سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جـــــان آمد خدا را همدمی
چشم ِ آسـایش که دارد از سپـهر ِ تیزرو ساقیـــا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل ِ کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر ببــاید ساخت وز نو آدمی
شاید کمی پیش تر چنین نوشته ای را ناشی از "جوّ گیر" شدن می دانستم! خوب الآن هم شاید این چنین بدانم! چرا که چنان جوّی مطمئنّاً هر کسی را تحت تاثیر قرار می دهد .گاهی یک لحظه, یک روز, یک هفته ...برای عدّه ای کثیر مدّتی محدود(برای اقلّیتی مدّت ِ نامحدود)این"جوّ گیر" شدن ادامه دارد.
فکر می کنم باید بنویسم , بر خلاف همیشه و اکثر هم سبکان ِ خویش .می دانم که گفتن ِ این سخنان آن هم اینجا عواقبی دارد, از جمله جواب پس دادن به حداقل خودم (پس از طی کردن این دوره)
نمی دانم...کمتر زمانی پیش می آید که نتوانم به راحتی بنویسم , به همان سبک بی سبکی خویش! امّا این بار فرق می کند.شاید این شکستن ِ یک عادت است یا یک ترس.
صحبت از عقیده آن هم در این فضا , در این زمان و با این زبان به طور صریح گاهی بیشتر به خودکشی می ماند تا به نوشتن! آن هم وقتی نه قصد بحث و جدل داری و نه استدلال ِ بدون استعانت از حس ِ قلبی ِ خود که قابل وصف نیست چه رسد به اثبات. و اگر بدانی که حس های این چنینی برای تازه واردانی چون خود معمولاً تابعی نزولی از زمان است.
"نمی دانم" ننوشتن و صحبت نکردن از عقیده برای ما ناشی از نوعی محافظه کاری است یا مرحله ای از تحوّل ؟ این را توجیهی از قضاوت نکردن و آزادی ِ عقیده می دانیم یا راهی برای فرار از مطرح شدن نقصهای باورها و افکار؟ تکرار نمی دانم , نمی دانم را نشانه ی عدم ِ تعصّب می دانیم یا نوعی شانه خالی کردن از پذیرش مسوولیت در قبال ِ سخن ِ خویش؟ ظاهر نکردن ِ عقیده , باور و مذهب را اخلاص و عدم ِ ریاکاری می پنداریم یا جرات ِ طرد شدن از جانب عدّه ای و توان متهّم شدن به تحجّّر را در خود نمی بینیم؟
خطا رفتن دیگران را دلیلی بر ایستادن می دانیم؟!تعصّب دیگری را توجیهی بر بی تفاوتی , پذیرش همه کس و همه چیز , ارزشمند دانستن هر گونه تفکّری می پنداریم؟یا شاید به همان دلیل تاریخی ِ کمال گرایی, خود را در حدّ قضاوت,بیان عقیده و ورود در وادی ِ باور و ایمان نمی دانیم؟
نیازمند زمانیم برای رسیدن به مرحله ی علنی کردن باورهای خویش , برای فتح ِ قلّه ی یقین. امّا همین زمان است که در طول تاریخ برای عدّه ای مسبّب فراموش شدن خیلی از همان عقیده های ساده و رسیدن به مرحله ی بی تفاوتی شده .تا آن جا که قلّه,مسیر و حتّی نقطه ی آغاز هم در طی زمان فراموش می شود...
"نمی دانم" چرا تعبیر دکتر علی شریعتی در ذهنم تدائی شده."قشر ِ نیمه روشنفکر".آیا ما نیز مصداق این تعبیر شده ایم؟"حقیقت جویانی که در راه شناخت حق آن چنان از جهل و تعصّب دیگران بیزار می شوند که یکباره همه را انکار می کنند.همه حتّی گاهی نــــور را..."
می خواهم "انتخاب"کنم! "انتخاب".اکنون, نه لحظه ای دیگر , نه فردا,نه در نقطه ی اوج!
چه باک از اینکه لحظه ای دیگر انتخاب دیگری باشد ؟! و آیا معنای زندگی چیزی غیر از این است؟ و مفهوم تحوّل؟!
چه ترس از اعتراف به خطاهای دیروز در پبشگاه ِ خود وفردا اعتراف به خطای امروز ؟!
و چه توجیهی برای سکون و عدم انتخاب ؟ (حقیقتی جز شانه خالی کردن از پذیرش مسوولیت؟) آیا سکوت من و تو مانع از شعار دادن منادیان تعصّب و گمراهی است؟ آیا در حاشیه ماندن ما به بهانه ی کم توانی مانع از ورود نیروهای ضعیف تر از ما در میدان است؟
...
هر تحوّل برآیندی از مرگ و تولّد است:
مرگ دسته ای از افکار , رفتار و باورهای کهنه و تولّد دسته ای دیگر. مرگ من ِ دیروز و تولّد من ِ امروز.
امّا فراموش نکنم که در هر حال "هر انقلاب برای مستقر شدن نیازمند زمان است. "
یار مرا ، غار مرا ، عشق جگرخوار مرا یارتویی ، غار تویی ، خواجه نگهدار مرا
نور تویی ،سور تویی،دولت منصور تویی مرغ کُهِ طور تویی ،خسته به منقار مرا
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی ،قهر تویی فتنه تویی ، زهر تویی، بیـــش میازار مرا
مجره ی خورشید تویی، خــانه ی ناهید تویی روضه ی امیــــد تویی ، بار بـــده یار مرا
گفتمش ای جـان جهان،مفلس و بی مایه شدم گفت منم مایه ی تو، نیـــک نگهدار مرا
روز تویی ، روزه تویی ، حاصل دریــوزه تویی آب تویی ، کوزه تویی ، آب ده ای یار مرا
دانه تویی ، دام تویی ، باده تویی ، جام تویی پخـته تویی ،خـــام تویی ،خام بمگذار مرا
خـواند مرا ، خـواند مرا ، گفـت بیـا ، گفـت بیـا می روم ،ای وای به من،گر ندهد بار مرا
حـور تویی ، نـور تویی ، جنٌت معمــور تویی حجٌت مسرور تویی ، سرور و سالار مرا
شمس شکرریز تویی ، مفخر تبریز تویی لخلخه آمیز تویی ، خواجه ی عطٌار مرا
