مي بيني اين حرفها جنس اش هم كوچك است، روح آدم را كوچك مي كند هر چند همين هاست كه گاهي راه گاو را سد مي كند و وقتي تنها ميشوي اشك را بر گونه ات روان.
در دوراهي بزرگي امشب مانده ام:
1. مهربان تر شدن،
2. جدي تر شدن
1. شايد با كم توقع تر شدن همراه باشد و 2 شايد منطقي است كه ديگران را به حد و حدود خود واقف مي كند.
انتخاب من معيارش بر اساس راحت طلبي نيست كه درست زيستن است. درست زيستن را به تجربه با راحت زيستن همسو نديده ام براي همين بيم آن دارم كه با تلاش براي سخت نگرفتن درستي را فداي راحتي كنم.
*: هيچ!
اي كاش كسي حقيقت اين سكوت را مي فهميد در ميان هياهوي بي امان من...
چه قدر آدمهاي اينجا از من دورند و چه قدر نزديكان به من از اينجا دور...
...
سخت دلم گرفته، از اينكه كسي نيست كه تلخي هايم را صبر كند و ...چه توقع نابجايي!
به خودم نهيب مي زنم كه اين چگونه زيستني ست كه به جاي تعادل پايدار ، نوساناتت افزون ميشود و سرگشتگي و بي برنامگي روزانه ام زياد مي شود لحظه به لحظه و روز به روز...
اما اين تعارض براي كسي كه در بحبوحه ي جنگ است منطقي است، نه؟! جنگ است ديگر، روزي ابليس وجود تك مي زند و روزي فرشته قيام مي كند و به چهره ي اين ابليس رنگ محبت مي زند...
جنگ اوج گرفته. توان و نيروي عجيبي مي برداين نبرد، به خصوص وقتي هوا سرد مي شود فرشته ي عريان من كه تنش نازك تر از برگ گل است يخ مي كند، مي لرزد، صدايش مي گيرد، گاهي تب مي كند و گاهي هذيان مي گويد...
نگران فرشته مي شوم، مي دانم كه مسووليت فرشته با من است بايد گرمش كنم، تكند يخ بزند، نكنه پاهايش سر بشود و ابليس به ميانه بيايد و يكه رقاص ميدان شود. ابليس ي كه هزار چهره است:
روزي گوشه نشين مي شود و كار و تلاش را نكوهش مي كند، روزي زاهد قضاوت پيشه مي شود و خود را برتر مي بيند، روزي حسادتش شعله ور مي شود، روزي تنبلي اش اوج مي گيرد روزي بد اخلاق مي شود روزي به چهره لبخند و قهقهه مي زند...
فرشته ي من التماسم مي كند اين روزها، دلش گرفته از اين همه ياوه گويي هاي روزانه، هم صحبت مي خواهد ...
اين روزها جاي بزرگاني كه نفسشان به فرشته ي وجود جان مي دهد در كنار او خاليست...
اين روزها هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
ديشب بهانه ي خبر فوت عمه جان كه به ساعت ايران اكنون دفن شده اند را براي بچه ها در مراسم اينجايي مي كنم كه دليلي باشد براي آن چهره ي فرياد كننده ي حال بد من. اما به راستي دل من از رفتن و آزاد شدن روح يك آدم بزرگ از تن رنجور و بيمارش چنين تنگ است؟
تصور تراژدي عاشورا كه هر سال مي شنيديم و براي من تصوري نبود ديوانه كننده تر است يا تخمين فاصله ي من از انسانيت ؟ شايد اثر خواندن تكه اي از جزييات تاريخي كه گمان مي كردم سالهاست شنيده ام و تكراري ترين داستان بوده اما امسال چيزهاي تازه اي مي خوانم و تصوير مي كنم بر زمان حال و اشعه هايي از آن همه غفلت را در زندگي روزمره ي خودم ببينم و مي شكنم...
امسال اتفاقاتي به ظاهر اتفاقي اما زنجيره وار در كنار هم مي آيند كه تو گويي همه مي روند تا به يك نقطه كانوني بشوند...
حالا وقتي مي گويي او از اسب بر زمين افتاد با صورت، درد اندك بر زمين افتادن نه با صورت نه با بدن مجروح نه با تشنگي را به ياد مي آورم و...
وقتي مي گويي مردمان همهمه كردند و نگذاشتند حرفش را بزند و گناهش را بگويند مي فهمم كه من كه نه ولي ام نه صديق نه معصوم چه حس بدي از نداده شدن اين فرصت به خود را دارم...
وقتي مي گويي تنهايي در ميان هم كيشان من پر شك و پرنوسان در بين ايمان و كفر كمي تصور مي كنم تنهايي را...
مي گويي و زيارت عاشورا مي خواني تا برسي به جمله اي كه مي گويد اني سلم لمن سالمكم
و استاد مي گفت اين به مفهوم اين است كه هر كه معشوق را دوست بدارد وراي حس تو بايد محبوب تو باشد كه ملاك من نيستم بلكه ملاك ميل و خواسته ي معشوق است...
همين يك جمله به مرحله ي عمل رساندنش چه عزمي مي طلبد...چه حسي دارد براي يك و تنها يك معشوق كانوني بشود تمام اميال و خواشته هاي تو چه حسي دارد سر و تن و جان را دادن براي عشق؟ چه حالي داشتيد و چه حسي دارد اگر آن حس ذره اي به ما در اين روز موعود ارزاني شود و...
وراي تمام سوالها و سكيات و افكار متضادم دلم يك جرعه چنين حسي مي خواهد كه تجربه كنم. رفتن و دويدن و جان در كف گرفتن براي يك و تنها يك معشوق و فراغت از تمامي آدمها و افكار و قضاوتها.
آمين.
شايد براي اينكه بگويي: مرضيه! اين دلشكستگي نيز بگذرد. فراموش كن. خودم جايگزين تمام اين دردها. منم آن كسي كه تو را هر چه هستي و باشي دوستدارم نه يك دوست معمولي. نه دوستي كه خسته شود از تو. نه دوستي كه روزي باشد و فردا نباشد. نه دوستي كه سو برداشت كند حرفهاي تو را. منم آن دوستي كه در دوستي اش پايدار هست در مقابل هر چرندي كه تو بگويي در مقابل هر واكنش احمقانه ي تو باز مي گويد: من هستم مرضيه! منم خداي ودود.
امان از کمی صبر و...
باز هم...
محتشم كاشاني
یک شنبه 20 نوامبر
باور نکردنی است اما گذشت، مثل برق و باد از یک دید مثل جان کندن ساعت شنی در طول یک قرن از دید دیگر. فردا باید دوباره عکس و پزشک برای گفتن نتیجه ی نهایی. حس من به این ماجرا همچنان یک شوخی است که قرار بود مرا به آن واسطه با دنیای جدی بیشتر روبرو کند. دردهای دست و پایم را در این دو هفته را به پای کم حرکتی و خوابیدن در وضعیت عجیب غریب و غیر عادی گذاشته ام. درد دستم را به پای فشار گچ درد پا را به حساب زنده شدن خاطرات جوانی و بلاهایی که در رشته های مختلف ورزشی بر سر پایم آورده ام می گذارم.
دیشب مامان از بام مسجد الحرام تلفن کرده اند. سخت ترین مکالمه ی عمرم بود بعد از سه بار سوال خوبی؟ مامان می پرسد: مرضیه! تو واقعاً حالت خوبه؟... درست لحظه ای که یک بالش را گرفته ام در حوالی معده ای که اذیت شده در این دو هفته زندگی همراه با مسکن و بی حرکتی و غذاهای بعضاً نه چندان تازه...مامان در جواب دروغهای مصلحتی من می گوید ولی من یه خوابهایی بدی می بینم، خوابش را تعریف نمی کند اما و سوال آخری که اولین بار از او می شنوم: مرضیه از زندگی ت راضی هستی؟!...و به این ترتیب مرضیه ، نامی که معنایش مورد رضایت دیگران واقع شده است، دیشب فکر می کند رضایت از خود تابعیت از چه پارامترهایی دارد...
امروز مراسم بیبی شاور(!) دو تن از ایرانی های باردار است... من هم اولین بار در این مراسم ایرانی-کبکی دعوت شده ام. تردید اولیه ام را برای رفتن کنار گذاشتم. از صبح به فکر سوال جذاب چی بپوشم افتاده ام. دامن نمی شود پوشید علی الاصول با این پای باند کشی پیچیده شده. حیف لباس جینگولی های من که چشم مردم را اندکی چهارتا می کرد!!! از این فکرهای احمقانه گذر می کنم. فکر می کنم چند نفر تا حالا در یک مهمانی فمینیستی رنگ گچ دستشان (آبی نفتی) را در ست کردن لباسها لحاظ کرده اند؟! ملاک خوبی است برای کم کردن گزینه های موجود و تصمیم قاطع گرفتن.
در مهماني باز هم مي زنم فاز شنگولي... حس مسخره ايست اما براي آدمهايي كه دركي از آن روي سكه من ندارند اين نقش هميشه مناسب بوده...
....................................................................................................................
21 نوامبر
روز موعود است. شب قبل خواب نرفته ام بدون آن که بدانم چرا... دو تن از دوستانم می
آیند و من را به بیمارستان می رسانند. باز هم صندلی چرخداری که به اندازه ی صندلی شب اول در اورژانس مدل بالا نیست مرا پذیرای خود می شود. باز هم پذیرش رادیولوژی و جماعت زبان نفهم فرنسوی زبان! با برگه ی معرفی وارد اتاق رادیولوژی می شوم. این بار از ب بسم الله می زنم درفاز زبان انگلیسی و ملت جان می کنند تا با من صحبت کنند با کلمات فرنسوی مخلوط و چه قدر فکر می کنند انگلیسی مفهومی دارند چون از شانس مان واژه های فرانسه ی ماجرا در دایره ی لغات من بوده است...با گچ دست عکس می گیریم و سه چهار ساعتی در اتاق انتظار می نشینیم که نام من را بخوانند غافل از اینکه نام خانوادگی من ترکیبی از واژه های فرانسوی پرمصرف است پس توهم خوانده شدن نام من آنقدر بالا می رود که پذیرش را کچل می کنیم از بس می رویم سراغش که ما رو خوندند؟! و بالاخره روز هجران و شب فرقت یار هم آخر می شود و چشممان به اتاق متخصص هم روشن می شود به خانمی که پرونده ی مرا قبل از دکتر می خواند به فرانسه می گویم:
اس کو وو پووِ پقله آنگله؟(می تونید انگلیسی صحبت کنید؟)
او هم در چشمهایم با غضب نگاه می کند و می گوید:
نه! پوق کوآ؟(خیـــــــــــر! برای چی؟)
دکتر می آید در نهایت و از لهجه اش معلوم است که می گوید(کدوم ابلهی) از روی گچ عکس گرفته؟ این گچ باید باز شه باز عکس بگیری. به دکترجان می گویم عزیز دل خواهر دست یک طرف این پا را بچسب که نمی شود باهاش راه بروی. می آید و نگاهی به پایمان می افکند می گوید پاشو یک قدم برو ببینم چطوری راه می ری(یک دکتر جدی) من هم پایم را با سلام وصلوات بر زمین می گذارم که بر زمین اصابت کردن همانا پای من به مانند فنر بر هوا رفتن همان و من از راه رفتن انصراف اکید خود را اعلام می کنم. دکترجان هم بلافاصله ی عکس دیگری از پا می نویسد. خلاصه تا بعد از ظهر بیمارستان نوتر دام مونترال تا توانست پرتوهای ایکس ش را بر وجود من تاباند تا در نهایت جناب دکتر بگوید پاشو بساط خواب و استراحت را جمع کن و به زندگی واقعی برگرد که از حالا ورق برگشته و خطر...(یک مشت واژه ی نامانوس پزشکی) می رود به این معنا که تکان ندادن مفصل ها از امروز مساوی است با چلاغ گشتن دایمی. پس برخیزوجان بر کف گیر و به میدان رو لیک آهسته آهسته... اگر هم نشد به زور فیزیوتراپی می زنیم بر سرش که بشود. در نهایت دکتر علاقه اش را بر مچ لاغر دست من که همچنان فرمت گچ را حفظ کرده تخلیه می کند یک دوری می دهد مچم را که خود را کنترل می کنم جیغی نکشم بر سرش. ترجیح می دهم تا مرا به رقص سالسا دعوت نکرده و یک رقص پا هم با همان پای آسیب دیده تجویز نکرده مقسی محکمی تحویلش دهم و لبخندی نشانه ی بهبودی کامل و بیرون بیایم... با دوستان عزیزی که روزشان را برای من گذاشته اند بیرون می آیم. دوستم می گوید تو که نه تعادل حرکتی داری نه می توانی راه بروی و دستت هم که هنوز صاف و صوف نشده یک فردا را هم صبر کن و آرام آرام زندگی را آغاز کن...
او که می رود سعی می کنم پایم را به حرکت بیندازم. راست می گویند مردم. اعتراف می کنم من بی کله ی نترس ِ عشق ارتفاع و سرعت بعد از عمری دویدن واز دیوار راست و صخره و درخت بالا رفتن از راه رفتن معمولی یک آدم عادی وحشت کرده ام! پایم که بر زمین می رسد درد می گیرد کم نیست اما نه آن قدری که من را ازحرکت باز دارد. اما به گام دوم انصراف می دهم ولو می شوم در تختم و به خود تلقین می کنم که خوابم می آید...
نتیجه ی اخلاقی ماجرا: هیچ کس مرا نجات نخواهد داد جز من. پس بر من باد: طلب
اکنون حس می کنم زمان به عقب رفته، تازه راه رفتن را تمرین می کنم. درس خواندن را، کار کردن را و شاید روزی از همین روزها 9 سال تمام هم بشوم.
چهارشنبه:
همچنان تنها در خانه امروز برف هم آمده، من همچنان راه رفتن مشكل داري دارم با اين برف موجود هم... فردا ترس ها را تك به تك بايد قورت بدهم و بروم سر كار، به تيمي كه قريب به ۳ هفته دور ماندن مرابيشتر غريبه كرده، بايد باز هم آغاز كنم...باز
سه شنبه از صبح تا شب معطل اورژانس بیمارستان تا نیمه شب یک جفت عصا بدهند بگویند تا دو هفته استراحت مطلق تا ببینیم چه میشود و صبح بیا بیمارستان دست راستت را گچ بگیر...
چهارشنبه صبح یکی از دوستان کمک می کند دستم را گچ می گیرم. دست راست و پای چپ ب حرکت می شود...
پنج شنبه با آن وضعیت به جلسه ای می روم قریب به سه ساعت که با بمباران سوال رو برو می شوم. روندی که از آن فرار می کردم به من دیکته می شود. یک دبل دکترای نابغه ی ریاضی تک بعدی که چند ماه اخیر اعصابم را خط خطی کرده عضو بلا عزل کار می شود. تعریف مسیر پروژه همچنان به من واگذار میشود و در کل انتظار استاد برآورده نمی شود از کسی که به قول او باید فراتر از یک دکترای معمولی کار کند. جلسه ی ۳ ساعتی یک ساعت دوستانم را دم در جلسه می کارد تا من را به خانه برگردانند و من را بیشتر شرمنده می کند...
جمعه اعصاب نداشته. محدودیت حرکتی. بی حوصلگی.تنهایی و کم کم درد مچ پایی که چند بار در صخره نوردی، کوه نوردی، بسکتبال، فوتبال و رزمی وحتی یک بار در مسابقات شنا آسیب کوچک و بزرگ دیده و حالا موقعیت را برای ابراز وجود مناسب دیده...در این میان یکی از بچه ها مادرانه چند ساعت پیشم می آید غذا می پزد. حمام می برد مرا!...
شنبه روز تعطیل بچه ها تک و توک خبردار شده اند و احوال می پرسند یا سر می زنند، شوهر یکی از بچه ها که خودش باردار است ظرفهایم را می آید می شوید! کسی که اولین بار خانه ی جدیدم را می بیند...شب کتابخانه ام که در اسباب کشی طبقه هایش لق شده بود به یکباره فرو می ریزد و در یک لحظه خانه ی کوچک نه چندان مرتب یک استراحت مطلقی به ماکزیمم آنتروپی ممکن نزدیک می شود و من ناظر کم توان این همه بی نظمی ام...کم کم حس می کنم دارم کم می آورم، محدودیت جسمی ام با دردهای تازه ی دست و پای آسیب دیده برایم سابقه نداشته و من همچنان می خواهم خودم گلیم خودم را بکشم بیرون از این وضعیت...
یک شنبه روز جشن عید غدیر مومنان اینجاست... ملت می روند جشن قریب به ۳۸۰ نفر می روند جشن. من به جایش جان می کنم تا یک بلوز به تنهایی بپوشم تا حس جشن بگیرم. با دست چپم خط چشمی می کشم چونان موج دندانه اره ای. می زنم در خط وبلاگهای بچه های چهاردیوار ی محبوب، موسیقی متن یکی از وبلاگها من را می اندازد در میانه ی میدان، فضا زمان را از ذهنم می برد و تمامی ع و ل و ی ذکرم می شود با موسیقی متن و یادم می رود تمام دردها
دوشنبه عید غدیر اینجایی است. من شااااااااااادم. بی آنکه کسی را ببینم بی انکه کسی بیایید دیدنم. من شاااااااااااااااادم. از صبح چت می کنم با تمام دوستانم. با دست چپم در دفترم شعر می نویسم.می خندم با ملت، با دوستان جریان اورژانس و اینکه نیمه شب پرستاری که من را بی همراه می بیند و درجواب سوالش که چگونه به خانه میروی و من گمان کردم چون محل کار من بیمارستان است کلا پرسیده چطور میشه رفت خونه ات و من با دست وپای چلاقم گفته ام اتوبوس ۴۵ چهارشاخ شده و با بیمارستان صحبت کرده تا پول تاکسی من را بدهند و تازه من آخر ماجرا فهمیدم اینها فکر کرده اند من کزت هستم،می گویم این ماجرا را و مردم روده بر می شوند. کلا دوشنبه پیک خوشحالی شنگولی است برای من...
سه شنبه. اوج دیروز فرود امروز را در پی دارد...نیمه شب فشار گچ را بر شصت دست راست حس می کنم. حس می کنم به صورت نمایی دستم در گچ دارد رشد می کند و این دیواره های گچی دارد استخوانم را له می کند، به سرم زده گچ دستم را باز کنم و راحت شوم، هنوز که معلوم نشده این دست شکسته، بی خیالش می شویم... اما تا صبح تاب می آورم...پایم اضافه میشود و کم کم روحم هم صدایش در می آید، یک موجود خبیثی در ذهنم شروع به حرف زدن می کند: ای احمق! این چه سبک زندگی است؟ به اسم اینکه مستقل می خواهم بشوم به اسم اینکه می خواهم بزرگ شوم، محدودیت و توانمندی خودم را بشناشم، نقاط ضعف و قدرت عقایدم را کشف کنم یکباره تمام این واحدها را همزمان گرفته ام که برسم به اینجا؟ میگیرم به زور می خوابم تمام روز را تا این اراجیف را نشنوم. یکی از مذهبی ها تماس می گیرد که من میخواستم بیایم با همسرم دیدنم اما گفتم نامحرمی سخته برات، واژه ی نامحرم برایم مثل فحش شده است! دلم نمی خواهد ریخت این بانوان را ببینم با تمام لطفی که در حق من داشته اند و من مدیونشان شده ام. اما واژه ی محرم و نامحرم برای من که عید غدیر برای یک پیامک تبریک دلم پرکشیده بود تحجر محض است... درد این حرفها از فشار گچ بر شصت به مراتب بیشتر است... حساسیت قبلی حالا با این حال و روز اوردز می کند گاهی حال بد من را...
منتظر طلوع صبح فردایم فردا روز دیگری است به امید یک تعادل پایدار که نه شادمانی بی سبب نه ناراحتی بی حد نه نشانی از ایمان را دارد نه ثمره ی اخلاق. و من تشنه ی آن تعادل پویا هستم.
یه نگاه به روز عرفه میتونه یه نگاه فلسفی باشه، یه نگاه میتونه یه عرفان عمیق باشه؛ یه نگاه میتونه باز خوانی یه متن عاشقانه باشه که خود فهم عشق نیاز به ظرفیت و قابلیت خاصی داره،
اما برای بعضی شاید عرفه یه حسّ باشه... حسی که دلت بخواد تموم دعاها، تموم فلسفها، تمام مطالب پیچیده رو بریزی دور بعدش برای یه روز بری توی بغلش سرتو بذاری رو شونه هاش و براش شعر بخونی، براش آروم نجوا کنی براش پیانو بزنی براش ترانه بخونی حتا براش برقصی، به دور از تمام بایدها و نبایدها...
ترانهٔ زیر ترانهای هست از افشین مقدم سروده علیرضا عصا ر در آخرین آلبومش خونده...
نمیخوام سهم دنیا رو
تویی که سهم دستامی
اگه آرامشی دارم
واسه اینه که همرامی
زمین می
لرزه و اینجا
یکی بی ترس خوابیده
تو عشق تو یه چیزی هست
که آرامش به من
میده
بزار روشن کنیم شب رو
ستاره از تو، ماه از من
ازت یه خواهشی
دارم
تو هم چیزی بخواه از من
تموم خوبیا با تو
چقدر خالی شده
دستم
بزار یکبار قبل از تو
بگم که عاشقت هستم
چقدر خوبه هوا با
تو
چه عشقی رو به من دادی
گرفتار تو که هستم
بدم میاد از آزادی
ببین راه فرارم رو
خودم از هر طرف
بستم
از این لحظه به بعد هر جا
تو که هستی، منم هستم
بدون عمر عشق
من
به کوتاهی ساعت نیست
عزیزم گفتنم تنها
یه حرف از روی عادت
نیست
تموم خوبیا با تو
چقدر خالی شده
دستم
بزار یکبار قبل از تو
بگم که عاشقت هستم