تبليغاتX
let's go beyond
اولین نکته ای که در نظریه ی نسبیت اینشتین و البته قبل از آن هم مطرح شد .مشخص کردن ناظر است.هر رابطه یا نتیجه ی فیزیکی به شرطی قابل بررسی است که  ابتدا ناظر (یعنی مشار هده کننده)

و به تبع آن سیستم مشخص شده باشد.مثلا" یک مثال ساده ی آن شخصی است که در قطار نشسته . از نظر او به عنوان ناظر این درختان هستند که متحرکند و از نظر درخت  شخص درون قطار !!!!

حقیقت؟ در واقع حقیقت بسته به تعریف آن باز هم به ناظر بر می گردد.

تا یاد دارم در کتابهای بینش اسلامی مدرسه مرتب ذکر می شد که:"اخلاق مطلق است و دلیل آن اینکه اگر نسبی بود .یعنی وابسته یه مکان و زمان خاصی بود .مثلا"  قتل در زمانی جایز و در زمان و مکانی غیر قابل قبول بود." خوب اینطوری  حق .عدالت. عقوبت و تقریبا" مجموعه ی بسیار بزرگی از مسائل اجتماعی زیر سوال می رود .

این قبول . اما بیایید از زاویه دید دیگری به موضوع  نگاه کنیم:

جهاد یک امر واجب است . پس کشتن همنوع به معنای کلمه مردود نیست.در شرایط زمانی و مکانی خاصی و به تعبیر فیزیک پیشگان در چهارچوب معین (ناظر معین)این امر جایز است. در هر موردی اعم از مسائل اجتماعی یا علمی یا انسانی تا آنجایی که نویسنده  قدرت فکر دارد تنها درچهارچوب معین (ناظر معین)مسئله قابل بررسی است.

خوب .بد. زشت.زیبا.مومن.کافر.عالم.جاهل و..........همگی واژه هایی هستند که مانند کلیه پدیده های طبیعی از ناظری به ناظر دیگر دارای تعابیر مختلفی می باشند.

باز به خاطر می آورم که در همان کتابهای دبیرستان دلیل دین و وحی الهی همین ناتوانی بشر در یافتن چهارچوب اصلی ذکر می شد و مصداق آن بی شمار احساس پشیمانی ای بود که در طول تاریخ گریبان تک تک افراد را گرفته است.

پس ظاهرا" چهارچوبهای زمینی مشکل سازند!!!

اما آیا چهارچوب آسمانی نیز نباید توسط یک موجود زمینی به عنوان ناظری در چهارچوب زمینی درک  باور  و پذیرفته شود ؟(البته من وجود موجودات فضایی هوشمند را محتمل می دانم !!! موجود زمینی تنها یک واژه به معنای مخلوق است.)

و آیا این چهارچوب زمینی می تواند مطلق باشد؟ یعنی ناظری زمینی ای وجود دارد که تمامی روابط را به شکل مطلق در تمامی زمان و مکان ببیند؟

آیا ناظر مطلق به لحاظ منطقی می تواند وجود داشته باشد؟

آن چه تا کنون دیده ام اینکه: هر انسان یک ناظر  در عالم است که در چهارچوب فکری خود درک معین و مشخصی از پیرامون خود دارد.تک تک این چهارچوب ها در مجموعه ی جهان هستی یعنی در مجموعه واحدی موجودند.احساس و منطق نویسنده حکم بر حقیقت واحدی دارد که ناگزیر باید از طریق همین چهارچوب های درونی درک شود.

پس چگونه چهارچوبی غلط .درست.منطقی یا غیر منطقی برچسب زده می شود ؟؟!!!!!!!

حال آنکه هر ناظر از درک چهارچوب دیگری که به آن احاطه ای ندارد ناتوان است.

فکر می کنید با این حساب درک مطلق از یک پدیده امکان پذیر است؟

(این پدیده می تواند یک رخداد اجتماعی سیاسی  طبیعی یا انسانی باشد.)

آیا شناخت مطلق امکان پذیر است؟

براستی حقیقت کدام است؟

                                                  مطلق یا نسبی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 14:44  توسط مرضیه  | 

سلام

به من گفتند نوع نوشته هایم را مشخص کنم! "ادبی, توصیفی,..." هنوز شاید دلیلی برای این کار نمی بینم ! اینجا میخواهم هر چه دل تنگ می گوید بنویسم.

هر چه به گذشته فکر می کنم می بینم همیشه توی موقعیتهای سخت و حساس من یاد حرفهای نگفته یا راههای نرفته یا.... افتاده ام. شب امتحان فیزیک از متافیزیک حرف زده ام.مسائل متافیزیکی را با فیزیک محک زده ام.هیچ وقت مرز بین علوم را درک نکردم. فرق فیزیک را با شیمی با زیست شناسی با معارف با جامعه شناسی با رواشناسی با هنر با ادبیات با........... واقعاً نفهمیده ام.

حالا منظور از این همه سخن؟ فکر می کنم توجیه! توجیه  اینکه چرا همین امشب که باید حاصل کار دو هفته تلاش مستمر را برای روز محاسبه(!) آماده کنم . می نویسم!

در هر حال شب دراز است و قلندر بیدار!

راستش آنقدر این روزها پر از تنش و تلاش بوده که وقتی فکر میکنم فاصله ی مرضیه دیشب با مرضیه امشب چه قدر زیاده باور نمی کنم!! خودم هم مثل نمودارهای اصواتی شدم که دارم روشون کار میکنم! یک تابع لحظه ای!

اما دلم می خواهد کمی از احساسی بگویم که بعد از بی خوابی طولانی و جواب نگرفتن و کلی تنش تمام وجودم را گرفت. توی یک لحظه تمام فشارهای این مدت بر یک نقطه ی ذهنم کانونی شد! نگاهم را از مانیتور و برنامه ام گرفتم به بالا نگاهی کردم و با تمام وجود گفتم :"چرا؟؟؟؟؟؟"

باور نمی کردم این قدر زود نه فقط جواب چرا. بلکه جواب تمام دل تنگی هام را بگیرم!

تازه به خاطر آوردم که مدتی بود که نگاهم چیزی جز 0و1 نمیدید!

قبل از این چند روز در تمام مدتی که فکر میکردم دارم دو تا دو تا پله های ترقی را طی میکنم گرمای دستانی که دیشب  روی شونه هام احساس کردم را فراموش کرده بودم.

فکر می کنم اون گرما ارزش تحمل خیلی از اون لحظه های سرد را داشت.دلم می خواهد باز هم با حافظ تمام ... نه ! شروع کنم:

 

از دست غیبت تو شکایت   نمی کنم                                    تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

 

گر دیگران به عیش و طرب خرم اند و شاد                           ما را  غم نگار بود   مایه سرور

 

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی                    در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 23:9  توسط مرضیه  | 

 

 

 

Some things are true

                     

                    whether you believe them or not.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:4  توسط مرضیه  |