تبليغاتX
let's go beyond
دیباچه: اشتباه نکنید! این متن خطاب به مرضیه است! مرضیه ای که روزی مدیر خرد یا کلان در یک سیستم خواهد شد.این یک نامه ی شخصی سرگشاده خطاب به من است!

مدیر محبوب من:

برایت می نویسم،  چراکه مشاهدات من از روند تغییرات مدیرهای موجود، من را به وحشت انداخته است. مدیرهای محبوبی که من امروز می بینم همان دانشمندان جوان، عدالت طلبان، فعالان سیاسی دیروزند. جوانانی که روز به روز با گذر زمان حافظه ی خود را از دست می دهند و شاید سیستم راهی برای آنان جز بی خیالی آن هم جهت ابقای خود در قدرت نمی گذارد. مدیرانی که امروز در پستهای کوچک و بزرگ مدیریتی از مدیران اجرایی تا قدرتمندان سیاسی بعضاً افرادی با پتانسیل و آرمانهای بزرگی بوده اند که امروز کوچک انسانهایی چون تو را به ستوه آورده اند. مدیرانی که هر چه پیشرفت بیشتری می کنند با افزایش استفاده از جملات به قول خود مدیریتی و به قول ما بلوف یا ...ساختار سلول های عصبی خود را آموزش دیده کرده اند برای تولید خروجی جملاتی که از دید یک انسان واقعی دروغ است.ضعف مدیریتی که در این مملکت بیداد می کند جوانان ما را افسرده کرده. ارزشهایمان کم کم رنگ ضد ارزش گرفته. تملق شرط لازم پیشرفت در ارگانهای ما علی الخصوص مراکز دولتی گشته.

پس چرا تویی که اکنون قدرت را به دست گرفته ای استثنای این قائده باشی؟! می نویسم که اگر بتوانم به یادت بیاورم این روزها را و آرمان های یک جوان تازه کار را شاید بتوانم از افتادن در سراشیبی سقوطی که به روایت تاریخ قدرتمندان را تهدید می کند جلوگیری کنم.

قبل از آن بگذار کمی یادت بیاورم که امروز به تاریخ 16 بهمن 1388 کجا بوده ای:

مرضیه! در تاریخ مذکور کوه های البرز شاهد قدمهای تو بود در اولین لحظات صبح، نه از سر حال خوش که از فشار مشاهداتت سر به کوه گذاشته ای. هوا سرد اما سرت گرم گرم از فشار افکار. مشاهداتت از سیستم مدیریت علمی و پژوهشی کشور کم نبود که از ابتدای سال وقایع سیاسی هم اضافه شود و تو با آن سابقه ی فعالیت فرهنگی شاهد به جان هم افتادن آشنایان دیروزت باشی آن هم در یک بازی باخت باخت که هزینه اش خون و انرژی و امید است. سیاست انرژی بر بود به اندازه ی بیش از حد تحمل که هر هفته عمرت را در پژوهشکده ی شماره یک ی بگذرانی که اجحاف در آن بیداد کند. مشاهده ی بی عدالتی که بر تو وارد می شود کم انرژی گیر نبود که ببینی چه راحت زیرآب متخصصین خورده می شود به جرم وارد نشدن در یک سیکل محافظه کاری.

و حیف و میل شدن بیت المال است که فشار مغزت را بالاتر می برد. استفاده شخصی از تلفن اداری و زمان اضافه کاری  را دیگر جزو تخلفات اداری در ذهنت محسوب نمی کنی اما چه می شود کرد که نمی توانی چشمهایت را ببندی.

نه اینکه خودت تا کنون علیه السلام مانده باشی! نه! این فشار زمانی فشار روحی است که برخی شب ها زمان محاسبه ی خود ببینی که کم کم داری شبیه همین سیستم می شوی! تو هم یک کارمندی می شوی با آن بازدهی متوسط چند دقیقه در روز! پژوهشگری که روزش را در جلسه ای طی کرده که در آن حرفهای کاری زده می شده. حرفهای کاری از جنس تحلیل زندگی شخصی دیگران!

مسلم است که فرار از سیستمی که نمونه ی کوچکی از یک کلان سیستم مملکت توست راه چاره نیست و اگر راه چاره ی تو را روانشناسان مملکت ندیدن مشاهدات روزانه ات و بی خیالی می دانند، تو همان جوانی هستی که قرص قرمزی را خورده که راه برگشتی ندارد.

حق ات را باید بگیری!

در حوزه کلان هم وارد حوزه ی فرهنگی سیاسی شدی اما وقتی شالوده ی سیستمی بر مبنای باطل چیده شده باشد و به نام ارزشهای تو تمام شود تو کوچکتر از آنی که بتوانی حرفی بزنی یا قلمی بر کاغذ بیاوری که اثر گذار باشد. در حوزه ی کوچک یک پژوهشکده ی دولتی در طی دو سال برای گرفتن حق خود نامه ها نوشته ای، اعتراض ها کرده ای، جلسه ها طی کرده ای. اما تا امروز در جواب سوالهای تو به جای جواب قانع کننده،یا سکوت شنیده ای یا جملاتی حاکی از فرستادنت به دنبال نخود سیاه یا سوالهایی از قماش آن که خوب اگر اینجا بده تو چرا موندی؟

 امروز هوای سرد کوهستان را در ریه هایت پذیرا می شوی و در عوض فریادهای بی جوابت را در سکوت تقدیم طبیعت می کنی. در آن لحظه ی گشودن حافظ یا به زمانی که به کشتی نجاتت سلام می فرستی در ذهنت، خودت را، عزیزانت را و تمام مدیران و تصمیم گیران این مملکت را به خدا می سپاری.

 آخر خط مبارزی که از نبرد برای گرفتن حق خسته شده گاهی نفرین است گاهی خودکشی. تو امروز راه سوم را انتخاب کردی. تو همه ی مدیران محبوبت را به خدا واگذار می کنی. او را وکیل مدافع خودت و تمام آدمهایی می کنی که چه رئیس و چه مرئوس عملاً دچار خسرانند.

تو از خدایت می خواهی که همچنان توان مشاهده ات را از تو نگیرد. حتی این حساسیت بالا در حوزه ی اجتماعی که پتکی شده بر سرت از جناح دوست و دشمن را نیز کم نکند. اما توانی بدهد برای نوشیدن از جام تلخ صبر و دلی ار زانی ات کند خیرخواه تمام مدیران محبوب این مملکت که اصلاح زیر دست نیازمند اصلاح بالادست  است حتی اگر باور داشته باشیم که برای تغییر دنیا باید ذهن خود را تغییر دهیم.

ادامه دارد...  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 21:24  توسط مرضیه  | 

پشت سرش عده ی کثیری از آدم بزرگها دارند فریاد می زنند که:"این حماقته! این دیوونگیه!"

"او" اما خنده ی مستانه ای سر میده و بی محابا برگه هاشو رو می کنه. برگه ها روی میز هستند که دوربین میاد وسط صحنه جایی که "او" داره اسپانیولی می رقصه...

...

پی نوشت: به عنوان نویسنده سناریو، منتظرم دوربین زوم کنه روی برگه ها تا ببینم "او" زندگیشو باخت یا نه!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:53  توسط مرضیه  | 

همیشه شناخت آدمها، دیدن دنیا از دریچه نگاه آن ها و نزدیک شدن به لایه های درونی فکر و احساسشان برایم هیجان انگیز بوده... شاید این هیجان حس عامی باشد به خصوص برای کسانی که لقب موجودات اجتماعی را برای خود برگزیده اند. اما به نظر من دو رویکرد متفاوت در بین انسانهای اجتماعی وجود دارد که گویی دوگان پدیده ای است که ما در آکوستیک (به صورت عام در امواج) به آن می گوییم:

"میدان دور و میدان نزدیک"

میدان دور برای متخصصین امواج توسط فاصله ی مشخصی از منبع موج تعریف می شود که از آن به بعد افت و خیز تراز میدان فشار موج دریافتی قابل صرفنظر است و می توان با روابط ساده میدان فشار و حساسیت گیرنده یا بازده فرستنده را حساب کرد. اگر فاصله ی میدان دور رعایت نشود خواهی نخواهی شما در میدان نزدیک فرستنده قرار خواهید گرفت و در محاسبات باید آن افت و خیز لحاظ شود. نتیجه آن که در آزمایشگاهی که شما به دنبال شرایط ساده تر می گردید، میدان دور موهبتی است که به شما محاسبات ساده تر و عملی تری را اجازه می دهد.

حالا منظور؟

برای من میدان دور در روابط اجتماعی مصداق آن مثل "دوری و دوستی" است. مثلی که من هیچ گاه به آن پایبند نبودم و این روزها گاهی از دیگران می شنوم که شرط منطق و عقل رعایت آن است. پاسخ من به این موعظه گران آن است که خیر!

درست است که قرار گرفتن در میدان دور یک انسان، شما را از ریسک قرار گرفتن در افت و خیز روح او نجات می دهد و به نظر می آید که زندگی راحت تر می شود، اما میدان دور تنها جواب مساله نیست که هیچ، گاه مساله شما نیاز به جزییاتی دارد که میدان دور جواب آن را نمی دهد! شما به محاسبات پیچیده تر به امید دقت اندازه گیری بالاتر تن می دهید و آن چه در این فرآیند دست گیرتان می شود گاهی شما را از چندین و چند آزمایش زمان بر که بر مبنای میدان دور شکل گرفته و هر مهندسی* می تواند آن را انجام دهد، بی نیاز می کند!

چه در نقش فرستندگی، چه در نقش گیرندگی،گاهی ایده آل شما چیزی فراتر از داده های میدان دور است، پس شجاعت قرار گرفتن در میدان نزدیک را داشته باشید!

 

*: مهندسین!: جنبه شوخی داشته باشید!

پیوست: انگیزه این متن هم جو گیری شدید(!) ناشی از خواندن یک گزارش مبسوط از نحوه اندازه گیری سطح منبع صوت با استفاده از محاسبات میدان نزدیک در یکی از آزمایشگاه های آکوستیک بلاد کفر بود که هیچ مدله نمی شد با محاسبات میدان دور در شرایط آزمایشگاهی انجامش داد. بیچاره نویسنده مقاله اگر بداند نتیجه اخلاقی ای که من از گزارش علمی اش گرفتم چه بوده...!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 12:3  توسط مرضیه  | 

آن زمان که نصیحت گشتم به باز کردن چشمان و اطاعت از عقل، فکرم به تک تک وقایعی رفت که نوع بشر با چشم باز در آن ها وارد شد و پشیمان گشت... و تمام پیشرفت هایی که غیر قابل انتظار بود...

آن گاه، درپاسخ خود، شنیدم از خواست الهی که با هیچ تدبیری تغییر نخواهد کرد...

 پس ای دوست! بگذار دل به دریا بزنم، شاید عاقلانه ترین انتخاب ما تبعیت از خواست دل است و بس!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 22:17  توسط مرضیه  |