فیه مافیه
پی نوشت: مرخصی استحقاقی خود را به علت ... به مدت نامعلوم به اطلاع می رسانم.
هرچه می خواهید برداشت کنید! دلم می خواهد این یادداشت رضا امیرخانی را دنباله کنم. شاید این همان ...ای است که ما زنان همیشه در گفتنش حتی به استعاره نیز حیا می کنیم!!!
یا علی.
مقدمه اول:
این متن دلشده و به دنبالش نظرات آن خیلی دردناک تر از خیلی حرف ها و واقعیات اخیر بود. متن زیر تایید بی چون و چرای متن او نیست. اما کسانی که اینگونه می نویسند نخبگان مملکت ما بوده اند. سرمایه های ما هستند...
مقدمه دوم:
آن قدر از در و دیوار دیدیم و شنیدیم و نقطه اوج توهین به شعورمان را در این چند ماه دیدیم که اشباع شدیم...
هر طرف آدم حسابی ای سراغ داشتم بغض پنهان در گلویش را دیدم و حالم بد و بدتر شد...
بچه هایی مثل خودم که آن قدرها تحمل خار در چشم و تیغ در گلو را نداشتند فریاد زدند. ما فریاد زدیم هر یک به نوعی...
عده ای آن طرف تر کیفور شدند از این بساطی که چند بچه جغله راه انداخته اند. بچه های مرفه بی دردی که از سر شکم سیری فریاد وا اسفا! وافرهنگا! راه انداخته اند. چند موجود بیش فعالی که سرشان بر تنشلن زیادی کرده است، کم کم شدند نماینده آن عده ی دورتر که هر روز التماس دعا می گفتند به این جماعت بی کار...
گذشت و گذشت. کم کم ما، همان نخبه ها و فعالان هنری، فرهنگی، پژوهشی و سیاسی تبدیل شدیم به موجوداتی غرغرو که سیستم حالش از ما به هم می خورد. ما گذشته را به یاد می آوردیم و به فلان کتاب و فلان مقاله استناد می کردیم و تناقض ها را فریاد می زدیم. ما از مدینه فاضله صحبت می کردیم. هر ازگاهی یادمان می آمد روز ازل را و آن امانتی که به انسان داده شد، یادمان می آمد هدف خلقت را. پس تناقضهایمان زیاد و زیادتر شد آن گاه که دیدیم انسانیت نایاب ترین کالای سیستم های زمینی شده است.
- به دنیای هنر آمدیم. وحدتی در کثرت دیدیم که حقی برای خود قائل نشدیم در تفکیک نوع بشر به مومن و کافر...
- به حوزه فرهنگ قدم نهادیم، آن چنان ظرافتی دیدیم که خود را هیچ زمان مبرا از اشتباه نپنداریم. که هر که را دیدیم بگوییم از ما برتر است شاید...
- در حوزه پژوهش، بر خود واجب دانستیم علم جویی را و پرهیز از هر گونه شبه علم. دنیای بی کران علم ما را از قطعیت در گفتار مبرا نمود، چه رسد به استفاده ابزاری از علم...
- در مناسبات سیاسی، هر روز به خود گوشزد کردیم که جاه طلبی چونان گیوتینی است در چند سانتیمتری گردن هریک از ما. غفلت ماست که ضامن را رها می کند...
ما جوانان، ما نخبگان، ما فعالان حوزه های مختلف، همان سرمایه های مملکتیم.
چگونه شد که باورهای عمیق ما را بر سر نیزه کرده، به نام حق و مبارزه با نفاق، ایمان ما را کفر برچسب زدید؟!*
چگونه ایمانی است آن کوته اندیشه ای که بیت المال را خرج توهمات خود می کند و بر من خرده می گیرد که سهم ناچیز دسترنج خویش را خرج لبخند یک جوان می کنم؟!**
*رجوع کنید به آرشیو ذهن نویسنده درروز 7مردادماه ، ساعتی که از یکی از بزرگترین مراکز فرهنگی که قبلاً در آن فعالیت می کردم و به محض افراطی گری هایش از آن کناره کشیدم، در دوره آموزشی ای از من دعوت کرد که نام آن هم اتم هایم را برانگیخته می کند...
**رجوع کنید به بخش وسیعی از تاریخ! یک مثالش آمدن 3 مرتبه ای نماینده سازمان سنجش به محل کار من طی یک فرآیند پیچیده جهت گزینش یکی از دوستان قبول شده در مقطع دکتری...
پ.ن: هر گونه ارتباط این متن با صیاثت تکذیب می شود!
ادامه متن: سانسور
بعد از تحریر: دلم نیامد این جمله را از حضرت رسول ننویسم:
الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم
فکر نمی کنم سوختن هارد اتفاقی بود... فکر می کنم هارد مذکور بر خلاف من حجم سنگین واژه های استاد را درک کرد... به قول او:
آن را که خبر شد خبری باز نیامد.
پی نوشت: مدتی بود که در کنار تمام کمبودهایم جای یک لحظه تنفس در کنار یک انسان بزرگ معمولی اعجاب انگیز را بیشتر خالی می دیدم. پنج شنبه جای همه دوستداران فرهنگ و هنر و ادبیات و عالم معنا خالی بود...
بیمه، حق عائله مندی و کله پاچه جمعه اش هم با من.
یادت هست ساعت 1 بعد از ظهر آن دوشنبه روزی که 29 تیرماه بود؟ همان لحظه ای که من در اتاق عمل در مقابل چشمان پدرم جیغ کشان به دنیا آمدم؟ یادت هست لحظه ای که مرا به زور به دنیا آوردند در آستانه ورودم به عالم دنی در گوشم چه گفتی؟ یادت هست پیمانی که با دل ام بستی را؟
به یاد آن لحظه،چشمهایم را می بندم. نیت می کنم و از لسان الغیب مدد می گیرم:
کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامری بشکناگر بگویم روز تولدم برایم مهم نیست دروغ بزرگی گفته ام!
هر سال در آستانه 29 تیر هیجان خاصی دارم. احساس می کنم روز تولدم باید معجزه ای اتفاق بیفتد!
معجزه ای که هر سال انتظارش را می کشم معجزه ای است که به هدیه و تبریک روز تولد هیچ وابستگی ای ندارد.
البته چه کسی از تحویل گیری بدش می آید؟! اما مشکل کمبود محبت که به معجزه نیاز ندارد: این مسئله با تبلیغات یک هفته قبل از روز تولد قابل حل است!
روش کار چنان است که آن قدر برای ملت از روز 29 تیر می گویید و ذهن ملت را به کار می اندازید تا خودشان به این واقعه ی بزرگ اعتراف کنند( البته بعد از ده ها حدس بی ربط!) پس آن قدر خودت را تحویل می گیری از سر خنده و شوخی که همکاران و نزدیکانت از این روحیه پولادین به این نتیجه برسند که بیشتر از این تو را تحویل نگیرند و این سهمیه اندک محبت و توجه را خرج یک عده جوون افسرده نیازمند بکنند.(بماند که خنده ما موجودات با اعتماد به نفس از سر چیست!)
معجزه ای که انتظارش را می کشم،معجزه ای است مانند عاقبت پینوکیو:
"آدم شدن"!
پی نوشت: اگر جدی بخواهم حساب کتاب کنم، دوستان و خانواده من کمتر از معجزه نبوده اند. از اکیپی که اعضایش اکنون در دور و بر دنیا پخش شده اند و یکی از یکی گل ترند تا جمعی که به دلایلی نام گله بزها را بر آن ها گذاشته ایم و انسان تر از آن ها در زندگی ام کم دیده ام تا اساتیدی که... همین مریم که خودش را هر سال برای من خفه می کند نمونه ای است از عنایات خاص الهی.
خدایشان حفظ کند.
مرگ نویسنده = تولد خواننده
....
کمی تا قسمتی هوس مرگ کرده ام در حوزه هایی از زندگی، آن هم به امید تولد.
از من: به سر دویدن
*: خدا می داند این ضمیر "تو" به چه کسانی که بر نمی گردد!!! ای "تو"! ای کاش می دانستی این روزها بر من چه می گذرد...
یک درخت آلوچه بود که عملاً به اسم خودم ثبتش کرده بودم. بعد از ناهار زود جیم می شدم و کتابم را توی بلوزم میگذاشتم . از درخت بالا می رفتم و غرق خوندن...
چه بچه ی خوبی! همون بچه ای که قبل از ناهار مامانش از کانال آب کشیده بودش بیرون... همونی که جوجه خروسش را در نقش بادی گاردش تربیت کرده بود... همونی که هفته پیش به خاطر یه دونه توت نوک اون شاخه بالایی از بالای درخت افتاده پایین...همونی که انرژی اش چند برابر قد و قواره اش هست...
کتابهایی که من باهاش چند تا عکس دارم روی درخت آلوچه، نوک داربست مو...
کتابهایی که اولین بار به خاطر اونا بود که سیم کشی را یاد گرفتم و یه سیستم روشنایی برای کتاب خوندن یواشکی تا وسطهای نیمه شب جوری که بابا نفهمه من هنوز بیدارم دست و پا کردم...
نمی دونم برای نویسنده ی اولین کتاب های محبوبم چی باید بنویسم.
قصه های خوب برای بچه های خوب شاید برای بچه های راست راستی خوب بود نه من! اما من هر جلدش رو چند بار خوندم اون هم در دوران قحطی کتاب که خوندن کتابهایی مثله سینوهه و شوهرآهوخانم به صورت قاچاقی توسط امثال من انجام می شد...
نویسنده ی محبوب کتابهای محبوب بچگی من، همان سبک آموزشی غیر روتین محبوب من را داشت...
دلم بدجور برای درخت آلوچه ام تنگ شده. درخت آلوچه ای که دو سه سال پیش خشک شد و حالا یکی از نویسنده های محبوب من...
استاد عزیز، جناب آذریزدی روحتان شاد.