تبليغاتX
let's go beyond

من كسي هستم كه:

از كودكي از نوشتن مشقهاي طولاني و تحقيق بيزار بودم. مسائل رياضي رو اصولا ذهني حل مي كردم. در امتحان ها كوتاهترين جوابها را سعي مي كردم به مطلب بدم براي همين خيلي وقتها مجبور به پيوست كردن خودم به برگه مي شدم تا بلكه معلم بفهمه كه من چطوري جواب را بدست آورده ام براي همين در درسهايي مثل ديني كه معلمان نيازمند نوشته هاي كيلويي بودند بسيار مشكل داشتم. گردش هاي علمي اي كه از قبل گزارش نويسي اش اجباري مي شد عذاب عظما بود! در آزمايشگاه حاضر بودم هر كاري بكنم(در حد شيرجه در حوض اسيد!) ولي گزارش آزمايشگاه ننويسم. كل دروس عمومي دانشگاه را نمره ي پايين گرفتم به دليل ننوشتن تحقيق و موجز نويسي در امتحانات. جزوه ننويس قهاري بودم. در كلاس استاد بزرگ كه هيچ رفرنسي نداشت جز خودش، بنده يك خط هم جزوه ننوشتم. پايان نامه ام را به زور نوشتم. از نوشتن مقاله متنفرم. از ارائه ي كار به خصوص به شكل پاورپوينت بيذارم.

من كسي هستم كه بر طبق تجربه ي خودم و تستهاي رونشناسان محترم نه تنها از رقابت با ديگران بيزارم بلكه تلاش اساتيد و مديران محبوب در مقايسه من با آدمهاي سربراه و موفق و مشق بنويس، نتيجه ي معكوس داده است.

من كسي هستم كه:

از وقتي نوشتن را آموختم دفتر و سررسيد براي نوشتن داشته ام كه پر است از نوشته هاي موزون و ناموزون كه دلم مي خواسته بنويسم. گاهي در شرايطي مي نويسم كه قابل تصور نيست.

من كسي هستم كه:

بايد گزارش كار بدهم و به مدير محبوبم اثبات كنم كه من كار كرده ام!

بايد مقاله بنويسم و به اساتيد اثبات كنم كه من مشكل آي كيو ندارم!

بايد اثبات كنم:

كه فلان كار ماحصل فعاليتهاي سلولهاي خاكستري من است.

كه بخشي از فلان گزارش فلان همكار كار من بوده كه ننوشته بودم و فقط از سيگنال صحبت جهت انتقال اطلاعات بهره جستم!

من كسي هستم كه مي دانم اين رويه من را به حاشيه مي كشاند و انرژي ام را به باد مي دهد و بايد به هرشكل ممكن آن را تغيير دهم.

اما...

به نظر شما چگونه مي توان يك شبه از كسي كه از گزارش اجباري نوشتن و اثبات فرزانگي اش(!) به ديگران بيزار است به يك موجود سربراه حرف گوش كن ِ گزارش بنويس ِ خفن تبديل شد؟!

پي نوشت: اين يك نامه ي كمك از يك بنده ي خداست و وظيفه ي من فقط انتشار آن بود! اين نامه هيچ گونه ارزش قانوني ندارد. پس استناد به مطالب آن براي محكوم كردن نويسنده اش در هيچ زمان ممكن نيست!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:42 توسط مرضیه |

امروز، روز  ِ تولد  ِ "من" است.

یک سوت بعد از تحریر:  این رو یک سوت بعد از نوشتن این دیدم.به چنین آدمهایی چی می شه گفت؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:20 توسط مرضیه |

به علی شناختم من به خدا قسم، خدا را.

خوش به حال کسانی که به راستی زبان حالشون اینه.

لیاقت می خواهد معشوقی چون "علی" داشتن.همان کسی که با نامش می شود تا عرش اعلی رفت.

کسی که کلامش امید را در دلم زنده نگه می دارد:

"آن کس که به وجود آب اطمینان دارد، تشنه نخواهد ماند."

...

نه مدح تو توانم نه توصیفت که نشناخته ام تو را. همان به که به این ختم کنم:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:13 توسط مرضیه |

۱.یکی از بندگان خداحرف جالبی می زد:

"آدمهای باهوش مثل بقیه ی آدمها هستند فقط فرقشون اینه که اونها پازلشون رو روی آب می چینند!"

۲.یک مشاوری به یک بنده خدایی که باهاش رفت حرف بزنه بلکه کارش به جنون کشیده نشه گفت:

"مشکل اصلی تو، هوش بالاست!"

۳.یک فیلم هالیوودی هست که این روزها اساسی تو ذهنم داره رژه می ره. جریان فیلم یک جوون بی کله ی خیلی رک و پرانرژی بود که برای اف بی آی کار می کرد و کم کم روسا از جانب او احساس تهدید کردند...کاری که کردند اونقدر به طرف تلقین کردند که تو این جوری و اون جوری هستی و اونقدر صحنه سازی کردند که طرف عملاْ دچار توهم شد در انتهای فیلم و...

 پی نوشت: خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که حرف زدن یا نزدن، فرقی با هم نداره. فقط حرف نزدن آبرومندانه تره!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:39 توسط مرضیه |

بعد از اجرای هر خط برنامه وقتی می خوام داده ی شدت رو تو دفترم یادداشت کنم به خودم می گم:

"مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش!"

چی می تونم بگم غیر از این؟ وقتی بعد از چند روز می آیی سر کار و می بینی و می شنوی و می خوانی آنچه می دیدی...آن هم با این دز بالا؟!

- آقا اجازه؟ گفتم منم بازی، ولی نمی دوستم این جوری پرتم می کنی وسط معرکه! خوب پس حالا که اومدم تو بازی، جان تحملش را هم عطا فرما.

پی نوشت: از مانیتور بزرگم که هیکل کوچک من را در پشتش پنهان می کند ممنونم. فکر کن آدم گزارش تست بنویسه توی اتاقی که اکسیژن نیست و در آستانه ی خفگی و فشار، در حالی که این آهنگ تو گوشش باشه! اصلاْ دلم نمی خواد چهره ام را کسی ببینه این جور مواقع...

 بسه دیگه! آماده می شوم برای گشودن نیش تا بناگوش!

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:8 توسط مرضیه |

دیشب در سر رسیدم نوشتم: "و امروز معنای واقعی جهان سومی بودن، تحریم و استعمار را احساس می کنم!"

امشب، شبی است که به قاعده باید چمدان می بستم تا فردا روزی به مقصد بلاد کفر پرش کنم اما به جای آن کوکو سیب زمینی پختم برای کوه فردا!

این هفته از آن هفته های خاص زندگی ام بود. هر روز صبح و عصر دم سفارتی که هنوز هم به من می گوید منتظر بمانم!

دیروز مسوول ویزا می گفت:"خسته نشدی از این همه رفت و آمد؟!" و من نه برای 10 روز ورود به جهان اول بلکه به خاطر حسی که هر کسی برایش تعبیری دارد، گفتم:"نه!"

دیروز به مسوول ویزا گفتم:"اگر ویزایم رد شده بگویید." او گفت:"نه خانووووووووم! ویزاتون که اومده اما پرونده باید بررسی بشه! آخه شما دارید برای کنفرانس فیزیکی می روید! رزومه ی شما هنوز جای بررسی داره..."

 و من دیدم کسی که برای دوره ی آرایشی و انتخاب رنگ مو می رفت هیچ یک از نقص های پرونده اش دیده نشد...

امروز من سرشار از انرژی ام با اینکه هنوز جوابی از طرف سفارت داده نشده. با اینکه برای رسیدن به موقع امروز آخرین فرصت بود...

شاید برای کسی که این حرفها را می خواند، یک ویزا عددی نباشد که بخواهی برایش مطلب بنویسی. اما این ویزا یک ویزا نبود! ماحصل تلاش چند ماهه بود! تلاش کسی که مدتی است برایش بود و نبود فرقی نداشت. کسی که در ظاهر می دوید اما به چاه افتادن یا به عرش رفتن برایش یکی بود. کسی که هیچ جهت مرجحی در زندگی اش نبود. کسی که عملاً در بازی نبود!

نمی توانم نه حسی که مرا باز به بازی کشاند را بگویم نه حسی که اکنون دارم.

هر کسی از ظن خود شد یار من، لیک...

هر کس انگی به من می چسباند: دیوانه، مرفه بی درد، علاف، لجباز،... این انگها همیشه هستند، چه دیروزی که بی انرژی، نای حرف زدن نداری، چه امروز که بر خلاف انتظار همه با انرژی مضاعف برای کوه فردا برنامه می چینی و ملت را جمع می کنی.

بازی جالبی بود. نه آن بازی کثیفی که فرانسوی ها فکر می کردند راه انداخته اند! که آن بازی چیزی جز تحلیل انرژی من چیزی نداشت. این بازی، بازی دیگری است که عدو سبب خیر می شود در آن. این بازی بازی جدیدی است که بازیگر و بازیگردانش واحدند! این بازی سرشار از امید است و شور زندگی در آن جاری است.

می خواهم وارد این بازی شوم.

آقا اجازه؟! منم بازی؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:57 توسط مرضیه |