تبليغاتX
let's go beyond

مریم اخیراً نوشته بود:"کار ما هم شده کار روزنومه ها، چون مطلب برای نوشتن نداریم هی غلط می نویسیم بعد سریع اصلاحیه می زنیم ." این سخن در مورد مرضیه کنونی صدق نمی کند،چون هنوز احساس کمبود مطلب نمی کنم! اما بهتر دیدم نکته ای را در مورد مطلب های قبلی و بعدی بگویم:

همان طور که می دانید ، متغیرها از نظر حوزه ی تعریف دو دسته اند:*

"global" و  "local". (ترجمه ی لفظی نمی کنم!)متغیر "global" به مفهوم یک متغیر     سراسری است؛ مثلاً در برنامه نویسی ،این متغیر در بدنه ی اصلی ِ برنامه تعریف می شود و اگر کمیت ِ مشخصی را با آن متغیر تعریف کردیم،در کل برنامه متغیر، حامل آن کمیت است.اما متغیر "local"حوزه ی عملکرد کوچک تری دارد که معمولاً با یک جفت {} یا () حوزه ی آن مشخص  می شود و بیرون از آن مرز ،مقداری ندارد.

خوب!منظور؟!

من به رسم عادت(نه لزوماً منطق)گاهی برای بیان ِ یک مفهوم واژه هایی را به کار می برم که از دید من"local"هستند.یعنی مفهوم ِ ِآن بستگی به آن موضوع ِ خاص دارد و در مرزهای آن موضوع  دارای آن مفهوم خاص هستند!!! حتی گاهی با کاربرد "global" ِ آن واژه(یعنی چیزی که در فرهنگ لغت می بینید ،البته اگر آن را در لغت نامه بیابید!!!) اشتراکی ندارند!

تبصره:متغیر "local"بیشتر زمانی استفاده می شود که تعداد کمیت ها بیشتر از متغیر هاست،معادل وقتی که مفاهیم بیشتر از دامنه ی لغات نویسنده باشد:)

 

پی نوشت: این نوشته را به سمیه ِ عزیز که با نظر خود در متن اشاره (2)،من را به نوشتن این همه توجیه(!) ترغیب کرد، تقدیم می کنم.

*: یک مرجع خوب برای علاقه مندان به برنامه نویسی و شبیه سازی:

 "C++ and Object-Oriented Numeric Computing for Scientists and Engineers"

                                                            Springer Pub./ /Daoqi Yang          

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:28  توسط مرضیه  | 

 

«"وجودم"تنها یک حرف است و"زیستنم" تنها "گفتن" ِ همان یک حرف،اما بر سه گونه:

سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.

آن چه مردم می پسندند:سخن گفتن، وآن چه هم من و هم مردم :معلمی کردن، و آن چه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن ، نه کار ، که زندگی می کنم : نوشتن! »

برگرفته از کتاب "کویر" نوشته مرحوم علی شریعتی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:4  توسط مرضیه  | 

با خودم قرار گذاشته بودم که:

۱.غر غر نکنم یا لااقل اینجا "کم تر" غرغر کنم!

۲.متن"سیاسی"به معنای مصطلح ننویسم یا لااقل کمتر بنویسم! 

البته به نظرم مورد دوم به مراتب از مورد ۱. سخت تره.

اما آخه هر چیزی حدی داره.(یعنی به نسل من این طور گفته اند.):

 "سانسور.فیلتر.فیلتر.فیلتر..."

به جای ادامه ی مطلب ترجیحاً از حافظ می نویسم که این روز ها برای با او بودن هم خیلی وقت ندارم:

شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند

                                                 هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 17:16  توسط مرضیه  | 

 

در متن ِ قبلی گفتم که خیلی مسائل هست که من نمی تونم بفهمم! حالا قصد دارم یک موردی را بنویسم که می فهمم اما ظاهراً آن دسته آدم های "معقول "(اگر با کاربرد ِ این واژه در این جا مشکل دارید ایراد از  دایره ی کم ِ لغات ِ نویسنده است.خصوصیات این دسته تا حدودی در متن ِاشاره قبلی گفته شده!) نمی فهمند !

این مورد ، چیزی هست که بچه ها قبل از این که در چهارچوب ِ مربیان ِ تربیتی ایزوله بشوند بهتر از هر کسی می فهمند: این که احساسمان را سرکوب نکنیم یعنی سعی نکنیم به خودمان "فشار "بیاوریم که وقتی خوشحالیم لبخند نزنیم !(البته دلایل ِ" معقول" برای این "فشار" کم نیست؛بالاخره آدم های دیگر باید فرق ِ محسوس ِ آدمهای "معقول" را از دیگران احساس کنند!!!) . یا اگر چیزی برایمان جذاب است شگفتی ِ خودمان را تبدیل به بی تفاوتی نکنیم؛ چه اهمیتی دارد که این ابراز ِ شگفتی در برابر ِ یک مسئله ی پیچیده ی علمی است یا یک عروسک ِ مضحک؟!

بدتر از همه در روابط ِ انسانی است: وقتی دلت میخواد با کسی که در یک قدمی ِ توست،صحبت کنی ،یا به کسی که در وجودت واقعآً دوستش داری ابراز ِ علاقه کنی، اما هیچ دلیل ِ "معقولی " نمی یابی!

به نظر من آدم های "معقول" ِ زیادی در دنیا آمدند  و گاهی هیچ دلیل ِ "معقولی" برای ابراز ِ احساس ِ درونی ِ خویش نیافتند و شاید در حسرت یک لحظه "خود" بودن ِ بدون  ِ دلیل رفتند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:0  توسط مرضیه  | 

 

می دونید چیه؟!  من اخیراً به یک نتیجه ای رسیدم، اون هم اینکه اصولاً من یک سری مسائل را نمی فهمم ! منظورم اینه که ظاهراً ،اصلاً توان ِ فهمیدن ِ این مسائل را ندارم.

خوب، طبیعی است که همه ی آدم ها یک جور مستعد نباشند؛ اما یک نکته ای اینجا هست، اون هم این که برای من ،دامنه ی این مسائل با گذر ِ زمان ، افزایش ِ اطلاعات و با تفکر ِ بیشتر ، وسیع تر می شود.

عجیب تر این که این مسائل از دید ِ انسانهای "معقول" نه تنها خیلی سطحی است، آن قدر بدیهی است که وقتی صادقانه در موردشان مورد ِ پرسش قرار بگیرند، هیچ جوابی برای من و امثال ِ من ندارند!

خوب، منصف باشیم: در منطق ِ ریاضی و هندسه هم "اصل ِ موضوع" تعریف ندارد ؛ یعنی بدون ِ اثبات آن ها را می پذیریم؛ ولی اشکال ِ وارده این است که چرا اصول موضوع ِ آدم های "معقول" این قدر گسترده است و  روز به روز هم  روند ِ رو به رشد ِ خود را طی می کند؟!!!

مثلاً من هنوز نمی دونم و نمی تونم بفهمم : چرا وقتی یک مدیر یا یک مسوول ، متمایل به شمال ِ شرقی باشد، تا جزئی ترین کارمند هم باید در همان جهت باشه و اگر یک نیروی بسیار "مجرّب"و "کاردان" هم بود که مثلاً جهتش جنوب ِ غربی بود یا اصلاً همسانگرد بود، طبق ِ اصل ِ فوق باید جاشو به یک شمال ِ شرقی بده !

مبهم بود؟! یک مثال ِ شفاف تر!:

باور می کنید بعد از این عمری که در سیستم ِ آموزشی سپری کردم ، هنوز نفهمیدم چرا وقتی یک ایده ی جدید ِ علمی به ذهنت می رسه ، بیشتر از یک مقام ِ ارشد ِ سیاسی باید مسائل ِ امنیتی را رعایت کنی،نکنه یه کسی آن ایده را بدزده وببره!(البته در این وادی جدّاً مشکلم حادّه ؛ روز به روز هم بدتر می شه! شاید یک فصلی در مورد ِ موارد ِ این چنینی بنویسم ،بلکه کسی کمی به درک کردن آن کمک کنه!)

 

راستش ، اگر بخواهم ادامه بدهم ، شاید فراتر از حجم ِ این سایت و انرژی ِ دستان و صبرم بشه.

حتی نمی تونم بفهمم :که چرا نباید این حرف ها را نوشت، شاید مدرکی بشه و تازه اوّل ِ دردسر، این که چرا وظیفه ی ما همیشه فقط درس خواندن آن هم از روی جزوه ی استاد و پذیرفتن ِ 100% مطالب  است ؟! این که نوشتن ِ وبلاگ وقت تلف کردنه...

 

یعنی یک روز می شه که جواب ِ این همه سوال را بفهمم؟

 

«مطمئناً این نوشته ادامه داره.(این جا یا هر جایی که بشه!)»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 16:32  توسط مرضیه  | 

 

 

"Many of life's failures are people who did not realize how close they were to success when they gave up."

 

Thomas A.Edison

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:16  توسط مرضیه  | 

 

صدیقه ای که خلقت ِهستی ز هست ِ اوست

                 چشم  امید ِ خلق ِ دو عالم به دست ِ اوست

  چون  مدح ِ وی  به  سوره ی کوثر ،  خدا کند

                 گوییم ما هر آنچه ز وصفش،شکست ِ اوست

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:52  توسط مرضیه  | 

 

نمی دونم تا حالا یک درد ِ سخت ِ جسمانی را تجربه کردید یا نه ؟!دردی که فکر کنید در آستانه ی از دست دادن ِ تحمّل هستید؟

در آن لحظات، فکر ِ غالب، رهایی از آن شرایط به هر قیمتی است:«تسکین ِ درد به قیمتِ پذیرش ِ تمام ِ عوارض ِ منفی ِ مسکّن ِ درد». همه ی نیروهای درونی و همه ی دور و بری ها برای تسکین ِ درد، متحدند...

اما بعد از طی ِ بحران ، یک حالت ِ مستی و سرخوشی (نمی دونم این واژه کاربرد ِ درستی این جا داره یا نه! در هر حال من تجربه ی شخصی ِ چندانی در آن ندارم!!!) به وجود میاد که لذّت بخش است: «هدف ، که "رفع ِ درد بوده " تأمین شده و هنوز عوارض ِ مسکّن ِ کذایی هم هویدا نگشته.»

 

به نظر ِ من در مورد ِ یک جامعه یا یک کشور هم همین طوره . وقتی درد ِ مشترک مثل ِ یک جنگ،یک بحران  یا یک هدف ِ مشترک وجود داره همه متحدند؛ و اگر آن معضل، بزرگ باشه کسی به عوارض ِ راه های انتخابی برای رفع ِ معضل فکر نمی کنه ؛اما بعد از اتمام ِ درد و طی کردن ِ بحران ، تازه متوجه می شی که عوارض ِ مسکّن از خود ِ درد بزرگ تره!

حالت ِ بدتر اینکه : متأسفانه گاهی ما انسان ها از سر ِ کوته فکری، مولّد درد می شویم برای رسیدن به آن حالت ِ "آرامش ِ بعد از طوفان "!

حکایتی می گه :

                      "روزی مردی آجری رو هر چند دقیقه بر سرش می زد؛ پرسیدند : چرا با خودت چنین می کنی؟! گفت: آخه نمیدونی وقتی نمی زنم چه حالی داره!!!"   

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:21  توسط مرضیه  | 

 

از هم اکنون قصد دارم که تغییر ِ اساسی و تحول ِ بنیادی در متن ِ نوشته هایم , به خصوص در وبلاگ ام ایجاد کنم.

این تغییر را در جهت ِ شفاف سازی ِ نظراتِ خود و موضع ِ فکری ام , بیانِ راحت تر ِ عقاید ِ درونی و بحث و تبادل ِ نظر با دوستان ام لازم می دانم. در این راستا چند نکته ای به ذهنم رسیده که آن ها را بیان می کنم:

1)      نوع ِ ساختار ِ نوشتاری و ادبیات ِ ما به گونه ای مبهم و سرشار از صنایع ِ ادبی است . این خصوصیت از دید ِ من هم باعث ِ زیبایی و جذابیت ِ شعر و نثر  ِ فارسی است هم باعث ِ جذب ِ مخاطبین ِ از طیف های مختلف ِ فکری است . به طور ِ مثال غزلی از حافظ را می توانی آن گونه که بخواهی تعبیر کنی در حالیکه شاید شاعر چنان هدفی هم از بیانِ آن نداشته است. از طرفی برای ما همیشه تقارن و هارمونی (مانند ِ وزن در شعر ِ فارسی) جذاب است. اما همین ابهام و واژه های ادبی صراحت و وضوح ِ مطلب را در بیانِ عقیده کم می کند و گاهی در چنین فضاهای نوشتاری باعث ِ سو ء ِ تفاهم یا عدم ِ تفهیم ِ مطلب می شود.

تبصره(1): بندِ 1) به هیچ وجه انتقاد از آثار ِ زیبای ادبیاتِ ما یا عدم ِ استفاده از چنین مطالبی در نوشته های آتی ِ من نیست.(اصولاً مرضیه بدون ِ شعر به خصوص از نوع ِ حافظ و مولانا و... خیلی جالب نیست!!)

2)      گاهی بعضی از ما دوستداران ِ قلم و سخن به بهانه ی صراحت و به قولِ خودمان رک گویی، حتی در حیطه ی نوشتن هم تابع ِ هیچ اصل و میزانی نیستیم. مصداق ِ این مطلب را  هم می توان در برخی از برنامه های تلویزیون که به نام ِ جوان و نوجوان ساخته می شود ، دید.به قولِ دوستی گاهی در ذهن ِ بیننده ی این برنامه این گونه تدائی می شود که " واقعاً یک جوان ِ ایرانی فکر هم می کند؟! یا هدفی غیر از خودنمایی و تظاهر به جوان بودن ، فعال بودن یا شاد بودن دارد؟!"

تبصره (2): برآیندی از بند ِ 1) و 2) شاید دلیل ِ قابل ِ قبولی برای نوشتن به سبک ِ عامیانه (خوب ، کلمه ی مناسب تر از عامیانه به ذهنم نرسید!)را توجیه کند. یعنی خیلی راحت همان طور که اگر امکان ِ بحث به صورت ِ حضوری بود این اتفاق می افتاد.

3)      هر نظر یا سخنی به نوعی قضاوت در مورد ِ یک موضوع است که کاملاً بدیهی است.مسلماً هر نظری موافق و مخالف هم دارد.اما بیان ِ صریح ِ یک نظر به معنای ردٌ ِ نظرات ِ دیگران یا توهین به افکار  و عقاید ِ مخالفان ِ آن نیست.(البته نوع ِ بیان ِ نظر هم ، خود ، خیلی مهم است.)بدیهی است که برای سنجش ِ درست و نادرستی ِ یک فرضیه باید آن را با موارد ِ متعدد آزمایش کرد و قدم ِ اول بیان ِ آن فرضیه است ، پس بیان ِ یک مطلب به معنی ِ "این است و جز این نیست"، نیست.

4)      با استناد به بند ِ 3) و با در نظر گرفتن ِ دومین هدف از نوشتن ِ  وبلاگ ِ شخصی ، امیدوارم که بتوانیم با تبادلِ نظر ،بحث ِ منطقی و دارای ِ چهارچوب را بیش از پیش پایه ریزی کنیم.

5)      نوشتن ِ مطلبی در وبلاگ لزوماً به معنای بهترین حالت ِ بیان ِ آن مفهوم یا ارزش ِ بالای آن مطلب نیست (هر چند این امر به معنی ِ اینکه وبلاگ را محلّی برای نوشتن برنامه ی روزانه یا مکانی برای گله و شکایتو.. هم بدانم، نیست. )

برای من مهم این است که صرفاً به دلیل ِنظر ِ مخالف ِ دیگران ، از نظر و عقیده ی شخصی ِ خود دست نکشیم و اگر عقیده ای در نظرمان ارزشمند است جرأت ِ بازگو کردن و نوشتن آن را به خودمان بدهیم و ظرفیت ِ انتقاد پذیری را هم در خودمان بالا ببریم.(البته با در نظر گرفتن ِ مکان و زمانِ مناسب ِ آن).

 

این نوشته احتمالاً ادامه خواهد داشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 18:11  توسط مرضیه  | 

می خواهم از خودم قدردانی کنم!

 

خوب راستش این جا (و البته هر جا!) خوب نیست که آدم از دیگران به خصوص پیش کسوتان ِ علم و اساتید (به خصوص از نوع ِ راهنما!) خاطراتی را بازگو کنه که می دونه خود این عزیزان هم به اشتباه ِ بزرگ ِ خود در آن لحظه ی خاص معترفند!! من هم قصد شبیه سازی ِ وقایع ِ امروز را ندارم!

 

اما امروز وقتی بعد از طی کردن N خان ِ موجود بالاخره با  استاد ِ عزیز به تفاهم رسیدیم, (البته امیدوارم این تفاهم ادامه پیدا کند!) به مرضیه یک کمی امیدوار شدم! قصد خودنمایی ندارم. چون واکنش ِ عاقلانه ی مرضیه در آن شرایط ِ بحرانی را معلول یک علت و فقط یک علت می بینم.

کسی که وقتی بخواهی بی حســــــــاب می دهد.کسی که هیچ وقت سطحی  و شتاب زده قضاوت  نمی کند.کسی که با این همه انسان ِ ... سر و کلّه می زنه ولی هیچ وقت هیچ کدام از آن هارا تحقیر نمی کند .

امروز برای من یک روز ِ خاص بود, روزی که نتیجه ی کمی صبر و در مقابل عاقبت ِ قضاوت ِ عجولانه را با تمام ِ وجود احساس کردم.

 

و البته یک نکته ی دیگر هم اینکه: 

با یک تناسب ِ ساده به این نتیجه ی مهم رسیدم که چه قدر خوبه که من خدا نیستم!

راستی عجب صبری خدا داره!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 23:5  توسط مرضیه  | 

 

خیلی صریح! خیلی راحت!خیلی ساده! خیلی زود!

بدون مقدمه! بدون حاشیه! بدون پیچیدگی!بدون سبک !

می گم:

نه!

 به نظرت می شه حسی که به وسعت روحت هست را با کلمه بیان کنی؟!! فکر می کنی میتونی کمیت ِ فیزیکی ای پیدا کنی که بتونه بگه چه قدر مامان و بابا را دوست داری؟ که چه قدر آرامش داری وقتی کنار مامان داری توی وبلاگ می نویسی و فقط مهم اینه که می خواهی این حس را ثبت کنی تا هیچ وقت این نعمت را فراموش نکنی؟ تا عشقی که توی چشم های بابا هست و نیازی به کلام یا واژه ای برای بیان  نداره را به یاد بیاری .

چه اهمیتی داره که ادبی می نویسم یا نه؟! با مقدمه، با حاشیه، با ...

بله!

عشق را نمی توانم با هیچ رابطه ی ریاضی یا فلسفه بیان کنم.

ای کاش می توانستم،

خیلی صریح! خیلی راحت!خیلی ساده! خیلی زود!

بدون مقدمه! بدون حاشیه! بدون پیچیدگی!بدون سبک !

بگویم:

به خاطر همه ی آن چه مرضیه به خاطر آن مرضیه است ممنونم:)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:29  توسط مرضیه  | 

مبارز ِ راه ِ روشنایی همواره هوشیار است.

او از دیگران اجازه نمی گیرد  برای این که بتواند از شمشیرش استفاده کند.

 مبارز ِ راه ِ روشنایی وقتش را صرف توضیح دادن به دیگران  در باره ی اعمالش نمی کند؛ وفادار به فرمان های خداوند و پاسخگوی  اعمال خویش است.

او به اطراف می نگرد و دوستانش را باز می شناسد. به پشت سر می نگرد و حریفانش را باز می شناسد. او نسبت به خیانت سختدل و تسکین ناپذیر است اما انتقام نمی گیرد؛ تنها به دور کردن دشمنان از زندگی ِ خویش می پردازد و بیش از زمان لازم با آن ها مبارزه نمی کند.

 

مبارز  ِ راه ِ روشنایی نمی کوشد تا بنماید , او فقط هست.

 

 

برگرفته از کتاب"مبارزان ِ راه ِ روشنایی" اثر ِ "پائولو کوئیلو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 16:1  توسط مرضیه  |