بعضی ها یعنی بعضی از صاحب نظران معتقدند که این اثر علوم پایه است بر شیفتگان خود. "منظورم ایده آل گرایی است!" .
خوب حالا اگر آن علم آنچنان باشد که خبرگان آن (از جمله اساتید من) نه تنها با آن زندگی بلکه در آن غرق شده باشند آن وقت از یک شاگرد خرد چه انتظار که.....
البته این هم از خواص عزیزان کمال گرا است که برای هر چیز پیشاپیش دلیل و مدرک می آورند !
در هر حال دیری است که از زمان و مکان غافل شده در عوض به دنیای ۰و ۱ روی آورده ام! و چه قدر مرضیه با این دنیا بیگانه است!!!!
خیلی دلم میخواست هر چیزی به ذهنم خطور می کنه رو بنویسم" البته در آن صورت فقط باید می نوشتم ." اما ترس از اثر سوء افکار پراکنده بر ذهن خواننده ی احتمالی این متن ها مانع از نگارش شد.
نمی خواستم صفحات وبلاگ را با دیوان حافظ و عطار و........ پر کنم اما گاهی این آدمهای بزرگ حرف دل آدمهای کوچک را بهتر بیان می کنند. به خصوص اگر درسکوت. نسیم خنک سحری را روی گونه های خود احساس کنی. باور کردنی نیست گویا حافظ سالها پیش در همین حس و حال بوده و تک تک کلمات او ندای قلب و احساس درونی توست:
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست بدین راه روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حدّ تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی دریغ آن سایه ی دولت که بر نااهل افکندی
درین بازار اگر سودی است با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رندم نه در میخانه کین خمّار خام است
ورای مسجد و میخانه راهیست بجویید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته ست نمی دانم که این بت را چه نام است
برو عطّار کو خود می شناسد که سرور کیست سرگردان کدام است
البته به عنوان افاضه ی اضافه فکر نکنید ایده ی خودکشی در سرم است یا از دنیا دل بریده ام .
کمی سردر گمی (به تعبیر مریم عزیزم) به نظر طبیعی است . برای کسی که عمری با تفکر دو بخشی همچون مسجد و میخانه زندگی کرده یافتن راهی ورای آن دو کمی سخت و گاهی منجر به تحمل...
بگذریم.
فعلاً که گل در بر و می در کف است .
به دنبال حقيقت گم شده
هر چند مدتی دوری از دنیای ۳ بعدی و زندگی معمول (؟!) و غوطه ور شدن در فضا- زمان وتئوری های مرحوم اینشتین نوشتن به زبان مادری را سخت کرده است , اما نوشتن را (حتي در زمان كنوني كه افكارم به صورت متغير تصادفي در حال افت و خيز است.)خالي از فايده (دست كم براي اينجانب)
نمي بينم.
البته داشتن سبك خاص نگارش يا نوشتن در زمينه اي معين را نه بر خود واجب مي دانم نه لازم.چون در اين مكان لا اقل به خود اين آزادي را مي دهم كه هر چيزي(البته در چارچوب ارزش هايم) ممكن باشد.
سرعت تغيير و تحول در دنياي امروز آنچنان انسان را مسحور خود ميكند كه گاهي هدف اصلي در تلاش براي رسيدن به زمان گم مي شود.
اين پديده به خصوص در ميان مشتاقان به يادگيري آنقدر فراگير است كه كمتر كسي را در بين اين گروه مي بيني كه از سردرگمي, نارضايتي و كسالت شكايت نكنند و عجيب تر آنكه به صورت آماري اين مسئله با افزايش سطح تحصيلات بيشتر مي شود.(اين نظر بر مبناي مشاهده هاي من در چند دانشگاه سراسري و بخصوص رشته هاي علوم پايه و گاهي فني است)
براي كمال گراياني چون من دغدغه ي رسيدن به كمال گاهي بخش عمده ي انرژي مادي و معنوي را به هدر مي دهد.و در اين ميان زندگي در حال و لذت بردن از اكنون بهترين راه حل و چه بسا تنها جواب مسئله است.(هر چند گاهي به بي خيالي و از دست دادن فرصتها آلوده مي شود.)
گاهي ايستادن , چند نفس عميق, نيم نگاهي به عقب و بعد تشكري كوچك راه خوبي براي شروع دوباره و دوباره است.
البته در مقام سخن رعايت تعادل كاملاْ بر اساس عقل سليم پذيرفتني است اما امان از فاصله ي بين حرف و عمل!
در هر حال زندگي كردن و زنده بودن هنر است و به صرف داشتن علائم حياتي نمي توان هر كسي را زنده شمرد.چه بسيار استادان عالِم ,پژوهشگران فعال, تاجران زبده, ورزشكاران ملي, گيس سفيدان و ريش سفيدان كه لحظه اي زندگي نكرده اند و در مقابل انسانهاي معمولي تر از معمول كه بدون مدرك و ادعاهاي گوناگون به هدف اصلي رسيده اند. اين ها همان هايي هستند كه ساعتي هم صحبتي با آنها و يا خواندن جمله اي و سخني از ان ها بيش از هر كلاس و استادي سودمند است.
به ياد سهراب افتادم وقتي متن زيباي "در گلستانه"ي او را به ياد مي آورم كه زندگي از آن لبريز است.(به خصوص اگر طنين صداي زنده اي چون "شهرام ناظري" در ذهن باشد.):
"...
در دلم چيزي است, مثل يك بيشه ي نور مثل خواب دم صبح.
وچنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت . بروم تا سر كوه.
دور ها آوايي است كه مرا مي خواند."
باید اعتراف کنم که این جمعه دو بار بر خلاف سخنان قبلی ام عمل کردم!
اول از همه رفتن تنهایی به کوه بود.البته قبلاً دلیلش را به خاطر مسایل فنی میدانستم (البته توی دوره ی کوهپیمایی هم بر آن تاکید شده بود!) که بعد از تجربه ی اخیر بیشتر به دلیل مسایل امنیتی می دانم! منظورم اینه که اگر مطمئن باشم که هیچ موجودی از نوع بشر سر راهم سبز نمی شه حتماً به رفتن فکر می کنم!!(البته جایی در حد دربند نه هیمالیا!)
دوم سوار شدن بر تله سیژ بود که قبل از آن دیوانگی به نظر می رسید.لحظه ی اول از ترس مغزم از کار افتاد. بخصوص وقتی به صورت پلکانی ارتفاع می گرفت و هنوز هم میله ی حمایت بالا بود . اولین کار بعد از پایین آوردن میله نگاه به صندلی جلویی و قسمت تماس با کابل بود ."وای خدای من! به نظرم سقوط کاملاً محتمل است."
نکته ی جالب دیگر این که آن بالا نگاهم فقط به پایین بود . همه اش تصور می کردم که اگر سقوط کنم چه طوری می میرم!
اینجا هم مجموعه ای از تضادهاست:
روی زمین چشم به آسمان دارم و آن بالا به پایین .
در جمع به دنبال سکوت تنهایی و در تنهایی به دنبال گروه .
|
سلام به نام خدای نور خيلی وقته که می خواستم شروع کنم. اما به دنبال بهترين يا بدون نقص بودن هميشه مانع از شروع می شه. الان به راحتی مي خوام شروع کنم. من مي نويسم تا خودم رو بهتر ببينم و از اين بودن لذت ببرم. به همين سادگی. من: یعنی اندیشه های من یک جهان بدون مرزه.جهانی که هر چیزی در آن امکان پذیره . دلم مي خواد توی اين لذت تو را هم سهيم کنم چون می دونم تو هم به دنبال چيزی مي گردی پس : let's go beyond |
||