود.
2) از connection ِ "مردم ِ با فرهنگ" استفاده ی سوء(وبلاگ نوشتن و امثال آن) نشود.
3)connection ِ قبلی دوباره به مدت 100 ساعت تمدید نگردد.
4) از فرستادن هر گونه سیگنال ِ غیر حیاتی!!! به مردم پرهیز شود.
5)تا زمان مقرر(؟) تنها در نقش گیرنده عمل شود.
6) از همه دشوارتر!: ظاهر اتاق(لااقل) مرتب شود!!!
بندهای فوق تا ...دوشنبه...نه! تا یکشنبه...نه تا شنبه...
بندهای فوق(2تا 6) تا شنبه صبح(کمتر نمی شد؟!) لازم الاجراست.
التماس دعا...
روز اول قرار گذاشته بودم هر چی نوشتم پاک نکنم...درست معادل اینکه احساساتم رو بی پروا به آدمها نشون می دم...اما فکر کنم بعضی وقتها سانسور بعضی حرف ها یا احساس ها خوبه.(بالاخره این مرضیه هم تحت تأثیر این همه فیلتر قرار گرفت!)درسته که هنوز اون قدر "آدم بزرگ"نشدم که مصلحت اندیش و محتاط باشم یا برای حفظ منافعم راه های مصلحت آمیز طی کنم اما گاهی باید به جای جلز ولز کردن و بالا پایین پریدن حتی صعود کردن؛ ایستاد... یه نفس عمیق...یه نگاه به دور و بر...گاهی حتی کمی سکون و بعد حرکت ... به سمت افق...به سمت نور...
پ.ن: از همه ی دوستانم،چه اونها که صبر ایوب دارند و این حرفها رو می خونند چه اونها که ندارند،چه اون ها که نظر میدهند چه کسانی که کار مفیدتری می کنند،چه اونهایی که این چند وقت اخیر به انواع مختلف در دام حرف زدن کوتاه مدتِ(!) من افتادند(و همچنان از این آفت مصون نیستند) چه اونهایی که خوش اقبال بودند و همچنان انرژی ِ منفی از این سمت دریافت نکردند ،چه اونهایی که برام میل عشقولانه ی رنگی فرستادند و دو هفته زودتر تولد تبریک گفتند!،چه اونهایی که طبق روانشناسی کودک رفتار کردند و به من روی زیاد ندادند...اِن تا ممنونم(خودتون اِن رو تعریف کنید.)بخصوص بهترین دوستام که همه جوره ،همه مدلی مرضیه رو تحمل کردند،بزرگش کردند و بهش امید دادند:)
آورده اند روزی جوانکی از بلاد ِ نصف ِ جهان ،به ظاهر خُرد و به معنی کلان،آوازه ی دار العلومی را شنید سرشار از بزرگ مُلایان و مشاهیر ِ زمان؛جوانک ِ پرشور بار سفر بر بست و برای تعلّم قدم در راه گذاشت...به هنگام ورود دارالعلومی دید سرشار از جماعت ِ نسوان،نه به ظاهر خُرد و نه در معنی کلان، همه الوان و جوانک بیش از پیش حیران...به اندک زمانی عیان شد که در این بلاد همگان در مدیحه سرایی و حمد و ثنای بزرگان شهره ی آفاق اند و جوانک از این همه هنر بی بهره و در یادگیری آن کم توان... باری جوانک بدون اندک توشه ای از حمد و ثنای بزرگان راه خویش در پیش گرفت و از محضر بزرگ مشاهیر بهره برد و رنج ِ بسیار کشید و مزد اندک ستاند...تا اینکه روز حساب نزدیک شد...جوانک ندا داد یکی از مُلایان را که"ای شیخ! روز ِ حساب نزدیک است؛ نیکوست که مجالست را به کمال برسانیم و در این راه به تمامی کوشیم و فراغت را به دیگر زمان موکول کنیم..." به ناگاه مُلا بانگ برآورد"که ای جوانک ِ گستاخ! چگونه بر خود روا داشتی که بر مُلای خود پیشی گیری و اطاعت را به مخالفت بدل کنی؟!تو را درسی بزرگ باید تا دیگر باره در دیگر زمان چنین جسارتها روا مداری.آن چنان که در تاریخ بنگارند این حکایت را..."
و چنین شد که این حکایت سینه به سینه نقل شد و در تاریخ ِ آن دارالعلوم نگاشته شد ،تا درسی باشد برای هر جوان و عبرتی برای مدّعیان.
باشد که خدای تعالی جوانان را به تمامی هدایت کناد و از گزند آفات ِزمان در امان.
توی چشمهاش نگاه کردم...باور نمی کردم ،نه! نمی تونستم باور کنم...بهم نگاه کرد؛ مستقیم توی چشمهام،(1 ،2 ،3،...)،((یکی از دوستان ِ متخصص در فنّ ِ "eyes to eyes"بهم گفته بود اگر 8 ثانیه مستقیم توی چشم کسی نگاه کنی کلی داده گیرت میاد!)) (12۱،12۰...) نه! چیزی نبود!... حالم بد شد... تصور این همه نزول،این همه پستی این همه پوچی... نگاهی که دیگه شرم و حیا توش نبود...
یادمه بچه که بودم هر وقت "شیطون" گولم می زد و سهم بستنی ِ ملت رو می خوردم یواشکی، با این که هیچ وقت کسی مرضیه را دعوا نمی کرد اما تا چند ساعت توی یه سوراخی خودم رو قایم می کردم، نکنه نگاهم به نگاه ِ مامان گره بخوره...تحملش رو نداشتم!عذاب وجدان، اون هم برای چند تا بستنی ِ ناقابل.موقع اعتراف هم هیچ وقت چشمهام طاقت نگاه نداشت...
اولین باری که رفتم توی اتاق "فاطمه"، بالای تختش با قلم درشت نوشته بود:"امان ز لحظه ی غفلت، که شاهدم هستی.". با خنده بهش گفتم:"بابا این چیزها رو ننویس! آدم نمی تونه پشت سر مردم حرف بزنه! بنویس: دَمِت گولی!!!"
6سالی از اون روز میگذره.امشب روی white board ام نوشتم:
"امـــــــــــــان ز لحظه ی غفلت، که شاهدم هستی."
من حق دارم که معقول نباشم...من حق دارم که متن بی محتوا بنویسم...من حق دارم که احساساتی و غیر منطقی باشم...من حق دارم که دروغ بگویم...من حق دارم که "نوه خوبه" نباشم...من حق دارم که مایه سرافرازی ِ کسی نباشم...من حق دارم که پیشینه ی خانوادگی را حفظ نکنم...من حق دارم که بی حوصله باشم...من حق دارم که حرف نزنم...من حق دارم که غرغر کنم...من حق دارم که شاگرد اول نباشم...من حق دارم که "دکتر" نشوم...من حق دارم که "درک فیزیکی" نداشته باشم...من حق دارم که از دانشگاه بدم بیاید...من حق دارم که مودب نباشم...من حق دارم که 3 روز متوالی هیچ کار مفیدی نکنم...من حق دارم که هنوز یک کلمه برای تز ننوشته باشم...من حق دارم که 80 ساعت در هفته کار مفید نکنم...من حق دارم که همین فردا انصراف بدهم...من حق دارم که وقتی حالم بد است لبخند نزنم...من حق دارم که نرسیده به ایستگاه 3 ی کلکچال برگردم پایین...من حق دارم که ورزش نکنم...من حق دارم که حتی استخر هم نروم...من حق دارم که صبح سر ساعت "مقرر"بیدار نشوم...من حق دارم که"قانونمند"نباشم...من حق دارم که بستنی ِ غیر بهداشتی بخورم...من حق دارم که از "قهوه ای ِ سوخته" خوشم نیاید...من حق دارم که "بی کلاس" باشم...من حق دارم که" کفش پاشنه بلند" نپوشم...من حق دارم که مقاله ننویسم...من حق دارم که غذا را بسوزانم...من حق دارم که با موتوری ای که خلاف می آید تصادف کنم...من حق دارم که از تنهایی دیوانه شوم...من حق دارم که دلم برای "طلوع،مریم،اکرم،عمه سودی،سمیه،فهامه،..."تنگ شود...من حق دارم که انرژی ِ مثبت به کسی ندهم...من حق دارم"اشتباه"کنم... من حق دارم که برای جلب توجه آدم ها "چرند" بنویسم...من...
پ.ن: همه حق دارند که هر چی می خوان فکر کنند،قضاوت کنند ،نظر بدن...
هیچ راهی برای اتلاف وقت پیدا نکردم! توی خونه موندم، چون وقت ندارم! اخیراً همه دیگه عادت کردند به این چیزا…از فردا هم که باز هم تکرار "تنها در خانه"،احتمالاً به مدت 3 تا 4 روز…به طرز جالبی بی برنامه ام! مامان برام یه عــــــــالمه"مغز بادوم" خریده، قراره هر چی احساس تنهایی کردم یکی بخورم.هنوز فردا نشده داره تموم می شه!
به آدمها گفتم به من پیشنهاد بیرون رفتن ندهند...اما فکر کنم از افعال معکوس استفاده کرده ام!هر چند دقیقه تلفن را چک می کنم،شاید کسی زنگ زده ولی من نشنیده ام!!! نمی دونم دارآباد و کلکچال و بقیه ی کوه ها سر جاشون هستند هنوز یا نه...
فکر کنم دوباره دچار "کمبود محبت" شدم! البته چیزی که هست توجه ِ آدم ها!
اون هایی که معقولند میگن"وای مرضیه! تو چه قدر خوشی!معلومه اوضاعت خوبه! خوش به حالت!" بقیه هم که...
-بـــــــــــــــــــــــه، مرضیه بس کن! چه قدر از این حرف های تکراری توی وبلاگ هاو حرف های مردم شنیدی و تو دلت گفتی "بازم انرژی ِ منفی!"
باشه!
زندگی شیرین می شود:
برای پرهیز از هر گونه اشاعه ی فرهنگ "غر غر کردن" چیز اضافه نمی گم! - یه سوال خیلی بد: نه میگذارم اگر جواب رو خودم کشف نکردم بعداْ می پرسم:)
باز هم پ.ن!: درسته که قرار بود چیز اضافه نگم اما هنوز این مطلب رو پست نکرده دعوت شدم به کوه برای فردا قبل از طلوع آفتاب! امیدوارم سر کاری نباشه:دی
یک منبع موثق می گفت: "اولین چیزی که دختر پیامبر اسلام در روز قیامت از خدا می خواد اینه که حق شناخت "فاطمه" ادا بشه.این که آدمها "فاطمه ی حقیقی" رو بشناسند..."
خوب ،این یعنی تا اون لحظه، این همه آدم با این همه ادّعای ارادت با این همه پژوهش با این همه شعر و مرثیه و متن و وبلاگ و... هیچ نکردند،هیچ.
لطفاً نخواهید که "فیزیک پیشه" گونه حرف بزنم.فیزیک با تمام وسعتش در این وادی اصلاً کارآیی نداره.
توی زندگی لحظه هایی هستند که تمام تئوری و منطق و فلسفه ی تو فلج می شه .تو می مونی و یک دل و احساسی که ...اصلاً قابل بیان نیست.
از مرضیه انتظار ندارم که بتونه چیزی از "فاطمه" بنویسه یا بگه.نه! نمی شه.
این چیزها رو برای خودنمایی نمی گم. برای یادآوری.یک جور ادای دِین هست،به کسی که حتی مرضیه کنونی را هم فراموش نکرد،مرضیه ای که تا چند لحظه ی پیش یادش نبود امشب چرا یه جور دیگه است!چرا بی حوصله است! چرا دل تنگه!چرا دنبال یک خاطره است از چند سال پیش از چنین شبی، چرا دنبال کسی می گرده.
شاید دنبال یک لحظه مناجات اون خانواده ی عرب ِ شیعه پشت بقیع ،دنبال یک ذره از اون حضور، از اون باور که او هست ، از اون حس که حقانیت این خاندان رو در مقابل همه شک و شبهه ها اثبات می کرد، از اون اشکی که من رو به تو وصل می کرد.از حقیقتی که در لا به لای کتاب و مقاله هاگم شده.
به نظرت می شه از چنین بی نهایتی نوشت؟
قدردانی: از یکی یکدونه به خاطر این که با نوشته ی امشبش واسطه ی خیر شد، ممنونم.
-حالم؟... حالم خیلــــــــــــــی خوبه.
-لاغر؟...نه بابا ! لباس ها گشاد میشن!
-سخت؟...ابداً! کار سخت ندیدی چیه!پژوهش که کاری نداره!
-مبهم؟...نه، هدف روشنه! مثل روز!
-وقت؟...آره وقت که دارم، کمکی لازم نداری؟
-انرژی؟...معلومه،تا دلت بخواد، مازاد هم هست.
-خسته؟...برای چی؟ من که کاری نکردم.
-محیط؟...عالیه!سرشار از انگیزه و انرژی ِ +
-تفریح؟...خوب زیادش هم خوب نیست.
-ای میل؟...آره ! میل باکسم داره میترکه!
-تلفن؟...این قدر زیاده که باید یه منشی تلفنی بگیرم.
-دوست؟... این قدر دوستام دور و برم هستند که یک لحظه تنها
نمی شم.
-دل تنگی؟...نه !کارمفیدم اون قدر زیاده که برام کافیه!
-کارشناسی ارشد؟...مفیدترین دوره ی تحصیله.
-آینده؟...اون که همه جوره تأمینه!
-نگران؟...این که گفتی، یعنی چه؟!!!
-عدالت؟...مگر ما خودمون سازنده اش نیستیم؟تازه اضافه اش را
صادر هم می کنیم.
-گله و شکایت؟...وا!چه جسارتا!برای چی؟مگه مشکلی هم هست؟!!!
-...
مامان همیشه میگه:"مرضیه! تو هیچ وقت نمی تونی دروغگوی خوبی بشی!"
نمی دونم ،این روزها پیشرفتی کردم یا نه!
کف اتاق اون قدر کاغذ پهن شده که دیگه جای خودم نیست!
روی تخت می ایستم و از بالا روی نمودار های حاصل از برنامه هایی که برای تفکیک ِ صداهای مردم در آوردم، متمرکز می شم...
بین این منحنی ها دنبال یک نقطه ی روشن، یک رابطه ، یک قانون،یک کشف!
"نگاه! "طول مارکوف"علی از مال مامان بیشتره! بـَــه! از مریم هم بیشتر شد! خودشه!پس طول مارکوف صدای مردها از زنها بیشتره؟! خوب بگذار ببینم:....
نشد! یک مثال نقض! خوب به جای مارکوف ، "DFT" .نشد؟ خوب""DFA.نشد؟ESS""..."
با همه ی آدمهای دور و بر احساس غریبی می کنم! الان بیشتر از اسامی، آن ها را از کدی که به صداهاشون دادم، می شناسم!( خانمها با fو یک شماره آقایون با mو یک شماره! )
"این m10 هم با اون لحن ِ لوسش!f14 آرامش بخش ترین صداست!این m6 چرا این قدر افت و خیز داره؟!بیخود نیست من باهاش کنار نمی یام!"
...
این روزها یادم به فیلم"A Beautiful Mind" افتاده!صحنه ای که "جان نش" برای یافتن کد های سری ایستاده کف اتاق و کف زمین پر شده از مجله و ...
دیشب خوابش رو دیدم ! یعنی یکی از صحنه های فیلم ! صحنه ای که می خواهند بستری اش کنند(!) و اون فریاد میزنه:
"I am John Nash, my name is John Nash ,I am…"
پ .ن1:نگران نشوید! اوضاع خیلی هم بد نیست! یک ادعایی کردم اخیراً که تا الان هنوز خودم نقضش نکردم! الان منتشرش نمی کنم ! اما به شدت دعا کنید که مثال نقض پیدا نکنم!برای استادم که فکر می کنه من کشف بزرگی کردم بد می شه!
پ.ن.2:اگر فیلم مذکور رو ندیدید ، حتماً ببینید البته زبان اصلی اش را!
پ.ن.3: واژه های نامأنوسی که در نوشته ام به کار بردم ،از رهیافتهایی هست که برای بررسی خواص آماری پدیده های تصادفی ، فیزیک پیشه ها استفاده می کنند.عمری باشه کم کم به شرح تک تک آن ها هم می پردازم.
خوب بگذارید معنی کنم:"نیاز اولیه" یعنی: ابتدایی ترین احتیاجی که انسان برای ادامه ی "بقا" به آن نیاز دارد.یعنی اولین دغدغه ی یک انسان...
.
..
با عرض پوزش (!)جلوتر نمی تونم برم!خوب چی بنویسم که قابل فهم باشه؟!یکبار برای مریم نوشتم که: شرط لازم برای قابل فهم بودن مطلب ، فهمیدن آن توسط خود متکلم یا نویسنده است.اما من هنوز:
-پدری نبوده ام که آخر ماه با هیچ معادله ی خطی و غیر خطی ،نتوانم دخل را با خرج تطبیق دهم.
-مادری نبوده ام که برای تأمین "نیازهای اولیه" (چیزی مثل نونِ شب!) حاضر به انجام هر کاری بشم.
-...
دارم کلیشه ای می نویسم؟ باشه!واضح تر می نویسم:
اصلاً سوال:
1)در جایی که وقتی از گرانی ِ فولاد و مصالح از مسوول ِ مربوط سوال می کنند،"افزایش ِ قیمت جهانی" را جواب می گیرند؛سوال من این است:
احتراماً چرا باید کارگر،کارمند،مدیر ،فیزیک پیشه ای که به ریال حقوق می گیرد،به دلار یا یورو (قیمت جهانی) ،هزینه کند؟!!!
2)چــــــــــــــرا در کشوری که پدیده ی "کنکـــــــــــــور"تعیین کننده ی سعادت و شقاوت انسان هاست،(اگر می خواهید تکذیب کنید،توجه شما را به واقیعات جلب میکنم؛نه به شعارهایی که خودم هم یکی از طرفداران ِ آن بوده ام!)و شهریه ی دانشگاه های غیر دولتی آن قدر زیاد و در مقابل کیفیت ِ آموزشی آن ها آن قدر پایین که هر خانواده ای مهمترین هدفش از تحصیل فرزند ،گذراندن او از این سد پتانسیل می باشد؛شهریه ی یک مرکز پیش دانشگاهی ِ غیر انتفاعی ِ"مناسب" در تهران "5 میلیون تومان"(!) است؟!{این هزینه صرفاً شهریه مدرسه است نه مخلّفات آن!}
3)اگر جواب سوال ِ 2)این است که"خوب چه لزومی دارد کسی مدرسه ی غیر انتفاعی برود؟"(!!!)،هر چند توجه شما را به اختلاف فـــــــــــــــــاحش ِ سطح ِ فرهنگ،آموزش،نوع برخورد مربیان و...در مدارس عادی با غیر آن جلب می کنم(البته این هم از اون چیزهاییه که باید گفت:شنیدن کی بود مانند دیدن؟)در صورت صلاحدید تعداد مدارس عادی را در مقابل مدارس غیر انتفاعی در یک منطقه از تهران مقایسه کنید: (3 عادی به37 غیر انتفاعی پسرانه برای منطقه3).برای اطلاعات بیشتر به سایت رشد مراجعه کنید.
سوال هایی از این دست کم نیست.یک شخص ِ حقیقی هم مقصر نیست.اصلاً بحث سر یافتن مقصر نیست.یافتن راه حل هم یک امر یک روزه نیست.اما:
1)بپذیریم که یک جوان 17-18 ساله با تمامی مشکلات ِ یک کشور ِ در حال ِ توسعه با شرایطی مانند کنکور و...در صورتی که دغدغه ی مدرسه، شهریه، آموزش و... داشته باشد "نمی تواند" از آسیب های اجتماعی ، روانی ،... در امان بماند.(به صورت آماری)
2)به جای یافتن یک یا چندشخص ِ حقیقی به عنوان ِ "مقصر" یا قهرمان پروری و دیگر دیدگاه های کمال گرایانه ،واقعیت را ببینیم .به دنبال راه حل ِ ریشه ای باشیم.
3)راه حل یک مشکل ِ ریشه ای نیازمند ِ یک جامع نگری ،برنامه ریزی ِ کلان، آسیب شناسی،...(بزرگان ِ فن میدانند نه من)می باشد.درمان های کوتاه مدت مثل رژیم های عجیب و غریبی است که بعضی برای درمان ِ چاقی می دهند!اگر کسی که در طول ِچند سال اضافه وزن پیدا کرده ،بدون"صدمات ِ جسمی" یک شبه لاغر شد، من هم قبول می کنم که یک شبه مشکلات ِ اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ِ یک جامعه را می شود حل کرد!
پی نوشت:به کلیه دوستانی که این متن را خوانده و آن را مبهم،ناپخته،غیر دقیق،...یافتند ،حق میدهم؛علت باز همان است که بیان شد:خوب کسی که هنوز طعم ِ مشکل را با وجود خود نچشیده و تنها هر از چند گاهی نظاره گر آن است ،چگونه می تواند آن را قابل فهم بیان کند؟!و اگر فرض بر این باشد که اکثر خوانندگان هم در این دسته قرار گیرند،پس مشکل دو سویه است!
البته من به اصل "تقسیم ِ حوزه و وظیفه " معتقدم.اما وقتی یک شهردار* پیام تبریک ِ خود مبنی بر "غنی سازی ِ انرژی ِ هسته ای"(!!...!)را منتشر می کند .من هم به خود اجازه دادم کمی در اقتصاد و سیاست دخالت کنم.
هر چند اگر "سلامتی" را هم جزو اصل ِ "بقا"ی انسان بگذاریم،چنین فکرها و سوالات ِ آزار دهنده ای برای امثال من در صورت بی پاسخ ماندن ، کمتر از نداشتن ِ"نیاز های اولیه"نیست.
]شاید یک بازنگری در کتاب های درسی بد نباشه؛به شرطی که انرژی ِهسته ای را زودتر از خواک،پوشاک و مسکن نام نبریم!:)[
*:پیام تبریک شهردار محترم بندر عباس در روزنامه ی ایران.