"شاید اینکه آدم در کتابخانه ی IPM نشسته باشد و این جا برای وبلاگش (یا بهتر بگویم دل خودش!)مطلب بنویسد خیلی مطابق عرف نباشد!!"
روزهای آخر سال همیشه به نظر من جذّابند.جذّاب چون سرشار از حرکتند.یه جور زندگی توش
می بینی. مجموعه ای از تلاش (گاهی از نوع بیهوده!).نگرانی.سردرگمی.بی نظمی.فکرهای رنگارنگ. گاهی توهمات شیرین برای چند روز آینده.آرزو.امیدوگاهی ندامت از گذشته...خلاصه پارامترهای یک زندگی واقعی!
برای آدمهایی که بخش عمده ای از زندگی خود را در ذهن و دنیای درونی خود سیر می کنند این روزها خیلی پرمشغله تر است. در کنار تحولات ظاهری مانند همه ی موجودات و آدمهای دور و بر تحول اصلی در ذهن و روحت هست که تلاش می کنی به آن برسی . یک جور جمع و جور کردن ذهن.یک جور آماده کردن روحت برای پذیرا شدن یک زندگی جدید.یک خانه تکانی اساسی تر.[هر چند این آدمها همیشه در حال تکان دادن خانه ی دلشان هستند.اگرچه گاهی افراط می کنند گونه ای که به زلزله و عواقب بعد از آن منتهی می شود!!! ]به قولی :
آیـــــــــینه شو جمال پری طلعتان طلب جــــاروب زن خانه و پس میهمان طلب
من هم عادت کرده ام در روزهای پایانی سال به مرضیه در سالی که گذراند فکر کنم.البته بسیار دشوار است . گاهی باید بعضی روزهای رفته را سانسور کنی!گاهی بعضی چیزها آن قدر زیبا هستند آن قدر عظیم که نمی توانی بیانشان کنی!لحظه هایی که از خودت خوشت آمده یا گاهی از خویش منزجر شده ای !
و همین عمق لحظات هستند که با وجودی که آن ها را در ذهنت جاودانه کرده اند مانعی برای بیان یا نگارش آنها می شود.و به همین دلیل است که صفحات پایانی سررسیدم معمولاً سفید
باقی می مانند.
راستی حالا با تمام این حرفها اگر می خواستم در یک جمله سال 84 را نام گذاری کنم چه می گفتم؟!
شاید بهتر است بگویم :"سال گـــذار".[آن هم به صورت یک تابع تیز مشتق ناپذیر!]تلاشی برای برقراری تعادل میان دنیایی درونی و آرمانی و سرشار از آزادی بی قید و شرط به دنیای واقعی با تمامی محدودیتهای قید و بندهای جبری آن.
لحظه لحظه های این سفر سرشار از سخن است.حتی لحظه های سراسرپوچی و بی هدفی. (احساس پوچی ای که گاه منجر به ختم کردن این سفر توسط دستان خودت می شود و در مقابل گاه در لابه لای سردی آن آتش هدفی بزرگ و آرمانی شعله ور می شود.)
در طی سفرم چه بسیار چهره ها ی جدیدی که در لابه لای صورتهای تکراری گذشته دیدم و چه قدر در برابر صحنه های کاملاً تکراری و فضای معمولی هر روز شگفت زده شدم! چه قدر حرف و سخن در میان سکوت دیگران شنیدم .چه کلمات محبت آمیزی که در نگاه سرد دیگری دیدم و در مقابل سردی احساسی که در گرمی دستان همنوعی مرا منجمد کرد! چند بار با نگاه کردن در آینه شخص تازه ای را یافتم؟!
حالا در حالی که در ابتدای سفرم مسائل عادی ِ عادی برایم شگفت انگیز شده . برای منی که روزی فکر می کردم:"خوب! دیگه بعد از نسبیت و مکانیکِ کوانتمی چیز دیگری هم برای کشف هست؟! یا اگر روزی نظریه وحدت کامل بشه کاری برای فیزیکدان ها باقی می ماند؟! "امٌا حالا از خود می پرسم:"آیا وقت کافی برای آموختن و کشف این همه مجهول برای نوع بشر تا پایان دنیا هست؟!"
و مجهول ترین و شگفت انگیز ترین مسئله .یعنی "طبیـــــعت":طبیعتی که آن قدر عظیم است که تو را وادار به تسلیم می کند . و تو با تمامی سرکشی متواضعانه قوانین آن را می پذیری حتی اگر با تمام تئوری های تو در تناقض باشد.و این زیباترین درسی است که بزرگ ترین معلم هستی تلاش برای آموختن به تو دارد. هر بار که قدم در راه فتح قلٌه ای می گذاری . یا هر بار که نگاه به آسمان زیبای شب می کنی و یا هر یک از مسائل"واقعی"علم را که به مبارزه می طلبی این عظمت و شکوه را حس می کنی . حسی که برای آنان که آن را فهمیده اند بالاتر از هر گونه تحسین دیگران یا منافع مالی و شخصی است.[همان دلیلی که در روزهای کودکی همگی در جواب موضوع انشای "علم بهتر است یا ثروت ؟"ناخودآگاه نوشتیم : علم. و بزرگ که شدیم تلاش کردیم که بگوییم :ثروت!]
و شاید تعریف شادی و رضایت چیزی جز این نیست.(آن چه همه ی ما خود آگاه و ناخود آ گاه در طلب آن روزگار می گذرانیم.)
باری. سخن زیاد است.وقت کم و وظیفه بسیار...
کلامی برای خاتمه ندارم چون حکایت همچنان باقی است و واژه ای برای شکر نمی یابم چون واژه ها محدودند. تنها به همین بسنده می کنم که:
همٌتم بدرقه ی راه کن ای طایر ِ قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم.
حرمت ِ اعتبار ِ خود را
هرگز در میدان ِ مقایسه ی خویش با دیگران
مشکن
که ما هر یک یگــــانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه.
و آرمانهای خویش را
به مقیاس ِ معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود.
از کنار ِ آنچه با قلب ِ تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز.آن چنان که
بر زندگی ِ خویش
که بی حضور ِ آنان زندگی مفهوم خود را
از دست می دهد.
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابه لای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر شود.
هر روز, همان روز را زندگی کن
و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای .
و هرگز امید را از کف مده
آن گاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری.
همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد
که قدم های تو باز می ایستد.
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنهـــــا پیوند ما
خط ِ نازک همین فاصله است.
برخیز و بی هراس خطر کن.
در هر فرصتی بیاویز.
وهم بدینسان است که به مفهوم ِ "شجاعت"
دست خواهی یافت.
آن گاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی ِ خویش رانده ای
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری
سرشـــــــــــــارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسان تر از کف رود.
پروازش ده تا پایدار بماند.
رویاهایت را فرو مگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید, زندگی را آهنگی نباشد.
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب ِ این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل ِ مقصود را گم کنی.
زندگی مسابقه نیست.
زندگی سفـــر است.
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاری ست.
"Nancye Sims"
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکّب . ابدالدّهر بماند
وسایلم را که از خوابگاه آورده بودم ریختم وسط اتاق. بــاورم نمی شد همه ی اون کتابها رو یک روزی خوندم!! کتابها. جزوه ها . مقالات .همه و همه دسته بندی شدند و دست آخر... چیزهایی که مدتی بود که فراموش شده بودند: دو تا قلم نی . دفتر ِ خوشنویسی و سرمشق های استاد ... مثل ِ این که بعد از یک عمر دوست ِ قدیمی ات را دیده باشی ,ذوق زده فریاد کشیدم!
دفترم رو باز کردم. لا به لای کلمه های سیاه و قهوه ای ,ترس از نتوانستن ,تردید در نوشتن و ننوشتن ,غرور,پیروزی و شکست را حس کردم!
ناگهان کسی در وجودم فریاد زد :" حـــــالا ! همین حالا شروع کن. بنویس! حتی با همین تردیدها و تمام ِ ناتوانی ها! حتی یک نقطه ی کج وکوله هم برای تو لذت بخش است . و نقطه ی شروع..."
همه چیز را رها کردم ." آره!!همینه! اصلا" حتما" اتفاقی نبوده که این ها رو ببینم. اصلا" نوشتن تنهــــا راهه ! تنها راه . تنها. تنها... خوب مرکّب؟ می خرم.هوا سرده؟ راهش دوره؟ کارهای روزمرّه ام چی میشه؟ وسایلم که وسط اتاقه؟؟؟.......مهم نیست.تنها راه نوشتنه!"
همه ی احتمالهای رسیدن و نرسیدن به هدفم را بررسی کردم. احتمالها را به تمامی مشاهده کردم.
چیزی در وجودم همچنان فرمان به نوشتن می داد.ساعتی بعد همه ی شرایط مهیّا بود . وسط ِ اتاق روی فرش نشستم . سرمست و مغرور از توانمندی و اراده ی خود و مشتاق و بی تاب برای شنیدن ِ صدای قلم بر صفحه ی کاغذ .
یک لحظه مکث کردم . نگاهی به دور و برم انداختم:
"همه ی امکانات مهیّا ست . همه و همه . یک فضای صد در صد ایده آل. به قول ِ قدیمی ها "مو لای درزش نمی ره!!!" بــَه به این تئوری ِ احتمال!! دیگه احتمالی که مانع از رسیدن به هدف بشه و در نظر نگرفته باشم نیست... اما نه یک لحظه صبر کن! با یک موسیقی ِ سنتی چطوری مرضیه خانم؟! "
مثل ِ فنر از جا پریدم بالا که فکرم را عملی کنم کـــــــــــه صدای شکستن چیزی رو زیر پام احساس کردم !
نگاه کردم:
دو تا قلم هام (یعنی تنها قلمهای موجودم) کاملا" خرد شده بودند.
و این تنها واقعیت ِ در لحظه ی حال بود که من لحظه ای پیش حتی احتمال آن را هم تصور نکرده بودم.